رد امر به سوى خداى تعالى عبارت از رجعت بحكم كتاب رب العزة است و رد برسول كنايه بلكه صريح از فرا گرفتن به سنت رسول است .
پس اگر قوم راضى بحكم و تصديق كتاب عزيز وهاب نمايند ما احق مردمان به آن امريم و اگر حكم بسنت رسول فرمايند باز ما اولى از تمامى انس و جان بآن امريم .
اما آنكه گفتند در تحكيم مدتى مقرر گرديد كه ميان شما و قوم ممتد و مستمر باشد ما اين كار بواسطه ء آن كرديم تا حال جاهل مبين و حال عالم و كامل يقين و بين و ظاهر گردد و مرا اميد است كه بوسيله ء اين مصالحه كار امت محمد ( ص ) اصلاح يابد و هر احدى بتقاضاى نفس خود در آن فساد ننمايد پس تو اى سايل با ظهور و بيان حق منقاد غى و ناحق شدى .
و مروى است كه : حضرت امير المؤمنين على ( ع ) عبد الله بن عباس را بنزد خوارج فرستاد چه آن جماعت از جايى كه آن حضرت بنفس نفيس خود اين طايفه را تواند ديد يا حرف آنها بايد شنيد دور بودند چون ابن عباس به پيش آن جماعت رفت گفت :
اى ياران ، عجب است از امثال شما مردم كه مرتكب اين امر ناملايم گشته از امام ياغى شده و برگشتيد ؟
ايشان گفتند : ما از صاحب تو بسيار بسيار آزرده ، بلكه بيزاريم زيرا كه ما خصال چندى از على مشاهده مينمائيم كه همه كفر موبقه است ، كه او را به آتش دوزخ ميرساند .
اما خصلت اولى :
آنكه بموجب خواهش و امر معاويه لفظ امارت مؤمنان از نامش محو نمود و بعد از آن مكتوب صلحنامه فيما بين خود و معاويه قلمى نمود و چون او امير مؤمنان نيست ما مؤمنان نيز راضى بامارت او نيستيم .
خصلت ثانيه :
آنكه او را شك در نفس خويش است كه آيا در دعوى ولايت و امامت محق است يا نه ؟ زيرا كه بحكمين گفت : كه شما نظر در حق ما و معاويه نمائيد اگر او احق بمرتبه ولايت و خلافت باشد او را بر آن امر ثابت و مستقر گردانيد و اگر من اولى بولايت و امامت باشم مرا به آن امر معين و مستمر دانيد پس هر گاه متشكك باشد و نداند كه او بر حق است يا معاويه ، پس شك ما از او بىشبه بيشتر است .
خصلت سوم :
آنكه قبول حكم غير خود چرا نمود ؟ و حال آن كه ما او را احكم الناس مىدانستيم .
خصلت چهارم :
آنكه بر مردمان در دين قادر سبحان حكم نمود و به بهانه اجراى احكام شرع سيد الأنام و حدود ايزد علام قتل فرمود ، و چون وصى نبى اقدس بود سزاوار و لايق او حكم بر قتل أنام نبود .
خصلت پنجم :
آنكه در هنگام قسمت فىء و غنايم بصره بامت خيل و سلاح آن طايفه بميان ما قسمت نمود ، و نسوان و ذريت آن جماعت از ما منع بفرمود و قسمت
ننمود .
خصلت ششم :
آنكه او وصى حضرت نبى الورى بوده و آن را ضايع نموده . چون ابن عباس رضى الله عنه اين اعتراضات لاطايله ء آن طايفه ء خوارج استماع نمود به خدمت مقدسه ولى رب العزت مراجعت فرموده حقايق معروض رأى فيض اقتضاء حضرت امير المؤمنين على ( ع ) گردانيد و گفت :
يا مولى مقالت قوم و اعتراضات آن طايفه ء مذموم شنيدى شما به جواب صواب آن أحق و أولى و أليق و أحرى خواهيد بود .
حضرت فرمود : نعم ، چنين است با ابن عباس از ايشان اعلام و استفهام نمائى كه آيا راضى بحكم خداى تعالى و امر رسول مجتبى هستند يا نه ؟ چون ابن عباس از آن جماعت استعلام نمود ، گفتند : بلى ما راضى بحكم خدا و رسوليم ، آنگاه حضرت ولى الله فرمود :
من در جواب ابتدا نمايم بآنچه شما در سؤال مقدم داشتيد ، بدانيد كه من در ايام حيات حضرت سيد البريات كاتب وحى و قضايا و راقم شروط و امان جميع برايا بودم ، روزى كه مصالحه فيما بين ابا سفيان و سهيل بن عمرو با حضرت پيغمبر ( ص ) واقع شد من بحكم آن سرور نوشتم كه :
* ( بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ) * ، اينست آنچه صلح بر آن نمود محمد رسول خداى معبود با ابا سفيان صخر بن حرب و سهيل بن عمرو ، و چون نزد آن طايفه بردند سهيل بن عمرو گفت :
ما رحمان الرحيم را نمىشناسيم و مقر برسالت تو من عند الله نيستيم
نهايت گمان من آن است كه تو اى محمد براى شرف خود چنين نوشتى و نام خود را مقدم بر أسماء ما مكتوب گردانيدى اگر چه ما از شما أسن در عمر و پدر ما نيز از پدر شما أسن بود ما به اين نوع صلحنامه راضى نيستيم .
حضرت نبى الكريم بعد از استماع كلمات ايشان مرا امر فرمود كه : در جاى بسم الله الرحمن الرحيم باسمك اللهم مكتوب گردان و لفظ رسول الله را محو نموده محمد بن عبد الله ارقام نمائى من بموجب حكم سيد الورى چنان كردم و آن حضرت بمن گفت :
يا على روزى امت ترا بمثل اين كار گرفتار گردانند و اجابت قول آن طايفه از روى جبر و اكراه بىارتياب و اشتباه خواهى نمود ، لهذا من مكتوب در اول فيما بين خود و معاويه و عمرو بن العاص چنين قلمى نمودم كه اينست آنچه صلح بر آن نمود ، امير المؤمنين با معاويه و عمرو بن العاص چون صلحنامه به ايشان رسيد گفتند :
اى على پس ما در حق شما ظلم كرده ايم ، زيرا كه هر گاه ما قائل باشيم بر آنكه شما امير المؤمنين و وصى سيد المرسلين خواهيد بود و بعد از آن با تو مقاتله نمائيم بيقين ظالم و بيدين خواهيم بود ، بايد اى على در صلحنامه مكتوب گردانى كه : على ابن ابى طالب چنين و چنين مصالحه نموده قطع منازعه فرموده من نيز لا علاج گشته نام خود را چنانچه رسول ملك علام نام نامى و اسم گرامى خود را محو فرمود محو نمودم اگر شما ابا و انكار اين سخن من نمائيد جاحد و منكر رسول خداى اكبر مىشويد ، چه اول رسول حضرت عز و جل مرتكب و متصدى اين فعل شد ، آن جماعت گفتند : اين عمل حضرت پيغمبر
حجتى است از براى شما و از آن دعواى ما بيرون آمديد آنگاه حضرت ولى الله فرمود كه : آنچه گفتيد كه ترا شك در نفس خود بود كه بحكمين فرموديد كه شما نظر در حق معاويه و ما نمائيد چنانچه معاويه احق از ما باشد او را بر امر ولايت ثابت و مستقر گردانيد ، و اگر من اولى و احق بولايت و خلافت امت باشم مرا مثبت و مستمر دانيد ، اين كلام من نه از روى شك و عدم اطلاع بر أحقيت خود بر معاويه و ساير أنام بود ، بلكه محض از روى انصاف در قول و فعل بود چنانچه حضرت واجب الوجود فرمود كه :
* ( وَإِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ ) * ، در آن محل و مأوى كه حضرت ايزد تعالى را هيچ شك نبود و بيقين عالم بود كه حضرت نبى المحمود بر حق است مع هذا چنين فرمود .
آن جماعت گفتند : اى على اين نيز دليل و حجت روشن از براى شما است در دفع اعتراض ما بعد از آن حضرت امام الانس و الجان فرمود كه آن چه گفتيد كه شما حكم ديگرى را مقرر داشتى و حال آنكه من در نزد شما احكم از تمامى مردم بودم بدانيد كه حضرت رسول ايزد مجيد نيز حكم غير خود را مقرر نمود و آن سعد بود در مقدمات بنى قريظه و حال آنكه آن رسول حضرت ايزد متعال احكم الناس بود ايزد تبارك و تعالى در باب اقتدا و اقتفاء به آن حضرت امر فرمود : كما قال سبحانه تعالى :
* ( لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ الله أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ) * ( احزاب آيه 21 ) يعنى هر آينه تأسى و اقتداى شما برسول الله ( ص ) از صفات حسنه بلكه از امور لازمه است بناء عليه من اقتفاء و تأسى بحضرت رسول هاشمى
نمودم گفتند اين نيز يا على براى شما حجت است بر ما بعد از آن فرمود : و اما قول شما در باب آنكه من حكم در دين حضرت رب العالمين بر مردان كردم ، به جهت آنكه حضرت قادر منان حكم براى اهل آن مقرر و عيان نمود ، چنانچه خداى عالم در حق مردان كه طاير حرم را ذبح نمايند ، حكم كفاره و جزاى آن اگر از روى عمد و دانستگى قتل نمايد مثل كفاره ء قتل نعم است .
كما قال الله سبحانه : * ( وَمَنْ قَتَلَه مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِه ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ ) * ( مائده آيه 95 ) و يقين چون خون مسلمين فرمود كه در نزد ارحم الراحمين اعظم از چون طاير است ، لهذا من اجراى احكام و حدود واهب علام بر مردان متابع دين سيد الانام نمودم .
گفتند : يا على اين نيز براى شما حجت است بر ما ، آنگاه ولى حضرت آله و وصى حضرت رسول الله ( ص ) .
گفت : اما سخنان شما در باب قسمت فىء و غنيمت در روز جنگ بصره حقيقت آن چنانست كه : چون حضرت عز و جل شما را بر اصحاب جمل مظفر بوسيله اطاعت وصى خاتم الرسل گردانيد خيل و كراع و سلاح آن جماعت به شما قسمت شد و من تأسى و اقتفا بحضرت نبى الرحمه نموده منع شما از قسمت نسوان آن طايفه و ذريت فرمودم ، و بر آن جماعت منت نهادم چنانچه حضرت سيد عالم ( ص ) بر اهل مكه در حرم محترم ايزد عالم منت گذاشت با آنكه آن طايفه بر سر ما آمده بودند مع هذا اما همان مردان ايشان را بگناهان و بتقصيرات و
معاصى مؤاخذه نموديم و كودكان آن طايفه را بعصيان و تمرد بزرگان باسترقاق مؤاخذه نفرموديم بعد از آن از لسان معجز نشان بيان نمود كه : بالفرض اگر نسوان را قسمت مىنمودم پس كدام كس از شما عايشه در سهم قسمت خود قبول مىنمود ؟
گفتند : يا على اين حجتى روشن و دليل بين است از براى شما بر ما بعد از آن ولى حضرت ذو الجلال گفت آنچه گفتيد كه شما وصى سيد الأنبياء بوديد اما آن را ضايع و خراب نموديد ، پس شما كافر شديد زيرا كه خود اقرار نموديد بر آنكه من وصى حضرت رسول مهيمن بودم بواسطه ء آنكه شما تقديم خلفاء ثلثه بر من فرموديد و امر خلافت و ولايت از من به جهت مبايعت و متابعت آنها زايل نموديد و بر اوصياء و انبياء لازم است كه مردم را بر نفس موصى خويش خواند و وصايت خود را بر امم ظاهر گرداند زيرا كه خداى تعالى رسل و انبياء را مبعوث و مرسل گردانيد بواسطه ء ارشاد و اعلام عباد بر آنكه ايشانى كه انبياء و پيغمبراناند از قبل واهب سبحان مردمان را باقرار بر عبوديت حضرت رب العزت و باطاعت و پيروى نفس ايشان ميخوانند و وصى نبى مدلول بر نبى است و او مردم را بر نبى ايزد تعالى ميخواند و به اطاعت و متابعت آن حضرت مأمور ميگرداند و مستغنى است از خواندن امم بر نفس خود و اين اطاعت و متابعت از براى آن كسى است كه ايمان بخداى عالم و برسول ايزد منان ( ص ) چنانچه خداى عز و جل ذكره ميفرمايد كه :
* ( وَلِلَّه عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْه سَبِيلًا ) * ( آيه 97 آل عمران ) پس اگر مردمان ترك حج خانه ء حضرت ايزد سبحان نمايند بيت الله
الحرام بوسيله ترك ساير انام و عدم طواف آن خانه واهب علام كافر بىسر انجام نگردد ، ليكن آن جماعت كه ترك طواف و حج با استطاعت نمايند كافر بىملت ميگردند ، بواسطه آنكه خداى عالم آن مكان محترم را بواسطه مردم مانند علم منصوب و مكرم گردانيد مرا نيز حضرت نبى الاكرم بعد از امر و حكم قادر عالم منصوب مثل علم از براى جميع امم گردانيد چنانچه حضرت رسول الله ( ص ) فرمود كه :
يا على تو بمنزله ء خانه كعبه خواهى بود كه همگى بنزد تو آيند و تو را رجعت بجانب كسى نيست ، آن جماعت چون كلام حضرت امير المؤمنين على ( ع ) استماع نمودند گفتند :
يا على اين نيز از براى شما حجت است بر ما پس ما را نخوانيد بعد از دعوت بعضى ايشان رجعت باسلام و ايمان آوردند و چهار هزار كس بمتابعت هوا و هوس و باغواى شيطان نجس بر خواهش و دواعى نفس خود باقى ماندند و مراجعت و متابعت ننمودند ، پس حضرت ولى ايزد اقدس با آن طايفه مقاتله نمود تا آنكه اكثر آنها مقتول گشته ، به * ( دارَ الْبَوارِ جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَبِئْسَ الْقَرارُ ) * مقام و قرار گرفتند و قليلى از مستسعدين ركاب ظفر انتساب در دار الابرار * ( جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ ) * در كنار خود آرام و مآب گزيدند ، * ( وَالسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى ) * .
ذكر بيان احتجاج امير المؤمنين ( ع ) در اعتذار آنكه با جماعت سابقين كه دعوى امارت و خلافت كردند مقاتله و مجادله ننمود و با متأخرين از طوايف ناكثين و قاسطين و مارقين به جهت بغى و خروج ايشان قتال و جدال نمود .