شتران كه بسبزه و علف بهاران ازدحام نمايند و تا هنگامى كه آن علف خشك و نابود نگردد از چريدن سر برندارند او نيز با آن طايفه گرسنه شكمها پر كردند و جهاز و اسباب خود و آنها را در ايام حيات بموجب دلخواه مهيا ساختند و چون ياران بنو اميه بيعت او را شكستند تجهيز نمودند يعنى او را به قتل رسانيدند ، و اصلا او در ايام قتل و فتل از آن منزلت ما در هيچ زمان و اولويت ما را به مكان ولايت و خلافت بامت بيان و عيان ننمود و ليكن امت بعد از قتل و مسافرت او بمقر آخرت مردم از اباعد و اقارب از اطراف و جوانب بكثرت مآل گفتار بر من هجوم آورده آزار بسيار از ازدحام آن قوم بىثبات و وقار يافتم و چون عالم بر صدق مقال و بر حقايق احوال ايشان بودم روى از آن جماعت برمىتافتم و ايشان كثرت و ازدحام مينمودند تا بحدى كه حسن و حسين بمن پيچيدند و از بس كه اجتماع بر سر من نمودند اطراف دامنم چاك گرديد و بمانند گله ء غنم آن مردم بر حوالى من هجوم آوردند كه از ما بيعت بستانيد من نيز به موجب التماس و استدعاى آن مردم سخن ايشان را قبول كردم و از آن طايفه بيعت گرفتم و در اندك مدت آن جماعت متفرق بدو سه فرقت گشتند طايفه اى بيعت شكستند آن طلحه و زبير و غير ايشان از عسكر جمل بودند ناكثين عبارت از ايشان است و جماعت ديگر خروج و بغى نمودند مثل خوارج نهروان و غيره ، و مارقين كه عبارت از آن طايفه بىرويت است و گروه ديگر فاسق گشته از حق برگشتند مثل معاويه و اصحاب او و قاسطين عبارت از آن امت است ، گوئيا طوايف ايشان آيه كلام قادر سبحان :
* ( تِلْكَ الدَّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الأَرْضِ وَلا فَساداً
وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ ) * ( آيه 83 سوره قصص ) معنى آيه وافى هدايت و الله اعلم آنست كه در آخرت و بهشت عنبر سرشت براى آن جماعت است كه اراده ء علو رفعت در زمين و سبب فساد و أذيت مخلوقين نگردند عافيت عاقبت براى متقيان مؤمنان است ، استماع ننمودند چون چنين باشد بلكه شنيدند و الله و در خاطر ظلمت مآثر نگاه داشتند ليكن حلاوت دنيا و زينت آن در نظر ايشان بغايت شيرين در اين جهان آمد بجهت همين مستلذات فانيه ء دنيويه را برداشتند و دست از نعم و مشتهيات يافته اخرويه بداشتند بخداى كه دانه از زمين رويانيد و جميع ذى روح را موجود گردانيد قسم است كه اگر حضور حاضر و اطلاع حضرت اكبر بر حقايق امر هر بشر نبودى و الزام بر قيام و اقدام بر حجت بوجود ناصر نفرمودى بجهت آنكه مهيمن قادر بر واليان امر و علماء دانشور شرط و عهد گرفته مقرر نمود كه بر امتلاء شكم ظالم از او چه حرام و گرسنگى مظلوم و محرومى او از داد و كام انديشه ننموده آب سرد بر روئى ايشان در هنگام استدعا و التماس مقصد و مرام موافق شرع اسلام نزنند و در مراعات حق و انجام آن كمال سعى و اهتمام بجاى آرند هر آينه من زمام امور خلافت را در گردن همان مهام در محل و مقام كه ارفع از ساير مواضع و مقام آنست ميانداختم و خود را بواسطه ء عدم وجدان ناصر حق و معين صادق الود بآن نميساختم و بلكه شما جماعت آخرى را بكأس و جام كه طايفه اولى را سقى نمودم به همان پياله و جام بشرب ميفرمودم .
خلاصه معنى كلام صدق التيام امام الانام على ابن ابى طالب ( ع ) آنكه بنوع ياران بيشتر تصرف در امر خلافت بغير حق كردند و من بواسطه عدم معين و ناصر صبر كردم كره ء ثانيه همان معنى را منظور و مرعى داشته باز در آن امر صبر كردم و دنياى شما را كه در نزد من از عطسه نيز كمتر بلكه بىثباتتر است بنزد شما مىانداختم و اصلا بآن نمىپرداختم ليكن بواسطه ء امور مذكور از قبول قول شما برنگشتم و متحمل اين شدايد بيرون از حد حصر گشتم .
ابن عباس رضى الله عنه ميفرمايد كه چون ولى ايزد وهاب كلام باين محل و مآب رسانيد مردى از اهل سواد كه واقع است ميان بصره و كوفه كتاب بدست ولايتمآب داد ، آن حضرت بعد از فتح مكتوب مشغول گرديد بقرائت آن و چون از آن فارغ شد گفتم :
يا امير المؤمنين اگر مقالات معجز سمات كه قطع نمودى باز بيان - آن امتنان ما را نمائى عين مرحمت و احسان بلكه اشفاق بيرون از حيز بيان است حضرت امير المؤمنين على ( ع ) گفت :
يا ابن عباس ، هيهات ، هيهات آن شقشقه بود كه صادر و عيان گرديد و باز مراجعت و معاودت بمكان خود نمود و شقشقه عبارت از آن چيزى است كه شتر در ايام مستى از كنار زبان بيرون آورده پر باد گرداند و بعد از مدت قليل آن را بمقام خود برگرداند .
ابن عباس گفت : مرا در ايام حيات بر هيچ چيز تأسف و تفجع از فوت آن زياده از فوت و قطع كلام معجز نظام حضرت امير المؤمنين ( ع ) در آن روز نبود ، بر زيركان معانى و بيان و عارفان لطايف و نكات سخنان واضح و عيان
و لايح درخشان است كه اين خطبه موسومه بشقشقه مرويه از حضرت امام البريه امير المؤمنين على ( ع ) مشتمل بر اشارات بديعه و محتوى بر استعارات لطيفه و لطايف قريبه و نكات غريبه است كه عالم مخبر بعد از تعمق فكر و نظر بر درر غرر فرايد فوايد لآلى منتظم بجواهر زواهر آن مطلع و باخبر گردد ، چنانچه يكى از فضلاى معاصر ابو الفضل عباس بن سيف الدين على الطبرسى كه اهل مازندران است ، قريب بسه هزار بيت در ترجمه و شرح فارسى آن نوشته و با آنكه سعى و اهتمام تمام در انجام و انصرام شرح آن نمود ، و بيان اكثر لطايف و نكات و استعارات بانواعها و اشارات باصنافها فرمود ، مع هذا هنوز شمه ء شرح از آن كما ينبغى و يليق از روى تحقيق ننمود ، و الله اعلم .
مصنف كتاب ابو على الطبرسى رحمه الله عليه ميفرمايد كه :
امثال اين اخبار و آثار از كلام امام الأبرار و الأخيار بغايت بسيار و بيرون از حد حصر و شمار است ، لهذا ما طرف از آن از روى ايجاز و اختصار بيان و اظهار كرديم ، و از اندك ايضاح و بيان ما حقيقت حال و رتبه ء فضل و كمال آن ولى ايزد متعال ثابت و عيان گردد .
روايت است ، از ام سلمه رضى الله عنها زوجه ء حضرت سيد الأنبياء ( ص ) كه در شب نهم كه شب نوبت خواب من در نزد حضرت رسول ايزد مهيمن بود به در خانه ء خاص آن صاحب عام و خاص آمدم و طلب اذن دخول بخدمت رسول نمودم كه :
يا رسول الله ، رخصت است كه بخدمت آيم ؟ از لسان معجز نشان فرمود : كه نه ، من از آن نهى بغايت متحير و مضطر گشتم ، و ترسيدم كه در
حق من از پروردگارم ايزد مهيمن از آسمان چيزى نازل شده باشد ، و آن حضرت مرا بواسطه ء آن سخط رد و منع از خدمت خود كرده باشد ، بسيار بسيار بروى افتادم و اندك زمان صبر كردم ، پس آنگاه گفتم :
يا رسول الله رخصت است كه بشرف بندگى مشرف و سرفراز و مفتخر و ممتاز گردم ؟ به زبان مبارك فرمود كه :
نه ، در اين مرتبه حيرت و اندوهم از پيشتر بغايت بيشتر شد و غم و الم بسيار در خاطرم قرار گرفت باز اندك مدت صبر كردم مرتبه سيم بدر خانه آن سرور آمده گفتم :
يا رسول الله رخصت است كه بخانه درآيم ؟
فرمود : يا ام سلمه درآى . من بشوق تمام بخدمت آن نبى الاكرم در آمدم ديدم كه حضرت امير المؤمنين على ( ع ) بدو زانو در برابر سيد الأنام نشسته بود ، و چون من داخل شدم در آن هنگام اين كلام از آن امام الأنام ( ع ) شنيدم كه گفت :
يا رسول الله و يا رسول رب العباد پدر و مادرم فداى تو باد ، چون كار بر آن نهج قرار گيرد مرا به چه امر مأمور ميگردانى تا بدان قيام نمايم ؟
فرمود كه : كار شما صبر است ، باز على ( ع ) تكرار آن قول نمود باز رسول الله بصبر امر فرمود چون كره ء ثالثه حضرت امير المؤمنين تكرار اين كلام نمود ، حضرت سيد الأنام گفت يا على يا اخى هر گاه كار بدان نهج قرار گيرد بايد كه تيغ از غلاف بيرون آرى و بر دوش خويش گذارى و بر گردن مخالفان زنى و بايد
چندان حرب و قتال نمائى كه ملاقات بمن فرمائى در حالتى كه شمشير تو منقطر از دماى كافر و مخالف امر حضرت ايزد اكبر باشد ، چون حضرت نبى الأكرم كلام با حضرت امير المؤمنين ( ع ) باختتام رسانيد ، بطرف من ملتفت گرديد و فرمود :
اين آزردگى اندوه تو چيست ؟
گفتم : يا رسول الله از اينكه مرا از دخول خانه منع و ردّ نمودى و رخصت نفرمودى .
فرمود : و الله بخداى عالم قسم است كه من رد تو ننمودم الا از واسطه ء امرى از خداى تعالى و رسول او وقتى كه تو آمدى جبرئيل در پيش من بود و مرا از امورى كه بعد از من احداث خواهد شد اخبار مىنمود و مرا امر فرمود كه حضرت امير المؤمنين ( ع ) را به آن وصيت نمايم ، اى ام سلمه تو نيز بشنو و شاهد شو كه اين على بن ابى طالب به حكم ايزد واهب وزير من در دنيا و آخرت است .
يا ام سلمه بشنو و گواه باش ، كه على ابن ابى طالب وصى و خليفه من است بعد از من و قاضى دين و راضى دين من و مانع جمعى غير محق از حوض منست .
يا ام سلمه بشنو و گواه باش كه : اين على بن ابى طالب ( ع ) سيد و سرور مسلمين و امام متقين و قايد غر المحجلين و كشنده ء جماعت ناكثين مارقين ، و قاسطين است .
گفتم : يا رسول الله ناكثين چه جماعتاند ؟
حضرت نبى الرحمه فرمود : كه آن طايفه جمعى باشند كه در مدينه با على بيعت نمايند و در بصره نقض عهد و پيمان و متابعت فرمايند .
گفتم : پدر و مادرم فداى تو باد يا سيد المرسلين قاسطين كدام يك از آن صنف از مخلوقيناند ؟
حضرت نبى الرحمه گفت : آن جمعى تيره سرانجام معاويه و اصحاب او از اهل شاماند .
پس آنگاه گفتم : يا رسول الله مارقين كدام طايفه بىسرانجام و بىديناند ؟
حضرت رسول رب الودود فرمود كه : آن طايفه بىرويت و عرفان اصحاب نهرواناند .
روايتست كه حضرت امير المؤمنين على ( ع ) بعد از فتح بصره و انقضاى ايام چند روزى در اثناى خطبه كه براى مردم بيان و عيان مىنمود از لسان معجز نشان حضرت رسالت حكايت ميفرمود كه :
يا على تو بعد از من مدت باقى و پابرجا و به بليه امتم گرفتار و مبتلا خواهى شد و مخاصمه شما و ايشان در نزد خداى منان خواهد بود ، مستعد جواب خصومت در نزد ايزد احد باش گفتم پدر و مادرم فداى تو باد براى من واضح و بين گردان كه آن فتنه كه مبتلا بآن خواهم شد ، چه نوع است و بر كدام نهج بعد از شما مجاهده بآن اهل دغا نمايم ؟
حضرت رسول ايزد مهيمن گفت : اى على تو مقاتله بعد از من به اصحاب ناكثه و قاسطه و مارقه نمائى و هر يك يك آن مردم را حضرت نبى
اكرم باسم براى من بيان كرد ، و فرمود كه تو مجاهده با امتان من كه مخالف قرآن و خلاف سنت من به علانيه يا پنهان نمايند و با جمعى كه عمل برأى در دين حضرت رب العالمين نمايند نمائى ، زيرا كه هيچ رأى در دين خداى تعالى نيست و آن همه امر و نهى است و در امر و نهى برأى عمل نمودن دور از قاعده و صواب است .
من گفتم : يا رسول الله در روز قيامت در هنگام خصومت امت مرا برب العزت و به فلاح و رستگارى از بليت ارشاد و هدايت نمائى آن حضرت ( ص ) فرمود كه نعم آرى ، هر گاه بدان نهج قرار گيرد شما اقتصار و اختصار بر هدايت كنيد هر گاه قوم شما اختيار هوا بر هدى نمايند و ميل بهوا فرمايند و از قرآن برأى گرايند و عمل بظواهر آيات قرآن ننمايند بايد كه شما بقدر الوسع و الامكان آن جمعى بىمعرفت و عرفان از روى ايشان كه بسبب مشتهيات چيزهائى كه بواسطه ء استقرار و اطمينان اين جهان پريشان طارى و عيان گرديد به تتبّع حجج از قرآن بگردان ، پس البته بايد كه تو عطف رأى خود بقرآن نمائى و هر گاه قوم بىآزرم عاقبت و خام تحريف كلم قرآن از مواضع كلام ايزد علام نمايند و امراى طامعه يعنى بنو عباس و بنو اميه و قاده ء ناكثه يعنى زبير با متابعان و طلحه و فرقه ء قاسطه ، يعنى اهل شام با سعد وقاص و معاويه و تبعه و گروه مارقه ، يعنى خوارج نهروان و فرقه ء باغيه اهل كذب ، مردى از حق و متابع هواى مطغى از طريق راستى و صدق كه هر كس ايشان از كثرت مشتهيات هوا و هوس تابع نفس خود گشته از طريق رضاى حضرت ايزد منان برگشته اند و باهل شبه شديده و آن جمعى ناپسنديده اصلا اعتماد ننمائى