به شمار میرود ، همچنانکه جزء مشخصات اعتقادی معتزله نیز هست . پنج اصل نامبرده خطوط اساسی مکتب کلامی معتزله را تشکیل میدهد و الا همچنانکه گفته شد ، معتقدات خاص معتزله منحصر به این پنج اصل نیست ، معتزله در بسیاری از مسائل الهیات ، طبیعیات ، اجتماعیات و انسانیات ، عقاید خاصه آوردهاند که اکنون مجال ذکر آنها نیست .
توحید
بحث خود را از توحید آغاز میکنیم : توحید مراتب و اقسام دارد : توحید ذاتی ، توحید صفاتی ، توحید افعالی ، توحید در عبادت . توحید ذاتی ، یعنی اینکه ذات پروردگار یگانه است ، مثل و مانند ندارد ، ماسوا همه مخلوق او است و دون درجه و مرتبه او در کمال ، بلکه قابل نسبت به او نیست ، آیه کریمه " « لیس کمثله شیء »ة و یا آیه : « و لم یکن له کفوا احد »مبین توحید ذاتی است . توحید صفاتی ، یعنی صفات خداوند از قبیل علم ، قدرت ، حیات ، اراده ، ادراک ، سمیعیت ، بصیریت ، حقایقی غیر از ذات پروردگار نیستند ، عین ذات پروردگارند ، به این معنی که ذات پروردگار به نحوی است که همه این صفات بر او صدق میکند و یا ( به قولی ) به نحوی است که آثار این صفات بر او مترتب است . توحید افعالی ، یعنی نه تنها همه ذاتها ، بلکه همه کارها ( حتی کارهای انسان ) به مشیت و اراده خداوند است و به نحوی خواسته ذات مقدس او است .
توحید در عبادت ، یعنی جز ذات پروردگار ، هیچ موجودی شایسته عبادت و پرستش نیست ، پرستش غیر خداوند مساوی است با شرک و خروج از دائره توحید اسلامی . توحید در عبادت از نظری با سایر اقسام توحید فرق دارد ، زیرا آن سه قسم دیگر مربوط است به خدا و این قسم مربوط است به بندگان . به عبارت دیگر ، یگانگی ذات و منزه بودنش از مثل و مانند ، و یگانگی او در صفات ، و یگانگی او در فاعلیت از شؤون و صفات او است ، اما توحید در عبادت یعنی لزوم یگانه پرستی . پس توحید در عبادت از شؤون بندگان است نه از شؤون خداوند . ولی حقیقت این است که توحید در عبادت نیز از شؤون خداوند است زیرا توحید در عبادت یعنی یگانگی خداوند در شایستگی برای معبودیت ، پس او یگانه معبود به حق است . کلمه لا اله الا الله همه مراتب توحید را شامل است ، والبته مفهوم ابتدائی آن توحید در عبادت است . توحید ذاتی و توحید در عبادت جزء اصول اولیه اعتقادی اسلامی است ، یعنی اگر کسی در اعتقادش به یکی از این دو اصل خللی باشد جزء مسلمین محسوب نمیگردد . احدی از مسلمین با این دو اصل مخالف نیست . اخیرا فرقه وهابیه - که پیرو محمد بن عبدالوهاباند و او تابع ابن تیمیه حنبلی شامی است - مدعی شدهاند که پارهای از اعتقادات مسلمین مثل اعتقاد به شفاعت ، و پارهای از اعمال مسلمین مانند توسلات و استمدادات از انبیاء و اولیاء بر ضد اصل توحید در عبادت است ، ولی سایر مسلمین اینها را منافی با توحید در عبادت نمیدانند . پس اختلاف وهابیه با سایر مسلمین در این نیست که آیا یگانه موجود
شایسته پرستش ، خداوند است یا غیر خداوند ، مثلا انبیاء و اولیاء نیز شایسته پرستشند . در این جهت تردید نیست که غیر خدا شایسته پرستش نیست . اختلاف در این است که آیا استشفاعات و توسلات عبادت است یا نه ؟ پس نزاع فی ما بین ، صغروی است نه کبروی . علمای اسلام با بیانات مبسوط و مستدل نظریه وهابیان را رد کردهاند . توحید صفاتی همان است که مورد اختلاف معتزله و اشاعره است . اشاعره ، منکر توحید صفاتی میباشند و معتزله طرفدار . توحید افعالی نیز مورد اختلاف معتزله و اشاعره است ، با این تفاوت که در اینجا کار بر عکس است ، یعنی اشاعره طرفدار توحید افعالی و معتزله منکر آن میباشند . اینکه معتزله خود را اهل التوحید میخوانند و توحید را یکی از اصول پنجگانه خویش میشمارند ، مقصودشان توحید صفاتی است نه توحید ذاتی یا توحید در عبادت ( زیرا این دو قسم از توحید محل خلاف نیست ) و نه توحید افعالی ، زیرا اولا معتزله منکر توحید افعالی میباشند و ثانیا عقیده خویش را در مورد توحید افعالی تحت عنوان " اصل عدل " که اصل دوم از اصول پنجگانه آنها است بیان میکنند . اشاعره و معتزله در باب توحید صفاتی و توحید افعالی سخت در دو قطب مخالف قرار گرفتهاند . معتزله طرفدار توحید صفاتی و منکر توحید افعالی میباشند و اشاعره بالعکس ، و هر کدام استدلالهایی در این زمینه آوردهاند . ما در فصل مربوط ، عقیده خاص شیعه را درباره این دو قسم توحید بیان خواهیم کرد .
درس چهارم
معتزله 2
اصل عدل
در درس گذشته اجمالا به اصول پنجگانه معتزله اشاره کردیم و درباره اصل اول آنها یعنی اصل توحید توضیحاتی دادیم . اکنون نوبت اصل دوم است و آن اصل عدل است . البته واضح است که هیچ فرقهای از فرق اسلامی منکر عدل به عنوان یک صفت از صفات الهی نیست . احدی نگفته که خدا عادل نیست . اختلاف معتزله با مخالفانشان ( یعنی اشاعره ) در تفسیر و توجیهی است که درباره عدل میکنند . اشاعره ، عدل را به گونهای تفسیر میکنند که چنین تفسیری از نظر معتزله مساوی است با انکار عدل ، و الا اشاعره هرگز حاضر نیستند که منکر و مخالف عدل خوانده شوند . عقیده معتزله درباره " عدل " این است که برخی کارها
فی حد ذاته عدل است و برخی کارها فی حد ذاته ظلم است ، مثلا پاداش دادن به مطیع و کیفر دادن به عاصی فی حد ذاته عدل است و " خدا عادل است ة یعنی به مطیع پاداش میدهد و به عاصی کیفر ، و محال است که بر ضد این عمل کند . کیفر دادن به مطیع و پاداش دادن به عاصی فی حد ذاته ظلم است محال است که خدا مرتکب آن گردد . همچنین مجبور ساختن بنده به معصیت و یا مسلوب القدرش خلق کردن او و آنگاه خلق معصیت به دست او و آنگاه کیفر دادن او ظلم است و هرگز خدا ظلم نمیکند ، ظلم بر خدا قبیح است و جایز نیست و بر ضد شؤون خدائی او است . ولی اشاعره معتقدند هیچ کاری فی حد ذاته عدل نیست ، و هیچ کاری فی حد ذاته ظلم نیست ، آنچه خدا بکند عین عدل است . فرضا خداوند به مطیعان کیفر بدهد و به عاصیان پاداش ، عین عدل است . همچنین اگر خداوند بندگانرا مسلوب القدرش خلق کند و آنگاه معصیت را به دست آنها جاری سازد و بعد هم آنها را عقاب کند ، فی حد ذاته ظلم نیست . اگر فرض کنیم خداوند چنین کند باز عین عدل است " آنچه آن خسرو کند شیرین بود " . معتزله به همین جهت که طرفدار عدلند ، منکر توحید در افعالند ، میگویند لازمه توحید افعالی این است که بشر خود خالق افعال خود نباشد ، بلکه خدا خالق افعال او باشد ، و چون میدانیم بشر در آخرت از طرف خداوند پاداش و کیفر میگیرد پس اگر خداوند خالق افعال بشر باشد و در عین حال به آنها پاداش و کیفر برای کارهایی بدهد که خود نکردهاند بلکه خود خدا کرده است ، ظلم است و بر ضد عدل الهی است . معتزله توحید افعالی را بر ضد اصل
عدل میدانند . از اینرو معتزله درباره انسان به اصل آزادی و اختیار قائلند و سخت از آن دفاع مینمایند ، بر خلاف اشاعره که منکر آزادی و اختیار بشرند . معتزله به دنبال طرح اصل عدل - که به معنی این است که برخی افعال فی حد ذاتها عدلند و برخی فی حد ذاتها ظلم ، و عقل حکم میکند که عدل نیک است و باید انجام داد و ظلم بد است و نباید انجام داد - یک اصل کلی دیگر طرح کردند که دامنه و سیعتری دارد و آن اصل حسن و قبح ذاتی افعالی است . مثلا راستی ، امانت ، عفت ، تقوا ذاتا نیک است ، و دروغ ، خیانت ، فحشاء ، لا ابالیگری ذاتا بد است . پس افعال در ذات خود و قبل از آنکه خدا درباره آنها حکمی بیاورد دارای حسن ذاتی و یا قبح ذاتی میباشند . از اینجا به اصل دیگری درباره عقل انسان رسیدند ، و آن اینکه : عقل انسان در ادراک حسن و قبح اشیاء استقلال دارد ، یعنی قطع نظر از بیان شارع نیز میتواند حسن و قبح برخی کارها را درک کند . اشاعره با این نیز مخالف بودند . مسأله حسن و قبح ذاتی و عقلی که معتزله طرفدار و اشاعره منکر بودند ، بسیاری مسائل دیگر را به دنبال خود آورد که برخی به الهیات مربوط بود و برخی به انسان ، از قبیل اینکه آیا کارهای خداوند و به عبارت جامعتر ، خلقت و آفرینش اشیاء هدف و غرض دارد یا نه ؟ معتزله گفتند اگر هدف و غرضی در کار نباشد " قبیح " است و عقلا محال است . تکلیف مالا یطاق چطور ؟ آیا ممکن است خداوند بندهای را به کاری مکلف سازد که فوق طاقت
او است؟ معتزله این را نیز قبیح و محال دانستند. آیا مؤمن قدرت بر کفر دارد یا نه ؟ و آیا کافر قدرت بر ایمان دارد یا نه ؟ پاسخ معتزله به همه اینها مثبت است ، زیرا اگر مؤمن قدرت بر کفر و کافر قدرت بر ایمان نداشته باشد پاداش و کیفر آنها قبیح است . اشاعره در همه این مسائل به نقطه مخالف معتزله نظر دادند .
وعد و وعید
وعد به معنی نوید پاداش است و وعید به معنی تهدید به کیفر است . عقیده معتزله این است که همانطوری که خداوند در نویدها و پاداشها به حکم « ان الله لا یخلف المیعاد »وعده خلافی نمیکند بلکه محال است خلف وعده نماید ( این جهت مورد اتفاق و اجماع مسلمین است ) همچنین در زمینه کیفرها نیز تخلف نمیکند . علیهذا تمام وعیدهایی که در مورد فساق و فجار شده است که مثلا ظالم چنین عذاب میکشد ، و دروغگو چنان ، و شرابخوار چنان ، بدون تخلف عملی خواهد شد ، مگر آنکه قبلا در دنیا توبه کرده باشند . علیهذا مغفرت بدون توبه محال است . معتزله معتقدند که مغفرت بدون توبه مستلزم خلف وعید است و خلف وعید مانند خلف وعده قبیح و محال است . علیهذا عقیده خاص معتزله در مورد وعد و وعیدها به مسأله مغفرت مربوط میشود و از عقیده آنها در مورد حسن و قبح عقلی ناشی میگردد .
منزله بین المنزلین
اعتقاد معتزله به اصل منزله بین المنزلتین به دنبال دو عقیده متضاد بود که قبلا در جهان اسلام راجع به کفر و ایمان فساق پدید آمد . برای اولین بار " خوارج " این عقیده را اظهار کردند که ارتکاب گناه کبیره بر ضد ایمان است یعنی مساوی با کفر است پس مرتکب گناه کبیره کافر است . چنانکه میدانیم خوارج در اثر حادثه " حکمیت " در جنگ صفین پدید آمدند و ظهورشان در نیمه اول قرن اول هجری ، یعنی در حدود سال 37 هجری مقارن با خلافت امیرالمؤمنین علی ( ع ) بوده است . در نهج البلاغه آمده است که امیرالمؤمنین با آنها درباره این مسأله مباحثه کرد و با ادله متقنی نظریه آنها را باطل ساخت . خوارج ، بعد از حضرت امیر نیز بر ضد خلفای زمان ، و اهل امر به معروف و نهی از منکر و اهل تکفیر و تفسیق بودند . چون غالب خلفا مرتکب گناهان کبیره میشدند طبعا خوارج آنها را کافر میدانستند و به همین جهت خوارج همواره در قطب مخالف سیاستهای حاکم قرار داشتند . گروه دیگری به وجود آمدند ( یا آنها را سیاستها به وجود آوردند ) که به نام " مرجئه " خوانده میشدند . مرجئه از لحاظ ارزش تأثیر گناه در نقطه مقابل خوارج قرار داشتند ، آنها میگفتند اساس کار این است که انسان از نظر عقیده و ایمان که مربوط به قلب است مسلمان باشد ، اگر ایمان که امر قلبی است درست بود ، مانعی ندارد