یک نوع موسیقی با حس دلاوری و سلحشوری سر و کار داشته باشد و با همین زبان با انسان گفتگو کند. دیدهاید در میدانهای جنگ، مارش و سرود نظامی مینوازند و گاهی تأثیر این سرودها و آهنگها آنقدر قوی است که سربازی را که از ترس دشمن از سنگر بیرون نمیآید وادار میکند علیرغم حملات خصم، بیباکانه به پیش رود و با او به نبرد برخیزد.
نوع دیگری از موسیقی ممکن است با حس شهوترانی سر و کار داشته باشد و انسان را به سستی و خود را رها نمودن و تسلیم پلیدیها شدن دعوت نماید. دیده شده که تأثیر موسیقی در این جهت بسیار زیاد است و شاید هیچ چیز دیگری نمیتواند تا این اندازه در از بین بردن دیوارهای عفت و اخلاق مؤثر واقع شود. در مورد سایر غرایز و احساسات نیز آنگاه که با زبان این احساسات سخن گفته میشود، حال چه به وسیله موسیقی و چه به هر وسیله دیگر، میتوان آنها را تحت کنترل و نظارت درآورد. یکی از متعالیترین غرایز و احساسات هر انسان، حس مذهبی و فطرت خداجویی اوست. سر و کار قرآن با این حس شریف و برتر است[1].
[1]. درباره این حس دینی، در شرق و غرب عالم بسیار سخنها گفته شده است. در اینجا به اختصار اقوال یکی دو تن از این اندیشمندان جهانی را نقل میکنم. اولین این سخنان متعلق به اینشتین است. او در یکی از مقالاتش راجع به مذهب اظهارنظر میکند و در همانجا متذکر میشود که به اعتقاد او به طور کلی سه نوع مذهب در جهان وجود داشته است:
1. مذهب ترس؛ یعنی مذهب گروهی که عامل برانگیزنده آنها به سوی مذهب یک سلسله ترسها از طبیعت و محیط بوده است.
2. مذهب اخلاق؛ و مقصودش مذهبی است که بر مبنای مصالح اخلاقی استوار است.
آنگاه از مذهب دیگری یاد میکند که نامش را «مذهب هستی» میگذارد و این تعبیر او همان تعبیری است که ما از آن به «دل» یاد کردیم. به اعتقاد اینشتین، این مذهب در واقع میخواهد بگوید زمانی برای انسان حالتی معنوی و روحی حاصل میشود که در آن حالت از این خود محدود که به واسطه آمال و آرزوهای حقیر و خرد احاطه شده و از دیگران جدا گردیده و همچنین از عالم هستی طبیعی که برای او حصاری شده است، به ناگاه بیرون میآید و از این زندان رها میشود و در آن هنگام است که به نظاره کل هستی مینشیند و وجود را همچون حقیقتی واحد در مییابد و عظمتها و شکوهها و جلالهای ماورای پدیدهها را به عیان میبیند و حقارت و ناچیزی خود را متذکر میگردد و آنگاه است که میخواهد با کل هستی متصل گردد.
این تعبیر اینشتین، داستان همّام را به یاد میآورد که از امیرالمؤمنین علیه السلام صفات مؤمن را میپرسد. حضرت در جواب او به پاسخی کوتاه اما جامع قناعت میکنند و میفرمایند:
یا هَمّامُ! اتَّقِ اللَّهَ وَ احْسِنْ فَانَّ اللَّهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَ الَّذینَ هُمْ مُحْسِنونَ.
ای همّام تو خود از خدا بترس و نیکوکار باش که خدا با پرهیزکاران و نیکوکاران است.
اما همّام با این جواب راضی نمیشود و توضیح بیشتری میخواهد؛ از نحوه زیستن و طرز عبادت و گذران روزها و شبها و نحوه معاشرتهایشان و ... سؤال میکند. آنگاه حضرت علی علیه السلام به توصیف صفات مؤمن میپردازند و حدود 130 خط از خطوط چهره متقین را ترسیم میکنند و از جمله میفرمایند:
لَوْ لَاالْاجَلُ الَّذی کتَبَ اللَّهُ عَلَیهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ ارْواحُهُمْ فی اجْسادِهِمْ طَرْفَةَ عَینٍ. (نهجالبلاغه، خطبه 191)
اگر اجل الهی نبود، برای یک چشم برهم زدن روح اینان در بدنشان قرار نمیگرفت.
این همان حالتی است که اینشتین به آن اشاره میکند و میگوید انسان
قرآن خود توصیه میکند که او را با آهنگ لطیف و زیبا بخوانند. با همین نوای آسمانی است که قرآن با فطرت الهی انسان سخن میگوید و
مذهبی وجود خود را یک نوع زندان محصور میپندارد، چنانکه میخواهد از قفس تن پرواز کند و تمام هستی را یکباره به عنوان یک واحد دریابد. در کلمات حضرت امیر علیه السلام این حقیقت پررنگتر و شدیدتر و جامعتر بیان شده است. از دید حضرت، مؤمن گویی تمام هستی را در بدن مادی خود جمع کرده و از همین روست که ناگهان قالب را رها میکند و روحش را آزاد میسازد. در داستان همّام این نکته را هم نوشتهاند که وقتی سخن حضرت به پایان رسید، فریادی از همّام برآمد و قالب تهی کرد.
در زمینه حس معنوی انسانها، اقبال نیز سخن جالبی دارد، او میگوید:
در این گفته هیچ سرّ و معمایی وجود ندارد که نیایش به عنوان وسیله اشراقی نفسانی، عملی حیاتی و متعارف است که به وسیله آن جزیره کوچک شخصیت ما وضع خود را در کل بزرگتری از حیات اکتشاف میکند.
جملهای نیز در همین زمینه از ویلیام جیمز وجود دارد:
انگیزش نیایش نتیجه ضروری این امر است که در عین حال که درونیترین قسمت از خودهای اختیاری و عملی هرکس، خودی از نوع اجتماعی است، با وجود این، مصاحب کامل خویش را تنها در جهان اندیشه میتواند پیدا کند. اغلب مردم، خواه به صورت پیوسته و خواه تصادفی، در دل خود به آن رجوع میکنند.
حقیرترین فرد بر روی زمین با این توجه عالی، خود را واقعی و باارزش احساس میکند. احتمال دارد که مردمان از لحاظ درجه تأثیرپذیری با یکدیگر اختلاف داشته باشند. برای بعضی از مردم بیش از بعضی دیگر این توجه اساسیترین قسمت خودآگاهی را تشکیل میدهد. آنان که بیشتر چنین هستند محتملًا دینیترین مردمانند. ولی من اطمینان دارم که حتی آن کسانی که میگویند بکلی فاقد آناند خود را فریب میدهند و حقیقتاً تا حدی دین دارند.
آن را تسخیر میکند[1].
قرآن در توصیف خویش، برای خود دو زبان قائل میشود. گاهی خود را کتاب تفکر و منطق و استدلال معرفی میکند و گاهی کتاب احساس و عشق. و به عبارت دیگر قرآن تنها غذای عقل و اندیشه نیست، غذای روح هم هست.
قرآن بر موسیقی خاص خودش تأکید زیادی دارد، موسیقیای که اثرش از هر موسیقی دیگر در برانگیختن احساسات عمیق و متعالی انسان بیشتر است. قرآن خود به مؤمنین دستور میدهد تا مقداری از شب را به تلاوت قرآن مشغول باشند و در نمازهای خود در همان حالی که به خدا متوجهاند قرآن بخوانند. در خطاب به پیامبر میگوید:
یا ا یهَا الْمُزَّمِّلُ. قُمِ اللَّیلَ الّا قَلیلًا. نِصْفَهُ اوِ ...[2]
شبها را بپا خیز برای عبادت و اندکی را بخواب. بپاخیز و به راز و نیاز با خدای خویش بپرداز. و در حالی که به عبادت ایستادهای قرآن را ترتیل کن. ترتیل یعنی قرائت قرآن نه آنقدر تند که کلمات مفهوم نشوند و نه آنقدر جدا از هم که رابطهها از بین برود. میگوید قرآن را با تأنّی و در حالی که به محتوای آیات توجه داری بخوان. و باز در آیات بعدی همان سوره میگوید آنگاه که برای کارهای روزانه نظیر تجارت و جهاد در راه خدا به خواب بیشتری احتیاج دارید، در هر حال خلوت عبادت را فراموش نکنید.
[1]. ائمه علیهم السلام قرآن را با چنان شوری میخواندند که رهگذرانی که صدای آنها را میشنیدند بی اختیار میایستادند و منقلب میشدند و میگریستند.
[2]. مزّمّل/ 1- 3
در میان مسلمانان یگانه چیزی که مایه نشاط و کسب قدرت روحی و پیدا کردن خلوص و صفای باطن بوده، همان موسیقی قرآن است. ندای آسمانی قرآن در اندک مدتی از مردم وحشی شبه جزیره عربستان مؤمنانی ثابت قدم به وجود آورد که توانستند با بزرگترین قدرتهای زمانه درافتند و آنها را از پا درآورند. مسلمانان قرآن را نه فقط به عنوان یک کتاب درس و تعلیم که همچون یک غذای روح و مایه کسب نیرو و ازدیاد ایمان مینگریستند. شبها با خلوص قرآن میخواندند[2]و با خدای خود راز و نیاز میکردند و روزها چون شیر غرّان به دشمن حمله میبردند.
قرآن خود چنین انتظاری از ایمانآوردگان داشت. در آیهای خطاب به پیامبر میفرماید: فَلا تُطِعِ الْکافِرینَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً کبیراً[3]به حرف کفار گوش نده و تسلیم پیشنهادهایشان مشو. در مقابلشان بایست و با سلاح قرآن به جهاد با آنها برخیز و مطمئن باش که فاتح خواهی بود. داستان زندگی پیامبر، خود بیانگر درستیاین قول است. او تنها و بی هیچ پشتیبان در حالی که تنها قرآن را در دست دارد قیام میکند اما همین قرآن برای او همه چیز میشود، برایش سرباز تهیه میکند، سلاح فراهم میآورد، نیرو تدارک میبیند و بالاخره دشمن را در برابرش خاشع و خاضع میگرداند؛ افراد دشمن را به سوی او میکشاند و آنها را به تسلیم در برابر رسول خدا وادار میسازد و به این ترتیب وعده راستین الهی را
[1]. امام زینالعابدین علیه السلام در دعایی که برای ختم قرآن تعلیم دادهاند این نکته را متذکر شدهاند: ... وَاجْعَلِ الْقُرْآنَ لَنا فی ظُلَمِ اللَّیالی مونِساً خدایا قرآن را در تاریکیهای شب مونس ما قرار بده؛ به ما آن فهم و عشق را عطا کن تا با این کتاب در دل شب انس و الفت داشته باشیم.
[2]. فرقان/ 52.
تحقق میبخشد.
وقتی قرآن زبان خود را زبان دل مینامد، منظورش آن دلی است که میخواهد با آیات خود آن را صیقل بدهد و تصفیه کند و به هیجان بیاورد. این زبان غیر از زبان موسیقی است که احیاناً احساسات شهوانی انسان را تغذیه میکند و نیز غیر از زبان مارشهای نظامی و سرودهای رزمی است که در ارتشها مینوازند و حس سلحشوری را تقویت میکنند. این همان زبانی است که از اعراب بدوی مجاهدینی میسازد که در حقشان گفتهاند: حَمَلوا بَصائِرَهُمْ عَلی اسْیافِهِمْ[1]آنان که شناختهایشان را، بینشهایشان را، افکار روشن خودشان و دریافتهای الهی و معنویشان را بر شمشیرهایشان گذاشته بودند و شمشیرهایشان را در راه این ایدهها و افکار به کار میانداختند. برای آنان مسائل فردی و منافع شخصی مطرح نبود. با آنکه معصوم نبودند و خطا نیز از ایشان سر میزد، اما مصداق بارز «قائمُ اللّیل و صائمُ النّهار» به حساب میآمدند. در همه لحظات با عمق هستی در ارتباط بودند، شبهایشان به عبادت میگذشت و روزهایشان به جهاد.
امیرالمؤمنین علیه السلام در نهجالبلاغه در خطبهای که به نام «متقین» معروف است (خطبه 191) صفات متقین را برمیشمرد و بعد از آنکه توضیح میدهد که در رفتار چنیناند و در گفتار چنان و ... از جمله حالات آنها را در شب شرح میدهد و به قول سعدی شب مردان خدا را توصیف میکند و میفرماید:
[1]. نهجالبلاغه، خطبه 148.
امَّا اللَّیلُ فَصافّونَ اقْدامَهُمْ
هنگام شب پاهایشان برای عبادت جفت میشود.
تالینَ لِاجْزاءِ الْقُرْآنِ
آنگاه قسمتهای مختلف قرآن را تلاوت میکنند.
یرَتِّلونَهُ تَرْتیلًا
قرآن خواندنی از سر تأمل و اندیشه (نه مانند قرآن خواندنهای بعضی از ما، تند و بدون فهم معانی).
یحَزِّنونَ بِهِ انْفُسَهُمْ ...
کلمات و آیات را با آهنگ و حزن مخصوص معنوی که از قلبشان پیدا میشود میخوانند. پس هرگاه به آیهای برسند که رحمت الهی از آن فهمیده میشود، با شوق به آن نظر میکنند و وقتی به آیات بیانگر خشم الهی میرسند، غرق دنیای اندیشه میشوند، گویی که صدای دوزخیان را میشنوند.
قرآن بر روی این خاصیت خودش که کتاب دل و روح است، کتابی است که جانها را به هیجان میآورد و اشکها را جاری میسازد و دلها را میلرزاند، خیلی تأکید دارد و آن را حتی برای اهل کتاب نیز صادق میداند:
الَّذینَ اتَیناهُمُ الْکتابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ یؤْمِنونَ. وَ اذا یتْلی عَلَیهِمْ قالوا امَنّا بِهِ انَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنا ...[1]
[1]. قصص/ 52 و 53.
گروهی را توصیف میکند که چون قرآن برایشان میخوانند به حالت خضوع و خشوع درمیآیند و میگویند ایمان آوردیم به آنچه در این کتاب است که همه آن حق است. این را میگویند و دائم بر خضوعشان افزوده میشود.
در آیه دیگری تأکید میکند که از اهل کتاب، مسیحیان و نصاری به مسلمانان نزدیکترند تا یهود و مشرکین «2» و بعد گروهی از نصاری را که با شنیدن قرآن ایمان
میآورند این طور توصیف میکند:
وَ اذا سَمِعوا ما انْزِلَ الَی الرَّسولِ تَری اعْینَهُمْ تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفوا مِنَ الْحَقِّ یقولونَ رَبَّنا امَنّا فَاکتُبْنا مَعَ الشّاهِدینَ «1».
و چون آیاتی را که به رسول فرستاده شده بشنوند اشک از دیدههای آنها جاری میشود، میگویند پروردگارا ایمان آوردیم، ما را از جمله گواهان صادق پیامبرت درنظرگیر.
و در جای دیگر که اساساً از مؤمنین سخن میگوید، آنها را چنین معرفی میکند:
اللَّهُ نَزَّلَ احْسَنَ الْحَدیثِ کتاباً مُتَشابِهاً مَثانِی تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلودُ
(1). لَتَجِدَنَّ اشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ امَنُوا الْیهودَ وَ الَّذینَ اشْرَکوا وَ لَتَجِدَنَّ اقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذینَ امَنُوا الَّذینَ قالوا انّا نَصاری ... (مائده/ 82)
هر آینه دشمنترین مردم را نسبت به مسلمانان، یهود و مشرکان خواهی یافت و بامحبتترین مردم نسبت به مسلمانان آنان هستند که گویند ما نصرانی هستیم.
(1). مائده/ 83.