نظر قرآن درباره قلب
شاید نیازی به توضیح نباشد که مقصود از قلب در اصطلاح عرفانی و ادبی، آن عضو گوشتی که در سمت چپ بدن واقع شده و همچون یک تلمبه خون را در رگها جاری میسازد نیست. مثلًا در این تعبیر قرآن: «انَّ فی ذلِک لَذِکری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ»[1]و یا در این تعبیر عرفانی بسیار لطیف حافظ:
دلم رمیده شد و غافلم من درویش
که این شکاری سرگشته را چه آمد پیش
روشن است که منظور از دل و قلب، حقیقتی متعالی و ممتاز است که
[1]. ق/ 37 [در این سخن برای آن که دارای قلب است بیداری و آگاهی وجود دارد.]
بکلی با این عضو بدن تفاوت دارد. و همین طور آنجا که قرآن از بیماری دلها یاد میکند: «فی قُلوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً»[1]تعریف قلب
پس مقصود از این قلب چیست؟ پاسخ این سؤال را باید در حقیقت وجود انسان جستجو کرد. انسان در عین اینکه موجودی واحد است، صدها و هزارها بُعد وجودی دارد. «من» انسانی عبارت است از مجموعه بسیاری اندیشهها، آرزوها، ترسها، امیدها، عشقها و ... اینها در حکم رودها و نهرهایی هستند که همه در یک مرکز به هم میپیوندند. خود این مرکز دریایی عمیق و ژرف است که هنوز هیچ بشر آگاهی ادعا نکرده که توانسته است از اعماق این دریا اطلاع پیدا کند. فلاسفه و عرفا و روانشناسان هریک به سهم خود به غور در این دریا پرداختهاند و هریک تا حدودی به کشف رازهای آن موفق شدهاند، اما شاید عرفا در این زمینه موفقتر از دیگران بودهاند. آنچه که قرآن «دل» مینامد عبارت است از واقعیت خود آن دریا که همه آنچه که ما روح ظاهر مینامیم رشتهها و رودهایی است که به این دریا میپیوندد. حتی خود عقل نیز یکی از رودهایی است که به این دریا متصل میشود.
قرآن آنجا که از وحی سخن میگوید هیچ سخنی از عقل به میان نمیآورد بلکه تنها سر و کارش با قلب پیامبر است. معنای این سخن این
(1). بقره/ 10 [دلهای ایشان مریض است، پس خدا بر مرض آنها بیفزاید.]
است که قرآن به نیروی عقل و با استدلال عقلانی برای پیامبر حاصل نشده، بلکه این قلب پیغمبر بود که به حالتی رسیده غیرقابل تصور برای ما، و در آن حالت استعداد درک و شهود آن حقایق متعالی را پیدا کرده است. آیات سوره نجم و سوره تکویر کیفیت این ارتباط را تا حدودی بیان میکنند.
در سوره نجم میخوانیم:
وَ ماینْطِقُ عَنِ الْهَوی.
سخنی که او (پیامبر) میگوید ناشی از هوا و هوس نیست.
انْ هُوَ الّا وَحْی یوحی.
نیست مگر وحیی که به او القا شده است.
عَلَّمَهُ شَدیدُ الْقُوی.
تعلیم کرده او را موجودی سخت و نیرومند.
ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوی.
همان ملک مقتدری که به خلقت کامل بر رسول جلوه کرد.
وَ هُوَ بِالْافُقِ الْاعْلی.
و آن در عالیترین افقها بود.
ثُمَّ دَنا فَتَدَلّی.
وقتی نزدیک شد پس درآویخت.
فَکانَ قابَ قَوْسَینِ اوْ ادْنی.
نزدیک شد به اندازه دو کمان و یا نزدیکتر.
فَاوْحی الی عَبْدِهِ ما اوْحی.
پس وحی کرد به بنده خود آنچه وحی کرد.
ما کذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی[1].
دل آنچه را دید اشتباه نکرد.
قرآن همه اینها را برای این میگوید که نشان دهد سطح این مسائل از حوزه عمل عقل بالاتر است. اینجا سخن از دیدن و اوج گرفتن است.
و یا در آیاتی از سوره تکویر میخوانیم:
قرآن سخن شخص پیامبر نیست، سخن فرستادهای است بزرگوار (یعنی این سخنان را خدای تبارک و تعالی به واسطه فرشتهای به پیامبر القا کرد)، فرستادهای که موجودات بسیاری مطیع امر او هستند. او امین ربالعالمین است. شما چون سخنان او را با عقل خود منطبق نمیبینید او را دیوانه میپندارید. اما اشتباه میکنید.
او دیوانه نیست. او آن فرستاده نیرومند را در افقی آشکار مشاهده کرد. این پیامبر آنچه را از غیب مشاهده کرد در خود نگاه نمیدارد و نسبت به دیگران بخل نمیورزد.
اقبال لاهوری تعبیر لطیفی در این مورد دارد، میگوید: پیامبر آن کسی است که از حقایق لبریز و سرشار میشود و بعد برای سامان دادن زمانه و عوض کردن مسیر تاریخ، آنچه را که بدو رسیده است بیان میکند.
قرآن آنجا که از وحی سخن میگوید و آنجا که از قلب گفتگو میکند، بیانش فراتر از عقل و اندیشه میرود اما ضد عقل و اندیشه نیست. در این مورد قرآن بینشی فراتر از عقل و احساس را بیان میکند که اساساً عقل را بدان راهی نیست و از درک آن عاجز است.
[1]. نجم/ 3- 11.
خصوصیات قلب
قلب از دیدگاه قرآن یک ابزار شناخت نیز به حساب میآید. اساساً مخاطب بخش عمدهای از پیام قرآن دل انسان است، پیامی که تنها گوش دل قادر به شنیدن آن است و هیچ گوش دیگری را یارای شنیدن آن نیست. از این رو قرآن تأکید زیادی در حفظ و نگهداری و تکامل این ابزار دارد. در قرآن به کرّات به مسائلی از قبیل تزکیه نفس و روشنایی قلب و صفای دل برمیخوریم:
قَدْ افْلَحَ مَنْ زَکیها[1].
رستگار شد کسی که قلب خود را از آلودگیها پاک نگه داشت.
کلّا بَلْ رانَ عَلی قُلوبِهِمْ ما کانوا یکسِبونَ[2].
سخن اینها را نخوان که کارهای ناشایست اینان بر روی قلبهایشان تیرگیها و زنگارها قرار داده است.
و درباره روشنایی قلب میگوید:
انْ تَتَّقُوا اللَّهَ یجْعَلْ لَکمْ فُرْقاناً[3].
اگر راه تقوا و پاکی را پیش گیرید خدا نور روشنایی در قلب شما قرار میدهد.
[1]. شمس/ 9.
[2]. مطفّفین/ 14.
[3]. انفال/ 29.
و یا در آیهای دیگر:
وَ الَّذینَ جاهَدوا فینا لَنَهْدِینَّهُمْ سُبُلَنا[1].
کسانی که در راه ما با خلوص نیت کوشش کنند ما راه خود را بر روی آنها باز میکنیم.
متقابلًا از اینکه کارهای ناشایست انسان روح او را تیره و کدر میکند و کششها و گرایشهای پاک را از انسان میگیرد، به کرّات در قرآن سخن رفته است. از زبان مؤمنین میگوید:
رَبَّنا لاتُزِغْ قُلوبَنا بَعْدَ اذْ هَدَیتَنا[2].
و یا در وصف بدکاران:
کلّا بَلْ رانَ عَلی قُلوبِهِمْ ما کانوا یکسِبونَ.
چنین نیست بلکه ظلمت ظلم و بدکاریهایشان بر دلهای آنها غلبه کرد.
فَلَمّا زاغوا ازاغَ اللَّهُ قُلوبَهُمْ[3].
چون از حق روی گردانیدند خدا هم دلهایشان را از اقبال به
[1]. عنکبوت/ 69.
[2]. آلعمران/ 8.
[3]. صف/ 5.
حق بگردانید.
و یا از قفل زده شدن و مهر خوردن بر دلها و قسی شدن قلبها سخن میگوید:
خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی ابْصارِهِمْ غِشاوَةٌ[1].
وَ جَعَلْنا عَلی قُلوبِهِمْ اکنَّةً انْ یفْقَهوهُ[2].
بر دلهایشان پرده نهادهایم که فهم نتوانند کرد.
کذلِک یطْبَعُ اللَّهُ عَلی قُلوبِ الْکافِرینَ[3].
اینچنین خداوند دلهای کافران را مهر خواهد کرد.
فَقَسَتْ قُلوبُهُمْ وَ کثیرٌ مِنْهُمْ فاسِقونَ[4].
پس دلهایشان زنگ قساوت گرفت و بسیار فاسق و نابکار شدند.
همه این تأکیدها نشان میدهد که قرآن یک جوّ روحی و معنوی عالی برای انسان قائل است و لازم میداند که هر فردی این جوّ را پاک و
(1). بقره/ 7 [خداوند بر دلهایشان مُهر کرد و بر گوش و چشمشان پردهای است.]
[2]. انعام/ 25.
[3]. اعراف/ 101.
[4]. حدید/ 16.
فاجعه اندلس
تاریخ بشر نشان میدهد که هرگاه قدرتهای حاکم میخواهند جامعهای را تحت سلطه خود قرار دهند و آن را استثمار کنند، تلاش میکنند تا روح جامعه را فاسد کنند و برای این منظور تسهیلات شهوترانی را برای مردم زیاد میکنند و آنها را به شهوترانی ترغیب میکنند. نمونه عبرتانگیزی از این شیوه کثیف، فاجعهای بود که در اسپانیای مسلمان- که یکی از سرچشمههای رنسانس به حساب میآمد و از پیشرفتهترین تمدنهای اروپا محسوب میشد- برای مسلمانان اتفاق افتاد.
مسیحیان برای خارج کردن اسپانیا از چنگ مسلمانان، از راه فاسد کردن روحیه و اخلاق جوانان مسلمان وارد عمل شدند. تا آنجا که توانستند وسائل لهو و لعب و شهوترانی را به سهولت در اختیار مسلمانان قرار دادند و در این کار تا آنجا پیش رفتند که حتی سرداران و مقامات دولتی را نیز فریفتند و آنان را آلوده ساختند و به این ترتیب توانستند عزم و اراده و نیرو و شجاعت و ایمان و پاکی روح مسلمین را از میان بردارند و آنها را به آدمهایی زبون و ضعیف و شهوتران و شرابخواره و زنباره مبدل کنند. و پر واضح است که