بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 119

خیلی کوتاه) که تمام سوره از اول تا آخر یک نوبت نازل شده باشد. از سوره‌های قصار و خیلی کوچک مثل «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ» و «اِنّا اَعْطَیناک الْکوْثَرَ» چرا، ولی سوره‌های متوسط و سوره‌های بزرگ نه، الّا به ندرت. به ندرت در سوره‌های بزرگ هم داریم که تمام سوره یک بار نازل شده است. سوره‌هایی که یک بار نازل نشده و به تدریج آمده است، وقتی که آیات آنها نازل می‌شد خود رسول اکرم می‌فرمودند که این قسمت را در کجا قرار بدهید، بین فلان آیه و فلان آیه یا بعد از فلان آیه در فلان سوره قرار بدهید.

این آیاتی که الآن می‌خوانیم آیاتی است که در مکه نازل شده است ولی سیاق آیات نشان می‌دهد که از آیاتی نیست که روزهای اول نازل شده باشد بلکه بعد از آن است که رسول اکرم دعوت خودشان را اعلام و ابلاغ کرده بودند و حتی عده زیادی از مردم به اسلام گرایش پیدا کرده بودند و شور و هیجان اسلام در میان مردم مکه و بالاخص جوانان مکه یا طبقات به اصطلاح زیردست و محروم و مظلوم آنجا پیدا شده بود، که این امر برای قریش یک نگرانی بسیار بزرگی به وجود آورده بود و دائمآ می‌نشستند و در فکر چاره کردن این قضیه بودند.

بزرگترین مشکلی که اینها داشتند این بود که چگونه تبلیغ کنند که بتوانند جلو شیفتگی مردم را نسبت به قرآن و نسبت به خود رسول اکرم بگیرند، چون درست است که قوّت و قدرت به دست آنها بود، زور در اختیار آنها بود و مسلمین را هر نوع شکنجه‌ای می‌توانستند بکنند و می‌کردند، ولی اینها این مقدار شعور و ادراک داشتند که یک چنین جریان معنوی را که دلها را دارد تسخیر می‌کند و روحها را به سوی خودش جذب می‌کند تنها با اعمال زور و شکنجه و فشار و آن تعذیبهای سخت و حتی افرادی را در زیر شکنجه از بین بردن، نمی‌شود از بین برد، باید


صفحه 120

تدبیری اندیشید که جلو نفوذ معنوی این فکر را در دلها گرفت و باید این تیغ را در آن قسمت کند کرد.

قرآن هم عجیب منعکس کرده است که اینها نمی‌توانستند یک منطق واحد به خود بگیرند. اگر به یک منطق واحدی ایمان پیدا می‌کردند، به این معنا که یک منطقی برای خودشان پیدا می‌کردند که آن را بهترین منطق برای مبارزه می‌دانستند، همان را انتخاب می‌کردند. چون اینها آخرش به یک نقطه اتفاق نرسیدند که بالاخره حرفمان چه باشد و وقتی می‌خواهیم در مقابل این آدم تبلیغ کنیم چه بگوییم، می‌بینیم که با بیانهای خیلی مختلفی گفته‌اند، که خود همینها ضد و نقیض درآمده است و قرآن هم مخصوصآ اینها را نقل و منعکس کرده است و این چقدر مفید و نافع است که خود قرآن نقل کرده که در همان زمان چه می‌گفتند. حتی چیزهایی که در واقع به منزله فحش و سَبّ رسول اکرم است همانها را هم قرآن منعکس کرده است که اینها درباره پیغمبر چه می‌گفتند. قرآن هیچ کتمان نکرده است.

صداقت قرآن

این خودش یک مسئله‌ای است در مورد قرآن و از قدیم هم مورد توجه بوده است و در زمان ما هم مستشرقین مخالف اسلام این جهت را تصدیق کرده‌اند، که قرآن صداقت خودش و صداقت پیغمبر را نشان می‌دهد. یعنی مطالب آن نشان می‌دهد که وقتی قضایا را نقل می‌کند، به اصطلاح امروز سانسور نمی‌کند. وقتی که سخن کسی را با ضبط صوت ضبط می‌کنند و بعد می‌خواهند پخش کنند، گاهی یک چیزهایی از زبان او درمی‌آید که نباید اینها پخش بشود، لذا آن را به اصطلاح اِدیت می‌کنند، پرداخت و پیراسته می‌کنند بعد تحویل مردم می‌دهند. ولی از لحن قرآن


صفحه 121

صداقت پیداست.

در آن قضایای سنه 14 که کشتار مشهد رخ داد و بلواهایی که مردم کردند، در فریمان ما هم یک غوغایی شد. مرحوم ابوی ما به دعوت مردم منبر رفتند. من بچه بودم، یادم هست و حتی آن منبر را هم درست به یاد دارم. ایشان با اینکه اهل سیاست نبودند که ملاحظات سیاسی را چگونه باید کرد یا نباید کرد، روی تکلیف شرعی خودشان آنجا بحث کردند. بعد منجر شد به آن قضایا و بعد گرفتاریهای افرادی که دخالتی داشتند و محرک بودند. آمدند ایشان را هم از فریمان گرفتند و بردند زندان. یک نوبت آزاد شدند. بار دوم از تهران آمدند، و قضایا خیلی مفصل است. یک بازرس خیلی عالی از تهران فرستاده بودند، چون ]مسئول منطقه [متهم بود که در پرونده‌های جریان مشهد کارهای ساختگی کرده‌اند. اخوی ما ـ که کمی در آن قضیه دخالت داشت ـ نقل می‌کرد که آن شخص ایشان و ما را خواست. به ایشان گفت خود شما بنویس جریان چیست. ابوی ما شروع کردند به نوشتن، سه صفحه را پر کردند، از اول تا آخر قضیه. و به من گفت شما هم هرچه از قضیه اطلاع داری بنویس. ما هم نوشتیم. خط ابوی ما خط خیلی خوبی بود، اخوی ما هم خط خوبی دارد. گفت اول که به دو خط نگاه کرد تعجب کرد، گفت پدر از پسر بهتر می‌نویسد و پسر از پدر بهتر. نوشته ابوی ما را خواند. یک نگاهی به صورت ایشان کرد و گفت این نوشته نشان می‌دهد تو آدم راستگویی هستی. اصلا قضایا را جوری نوشته‌ای که هرکس بخواند می‌فهمد که متن واقع است چون به ضررت هم بوده نوشته‌ای، به نفعت هم بوده نوشته‌ای، هرچه بوده نوشته‌ای. و راست هم می‌گفت. اصلا ابوی ما این جور بودند که هیچ وقت دروغ به زبان ایشان جاری نمی‌شد. بعد گفت که من چون در تو صداقت می‌بینم بر من است که هرجور هست قرار منع تعقیب


صفحه 122

برایت صادر کنم و تمام این پرونده‌ها را و هرچه برایت ساخته و درست کرده‌اند از بین ببرم، و همین کار را هم کرد؛ با اینکه آن نوشته یک نوشته‌ای بود که داخل آن شاید مثلا آمده بود من در منبر از این مقدمه شروع کردم، بعد فلان جمله را گفتم و بعد چنین کردم. قضایا را هرچه بود کما فی‌الواقع بدون کم و زیاد همه را پاکیزه به خط خوب و خوش نوشته و زیرش را هم امضا کرده بودند. گفت این فرد چند دفعه به ایشان و به کاغذ نگاه کرد، گفت که این اصلا نشان می‌دهد که تو یک مرد باصداقتی هستی و تمام اینهایی که نوشته‌ای همه راست است چون به ضرر خودت هم اگر بوده، فحش هم اگر به تو داده‌اند همه را نوشته‌ای. پس بر من است که هرجور هست به تو کمک کنم، بعد هم قرار منع تعقیب صادر کرد.

در قرآن این مسئله عجیب منعکس است. مستشرقین هم این حرف را می‌زنند، می‌گویند در قرآنِ پیغمبر بعضی مطالب به شکلی است که اگر کسی بخواهد ملاحظه پیروان خودش را بکند و حساب مردم را داشته باشد این حرفها را نمی‌زند؛ ولی قرآن می‌گوید، با اینکه پیغمبر در زندگی شخصی نشان داده مردی در نهایت عقل و تدبیر و فکر بوده است. همه اینها اقرار و اعتراف دارند که پیغمبر در مسائل شخصی یک نابغه بوده. ولی آنجا که پای وحی به میان می‌آید مسائل به شکلی طرح می‌شود که نشان می‌دهد تدبیر و اندیشه بشری در کار نیست.

تلاش قریش برای توجیه کار پیامبر (ص)

قریش درصدد برآمدند که برای کار پیغمبر توجیه و تأویل درست کنند. از هر زاویه‌ای که نگاه می‌کردند یک چیزی به پیغمبر می‌بستند و یک حرفی می‌زدند، که در آیات سوره طور اینها را خواندیم. در هفته پیش اجمالا اشاره کردیم و تفصیل آن را برای این هفته


صفحه 123

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 124

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 125

سخن ولید در باره کار پیامبر (ص)

ولید در یک وقت دیگری آمد در مجمع قریش، حرفش را تکرار کرد و گفت: من می‌گویم این حرفهایی که شما می‌زنید هیچ کدام قابل قبول نیست. حرفی بزنید که قابل قبول باشد. به او گفتند : پس چه بگوییم؟ آخر یک حرفی باید بزنیم. اینجاست که قرآن به تفصیل نقل می‌کند (بعد، از رو جمله به جمله می‌خوانیم). کمی فکر کرد و در خودش فرو رفت و حرفهایش را حساب کرد و پس و پیشِ حرفهایش را اندازه گرفت که چه بگویم، باز به فکر فرو رفت و پی‌درپی چهره خودش را درهم می‌کشید و با گوشه چشم به این طرف و آن طرف نگاه می‌کرد و آخر که خیلی فکر کرد گفت که به عقیده من نوعی جادوست. (مقصودش این بود که اگر ما این را جادو بدانیم بهتر می‌توانیم توجیه کنیم.) گفتند: به چه دلیل ما می‌توانیم این حرف را بزنیم؟ گفت: به دلیل قدرت خارق‌العاده‌ای که دارد. شما می‌گویید این آدم دیوانه است. حرف دیوانه که اینقدر نمی‌تواند در مردم اثر داشته باشد. می‌گویید کاهن است. کاهن یک آدم غیبگو است، غیبگویی می‌کند ولی او که نمی‌تواند یک کار خارق‌العاده‌ای انجام بدهد. آن که کار خارق‌العاده انجام می‌دهد که میان زن و شوهر، پدر و پسر، دوست و دوست تفرقه می‌اندازد، با یک قدرت خارق‌العاده‌ای افرادی را از جایی به جایی می‌کشد، کار او به جادو شبیه‌تر است: اِنْ هذا اِلّا سِحْرٌ یؤْثَرُ. جادو هم یک امری است یادگرفتنی. ممکن است کار جادو کردن را از جایی یاد گرفته باشد.

با این جمله شاید باز حرف او نسبت به حرفهای دیگران برای فریب دادن مردم اثر بیشتری داشت. اما این یک امر موقت است، چرا؟ چون جادو یک نوع تأثیری است که روی نفوس معین صورت می‌گیرد. حالا


صفحه 126

ماهیت جادو چیست؟ قدر مسلّم این است که جادو در یک حدی که افرادی را بتوانند با یک نیروی روحی تحت تأثیر قرار بدهند یا خیال آنها را تحت تأثیر خودشان قرار بدهند، چنین چیزی در دنیا وجود دارد. ولی جادو حداکثرِ کارش این است که یک فرد معینی (جادوگر) افراد خاصی را می‌تواند تحت نفوذ خودش قرار بدهد، چیزی را که آنها نشنیده‌اند در خیال آنها بیاورد که شنیده‌اند، چیزی را که آنها ندیده‌اند در خیال آنها بیاورد که دیده‌اند. اما جادو دیگر نمی‌تواند این کار را بکند که بعد از آنکه آن مجلس گذشت و سالها فاصله شد، بعد از آنکه جادوگر هم مرد و دیگر جادوگری در دنیا وجود ندارد آن کار یا سخنش اثر خودش را کمافی‌السابق برای همیشه ادامه بدهد. این دیگر کار حقیقت است. آنچه که حقیقت است می‌تواند بدون در نظر گرفتن فرد و شخص معین در همه مردم علی‌السّویه اثر کند یعنی در افرادی هم که هنوز به دنیا نیامده‌اند و وقتی که به دنیا می‌آیند صاحب سخنْ خودش از دنیا رفته، به همان شکل اثر می‌گذارد. قهرآ دیگر این حرف ]که کار پیغمبر جادو است [بی‌معنی می‌شود. ]جادو[ دیگر نمی‌تواند اثر خودش را باقی بگذارد.

عناد ولید

وقتی که او این استدلال را به کار برد و گفت: بهترین راه این است که ما چنین حرفی را بزنیم، قریش خیلی خوشحال شدند و شادی کردند و کف زدند و گفتند: راست می‌گوید، بعد از این منطق ما باید چنین منطقی باشد، باید بگوییم قرآن جادو است. قرآن ضمنآ اشاره می‌کند که ای کاش این مرد این حرف را روی عقیده گفته بود، این حرف را روی کمال عناد می‌گوید، یعنی خودش می‌داند که دارد می‌سازد و ساختگی می‌گوید، خودش می‌داند که در مقابل یک حقیقت قرار گرفته است ولی برای