ضمناً به روان شناسی دینی کمک میکند، یعنی به مفاهیم دینی یک مفهوم خاص روان شناسی میدهد. ببینید کارهای بد را قرآن چه مینامد؟ در یک درجهاش میگوید کفر. در یک درجه میگوید فسق یا فسوق و یا میگوید فجور. اما کفر به معنی پوشاندن است چون کفر به عقیده مربوط میشود. کافر از آن جهت کافر گفته میشود که حقیقتی را درک میکند ولی رویش را میپوشاند، برخلافش عقیده دیگری را اظهار میدارد. روی حقیقت را میپوشاند. فسق و فجور ـ که در مورد عمل گفته میشودـ معانی نزدیک به یکدیگر دارند. اصل فسق این است: مثلاً در مورد میوهها یا گیاههایی که پوستی دارند و بعد پوست را میشکافند و میخواهند از آن بیرون بیایند، عرب این را فَسَقَ اطلاق میکند. فجور همان ماده فَجر و انفجار و شکافتن است.
مطلبی را در بعضی از کتابهایی که بر اساس روان شناسی است خواندم، نوشته بود که هر خطایی و هر گناهی برای انسان، اگر انسان خوب دقت کند، نوعی انفجار است. مثل دیگی که در آن مقداری آب باشد و درش کاملاً بسته باشد و منفذی نداشته باشد، بعد زیرش آتش کنند و بعد یکدفعه منفجر بشود؛ یعنی یک عملی که (من نمیدانم چه تعبیر بکنم غیر از خود انفجار) گویی وجود انسان را میشکافد. یک وقت انسان یک کار آگاهانه میکند. مثلاً حرف میزند؛ بخواهد حرف بزند میزند، نخواهد حرف نمیزند. یا نگاه میکند؛ بخواهد نگاه کند میکند بخواهد نگاه نکند نمیکند. ولی گاهی شما دیدهاید که انسان حتی در حرف زدن و بیشتر در خندیدن یا گریستن به ]حالت انفجار میرسد [.انسان گاهی تحت تأثیر یک موضوعی میخواهد خیلی شدید گریه کند، بعد به زحمت خودش را حفظ میکند و نگه میدارد. یک وقت میبینید بی اختیار به اصطلاح معروف بغضش ترکید. این کأنه یک حالت
انفجارمانندی است. در خندیدن هم همین طور است. یک موضوع خندهآوری پیش میآید و در یک مجلسی است که انسان مناسب نمیداند در این مجلس بخندد. خودش را ضبط میکند و محکم نگه میدارد، بعد خنده خیلی فشار میآورد، میبینید بیاختیار پِکی میکند و به اصطلاح منفجر میشود.
گناه به طور کلی ]انفجار است[ چون از مسیر فطرت خارج شدن است. انسان اگر در مسیر فطرت عمل کند، اگر حقوق و حدود بدن و نفس را روی اعتدال رعایت کند به گناه نمیافتد. ولی وقتی که از شرایط اعتدال خارج میشود این گناهان مثل یک حالت انفجاری ]رخ میدهد. [نگاه گناهآمیز میکند، نوعی انفجار است. حرف گناهآمیز میزند، همین طور. مثلاً انسان به عللی درونش پر از عقده و پر از حقد و کینه و حسادت و امثال اینها میشود. بعد در یک جایی یک حرفی را که عقل یک بچه هم میفهمد که نباید بگوید و اگر بگوید به ضرر خودش است ـ درست مثل کوه آتشفشان که بی اختیار از درونش آتش بیرون میزند ـ میگوید؛ یک وقت میبینی که از درون این آدم این حرفها یا به صورت فحش یا به صورت غیبت و یا به صورت دیگر بیرون آمد که بعدها چقدر خودش را ملامت میکند که این چه کاری بود کردم. ولی اگر حساب بکنی، میبینی اگر آن عقدهها در درون او نمیبود، اگر آن حقدها و کینهها و حسادتها در درونش نمیبود و اگر این تنورهای پرآتش در درونش نمیبودند این حرف از دهانش بیرون نمیآمد.
بنابراین معمولاً چنین است: صفات رذیله، ملکات رذیله، کینهها، حقدها، جحودها، عداوتها، دشمنیها، بدخواهیها در درون انسان جمع میشود و جمع میشود، آنهاست که انسان را وادار به یک عمل غیر معتدلی میکند. وقتی که انسان خودش را از این عقدهها و از این حقدها و
کینهها و حسادتها، از این امور درونی پاک میکند، بعد روشن میبیند که فلان حرف را نباید گفت فلان حرف را باید گفت، و از این قبیل. بیاختیار هم نمیشود. ولی وقتی که پر از این همه عقدهها باشد همیشه گناه از او مانند یک انفجار سر میزند. میبینید اینجا قرآن گناهها را به صورت «فجور» ذکر کرده است.
یک تشبیه
یک تشبیه برایتان عرض بکنم: همه به وضع «دُمَل» آشنا هستید. یک نوع بیاعتدالی، فسادی در خون انسان پیدا میشود، بعد این به صورت یک دمل در یک جای بدن انسان ظاهر میشود. مدتی پی در پی ورم میکند، بعد کمکم میرسد به آنجا که دمل به اصطلاح حالت رسیدگی پیدا میکند و بعد سر باز میکند. این را انفجار میگویند. بعد میبینید چقدر چرک و مواد فاسد از درونش بیرون آمد، چرا؟ از یک بدن سالم، یک مزاج سالم، یک خون سالم امکان ندارد که دمل بیرون بزند. اگر شما میبینید دمل بیرون زده، این علامت یک فسادی است در درون و لهذا تا آن درون اصلاح نشود ]هیچ اقدامی [فایدهای ندارد. ممکن است شما یک مرهم رویش بگذارید، یک چیزی بگذارید که پس برود؛ از یک جای دیگر سر در میآورد. حتی صورت انفجار هم که به خود بگیرد باز یکی دیگر از یک جای دیگر بیرون میآید، مگر اینکه از باطنْ خودتان را صاف کنید.
بَلْ یریدُ الاِْنْسانُ لِیفْجُرَ اَمامَهُ. یسْئَلُ اَیانَ یوْمُ الْقِیمَةِ. انسان دلش میخواهد که در پیشاپیش خودش، در آینده خودش فجور کند، فسق و فجور و کارهای بد و زشت از او سر بزند و دلش میخواهد حساب و کتابی نباشد، آنوقت بهانهگیری میکند، میآید پیش پیغمبر یسْئَلُ اَیانَ یوْمُ
الْقِیمَةِ میگوید: چه وقت روز قیامت خواهد بود؟ تاریخش را به من بگو، مثلاً چند هزار سال دیگر یا چند میلیون سال دیگر و چند ماه و چند روز و چند ساعت دیگر خواهد بود؟ مثل اینکه بخواهند پیغمبر را عاجز کنند، کسی بگوید که بیا تاریخ دقیقش را به من بگو. واضح است که این حرف جواب ندارد. چرا جواب ندارد؟ اولاً پیغمبر همیشه فرموده است که وقت قیامت را جز خدا کسی نمیداند. حال فرض کنیم خدا بخواهد به پیغمبر بگوید. مثلاً اگر گفتند در یک میلیون و صد و پنجاه هزار سال و چند صد و چند سال و چند روز و چند ساعت و چند دقیقه و چند ثانیه بعد واقع خواهد شد؛ به چه دلیل تو میتوانی قبول کنی یا میتوانی رد کنی؟ یک چیزی را باید سؤال کرد که تو خودت بتوانی آن را بفهمی، که اگر راست باشد بفهمی اگر هم دروغ باشد بفهمی. بلاتشبیه، همان مثل معروف ملا نصرالدین است: از ملا نصرالدین پرسیدند که وسط دنیا کجاست؟ گفت: همین جا که من ایستادهام. اگر میگویید نه، بروید قدم کنید ]و اندازه بگیرید،[ ببینید چنین هست یا نیست. کیست که بگوید نه؟! پس اگر کسی این جور سؤالها را جواب بدهد ملا نصرالدین است. میگویید روز قیامت کی است؟ حال ببینید قرآن چگونه جواب میدهد.
پاسخ قرآن به سؤال از زمان قیامت
فَاِذا بَرِقَ الْبَصَرُ آن وقتی که این چشمها برق میزند یعنی خیره میشود (دیگر به زمان قیامت کار ندارد)، آن وقتی که این چشمها خیره میماند (وضعی میبیند که وقتی این چشمها را نگاه کنی اضطراب و خیره شدن را در آنها میبینی). آن وقتی است که ماه از نور خواهد افتاد، چهره ماه دیگر بی نور خواهد شد. آن وقتی که ماه و خورشید که این همه با هم فاصله دارند و در مدارهای مختلف حرکت میکنند در یک جا گرد آورده
خواهند شد و تمام این نظامها بهم خواهد خورد. آن روزی که انسان فریاد بکشد فرارگاه کجاست؟
فَاِذا بَرِقَ الْبَصَرُ آنگاه که چشمْ خیره و مضطرب گردد وَ خَسَفَ الْقَمَرُ و ماه منخسف و بینور شود وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ و ماه و خورشید در کنار یکدیگر قرار بگیرند (یعنی این نظامها در هم بریزد) آن وقت است که انسان (یعنی همین انسان، این گونه انسان که چنین سخنی بر زبان میآورد) میگوید فرارگاه کجاست؟ کلّا لا وَزَرَ بس کن، پناهگاهی نیست جز یک چیز: اِلی رَبِّک یوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ قرارگاه همه بارگاه پروردگار و قضای حتم پروردگار است. قیامت چه وقت است؟ این وقت :
فَِاذا بَرِقَ الْبَصَرُ. وَ خَسَفَ الْقَمَرُ. وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ. یقولُ الاِْنْسانُ یوْمَئِذٍ اَینَ الْـمَفَرُّ. کلّا لا وَزَرَ. اِلی رَبِّک یوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ.
بارگاه پروردگارت قرارگاه همه است. همه بازگشت به ذات او میکنند. یقولُ الاِْنْسانُ یوْمَئِذٍ اَینَ الْـمَفَرُّ انسان در آن روز میگوید فرارگاه کجاست؟ کلّا لا وَزَرَ پناهگاهی نیست. اِلی رَبِّک یوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ قرارگاه به سوی پروردگار است، وعدهگاه آنجاست؛ یعنی سخن از پناهگاه نگویید، سخن از وعدهگاه و قرارگاه بگویید. قرارگاه، بارگاه پروردگار است.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
نیست. به عنوان مثال، در بعضی از کتب تاریخ نوشتهاند که امیرالمؤمنین علی(ع) در منبر فرمود: سَلونی قَبْلَ اَنْ تَفْقِدونی قبل از آنکه مرا نیابید هرچه میخواهید از من بپرسید، هرچه بپرسید جواب میدهم. شخصی از پای منبر بلند شد و گفت: اگر تو همه چیز را میدانی بگو عدد این موهای ریش من (یا موهای سر و ریش من) چقدر است؟ فرض کنید که موهای ریش او (یا موهای سر و ریش او) پانزده هزار و چهار صد و نود و شش تا باشد. حالا اگر کسی این عدد را گفت مگر این قابل اثبات است و میشود بیاییم یک نفر را بخوابانیم بعد یکی یکی موی سر و ریش او را بشماریم، ببینیم جور در میآید یا جور در نمیآید.
امیرالمؤمنین جواب دیگری واضح و روشنتر داد، فرمود: این که سؤالی نیست که کسی بخواهد بکند. یک جواب واضح من به تو میدهم و آن اینکه تو یک توله (یعنی یک بچه کوچک) در خانهات داری که عنقریبٍ قاتل فرزند من خواهد بود. به جای یک امری که برای طرف قابل اثبات نیست یعنی اگر انسان بخواهد آن حقیقت را بگوید او میگوید از کجا که این قدر باشد، چیز دیگری در جوابش فرمود که همه مردم بدون اینکه احتیاجی به آن گونه جریانها داشته باشند بعدها به طور روشن قضیه را درک میکنند.
حال فرض کنیم که دانستن علم ساعت از اسرار هم نباشد و فرض کنیم که تاریخِ زمانی و تقویمی دارد یعنی بشود آن را با تقویم دنیایی تعیین کرد. مثلاً بگویند که ]زمان قیامت[ ده میلیون و چهار صد و نود و هشت هزار و هشتصد و شصت و پنج سال و بیست روز و هفت ساعت و ده دقیقه و سه ثانیه دیگر است. از کجا برای این طرف میشود ثابت کرد که واقعاً چنین تاریخی داشته باشد؟ کسی بگوید تاریخ آن را بگو، تاریخ واقعیاش را هم بگویند؛ میگوید به چه دلیل؟ این برای او قابل اثبات