فرسخی فریمان، محلی به نام نعمان. از او نقل میکردند. یکی از مالکین خیلی بزرگ مشهد که پدرش اهل خیر بود و کارهای خیر میکرده ـ و اینها مالک همان محل بودند و این پیرمرد نماینده مالک بود ـ آمده بود یک سینما در مشهد تأسیس کرده بود و این حاجی پیرمرد که به مشهد رفته بود آن مالک به او گفته بود: حاجی بیا میخواهم تو را ببرم، یک کاری کردهام ببین کار من را میپسندی یا نه. بعد او را برده بود و ساختمان این سینمایی را که تازه تأسیس کرده بود نشانش داده بود که این سالن برای چیست، آنجا برای چیست، اینجا برای چیست. بعد پرسیده بود: چطور است اینجا؟ گفته بود که بد نیست ولی بیخود شما این را اینجا درست کردی. گفت: کجا میخواستم درست کنم؟ گفت : بهتر بود این را در نعمان درست میکردی. (نُعمان ده یا مزرعهای بود.) گفت: حاجی چه میگویی؟! این به چه درد نعمان میخورد؟! گفت: ما آنجا کاهدان نداریم، این برای کاهدان خیلی خوب است که در آن کاه بریزیم. گفته بود: چه میگویی؟! شوخی میکنی، این حرفها چیست که میزنی؟! گفته بود: نه، من از وقتی به اینجا آمدم در فکری هستم که مرحوم حاجی پدر شما میآمد مسجد میساخت، آب انبار میساخت، مدرسه میساخت، بعد از خودش این جور چیزها باقی گذاشته، حالا شما آمدهای این را ساختهای. این چیست؟ پدربیامرزی برای خودت درست کردهای؟! والله این را اگر در نعمان ما ساخته بودی اقلاً به درد کاهدان میخورد ؛ دیگر گناهی مرتکب نشده بودی.
بعد فرمود: اَوْ وَرَقَةُ عِلْمٍ یعْمَلُ بِها. یکی از اثرهایی که بعد از انسان باقی میماند ورقی از علم است.(ورقه یعنی برگ، همین ورق که ما میگوییم. کتاب از مجموع ورقها تشکیل میشود.) ولو به اندازه یک ورق، نوشتهای که مردم از آن منتفع بشوند. انسان خودش میمیرد،
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
حیوان و در تمام اندامش یک نوع خرّمی و انبساط میبیند.
انسان هم همین طور است. منتها عواملی که به انسان خرّمی میدهد، با آنچه که به حیوان خرّمی میدهد و با آنچه که به گیاه خرّمی میدهد فرق میکند. چهره انسانی را نگاه کنید که به هدف و مقصود و نهایتْ آرزوی خودش رسیده. کسی برای یک آرزوی بسیار بزرگ شب و روز کوشش میکرده، در رنج بوده، برایش جنبه حیاتی دارد و چگونه جنبه حیاتی دارد! وقتی که به مقصود رسیده است به او بشارت میدهند که آقا موفق شدی. به چهرهاش نگاه کنید، هر چه هم بخواهد مخفی کند امکانپذیر نیست. «رنگ رخسار خبر میدهد از سرّ ضمیر». وای به حال آن وقت که انسان یک شکست بخورد، آنهم شکستی که در همین دنیا جنبه حیاتی برای او داشته باشد. آن وقت این غمها، غصهها و احساس شکستها همه در چهره و صورتش جمع میشوند. به نگاهش که شما نگاه کنید معلوم است، ابروهایش را نگاه کنید معلوم است. تیر کشیدن بینیاش را نگاه کنید همین طور، به گونههایش نگاه کنید همین طور. سراسر وجودش از یأس و ناامیدی و شکست و انتظار بسیار سوء حکایت میکند. مثل آدمی که در انتظار یک محاکمه است، امر دایر است میان اینکه تبرئه شود و اینکه حکم اعدام برایش صادر شود. در حالی که دارند حکم محکمه را برایش قرائت میکنند و ایستاده است، همین قدر بگویند آقای فلان تبرئه است ؛ چه چهرهای پیدا میکند؟! و بگویند محکوم به اعدام ؛ میبینید مثل فانوس خم میشود.
قرآن میفرماید در قیامت چهرهایی هست ناضر، خرّم ؛ شادی و سعادت از تمام ذرات وجود اینها و از چهره اینها پیدا و آشکار است. اِلی رَبِّها ناظِرَةٌ چهرههایی که نظرشان منحصراً به پروردگارشان است. خیلی جمله عجیبی است: اِلی رَبِّها ناظِرَةٌ چهرههایی که جز به خدا به