بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 241

همین است که آن کارها و آن مراسم عبادتی که باید برای خدا انجام بگیرد برای غیر خدا انجام بگیرد. ولی شرک طاعت معنایش این است که انسان مطیع محض یک قوه جبار باشد؛ یعنی یک قوه جابره، یک انسان جابر که فرمانروایی خودش را به زور بر مردم تحمیل می‌کند در اصطلاح قرآن «ربّ» است. اطاعت کردنِ بدون دلیل این گونه اشخاص، از نظر قرآن رب گرفتن است و لهذا در قرآن در مورد رُهبان مسیحی می‌فرماید: اِتَّخَذوا اَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ اَرْبابآ مِنْ دونِ اللهِ[1]. این یهودیها و مسیحیها علمای خودشان[2]را در مقابل خدا ارباب و ربها برای خود قرار دادند، در صورتی که مسلّم مراسم عبادت در پیشگاه آنها اجرا نمی‌کردند، قرآن هم این را هرگز نمی‌خواهد بگوید، بلکه اطاعت اینها را در مقابل اطاعت خدا یک امر لازم الاجرایی می‌دانستند یعنی کار نداشتند به اینکه آیا این راهب یا حِبر دستور خدا را به او ابلاغ می‌کند یا نه، خود این شخص برای او شده بود یک بت، هر چه که او دستور می‌داد بدون چون و چرا عمل می‌کرد.

از امام صادق سؤال کردند که تقصیر مردم عوام چیست، چرا خدا مردم عوام را به پیروی از احبار و رهبان ملامت می‌کند، در آن آیه: وَمِنْهُمْ اُمِّیونَ لا یعْلَمونَ الْکتابَ اِلّا اَمانِی[3]؟ فرمود[4]: عوام هم یک گناه بزرگ دارند[5]. عوام یعنی کسی که مکتب نرفته، درس نخوانده و به اصطلاح ما سیاه و سفید نخوانده. ولی عوام آیا کتاب فطرت خودش را هم نخوانده؟ یک چیزهایی است که عوام و خواص ندارد، تمام مردم به

[1]. توبه / 31.

[2]. «احبار» علمای يهود هستند و «رُهبان» زاهدها و تاركان دنيای مسيحی.

[3]. بقره / 78.

[4]. من اين طور توضيح می‌دهم.

[5]. اتفاقآ در همين حديث است كه امام به فطرت تمسك كرده.


صفحه 242

ضرورت عقول و به فطرت اضطراری خودشان آن را درک می‌کنند. اگر کسی آمد از ناحیه خدا دستوری داد و خودش عمل نکرد، عقل و فطرت انسان می‌گوید به حرف او نباید گوش داد. تعبیر امام این است: وَ قَدِ اضْطُرّوا بِمَعارِفِ قُلوبِهِمْ[1]یعنی مردم به حکم معرفتهای فطری قلبی اضطرارآ این مطلب را می‌فهمند؛ نه اینکه بگویند ما که مکتب و مدرسه نرفته‌ایم، ما که کلاس ندیده‌ایم، ما که سرمان در کتاب و قرآن نبوده، ما چه می‌دانیم؟ امام می‌گوید: خدا به تو فطرت داده. اگر کسی به نام عالم دینی دستوری به تو داد و می‌بینی خودش بر ضد آن عمل می‌کند چنانچه باز به دستور او عمل کنی مشرک هستی و خدا تو را عقاب می‌کند. این گونه اطاعت را قرآن می‌گوید اتخاذ رب است، در مقابل خدا خدا گرفتن است، همین طور که اطاعت محض نفس خدا گرفتن نفس است: اَفَرَاَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إلهَهُ هَویهُ وَ اَضَلَّهُ اللهُ عَلی عِلْمٍ[2].

قرآن در جای دیگر تعبیری از موسی (ع) در مکالمه با فرعون نقل کرده است. وقتی که فرعون موسی را می‌شناسد که این همان بچه‌ای است که در خانه خودشان تربیت شده و در ده سال پیش آن قبطی را کشته است، به او می‌گوید: اَلَمْنُرَبِّک فینا وَلیدآ وَ لَبِثْتَ فینا مِنْ عُمُرِک سِنینَ. وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَک الَّتی فَعَلْتَ وَ اَنْتَ مِنَ الْکافِرینَ[3]. آیا تو همان آدمی نیستی[4]که بچه تازه مولودی بودی[5]، تازه به دنیا آمده بودی، در خانه ما بزرگ شدی، ما تو را تربیت کردیم، تو را بزرگ کردیم، سالها در خانه ما

[1]. تفسير صافی، ص 36، ذيل آيه 78 بقره.

[2]. جاثيه / 23.

[3]. شعراء / 18 و 19.

[4]. اين از همان استفهامهای تقريری است. خودش می‌داند كه اين همان آدم است. سؤال واقعی نيست.

[5]. می‌خواهد منت سرش بگذارد.


صفحه 243

زندگی کردی، (به زبان ما) گوشت و پوست و استخوان تو از نان ما پرورش پیدا کرده، تو کافر نعمتی کردی و آن کار بسیار بد را کردی و آن قبطی را کشتی؟ موسی چه جواب می‌دهد؟ موسی می‌گوید: وَ تِلْک نِعْمَةٌ تَـمُنُّها عَلَی اَنْ عَبَّدْتَ بَنی اِسْرائیلَ[1]. حالا داری به سر من منت هم می‌گذاری؛ به خیال خودت خیلی هنر کرده‌ای، در مقابل جنایتِ به این بزرگی که تمام بنی‌اسرائیل را عبد خودت قرار داده‌ای. آنجا عبد به چه معناست؟ بنی‌اسرائیل به طور مسلّم فرعون را پرستش نمی‌کردند ولی اطاعت جبارانه فرعون بر آنها تحمیل شده بود.

اینها نوعی از شرک است که از نظر اجتماعی شرک است و گاهی از نظر اخلاقی شرک نیست. مثلا در مواردی که جبر و اجبار است و هیچ چاره‌ای نیست، در مواقع استثنایی، این کار از نظر اخلاقی شرک نیست ولی از نظر اجتماعی شرک است.

این نکته‌ای که الآن عرض کردم ـ چون حق هر کسی باید خوب ادا بشود ـ از مرحوم آیت‌الله نائینی (رضوان الله علیه) است در کتاب بسیار نفیسی که ایشان در حدود هفتاد سال پیش نوشت به نام تنزیه الملة[2]، یک کتاب اجتماعی بزرگ، ولی جوّ آن وقت جوّی بود که آماده این گونه فکرها نبود، قهرآ این کتاب هم فراموش شد. در آنجا ایشان این نکته را با شواهد خیلی زیاد می‌آورند و همین مطلب را بیان کرده‌اند. دو شاهد دیگر از آن شواهد را عرض می‌کنم. یکی آن آیه معروف است :

وَعَدَ اللهُ الَّذینَ امَنوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الاَْرْضِ کمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَـیمَکنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُ الَّذِی

[1]. شعراء / 22.

[2]. ]نام كامل اين كتاب تنبيه الامة و تنزيه الملة است.[


صفحه 244

ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْنآ یعْبُدونَنی لایشْرِکونَ بی شَیئآ[1].

خدا وعده داده ]است به آنان از شما که ایمان آورده و شایسته عمل کرده‌اند که البته آنان را خلیفه‌های زمین خواهد گردانید و تحقیقآ دینی را که برای آنها پسندیده است مستقر خواهد ساخت و مسلّما به آنها پس از یک دوره بیم و ناامنی امنیت خواهد بخشید (دشمنان را نابود خواهد ساخت) که دیگر تنها مرا پرستش کنند و چیزی را شریک من (طاعت اجباری) قرار ندهند.[[2]

[1]. نور / 55 .

[2]. ]آخر نوار اين جلسه اندكی ناقص است. قسمت داخل كروشه از كتاب جامعه و تاريخ، اثر ديگر استاد شهيد،آورده شده است.[


صفحه 245

تفسیر سوره نازعـات

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

فَکذَّبَ وَ عَصی. ثُمَّ اَدْبَرَ یسْعی. فَحَشَرَ فَنادی. فَقالَ اَنـَا رَبُّکمُ الاَْعْلی. فَاَخَذَهُ اللهُ نَکالَ الاْخِرَةِ وَ الاُْولی. اِنَّ فی ذلِک لَعِبْرَةً لِمَنْ یخْشی. ءَ اَنْتُمْ اَشَدُّ خَلْقآ اَمِ السَّماءُ بَنیها. رَفَعَ سَمْکها فَسَوّیها. وَ اَغطَشَ لَیلَها وَ اَخْرَجَ ضُحیها. وَ الاَْرْضَ بَعْدَ ذلِک دَحیها[1].

قسمتی از آیاتی بود که در جلسه پیش تلاوت شد که از آیه هَلْ اَتیک حَدیثُ موسی شروع می‌شد. مطلبی گفتیم که باز نیاز می‌بینیم که درباره آن توضیح بیشتری بدهیم. در اینجا قرآن کریم داستان موسی را این طور نقل می‌کند که آیا داستان موسی و خبر موسی به تو رسیده است در وقتی که در وادی مقدس، طُوی، خدا او را ندا در داد و بعد به او فرمان داد که برو به سوی فرعون که طغیان کرده است و به او چنین بگو؟ اولین سخنانی که خداوند متعال به موسی دستور می‌دهد که به فرعون بگوید اندرز و

[1]. نازعات / 21 ـ 30.


صفحه 246

موعظه است : فَقُلْ هَلْ لَک اِلی اَنْ تَزَکی. وَ اَهْدِیک اِلی رَبِّک فَتَخْشی که چنین می‌رساند که من در درجه اول برای اندرز تو و اصلاح تو آمده‌ام و حتی موسی واقعآ به اصلاح فرعون چشم دوخته است. در سوره مبارکه طه که این جریان مفصل‌تر آمده است و مخاطب، موسی و هارون هر دو هستند تعبیر این است: اِذْهَبا اِلی فِرْعَوْنَ اِنَّهُ طَغی. دو نفری بروید پیش فرعون که طاغی شده است. فَقولا لَهُ قَوْلا لَینآ لَعَلَّهُ یتَذَکرُ اَوْ یخْشی[1]. با او با سخن نرم سخن بگویید، باشد که او تذکر و تنبه پیدا کند یا خشیت الهی و ترس از خدا پیدا کند. در اینجا هم مطلب عینآ به همین صورت ذکر شده است، منتها در آن قسمتِ اوّلی که هنوز پای هارون در میان نیست و مخاطب خود موسی است.

مطلبی ما در جلسه گذشته عرض کردیم و می‌خواهیم همان مطلب را با توضیح بیشتری بیان کنیم چون در زمان ما فوق‌العاده مورد ابتلای افکار است.

ارزش اندرز از نظر دنیای غرب در گذشته

دستگاه روحانی مسیحیت و دنیای غرب تا قبل از قرن نوزدهم و بلکه در قرن بیستم هم، حرفشان این است که یگانه نیرویی که از آن نیرو برای اصلاح جامعه باید استفاده کرد نیروی موعظه و اندرز است و یگانه راه فقط و فقط اندرز دادن است و بس و پیغمبران هم مبعوث شده‌اند فقط برای اندرز دادن و نصیحت کردن، خدا برای پیغمبران کاری و راهی و وسیله‌ای قرار نداده است جز اندرز دادن، نصیحت کردن، با نرمی با همه مردم سخن گفتن، خواه آنکه سخن مؤثر واقع بشود یا واقع نشود. یگانه

[1]. طه / 43 و 44.


صفحه 247

راه مشروعِ اصلاح جامعه نرمش، ملایمت، اندرز دادن است و هر راهی غیر از این راه، راه صحیح نیست. قهرآ امر به معروف و نهی از منکر هم فقط در حد اندرز دادن و نصیحت کردن مشروع است و نه بیشتر. به همین دلیل روحانیت مسیحی به خیال خودش یکی از حربه‌های خیلی بزرگی که در میان مردم داشت و علیه اسلام تبلیغ می‌کرد همین بود که اسلام از یک طرف دین و مذهب است ولی از طرف دیگر جهاد را تشریع کرده، شمشیر در دست گرفتن را مجاز شمرده و اعمال زور و از زور استفاده کردن را جایز دانسته است. زور تعلق دارد به طبقه دیگری که سلاطین، پادشاهان و امرا هستند. زور به طور مطلق یک وسیله نامشروع است و این وسیله نامشروع را فقط و فقط افرادی که از زیر بار دین خارج و ظالم و طاغی هستند استفاده می‌کنند. به عبارت دیگر زور وسیله‌ای است که امثال فرعون‌ها و نمرودها باید از آن استفاده کنند اما پیغمبران فقط از نیروی اندرز و نصیحت باید استفاده کنند و غیر از آن نباید کاری داشته باشند. این، تبلیغی بود که دنیای غرب از زبان روحانیت مسیحی همیشه علیه اسلام می‌کرد که خلاصه این تبلیغ این است که یگانه راه مشروع، اندرز دادن است و استفاده از زور به هیچ وجه جایز نیست. از زبان حضرت مسیح هم نقل می‌شد که اگر کسی به طرف راست صورتت سیلی زد طرف چپ را بیاور و اگر کسی مثلا کتت را از تو خواست، جبّه و پالتویت را هم به او تقدیم کن.

نقطه مقابل، تکیه بر زور و قدرت :

1. فلسفه نیچه

این فکر در دنیای غرب در این دو قرن اخیر بکلی عوض شد و دگرگون گردید و فکری در نقطه مقابل این فکر پیدا شد و آن این بود که اساسآ


صفحه 248

از اندرز و نصیحت کاری در عالم ساخته نیست، اندرز و نصیحت فقط برای کار نکردن خوب است و برای اصلاح و تکامل جامعه و تکامل تاریخ یک راه بیشتر وجود ندارد و آن تکیه بر زور و قوّت و قدرت است. این هم به صورت دو فکر در دنیای غرب پیدا شد و عجیب است که هر دو فکر از جناح مادی ]پدید آمد[ یعنی مادیون چنین نظری دادند.

یک فیلسوف آلمانی که آخر عمرش هم دیوانه شد ـ و به نظر من از اول هم خالی از نوعی جنون نبوده است ـ به نام نیچه، اصلا معتقد شد که تکامل طبیعت بر اساس تنازع بقا و غلبه زورمندهاست و در جامعه هم چنین است. گفت در جامعه مردم تقسیم می‌شوند به زوردارها و اقویا، و بی‌زورها و ضعفا، و حق مساوی است با زور، هر کسی که زوردارتر است او ذی‌حق است، هر کسی که بی‌زور است همان بی‌زوری دلیل بر بی‌حقی‌اش است. هیچ گناهی بالاتر از ضعیف بودن و ضعیف ماندن نیست و به ادیان مطلقآ حمله کرد که چرا ادیان آمده‌اند دستور عدل و احسان و محبت و ترحم و دستگیری ضعفا داده‌اند؛ این دستورها جامعه را به عقب می‌برد، بگذار این ضعفا همین‌طور که عقب مانده‌اند عقب‌تر بمانند برای اینکه از بین بروند و بگذار اقویا که جلو افتاده‌اند جلوتر بیفتند تا آینده از نسل اینها به وجود بیاید که قوی هستند نه از نسل آن ضعیفهای مردنی که محکوم به فنا هستند و اگر هم بمانند نسلشان نسل ضعیفی است. اگر شما دیدید یک نفر در چاه افتاده، یک سنگی هم شما از بالا روی سرش بیندازید. ظالم را تقویت کنید نه مظلوم را، چون ظالم به دلیل اینکه زور دارد ظالم است، اگر زور نمی‌داشت که ظالم نبود، و زوردارها هستند که صلاحیت بقا را دارند و صلاحیت اینکه نسل آینده از آنها به‌وجود بیاید. به مذاهب و مخصوصآ مسیحیت حمله کرد، گفت: مسیحیت اخلاق بردگی و ضعیف‌پرور را ترویج کرده. همه ادیان به