از اندرز و نصیحت کاری در عالم ساخته نیست، اندرز و نصیحت فقط برای کار نکردن خوب است و برای اصلاح و تکامل جامعه و تکامل تاریخ یک راه بیشتر وجود ندارد و آن تکیه بر زور و قوّت و قدرت است. این هم به صورت دو فکر در دنیای غرب پیدا شد و عجیب است که هر دو فکر از جناح مادی ]پدید آمد[ یعنی مادیون چنین نظری دادند.
یک فیلسوف آلمانی که آخر عمرش هم دیوانه شد ـ و به نظر من از اول هم خالی از نوعی جنون نبوده است ـ به نام نیچه، اصلا معتقد شد که تکامل طبیعت بر اساس تنازع بقا و غلبه زورمندهاست و در جامعه هم چنین است. گفت در جامعه مردم تقسیم میشوند به زوردارها و اقویا، و بیزورها و ضعفا، و حق مساوی است با زور، هر کسی که زوردارتر است او ذیحق است، هر کسی که بیزور است همان بیزوری دلیل بر بیحقیاش است. هیچ گناهی بالاتر از ضعیف بودن و ضعیف ماندن نیست و به ادیان مطلقآ حمله کرد که چرا ادیان آمدهاند دستور عدل و احسان و محبت و ترحم و دستگیری ضعفا دادهاند؛ این دستورها جامعه را به عقب میبرد، بگذار این ضعفا همینطور که عقب ماندهاند عقبتر بمانند برای اینکه از بین بروند و بگذار اقویا که جلو افتادهاند جلوتر بیفتند تا آینده از نسل اینها به وجود بیاید که قوی هستند نه از نسل آن ضعیفهای مردنی که محکوم به فنا هستند و اگر هم بمانند نسلشان نسل ضعیفی است. اگر شما دیدید یک نفر در چاه افتاده، یک سنگی هم شما از بالا روی سرش بیندازید. ظالم را تقویت کنید نه مظلوم را، چون ظالم به دلیل اینکه زور دارد ظالم است، اگر زور نمیداشت که ظالم نبود، و زوردارها هستند که صلاحیت بقا را دارند و صلاحیت اینکه نسل آینده از آنها بهوجود بیاید. به مذاهب و مخصوصآ مسیحیت حمله کرد، گفت: مسیحیت اخلاق بردگی و ضعیفپرور را ترویج کرده. همه ادیان به
عدالت کردن، نیکوکاری کردن، رحم داشتن، مروت داشتن و مهربان بودن دعوت کردهاند. باید برعکس دعوت میکردند. به مخالفت با نفس دعوت کردهاند. چرا باید با نفس مخالفت کرد، نفس را باید پرورش داد، هر چه که هوای نفس اقتضا میکند بیشتر باید به او داد.
اتفاقآ این دستور اخلاقی که خودش داد، در آخر عمر پاگیر خودش شد، به یک بدبختی دچار شد که تنهای تنها مانده بود و یک نفر دوست در دنیا نداشت چون ضعیف مانده بود و به حکم فلسفه خودش باید او را بکلی از بین ببرند و هیچ کس به او اعتنا نکند. این یک فلسفه.
2. فلسفه مارکسیسم
یک فلسفه دیگر که آن هم فلسفه مادی بود باز بر همین اساسِ اتکای به زور به وجود آمد ولی نه به آن معنا، بلکه گفت عامل تکامل جامعه زورمندها، اقویا و اغنیا نیستند؛ بر عکس، محرومان جامعه هستند، چرا؟ برای اینکه آمد یک اساسی برای تکامل جامعه درست کرد که زیربنای جامعه ابزار تولید است، وسایلی که با آنها مواد مورد احتیاج بشر تولید میشود، اصلا همه چیز در ابزار تولید نهفته است، آن اگر تکامل پیدا نکند جامعهها تکامل پیدا نمیکنند، اگر تکامل پیدا کرد جامعهها تکامل پیدا میکنند. ابزار تولید در هر وضعی که باشد گروهی بیشتر بهرهمند میشوند گروهی محروم میمانند. وقتی ابزار تولید تغییر میکند آنهایی که بهرهمندند نمیخواهند جامعه تغییر کند، آنهایی که محرومند میخواهند جامعه تغییر کند. پس ضعفا طرفدار تغییر و تکامل جامعه هستند نه اقویا، ضعفا عامل تکاملند نه اقویا. ولی ضعفا هم اگر بخواهند جامعه را به کمال برسانند باید کوشش کنند که ضعیف نمانند یعنی باید کوشش کنند زور داشته باشند، فقط با زور میتوانند اقویا را از پا در بیاورند. برای اینکه
ضعفا به جایی برسند باز راهی غیر از زور نیست.
این فلسفه هم روی زور تکیه کرد، گفت ضعفا هم اگر بخواهند به جایی برسند باید تکیهشان روی زور باشد، کوشش کنند متحد و متفق بشوند، تشکیلات و تنظیمات داشته باشند، به وسایل مختلف کسب قدرت کنند و تنها و تنها با قدرت است که ضعفا میتوانند به حق خودشان نائل بشوند.
این فلسفه هم آمد به دین حمله کرد، گفت: خیر، ما دین را قبول نداریم چون دین همیشه طرفدار اقویا بوده. او میگفت من دین را قبول ندارم به دلیل اینکه دین همیشه طرفدار ضعفا بوده، این گفت من دین را قبول ندارم چون دین همیشه طرفدار اغنیا بوده. مهمل بافی را شما ببینید تا کجاهاست! الآن هم دنیای اروپا تحت تأثیر این دو مکتب است، مکتب زور جناب نیچه و مکتب زور ـ به این معنا که عرض کردم ـ از کارل مارکس که مارکسیسم بر این اساس اظهار نظر میکند.
روحانیت مسیحی میگفت اصلا زور مطلقآ یک قدرت نامشروع است و تنها قدرت مشروع نصیحت و اندرز است. اینها گفتند اصلا اندرز قدرتی در عالم نیست تا صحبت مشروع و نامشروعش بشود. یک قدرت بیشتر در عالم وجود ندارد و آن زور است و از قدرت زور باید استفاده کرد.
منطق اسلام
حال ما باید با منطق اسلام خودمان آشنا بشویم. آشنا نبودن ما با منطق اسلام ]باعث شده است که[ گاهی کتابهای آن گروه را میخوانیم تحت تأثیر آن گروه واقع میشویم ]و گاهی بر عکس.[ مدتی بود که کتابهایی را که بیشتر تحت تأثیر افکار مسیحیها بود زیاد میخواندند، عدهای در مقام
توجیه و تأویل برمیآمدند که انبیا کارشان فقط نصیحت کردن و موعظه کردن و با ملایمت رفتار کردن است و بنابراین اگر در اسلام هم جهادی بوده، به نوعی توجیه و تأویل کنیم از قانون جهاد در اسلام، از امر به معروفهای در بعضی موارد سخت و خشنی که در اسلام هست، برای اینکه به نظرمان آمده بود که این حرف روحانیت مسیحی حرف درستی است. حالا دنیا چرخیده، آن افکار روحانیت مسیحی دیگر منسوخ شده و این افکار ماتریالیستهای دنیای اروپا رایج شده که هر چه هست فقط زور است؛ باز عدهای از این طرف افتادهاند و اگر میگوییم موسی مأموریت داشت نزد فرعون برود، میگویند از اول مأمور مبارزه با فرعون بود، غیر از مبارزه مأموریتی نداشت؛ در صورتی که این خلاف نصّ قرآن است. قرآن وقتی مأموریت را ذکر میکند اولش میگوید اندرز. پس این نظر ماتریالیستها را باید دور ریخت.
از نظر اسلام اندرز و نصیحت و متذکر کردن، خود یک نیروست و باید از این نیرو استفاده کرد. اما از آن طرف، آنچه که روحانیت مسیحی میگفت که زور مطلقآ یک قدرت نامشروع است، آن هم صحیح نیست. زور مطلقآ قدرت نامشروع نیست، آنچه که نامشروع است اعمال زور به غیر حق است، یعنی انسان نه برای احقاق حق خود و برای احیای یک حقیقت، بلکه برای تجاوز به حقوق مردم اعمال زور کند. زور داشتن نه تنها نامشروع نیست بلکه کمال هم هست ولی با زور حق دیگران را پایمال کردن نامشروع است. به عبارت دیگر زور داشتن و از زور در دفاع از حق و حقیقت استفاده کردن نه تنها نامشروع نیست، بلکه در مواردی لازم و واجب است.
پس اسلام به ارزش هر دو نیرو اعتقاد دارد، هم به ارزش نیروی نصیحت و اندرز، هم به ارزش نیروی زور، و به طور مطلق نیروی زور را
نامشروع نمیداند و در مواردی مشروع میداند : مَنِ اعْتَدی عَلیکمْ فَاعْتَدوا عَلَیهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیکمْ[1]. هر کسی به شما زور گفت و تجاوز کرد حق دارید به همان اندازه که او به شما تجاوز کرده است مجازاتش کنید یعنی اعمال زور کنید. زور نداشتن و نیز زور داشتن و به طور غیر مشروع اعمال کردن گناه است، اما اصل زور داشتن نه تنها گناه نیست بلکه فضیلت است و زور داشتن و از زور در دفاع از حق و حقیقت استفاده کردن عین فضیلت و کمال فضیلت است. مکرر گفتهایم که این شعر سعدی باید اصلاح بشود، میگوید :
من آن مورم که در پایم بمالند نه زنبورم که از نیشم بنالند
میگوید من مورچهام که مرا زیر دست و پا له میکنند. افتخار میکند که من مورچهام و پایمال میشوم نه زنبور که به دیگران نیش بزنم.
چگونه شکر این نعمت گزارم که زور مردم آزاری ندارم
این غلط است، صحیحش این است :
نه آن مورم که در پایم بمالند نه زنبورم که از نیشم بنالند
من نه باید مورچه باشم پایمال شوم و نه زنبور باشم دیگران را نیش بزنم. مگر راه منحصر است در این که انسان یا مورچه باشد پایمال بشود یا زنبور باشد نیش بزند؟! راه سومی هم وجود دارد. بعلاوه این چه حرفی است که :
چگونه شکر این نعمت گزارم که زور مردم آزاری ندارم
آدمی که زور مردم آزاری ندارد او هنری ندارد. این که نمیتواند زور بگوید شکر ندارد، شکر این است که :
چگونه شکر این نعمت گزارم که دارم زور و آزاری ندارم
[1]. بقره / 194.
نه اینکه چون زور ندارم آزاری ندارم. این برای انسان به هیچ وجه کمال نیست.
پس اسلام به ارزش هر دو نیرو قائل است، نه آن طور که دنیای روحانیت مسیحی قدیم میگفت که فقط یک قدرت و یک نیروی صحیح قابل استفاده وجود دارد و آن نیروی اندرز است، که اغلب، شاید مقدسمآبهای قدیمی ما عملا همان فکر روحانیت مسیحی را میپسندیدند، و نه این فکر افراطی امروز که غالبآ در میان جوانها پیدا شده است و میخواهند برای نصیحت و اندرز ارزش و نیرویی قائل نباشند. در تاریخ اسلام میبینیم سیزده سال مکه دوره «قولا لَهُ قَوْلا لَینآ» است، دوره نصیحت و اندرز است و اسلام از این نیرو استفاده میکند و چقدر هم موفق میشود! و از نیروی زور استفاده نمیکند. ولی بعد از مدتی که دوره مدینه پیش میآید و اوضاع و احوال تغییر میکند این نیرو هم ـ نه اینکه تنها این نیرو ـ قابل استفاده میشود: اُذِنَ لِلَّذینَ یقاتَلونَ بِاَنَّهُمْ ظُلِموا وَ اِنَّ اللهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدیرٌ. اَلَّذینَ اُخْرِجوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیرِ حَقٍّ اِلّا اَنْ یقولوا رَبُّنَا اللهُ[1]. آن کسانی که مظلوم واقع شدهاند خدا به آنها اجازه میدهد که از حق خودشان دفاع کنند، آنهایی که از شهر و دیارشان اخراج شدند و گناهی نداشتند جز اینکه گفتند: رَبُّنَا اللهُ.
استفاده پیامبر (ص) از نیروی اندرز
برای اینکه بدانیم که تجربه عملی هم نشان داده است که نیروی اندرز و نصیحت یک نیروی کارآمد است، شما وضع رسول خدا را در نظر بگیرید در درجه اول، و وضع امیرالمؤمنین علی (ع) را در درجه
[1]. حج / 39 ـ 40.
دوم. پیغمبر اکرم برای اصلاح مردم از چه نیروهایی استفاده کرد؟ بدون شک یکی از بزرگترین نیروهایی که پیغمبر اکرم از روز اول بعثت و رسالت تا روز وفاتش از آن استفاده کرد همین نصیحت و اندرز بود. مخصوصآ در روزهای جمعه میآمد برای مردم اندرز میگفت، نصیحت میکرد، خطبه میخواند، خطابه میخواند و مردم را موعظه میکرد و چقدر مردم در پای مواعظ رسول خدا منقلب میشدند! حدیثی هست که امام باقر (ع) میفرمایند: یک وقت اصحاب رسول خدا آمدند خدمت ایشان و گفتند: «یا رسولَ اللهِ! اِنّا خَشینا عَلَینَا النِّفاقَ» ما میترسیم منافق باشیم و خودمان هم نمیدانیم. فرمود: چرا؟ عرض کردند که ما در خودمان یک حالتی میبینیم، یک علامتی میبینیم میترسیم علامت نفاق باشد و خودمان هم نمیدانیم منافق هستیم. فرمود : چیست؟ عرض کردند که ما میآییم خدمت شما و شما که برای ما سخن میگویید و نصیحت میکنید و اندرز میدهید عالمی پیدا میکنیم که همه چیز را فراموش میکنیم، شما ما را پرواز میدهید میرویم در یک عالم معنویت و روحانیتی و خیلی حال خوشی پیدا میکنیم. بعد، از خدمت شما میرویم (تعبیر این است) وَ شَمَمْنَا الاَْهْلَ وَ الْعِیالَ (یا: اَلْعِیالَ وَ الاَْوْلادَ) با زن و بچهمان مینشینیم، بوی زن و بچه به دماغمان میخورد کم کم آن حالت ما تغییر میکند و به حالت اول برمیگردیم. یا رسولَ الله! این دو حالت که در حضور شما ما اینقدر مؤمن هستیم و حال خوشی داریم ولی در خانهها که میرویم باز یک حالت عادی داریم مثل همه مردم، ]میترسیم که ناشی از نفاق باشد.[[1]فرمود: این نفاق نیست. ]اگر آن حالت برای تو باقی میماند تو صاحب[[2]کرامتها بودی، با ملائکه
[1]
[2]و 2. ]در اينجا نوار چند ثانيهای افتادگی دارد.[
مصافحه میکردی و بر روی آبها راه میرفتی.
ببینید نصایح و مواعظ رسول اکرم تا چقدر مؤثر بوده که اینها میگویند: وقتی که ما در محضر شما میآییم اصلا یک حالت معنوی پیدا میکنیم، انگار ما آن آدمی نیستیم که پیش زن و بچهمان هستیم! این، قدرت موعظه است.
چهارده نفر از مردم مدینه که صیت اسلام را شنیده بودند قبل از آنکه هجرت صورت بگیرد به مکه آمده بودند و بعضی از آنها با رسول اکرم ملاقات کرده و با ایشان پیمان بسته بودند که اگر به مدینه بیایند از ایشان حمایت کنند. اینها در عقبه، نزدیک منی، شب، مخفیانه قول و قرارهایشان را با حضرت رسول گذاشتند و بیعت کردند. حضرت یکی از خویشاوندان نزدیک خودشان را به نام مصعب بن عمیر که مردی بزرگوار و از بنیهاشم بود به مدینه فرستادند برای اینکه مردم را از راه نصیحت و اندرز و تعلیم ]دعوت و اسلام را [تبلیغ و ترویج کند. البته او نمیتوانست علنی تبلیغ کند، زیرا اگر آشکار میشد مخالفین اذیت میکردند. در یکی از باغستانهای اطراف مدینه[1]منزل کرده بود و افرادی مخفیانه میآمدند، صحبت میکردند و تدریجآ مسلمان میشدند. یکی از رؤسای مردم مدینه اطلاع پیدا کرد که مردی آمده و حرفهایی میزند و مردم را به تعبیر او اغوا و تابع خودش میکند. نزد او آمد. اول با تغیر و تشدّد گفت: تو کی هستی، از کجا آمدهای، در شهر ما چه میخواهی؟ تو به این جوانان ما چکار داری، چه به اینها میآموزی؟ تو داری افکار اینها را منحرف میکنی. او هم خیلی به نرمی جواب میداد. گفت: من حرف خلافی نمیزنم، حرفهای من حرفهای سادهای است بر اساس اینکه انسان
[1]. چون در قديم (حالا هم كم و بيش همين طور است) اطراف مدينه باغها و باغستانهای زيادی بوده و لهذامنازل از يكديگر جدا بوده است.