بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 251

توجیه و تأویل برمی‌آمدند که انبیا کارشان فقط نصیحت کردن و موعظه کردن و با ملایمت رفتار کردن است و بنابراین اگر در اسلام هم جهادی بوده، به نوعی توجیه و تأویل کنیم از قانون جهاد در اسلام، از امر به معروف‌های در بعضی موارد سخت و خشنی که در اسلام هست، برای اینکه به نظرمان آمده بود که این حرف روحانیت مسیحی حرف درستی است. حالا دنیا چرخیده، آن افکار روحانیت مسیحی دیگر منسوخ شده و این افکار ماتریالیستهای دنیای اروپا رایج شده که هر چه هست فقط زور است؛ باز عده‌ای از این طرف افتاده‌اند و اگر می‌گوییم موسی مأموریت داشت نزد فرعون برود، می‌گویند از اول مأمور مبارزه با فرعون بود، غیر از مبارزه مأموریتی نداشت؛ در صورتی که این خلاف نصّ قرآن است. قرآن وقتی مأموریت را ذکر می‌کند اولش می‌گوید اندرز. پس این نظر ماتریالیستها را باید دور ریخت.

از نظر اسلام اندرز و نصیحت و متذکر کردن، خود یک نیروست و باید از این نیرو استفاده کرد. اما از آن طرف، آنچه که روحانیت مسیحی می‌گفت که زور مطلقآ یک قدرت نامشروع است، آن هم صحیح نیست. زور مطلقآ قدرت نامشروع نیست، آنچه که نامشروع است اعمال زور به غیر حق است، یعنی انسان نه برای احقاق حق خود و برای احیای یک حقیقت، بلکه برای تجاوز به حقوق مردم اعمال زور کند. زور داشتن نه تنها نامشروع نیست بلکه کمال هم هست ولی با زور حق دیگران را پایمال کردن نامشروع است. به عبارت دیگر زور داشتن و از زور در دفاع از حق و حقیقت استفاده کردن نه تنها نامشروع نیست، بلکه در مواردی لازم و واجب است.

پس اسلام به ارزش هر دو نیرو اعتقاد دارد، هم به ارزش نیروی نصیحت و اندرز، هم به ارزش نیروی زور، و به طور مطلق نیروی زور را


صفحه 252

نامشروع نمی‌داند و در مواردی مشروع می‌داند : مَنِ اعْتَدی عَلیکمْ فَاعْتَدوا عَلَیهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیکمْ[1]. هر کسی به شما زور گفت و تجاوز کرد حق دارید به همان اندازه که او به شما تجاوز کرده است مجازاتش کنید یعنی اعمال زور کنید. زور نداشتن و نیز زور داشتن و به طور غیر مشروع اعمال کردن گناه است، اما اصل زور داشتن نه تنها گناه نیست بلکه فضیلت است و زور داشتن و از زور در دفاع از حق و حقیقت استفاده کردن عین فضیلت و کمال فضیلت است. مکرر گفته‌ایم که این شعر سعدی باید اصلاح بشود، می‌گوید :

من آن مورم که در پایم بمالند نه زنبورم که از نیشم بنالند

می‌گوید من مورچه‌ام که مرا زیر دست و پا له می‌کنند. افتخار می‌کند که من مورچه‌ام و پایمال می‌شوم نه زنبور که به دیگران نیش بزنم.

چگونه شکر این نعمت گزارم که زور مردم آزاری ندارم

این غلط است، صحیحش این است :

نه آن مورم که در پایم بمالند نه زنبورم که از نیشم بنالند

من نه باید مورچه باشم پایمال شوم و نه زنبور باشم دیگران را نیش بزنم. مگر راه منحصر است در این که انسان یا مورچه باشد پایمال بشود یا زنبور باشد نیش بزند؟! راه سومی هم وجود دارد. بعلاوه این چه حرفی است که :

چگونه شکر این نعمت گزارم که زور مردم آزاری ندارم

آدمی که زور مردم آزاری ندارد او هنری ندارد. این که نمی‌تواند زور بگوید شکر ندارد، شکر این است که :

چگونه شکر این نعمت گزارم که دارم زور و آزاری ندارم

[1]. بقره / 194.


صفحه 253

نه اینکه چون زور ندارم آزاری ندارم. این برای انسان به هیچ وجه کمال نیست.

پس اسلام به ارزش هر دو نیرو قائل است، نه آن طور که دنیای روحانیت مسیحی قدیم می‌گفت که فقط یک قدرت و یک نیروی صحیح قابل استفاده وجود دارد و آن نیروی اندرز است، که اغلب، شاید مقدس‌مآب‌های قدیمی ما عملا همان فکر روحانیت مسیحی را می‌پسندیدند، و نه این فکر افراطی امروز که غالبآ در میان جوانها پیدا شده است و می‌خواهند برای نصیحت و اندرز ارزش و نیرویی قائل نباشند. در تاریخ اسلام می‌بینیم سیزده سال مکه دوره «قولا لَهُ قَوْلا لَینآ» است، دوره نصیحت و اندرز است و اسلام از این نیرو استفاده می‌کند و چقدر هم موفق می‌شود! و از نیروی زور استفاده نمی‌کند. ولی بعد از مدتی که دوره مدینه پیش می‌آید و اوضاع و احوال تغییر می‌کند این نیرو هم ـ نه اینکه تنها این نیرو ـ قابل استفاده می‌شود: اُذِنَ لِلَّذینَ یقاتَلونَ بِاَنَّهُمْ ظُلِموا وَ اِنَّ اللهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدیرٌ. اَلَّذینَ اُخْرِجوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیرِ حَقٍّ اِلّا اَنْ یقولوا رَبُّنَا اللهُ[1]. آن کسانی که مظلوم واقع شده‌اند خدا به آنها اجازه می‌دهد که از حق خودشان دفاع کنند، آنهایی که از شهر و دیارشان اخراج شدند و گناهی نداشتند جز اینکه گفتند: رَبُّنَا اللهُ.

استفاده پیامبر (ص) از نیروی اندرز

برای اینکه بدانیم که تجربه عملی هم نشان داده است که نیروی اندرز و نصیحت یک نیروی کارآمد است، شما وضع رسول خدا را در نظر بگیرید در درجه اول، و وضع امیرالمؤمنین علی (ع) را در درجه

[1]. حج / 39 ـ 40.


صفحه 254

دوم. پیغمبر اکرم برای اصلاح مردم از چه نیروهایی استفاده کرد؟ بدون شک یکی از بزرگترین نیروهایی که پیغمبر اکرم از روز اول بعثت و رسالت تا روز وفاتش از آن استفاده کرد همین نصیحت و اندرز بود. مخصوصآ در روزهای جمعه می‌آمد برای مردم اندرز می‌گفت، نصیحت می‌کرد، خطبه می‌خواند، خطابه می‌خواند و مردم را موعظه می‌کرد و چقدر مردم در پای مواعظ رسول خدا منقلب می‌شدند! حدیثی هست که امام باقر (ع) می‌فرمایند: یک وقت اصحاب رسول خدا آمدند خدمت ایشان و گفتند: «یا رسولَ اللهِ! اِنّا خَشینا عَلَینَا النِّفاقَ» ما می‌ترسیم منافق باشیم و خودمان هم نمی‌دانیم. فرمود: چرا؟ عرض کردند که ما در خودمان یک حالتی می‌بینیم، یک علامتی می‌بینیم می‌ترسیم علامت نفاق باشد و خودمان هم نمی‌دانیم منافق هستیم. فرمود : چیست؟ عرض کردند که ما می‌آییم خدمت شما و شما که برای ما سخن می‌گویید و نصیحت می‌کنید و اندرز می‌دهید عالمی پیدا می‌کنیم که همه چیز را فراموش می‌کنیم، شما ما را پرواز می‌دهید می‌رویم در یک عالم معنویت و روحانیتی و خیلی حال خوشی پیدا می‌کنیم. بعد، از خدمت شما می‌رویم (تعبیر این است) وَ شَمَمْنَا الاَْهْلَ وَ الْعِیالَ (یا: اَلْعِیالَ وَ الاَْوْلادَ) با زن و بچه‌مان می‌نشینیم، بوی زن و بچه به دماغمان می‌خورد کم کم آن حالت ما تغییر می‌کند و به حالت اول برمی‌گردیم. یا رسولَ الله! این دو حالت که در حضور شما ما اینقدر مؤمن هستیم و حال خوشی داریم ولی در خانه‌ها که می‌رویم باز یک حالت عادی داریم مثل همه مردم، ]می‌ترسیم که ناشی از نفاق باشد.[[1]فرمود: این نفاق نیست. ]اگر آن حالت برای تو باقی می‌ماند تو صاحب[[2]کرامتها بودی، با ملائکه

[1]

[2]و 2. ]در اينجا نوار چند ثانيه‌ای افتادگی دارد.[


صفحه 255

مصافحه می‌کردی و بر روی آبها راه می‌رفتی.

ببینید نصایح و مواعظ رسول اکرم تا چقدر مؤثر بوده که اینها می‌گویند: وقتی که ما در محضر شما می‌آییم اصلا یک حالت معنوی پیدا می‌کنیم، انگار ما آن آدمی نیستیم که پیش زن و بچه‌مان هستیم! این، قدرت موعظه است.

چهارده نفر از مردم مدینه که صیت اسلام را شنیده بودند قبل از آنکه هجرت صورت بگیرد به مکه آمده بودند و بعضی از آنها با رسول اکرم ملاقات کرده و با ایشان پیمان بسته بودند که اگر به مدینه بیایند از ایشان حمایت کنند. اینها در عقبه، نزدیک منی، شب، مخفیانه قول و قرارهایشان را با حضرت رسول گذاشتند و بیعت کردند. حضرت یکی از خویشاوندان نزدیک خودشان را به نام مصعب بن عمیر که مردی بزرگوار و از بنی‌هاشم بود به مدینه فرستادند برای اینکه مردم را از راه نصیحت و اندرز و تعلیم ]دعوت و اسلام را [تبلیغ و ترویج کند. البته او نمی‌توانست علنی تبلیغ کند، زیرا اگر آشکار می‌شد مخالفین اذیت می‌کردند. در یکی از باغستانهای اطراف مدینه[1]منزل کرده بود و افرادی مخفیانه می‌آمدند، صحبت می‌کردند و تدریجآ مسلمان می‌شدند. یکی از رؤسای مردم مدینه اطلاع پیدا کرد که مردی آمده و حرفهایی می‌زند و مردم را به تعبیر او اغوا و تابع خودش می‌کند. نزد او آمد. اول با تغیر و تشدّد گفت: تو کی هستی، از کجا آمده‌ای، در شهر ما چه می‌خواهی؟ تو به این جوانان ما چکار داری، چه به اینها می‌آموزی؟ تو داری افکار اینها را منحرف می‌کنی. او هم خیلی به نرمی جواب می‌داد. گفت: من حرف خلافی نمی‌زنم، حرفهای من حرفهای ساده‌ای است بر اساس اینکه انسان

[1]. چون در قديم (حالا هم كم و بيش همين طور است) اطراف مدينه باغها و باغستانهای زيادی بوده و لهذامنازل از يكديگر جدا بوده است.


صفحه 256

خدا را باید بپرستد و پیغمبری مبعوث شده و خداوند به وسیله این پیغمبر کتابی فرستاده است و در این کتاب نصایح، پندها و اندرزهایی هست. ما همین را می‌خواهیم بگوییم، حرف دیگری به مردم نمی‌زنیم. بیایید ببینید، اگر درست است پیروی کنید اگر نه، پیروی نکنید.

این نرم صحبت کردن او عصبانیت این آدم عصبانی را فرو نشاند. کم‌کم خود او گفت: آیا از آن قسمتهایی که مدعی هستید که خدا بر پیغمبر شما نازل کرده است چیزهایی حفظ هستی که برای من بخوانی؟ گفت: بله. گفت: بخوان. شروع کرد آیات قرآن را خواندن. هر چه او می‌خواند این انقلاب حال پیدا می‌کرد (قدرت نصیحت و اندرز و سخن را می‌خواهم عرض کنم). یکدفعه به او گفت: اگر کسی بخواهد مسلمان بشود چه مقدماتی دارد؟ فکر کرد مثل مسیحیت، تشریفاتی مانند غسل تعمید دارد. گفت: یک غسل می‌کنی و یک شهادتین می‌گویی. چاه آبی آنجا بود، فورآ خودش را با لباسهایش در آب انداخت و بیرون آمد، شهادتین را گفت و تمام شد.

استفاده علی (ع) از اندرز

علی (ع)، هم مرد تیغ است هم مرد اندرز. درست در همان حدی که در میدان جنگ آنجا که تیغ به دست می‌گیرد احدی به پای او نمی‌رسد، آنجا که با قدرت روحی، با موعظه و اندرز سخن می‌گوید باز احدی به پای او نمی‌رسد. این تاریخ است که این مطلب را می‌نویسد. به قدری علی جذاب سخن می‌گفت و به قدری سخنانش در مردم مؤثر واقع می‌شد که نظیرش را تا حالا کسی ندیده. بعلاوه، این سخنها که در حدود هزار و سیصد و پنجاه سال پیش گفته شده امروز هم همان قوّت و قدرت را دارد. الآن هم خطب نهج‌البلاغه اشکها را جاری می‌کند. این، قدرت


صفحه 257

نصیحت و موعظه است.

یکی از خطب ایشان است که با این جمله‌ها شروع می‌شود: اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی عَلا بِحَوْلِهِ وَ دَنا بِطَوْلِهِ[1]. ظاهرآ در میدان جنگ و در صحرایی بوده، در یک شرایطی که اصلا مردم آمادگی برای شنیدن نصایح و مواعظ ندارند. در عین حال به جودة بن حضیره خواهرزاده محترمشان دستور دادند که یک جا برای من درست کن که من بتوانم بروم بالا بایستم با مردم حرف بزنم. او هم سنگهایی را مرتب می‌کند و حضرت می‌روند روی آن سنگها می‌ایستند و مردم را مخاطب قرار می‌دهند. نوشته‌اند که از سخن علی موها به تن‌ها راست شد، بدنها به لرزه در آمد و اشکها همین طور جاری شده بود. نیروی موعظه است. نمی‌شود انکار کرد و گفت که موعظه هیچ قدرت و نیرویی ندارد و تمام نیرو در شمشیر است. نه، این هم یک نیرویی است که اسلام این نیرو را به رسمیت می‌شناسد.

داستان معروفی در نهج‌البلاغه است. مردی به نام همّام بن شریح که خودش مردی زاهد و متقی بوده و یک آمادگی و صفایی داشته می‌آید خدمت حضرت و عرض می‌کند: یا امیرَالمؤمنین! صِفْ لِی الْمُتَّقینَ. برای من اوصاف متقیان و با تقواها را بگو، متقیان چه صفاتی دارند؟ حضرت مثل اینکه تفرّس کرد که گفتن این جمله‌ها برای این آدم خالی از یک نوع خطری نخواهد بود. اول دو سه جمله، خیلی سر بسته و مختصر و ساده گفتند: یا هَمّامُ اتَّقِ اللهَ وَ اَحْسِنْ فَاِنَّ اللهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَ الَّذینَ هُمْ مُحْسِنونَ. گفت: یا امیرالمؤمنین! این برای من کافی نیست، دلم می‌خواهد چهره متقیان را برای من ترسیم و مشخص بیان کنید. فرمود: فَاِنَّ اللهَ سُبْحانَهُ وَ تَعالی خَلَقَ الْخَلْقَ حینَ خَلَقَهُمْ غَنِیآ عَنْ طاعَتِهِمْ آمِنآ مِنْ مَعْصِیتِهِمْ لاَِنَّهُ لا تَضُرُّهُ

[1]. خطبه 81 .


صفحه 258

مَعْصِیةُ مَنْ عَصاهُ وَ لا تَنْفَعُهُ طاعَةُ مَنْ اَطاعَهُ...فَالْـمُتَّقونَ فیها هُمْ اَهْلُ الْفَضائِلِ مَنْطِقُهُمُ الصَّوابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الاِْقْتِصادُ. خلق چنین‌اند و متقیان کسانی هستند که فضیلتها را ربوده‌اند. آنگاه بیان فرمود که سخن گفتن متقیان چگونه است، لباس پوشیدنشان چگونه است، راه رفتنشان چگونه است، شبشان چگونه است، روزشان چگونه است، معاشرتشان با خانواده‌شان چگونه است. در حدود 130 صفت برای متقین ذکر کرد. همین طور که حضرت ذکر می‌کرد، این مرد که یک آمادگی و صفایی داشت، تدریجآ برافروخته‌تر می‌شد و کم کم انگار در این عالم نیست. هنوز سخنان علی به پایان نرسیده بود که شَهِقَ شَهْقَةً فَماتَ[1].

فریادی شنیدند. رفتند بالای سرش، دیدند از دنیا رفته. آنوقت حضرت فرمود: هکذا تَصْنَعُ الْمَواعِظُ الْبالِغَةُ بِاَهْلِها[2]. اگر موعظه، رسا و موعظه شنو اهل موعظه باشد موعظه اینچنین می‌کند.

شیخ جعفر شوشتری و حاج شیخ عباس قمی، دو واعظ نمونه

در میان ما کم کم دارد مواعظ تقلیل پیدا می‌کند. در گذشته مواعظ وجود داشت، خطابه حماسی وجود نداشت و این نقصی بود. حالا کم کم خطابه‌های حماسی دارد رایج می‌شود و ما می‌ترسیم به تدریج مواعظ ازبین برود. این هم نقص است. شما ببینید در همین زمان ما و زمانهای قریب به زمان ما واعظهایی که واقعآ شرایط واعظ هم در آنها بوده است به این معنا که خودشان متّعظ بوده‌اند (چون واعظ اگر خودش متّعظ نباشد حرفش اثر نمی‌بخشد) چقدر اثر روی مردم گذاشتند! شیخ جعفر شوشتری از کربلا بلند می‌شود به قصد زیارت حضرت رضا (ع) و

[1]. ]آه عميقی كشيد و جان داد.[

[2]. نهج‌البلاغه، خطبه 191.