دوم. پیغمبر اکرم برای اصلاح مردم از چه نیروهایی استفاده کرد؟ بدون شک یکی از بزرگترین نیروهایی که پیغمبر اکرم از روز اول بعثت و رسالت تا روز وفاتش از آن استفاده کرد همین نصیحت و اندرز بود. مخصوصآ در روزهای جمعه میآمد برای مردم اندرز میگفت، نصیحت میکرد، خطبه میخواند، خطابه میخواند و مردم را موعظه میکرد و چقدر مردم در پای مواعظ رسول خدا منقلب میشدند! حدیثی هست که امام باقر (ع) میفرمایند: یک وقت اصحاب رسول خدا آمدند خدمت ایشان و گفتند: «یا رسولَ اللهِ! اِنّا خَشینا عَلَینَا النِّفاقَ» ما میترسیم منافق باشیم و خودمان هم نمیدانیم. فرمود: چرا؟ عرض کردند که ما در خودمان یک حالتی میبینیم، یک علامتی میبینیم میترسیم علامت نفاق باشد و خودمان هم نمیدانیم منافق هستیم. فرمود : چیست؟ عرض کردند که ما میآییم خدمت شما و شما که برای ما سخن میگویید و نصیحت میکنید و اندرز میدهید عالمی پیدا میکنیم که همه چیز را فراموش میکنیم، شما ما را پرواز میدهید میرویم در یک عالم معنویت و روحانیتی و خیلی حال خوشی پیدا میکنیم. بعد، از خدمت شما میرویم (تعبیر این است) وَ شَمَمْنَا الاَْهْلَ وَ الْعِیالَ (یا: اَلْعِیالَ وَ الاَْوْلادَ) با زن و بچهمان مینشینیم، بوی زن و بچه به دماغمان میخورد کم کم آن حالت ما تغییر میکند و به حالت اول برمیگردیم. یا رسولَ الله! این دو حالت که در حضور شما ما اینقدر مؤمن هستیم و حال خوشی داریم ولی در خانهها که میرویم باز یک حالت عادی داریم مثل همه مردم، ]میترسیم که ناشی از نفاق باشد.[[1]فرمود: این نفاق نیست. ]اگر آن حالت برای تو باقی میماند تو صاحب[[2]کرامتها بودی، با ملائکه
[1]
[2]و 2. ]در اينجا نوار چند ثانيهای افتادگی دارد.[
مصافحه میکردی و بر روی آبها راه میرفتی.
ببینید نصایح و مواعظ رسول اکرم تا چقدر مؤثر بوده که اینها میگویند: وقتی که ما در محضر شما میآییم اصلا یک حالت معنوی پیدا میکنیم، انگار ما آن آدمی نیستیم که پیش زن و بچهمان هستیم! این، قدرت موعظه است.
چهارده نفر از مردم مدینه که صیت اسلام را شنیده بودند قبل از آنکه هجرت صورت بگیرد به مکه آمده بودند و بعضی از آنها با رسول اکرم ملاقات کرده و با ایشان پیمان بسته بودند که اگر به مدینه بیایند از ایشان حمایت کنند. اینها در عقبه، نزدیک منی، شب، مخفیانه قول و قرارهایشان را با حضرت رسول گذاشتند و بیعت کردند. حضرت یکی از خویشاوندان نزدیک خودشان را به نام مصعب بن عمیر که مردی بزرگوار و از بنیهاشم بود به مدینه فرستادند برای اینکه مردم را از راه نصیحت و اندرز و تعلیم ]دعوت و اسلام را [تبلیغ و ترویج کند. البته او نمیتوانست علنی تبلیغ کند، زیرا اگر آشکار میشد مخالفین اذیت میکردند. در یکی از باغستانهای اطراف مدینه[1]منزل کرده بود و افرادی مخفیانه میآمدند، صحبت میکردند و تدریجآ مسلمان میشدند. یکی از رؤسای مردم مدینه اطلاع پیدا کرد که مردی آمده و حرفهایی میزند و مردم را به تعبیر او اغوا و تابع خودش میکند. نزد او آمد. اول با تغیر و تشدّد گفت: تو کی هستی، از کجا آمدهای، در شهر ما چه میخواهی؟ تو به این جوانان ما چکار داری، چه به اینها میآموزی؟ تو داری افکار اینها را منحرف میکنی. او هم خیلی به نرمی جواب میداد. گفت: من حرف خلافی نمیزنم، حرفهای من حرفهای سادهای است بر اساس اینکه انسان
[1]. چون در قديم (حالا هم كم و بيش همين طور است) اطراف مدينه باغها و باغستانهای زيادی بوده و لهذامنازل از يكديگر جدا بوده است.
خدا را باید بپرستد و پیغمبری مبعوث شده و خداوند به وسیله این پیغمبر کتابی فرستاده است و در این کتاب نصایح، پندها و اندرزهایی هست. ما همین را میخواهیم بگوییم، حرف دیگری به مردم نمیزنیم. بیایید ببینید، اگر درست است پیروی کنید اگر نه، پیروی نکنید.
این نرم صحبت کردن او عصبانیت این آدم عصبانی را فرو نشاند. کمکم خود او گفت: آیا از آن قسمتهایی که مدعی هستید که خدا بر پیغمبر شما نازل کرده است چیزهایی حفظ هستی که برای من بخوانی؟ گفت: بله. گفت: بخوان. شروع کرد آیات قرآن را خواندن. هر چه او میخواند این انقلاب حال پیدا میکرد (قدرت نصیحت و اندرز و سخن را میخواهم عرض کنم). یکدفعه به او گفت: اگر کسی بخواهد مسلمان بشود چه مقدماتی دارد؟ فکر کرد مثل مسیحیت، تشریفاتی مانند غسل تعمید دارد. گفت: یک غسل میکنی و یک شهادتین میگویی. چاه آبی آنجا بود، فورآ خودش را با لباسهایش در آب انداخت و بیرون آمد، شهادتین را گفت و تمام شد.
استفاده علی (ع) از اندرز
علی (ع)، هم مرد تیغ است هم مرد اندرز. درست در همان حدی که در میدان جنگ آنجا که تیغ به دست میگیرد احدی به پای او نمیرسد، آنجا که با قدرت روحی، با موعظه و اندرز سخن میگوید باز احدی به پای او نمیرسد. این تاریخ است که این مطلب را مینویسد. به قدری علی جذاب سخن میگفت و به قدری سخنانش در مردم مؤثر واقع میشد که نظیرش را تا حالا کسی ندیده. بعلاوه، این سخنها که در حدود هزار و سیصد و پنجاه سال پیش گفته شده امروز هم همان قوّت و قدرت را دارد. الآن هم خطب نهجالبلاغه اشکها را جاری میکند. این، قدرت
نصیحت و موعظه است.
یکی از خطب ایشان است که با این جملهها شروع میشود: اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی عَلا بِحَوْلِهِ وَ دَنا بِطَوْلِهِ[1]. ظاهرآ در میدان جنگ و در صحرایی بوده، در یک شرایطی که اصلا مردم آمادگی برای شنیدن نصایح و مواعظ ندارند. در عین حال به جودة بن حضیره خواهرزاده محترمشان دستور دادند که یک جا برای من درست کن که من بتوانم بروم بالا بایستم با مردم حرف بزنم. او هم سنگهایی را مرتب میکند و حضرت میروند روی آن سنگها میایستند و مردم را مخاطب قرار میدهند. نوشتهاند که از سخن علی موها به تنها راست شد، بدنها به لرزه در آمد و اشکها همین طور جاری شده بود. نیروی موعظه است. نمیشود انکار کرد و گفت که موعظه هیچ قدرت و نیرویی ندارد و تمام نیرو در شمشیر است. نه، این هم یک نیرویی است که اسلام این نیرو را به رسمیت میشناسد.
داستان معروفی در نهجالبلاغه است. مردی به نام همّام بن شریح که خودش مردی زاهد و متقی بوده و یک آمادگی و صفایی داشته میآید خدمت حضرت و عرض میکند: یا امیرَالمؤمنین! صِفْ لِی الْمُتَّقینَ. برای من اوصاف متقیان و با تقواها را بگو، متقیان چه صفاتی دارند؟ حضرت مثل اینکه تفرّس کرد که گفتن این جملهها برای این آدم خالی از یک نوع خطری نخواهد بود. اول دو سه جمله، خیلی سر بسته و مختصر و ساده گفتند: یا هَمّامُ اتَّقِ اللهَ وَ اَحْسِنْ فَاِنَّ اللهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَ الَّذینَ هُمْ مُحْسِنونَ. گفت: یا امیرالمؤمنین! این برای من کافی نیست، دلم میخواهد چهره متقیان را برای من ترسیم و مشخص بیان کنید. فرمود: فَاِنَّ اللهَ سُبْحانَهُ وَ تَعالی خَلَقَ الْخَلْقَ حینَ خَلَقَهُمْ غَنِیآ عَنْ طاعَتِهِمْ آمِنآ مِنْ مَعْصِیتِهِمْ لاَِنَّهُ لا تَضُرُّهُ
[1]. خطبه 81 .
مَعْصِیةُ مَنْ عَصاهُ وَ لا تَنْفَعُهُ طاعَةُ مَنْ اَطاعَهُ...فَالْـمُتَّقونَ فیها هُمْ اَهْلُ الْفَضائِلِ مَنْطِقُهُمُ الصَّوابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الاِْقْتِصادُ. خلق چنیناند و متقیان کسانی هستند که فضیلتها را ربودهاند. آنگاه بیان فرمود که سخن گفتن متقیان چگونه است، لباس پوشیدنشان چگونه است، راه رفتنشان چگونه است، شبشان چگونه است، روزشان چگونه است، معاشرتشان با خانوادهشان چگونه است. در حدود 130 صفت برای متقین ذکر کرد. همین طور که حضرت ذکر میکرد، این مرد که یک آمادگی و صفایی داشت، تدریجآ برافروختهتر میشد و کم کم انگار در این عالم نیست. هنوز سخنان علی به پایان نرسیده بود که شَهِقَ شَهْقَةً فَماتَ[1].
فریادی شنیدند. رفتند بالای سرش، دیدند از دنیا رفته. آنوقت حضرت فرمود: هکذا تَصْنَعُ الْمَواعِظُ الْبالِغَةُ بِاَهْلِها[2]. اگر موعظه، رسا و موعظه شنو اهل موعظه باشد موعظه اینچنین میکند.
شیخ جعفر شوشتری و حاج شیخ عباس قمی، دو واعظ نمونه
در میان ما کم کم دارد مواعظ تقلیل پیدا میکند. در گذشته مواعظ وجود داشت، خطابه حماسی وجود نداشت و این نقصی بود. حالا کم کم خطابههای حماسی دارد رایج میشود و ما میترسیم به تدریج مواعظ ازبین برود. این هم نقص است. شما ببینید در همین زمان ما و زمانهای قریب به زمان ما واعظهایی که واقعآ شرایط واعظ هم در آنها بوده است به این معنا که خودشان متّعظ بودهاند (چون واعظ اگر خودش متّعظ نباشد حرفش اثر نمیبخشد) چقدر اثر روی مردم گذاشتند! شیخ جعفر شوشتری از کربلا بلند میشود به قصد زیارت حضرت رضا (ع) و
[1]. ]آه عميقی كشيد و جان داد.[
[2]. نهجالبلاغه، خطبه 191.
به ایران میآید. مدتی او را در تهران نگه میدارند. در همین مدرسه سپهسالار بزرگ که تازه ساخته بودند (در حدود سنه 1301 قمری یعنی 95 سال پیش) نماز جماعت میخوانده که این نماز جماعت با مکبّرهای زیاد بوده، تمام این صحن مدرسه و مسجد پرمیشده و مردم تا داخل کوچه و خیابان میایستادند با اینکه تهرانِ آن وقت جمعیتی نداشته. مردم پای مواعظ این مرد زیاد جمع میشدند. اصلا مواعظ او برای مردم اکسیر بوده، یعنی واقعآ منبری نبوده که این مرد داشته باشد الّا اینکه عدهای از مردم پای منبر او از گناهان خودشان توبه میکردند. چقدر شرابخوارها در پای منبر او توبه کردند، چقدر فاسقها و اهل فسق و فجورها در پای منبر او توبه کردند، چقدر رباخوارها در پای منبر او توبه کردند، چقدر ریاکارها در پای منبر این مرد توبه کردند! قدرت نصیحت و اندرز است، آنهم اندرز دینی و مذهبی.
نزدیکتر از او مرحوم حاج شیخ عباس قمی صاحب مفاتیح (رضوان الله علیه) است. البته ما زمان ایشان را درک کردیم ولی خود ایشان را اتفاقآ درک نکردیم، یعنی زمانی که ما اولِ طلبگیمان بود و به مشهد آمده بودیم اسم ایشان را خیلی میشنیدیم ولی آن وقتی بود که ایشان در مشهد نبودند. ایشان گاهی نجف بودند گاهی قم و گاهی مشهد، یعنی اقامتشان در این سه شهر بوده. قبلا مدتی در مشهد بودند ولی وقتی که ما بچه طلبه بودیم و به مشهد رفتیم اسمشان را میشنیدیم اما ایشان به قم آمده بودند. بعد سالهایی که ما به قم رفتیم ایشان از قم هم هجرت کرده و به نجف رفته بودند، و ما قم بودیم که در سال 1358 قمری ایشان وفات کردند. همه کسانی که پای منبر این مرد بودهاند اعجاب دارند. سخنان این مرد به دلیل اینکه از قلبش برمیخاسته درست بر دلها مینشسته، با اینکه خیلی هم ساده حرف میزده، یعنی میرفته بالای منبر، منتهی درجه دقت
میکرده که آیهای اگر میخواند، حدیثی اگر میخواند، تاریخچهای اگر میگوید، یک ذره در آن کم و زیاد نباشد، حتی روضهای که میخواند، هر جمله از جملههایی که ذکر مصیبت میکند باید در مقاتل معتبر دیده باشد و یک کلمه کم و زیاد نکند. کسانی که منبرش را دیدهاند میگویند حرف این آدم در دلها نفوذ میکرد.
این قسمتی بود که من مخصوصآ خواستم توضیح بدهم که اسلام برای اصلاح جامعه به هردو نیرو معتقد است و هر دو نیرو را قابل استفاده میداند، هم نیروی اندرز و هم نیروی زور. چیزی که هست، این جایی دارد و آن جایی.
موسی (ع) در دربار فرعون
موسی از طرف خدا مأمور میشود اول مثل یک واعظ و اندرزگو با فرعون حرف بزند، مخصوصآ تأکید میشود با زبان نرم ملایم لین: فَقولا لَهُ قَوْلا لَینآ لَعَلَّهُ یتَذَکرُ اَوْ یخْشی. ولی به جای اینکه آب موعظه موسی آتش طغیان فرعون را خاموش کند این آتش شعلهورتر میشود. حالا وقتی که این آتش شعلهورتر شد تکلیف موسی چیست؟ آیا بگوید حالا که نمیشود، رها کنیم، ما کارمان فقط موعظه کردن بود و غیر از موعظه کردن از ما کاری ساخته نیست؟ نه، همین موسی با همین عصای خودش به جنگ فرعون میآید و تخت فرعون را در نهایت امر واژگون میکند. لذا فرمود : فَکذَّبَ وَ عَصی. موسی را تکذیب کرد و عصیان ورزید. میخواهد بگوید تکذیبش نه تکذیب از روی عقیده بود، از روی منفعتپرستی خودش بود. ثُمَّ اَدْبَرَ یسْعی. بعد پشت کرد، کوشش میکرد چکار بکند که این ندای موسی را خاموش کند که در کس دیگر اثر نکند. فَحَشَرَ فَنادی. مردم را جمع کرد و فریاد کرد: اَنـَا رَبُّکمُ الاَْعْلی. من آن مُطاع
بزرگ و خداوندگار بزرگ شما هستم، بالای امر من امری نیست، یک وقت سخنی از یک ربّی، از یک خدایی که خدایی چنین گفته است، گفته نشود، آن خدایی که امر و نهی میکند فقط من هستم و من، و بالاتر از من قدرتی نیست.
فَاَخَذَهُ اللهُ نَکالَ الاْخِرَةِ وَ الاُْولی. خدا او را به نکال، یعنی به یک عقوبتی که اثرش ظاهر بشود، نه تنها عقوبت دنیایی و نه تنها عقوبت اخروی، او را هم به عقوبت دنیوی گرفت هم به عقوبت اخروی. عقوبت اخرویاش که معلوم است، عقوبت دنیویاش هم همین بود که بعد در قضیه درگیری با موسی کارش به آنجا کشید که در دریا غرق شد.
اِنَّ فی ذلِک لَعِبْرَةً لِمَنْ یخْشی. قرآن میفرماید: در این داستان فرعون عبرت و پندآموزی است. کلمه «عبرت» یک کلمه خیلی لطیف و پرمعنایی است. در اصطلاحات فارسی هم آمده است، میگویند از فلان قضیه عبرت بگیر، من از چه عبرت گرفتم، چرا عبرت نمیگیری؟ این «عبرت» چیست؟ عبرت از همان ماده عبور است. گاهی انسان قضیهای را میبیند ولی روی همان قضیه توقف میکند یعنی از آن درس نمیآموزد. پس او عبرت نگرفته، از این عبور نکرده، درسی نیاموخته. ولی یک وقت انسان یک چیزی که میبیند فورآ از آن یک درس میآموزد، فکرش به جای دیگر میرود، یک نتیجه از آن میگیرد، یعنی از این مقدمه عبور میکند به نتیجه. این یعنی عبرت. قرآن میگوید از این داستان عبرت بگیرید یعنی درس بیاموزید، درس منفی از کارهای فرعون و درس مثبت از کارهای موسی. فرعون چه کرد شما آنچنان نباشید، موسی چه کرد شما آنچنان باشید.