بالاتر که نمیشود. آن شخص گفت: آقا من چرا محرومم؟ فرمود: تو مردی هستی که قیدها یعنی کندهها[1]]به تو بسته
شده؛[ قید و کنده نامرئی به دست و پایت زده شده؛ تا آنها را باز نکنی، نمیشود. باز کردن آنها یعنی چه؟ یعنی قبلا توبه کردن، خود را پاک کردن و شستشو دادن، تا بعد خداوند چنین توفیقی به تو بدهد.
شبزندهداری و نورانیت چهره
یک سلسله روایات دیگر در این زمینه است که چگونه است که افرادی که چنین توفیقی پیدا میکنند خداوند متعال اثر نورانیت را در چهره آنها ظاهر میکند. این هم خودش یک حقیقتی است.
از امام سجاد (سلام الله علیه) سؤال کردند: ما بالُ الْمُتَهَجِّدینَ بِاللَّیلِ مِنْ اَحْسَنِ النّاسِ وَجْهآ؟ چه میشود شبزندهداران را که از همه مردم نیکوچهرهتر هستند؟ مقصود از «نیکوچهرهتر» نه خوشگلی است که مثلا چشم و ابرویشان چگونه است، بلکه یعنی یک چهره تودلبروِ نورانی جذابی دارند. امام فرمود: لاَِنَّهُمْ خَلَوْا بِاللهِ فَکساهُمُ اللهُ مِنْ نورِهِ[2]چون اینها با خدای خود توفیق خلوت پیدا کردهاند، خدا از نور خودش به آنها پوشانیده است. پیغمبر اکرم فرمود: اَلرَّکعَتانِ فی جَوْفِ اللَّیلِ اَحَبُّ اِلَی مِنَ الدُّنْیا وَ ما فیها[3]دو رکعتِ در دل شب، برای من از همه دنیا و مافیها بیشتر ارزش دارد، از همه اینها من بیشتر آن را دوست دارم.
[1]. قيد يعنی كندهای كه به پای يك نفر مقصر يا زندانی و امثال اينها میگذارند.
[2]. وسائل الشيعه، ج 5 / ص 276.
[3]. همان.
یادی از حاج آقا رحیم ارباب
چون تازه فوت کرده است و آن تجلیلی که شایسته آن مرد بزرگ بود نشد، چه مانعی دارد اسمش را ببرم. یکی از مردان بسیار خوب و نیکی که ما در عمر خودمان دیدیم، از همین تیپ مردانی که واقعآ مخلص و اهل الله بود، آقای حاج آقا رحیم ارباب بود در اصفهان. مرد بسیار بسیار پاکی بود. ایشان مصداق «اَلْمُؤْمِنُ غِرٌّ کریمٌ»[1]
بود یعنی اینقدر مرد بزرگوار و شریف و پاک نفسی بود که ]نمیتوانست افراد بیصفا را باور کند. [بعضی اشخاص آنقدر صفا دارند که نمیتوانند افراد بیصفا را باور کنند و احیانآ ممکن است در یک جریانی از این افراد بیصفا فریب بخورند یعنی آنها اینها را به یک شکل خاصی فریب بدهند. ولی در اینکه خود این مرد یک صداقت و یک حقیقت فوقالعادهای داشت، من هیچ شک و شبههای ندارم.
من سال 20 و 21 تابستانها را به اصفهان رفتم و مخصوصآ در سال 21 یادم هست که به درس ایشان هم که کفایه میگفت رفتم. پیرمرد بود. وقتی که فوت کرد تقریبآ صدسال داشت. باز هم خدمت ایشان رسیده بودم، در دو سال پیش که تابستان به اصفهان رفته بودم. چون ایشان چشمش را عمل کرده بود و بد هم عمل کرده بودند و چشمش نابینا شده بود و بیماری مثانه هم داشت و با لولهای که کار گذاشته بودند ادرار میکرد، روی تخت خوابیده بود ولی در غیر از این دو قسمت سالم بود و افاضه میکرد. مینشستند سؤال میکردند، جواب میداد. من رفتم خدمت ایشان و در آن جلسه خیلی سؤال و جواب با ایشان کردیم. از وضعش، از زندگیاش پرسیدیم.
جریانی را از زندگی خودش نقل کرد که واقعآ عجیب بود. از ایشان سؤال کردم که آیا شما نجف هم مشرف شدهاید یا نه؟ چون یک وقتی از
[1]
مرحوم آخوند چیزی در آن درسش نقل کرد، من خیال میکردم خیلی نجف بوده. گفت: بله من نجف رفتم ولی موفق نشدم زیاد بمانم، کمی ماندم مریض شدم و برگشتم. بعد این جریان را نقل کرد، گفت که من وقتی میخواستم به نجف بروم استخاره کردم، آیهای آمد که شاید آیه خوب نبود، نمیدانم خوب بود یا خوب نبود. ولی من از بس خودم دلم میخواست به نجف بروم، استخاره را به گونهای توجیه کردم، گفتم خوب است. رفتم به عراق. ولی آب و هوای آنجا به من نساخت و مریض شدم، یک کسالت فوقالعاده سختی. یازده شبانهروز من در حال اغما بودم که اصلا نفهمیدم من در این دنیا بودهام. مدتی از آن هم
که در حال اغما نبودم در حال نیمه اغما بودم. نماز میخواندم، خودم درست نمیفهمیدم که در نماز چه میگویم. وقتی خوب شدم برادرم به من گفت: آقا رحیم! آیا تو میدانی چگونه نماز میخواندی؟ گفتم: نه. (یک دیوانهای را در اصفهان نام برد مثلا آقا علی دیوانه که حرفهایش معلوم نبود.) گفت تو شده بودی مثل آقا علی دیوانه. گفتم: چطور؟ گفت: این آقا علی دیوانه در مسجد حکیم که نماز میخواند این جور نماز میخواند؛ مثلا میرفت به رکوع، خیلی با صدای غرّا میگفت: سُبْحانَ رَبِّی الْعَظیمِ وَ بِحَمْدِهِ، سُبْحانَ رَبِّی الْعَظیمِ وَ بِحَمْدِهِ، بعد میگفت: باز هم سُبْحانَ رَبِّی الْعَظیمِ وَ بِحَمْدِهِ، باز هم سُبْحانَ رَبِّی الْعَظیمِ وَ بِحَمْدِهِ! (خنده حضار) گفت: تو مدتی این طور نماز میخواندی.
گفت: اطبا جواب کرده بودند. آماده شده بودند که امروز ـ فردا غسل و کفن کنند و حتی محل قبر آماده شده بود. گفت: برادرم رفته بود پیش یک سیدی که داماد مرحوم آخوند ملا حسینقلی همدانی بوده، که خود آخوند از بزرگان بوده است. وضع مرا گفته بود که برادر من به این حال شده. او گفته بود: تو باز هم منتظری؟! باز هم معطلی؟ دیگر از طبیب
کاری ساخته نیست. چرا به حضرت متوسل نمیشوی؟! (این گفتن او روحی به وی داده بود) و گفت: خود این سید بزرگوار مقدار کمی تربت اصلی حضرت سیدالشهدا داشت، گفت: برو، متوسل باش، و از این تربت مقداری طبق معمول در آب میریزی، از آن آبی که با این تربت قهرآ تماس پیدا کرده مقداری به حلق او بچکان.
برادرم گفت: ما اول رفتیم در حرم مطهر متوسل شدیم و بعد آمدیم و تو کالمیت افتاده بودی، همان تربت را یک مقدار در آب ریختیم، با قاشق چایخوری دهانت را باز کردیم و در دهانت ریختیم. من همین طور بالای سر تو نشسته بودم، فقط یک نفس میآمد. سحر نگاه کردم دیدم که این پیشانی تو برق میزند. دست زدم دیدم
کمی عرق کردهای، و بعد خوب شدی. این مردهای که دیگر همه چیزش را آماده کرده بودند خوب شد! و بعد به ایران آمدیم.
سخن مرحوم سید جمال گلپایگانی
همچنین مرحوم حاج آقا رحیم ارباب گفت که ایشان یک سفری به عتبات مشرف شدند، که من یادم است ما قم بودیم. ایشان خیلی ارادت میورزید به مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی که از مراجع زمان ما بود و بعد از آقای بروجردی فوت کردند. از مراجع بود و او هم بسیار بسیار مرد بزرگواری بود. مرحوم حاج آقا رحیم و چند نفر دیگر در اصفهان بودند که دوره طلبگی مرحوم آقا سیدجمال را دیده بودند. اینها ارادت خارقالعادهای به مرحوم آقا سیدجمال داشتند. گفت : وقتی من رفتم آنجا یک شب آقا مرا به منزل خودشان دعوت کرده بودند. رفتیم خدمت ایشان. سر سفره به من گفتند: فلانی من استخاره کردم، یک چیزی میخواهم به تو بگویم. گفتم: بفرمایید. گفت: نماز شب که میخوانی،
چهار رکعتش را به صورت نماز جعفر طیار بخوان. گفت: من بعد فهمیدم خود آقا این طور نماز میخواند. نماز جعفر طیار میدانید (در مفاتیح هم هست) برای روز جمعه، سیصد سُبْحانَ اللهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ وَ اللهُ اَکبَرُ است که بزرگان آن را اکسیر اعظم دانستهاند در تأثیری که روی نفس انسان دارد.
غرض این است که خود این مرد که بسیار بسیار مرد جلیلالقدری بود، از آن کسانی بود که آدم وقتی به چهرهاش نگاه میکرد ]مصداق [همین حدیث بود که چرا این اشخاص این قدر خوشچهره هستند؟ جواب این
است: برای اینکه با خدای خود خلوت کردهاند و خداوند از نور خود به آنها پوشانیده است.
چند حدیث
رسول اکرم (ص) فرمود: جبرئیل به من گفت: ای محمد عِشْ ما شِئْتَ فَاِنَّک مَیتٌ هرچه میخواهی زندگی کن، عاقبت میرنده هستی؛ عمر جاوید برای کسی نیست. وَ اَحْبِبْ مَنْ شِئْتَ فَاِنَّک مُفارِقُةُ هرکه را دلت میخواهد دوست داشته باشی دوست داشته باش، اما این را هم بدان که از او جدا میشوی. معلوم است که در زیر اینها چه مستتر است؛ یعنی پس انسان باید کسی را دوست داشته باشد که از او جدا نمیشود. این حساب را داشته باش، هرکه را میخواهی دوست داشته باشی دوست داشته باش، اما بدان که تو از همه اینها جدا میشوی؛ فقط یک حقیقت است که از او جدا نمیشوی. وَ اعْمَلْ ما شِئْتَ فَاِنَّک مُلاقیه هرچه میخواهی عمل کنی بکن، اما این را هم بدان که تو به عمل خود خواهی رسید و با عمل خودت در یک وقتی ملاقات خواهی کرد. بعد فرمود: جبرئیل به من
فرمود: شَرَفُ الْمُؤْمِنِ صَلاتُهُ بِاللَّیلِ وَ عِزُّهُ کفُّ الاَْذی عَنِ النّاسِ[1]. شرافت مؤمن در نمازی
است که شب میخواند و عزت مؤمن در این است که اذیتش به هیچ انسانی نرسد.
امام صادق (ع) فرمود: اِنَّ الْبُیوتَ الَّتی یصَلّی فیها بِاللَّیلِ بِتِلاوَةِ الْقُرْانِ تُضیئُ لاَِهْلِ السَّماءِ کما تُضیئُ نُجومُ السَّماءِ لاَِهْلِ الاَْرْضِ[2]. خانههایی که در آن خانهها شبخیزی برای نماز شب میشود و قرآن تلاوت میشود، برای مردم آسمانها آنچنان میدرخشد که ستارگان برای مردم زمین.
امام باقر (ع) فرمود: اِنَّ اللهَ تَبارَک وَ تَعالی یحِبُّ الْمُداعِبَ فِی الْجَماعَةِ بِلارَفَثٍ[3]. خدای متعال دوست میدارد مردمی را که وقتی در جمع دیگران مینشینند عبوس نمیکنند، بلکه با مردم خوش و بش میکنند، شوخی میکنند، به اصطلاحِ دیگر ادخال سرور در قلب مؤمنین میکنند. میدانیم که مؤمنینِ معمولی ما جزء آدابشان این است که کأنه یک نوع تکبری بر همه مردم دارند که ما مؤمن هستیم و چنان، به اینکه همیشه عبوس کنند، چهرهشان را بگیرند، به مردم بیاعتنایی کنند، یعنی همه شما اهل جهنم هستید، همه شما مورد خشم خدا هستید و مورد خشم من؛ در صورتی که این برخلاف دستور اسلام است. در دستور اسلام این است که اَلْمُؤْمِنُ بِشْرُهُ (یا بُشْرُهُ) فی وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فی قَلْبِهِ[4]. مؤمن اگر حزن و اندوهی دارد ـچه حزن و اندوه مربوط به مصائب عادی و چه حزن و اندوه اخروی ـ آن را در دل خودش نگه میدارد ولی بشّاشیت خودش را در چهرهاش ظاهر میکند یعنی اگر در قلبش اندوهی هم دارد، آن را پنهان میکند و با مردم
[1]. وسائل الشيعه، ج 5 / ص 273.
[2]. بحارالانوار، ج 87 / ص 154.
[3]. همان، ص 158.
[4]. كافی، ج 2 / ص 226.
که مواجه میشود با چهره بشّاش و پر از بشاشت مواجه میشود.
فرمود خدای متعال دوست میدارد کسی را که در میان جمع به مداعبه یعنی به شوخی و بذلهگویی بپردازد و مردم را خوشحال کند اما بِلارَفَثٍ یعنی در این حرفها دیگر به گناه نیفتد، یعنی در آن دروغ، غیبت و حرف زشت و رکیک وجود نداشته باشد؛ لطافتی فقط، لطیفهگویی باشد ولی لطیفهگوییهای خیلی مؤدب، در همین حد که دیگران را مسرور و خوشحال میکند بدون اینکه خودش یا دیگران را به گناهی بیندازد. اَلْمُتَوَحِّدُ
بِالْفِکرِ[1]. خدا دوست دارد مؤمنی را که وقتی در میان جمع است، برای اینکه دیگران را مسرور کند سخنان خوشحالکننده میگوید ولی وقتی که تنها میماند به فکر و اندیشه فرو میرود.
اَلْمُتَخَلِّی بِالْعِبَرِ[2].وقتی که خلوت میکند، عبرتها به نظرش میآید، یادش میآید ببین چه کسانی بودند رفتند! ای دل غافل! فلان کس در دنیا چه برو و بیایی داشت! چه کیا و بیایی داشت! چطور در ظرف چند ساعت بساطش برچیده شد؟! رفت، حالا اوست و عمل خودش! اگر عمل صالحی داشته باشد خوشا به حالش، نداشته باشد وای به حالش. انسان بنشیند در خلوتها و به عبرتها فکر کند.
اَلسّاهِرُ بِالصَّلوةِ[3]. آنها که سَهَر ]و شب زنده داری میکنند. [ما سحر داریم و سَهَر. سحر یعنی همان وقت ثلث آخر شب. سَهَر یعنی شبزندهداری، نخوابیدن در شب. اَلسّاهِرُ بِالصّلوةِ کسانی که شب را بیدار میمانند و شبزندهداری میکنند.
در قرآن کریم در آیات دیگری هم به این موضوع ]اشاره شده است.[ در اواخر همین سوره یا اَیهَا الْمُزَّمِّل باز به این موضوع میرسیم. در
[1]و 3 و 4. ادامه حديث امام باقر (ع) .
[2]
[3]
سوره وَ الذّارِیاتِ فرمود: کانوا قَلیلا مِنَ اللَّیلِ ما یهْجَعون[1]کمی از شب را هجوع میکنند. این همان قُمِ اللَّیلَ اِلّا قَلیلا است. کمی از شب را آرام در بستر خود میخوابند.
در سوره حم سجده میخوانیم: تَتَجافی جُنوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ یدْعونَ رَبَّهُمْ خَوْفآ وَ طَمَعآ[2]یعنی پهلوهایشان در بسترها آرام نمیگیرد، جا خالی میکند از بسترها، پی درپی از این پهلو به آن پهلو میشوند و دائمآ خدای خود
را میخوانند، یا از روی خوف یا از روی طمع.
در حدیث دیگری خطاب به یکی از پیغمبران الهی هست: یا داودُ! کذَبَ مَنْ یزْعَمُ اَنَّهُ یحِبُّنی فَاِذا جَنَّ عَلَیهِ اللَّیلُ نامَ عَنّی[3]. ای داود! دروغ میگوید آن کسی که ادعا میکند من را دوست دارد، ولی همین که شب بر او پرده میافکند میخوابد. یعنی اگر عاشقی باشد و معشوقی، آیا امکان دارد تا موقع خلوت با معشوق رسید، برود بخوابد؟! معلوم است که این، عاشق نیست. عاشق همیشه در پی فرصت است که یک خلوتی پیدا کند و از آن خلوت استفاده کند و با معشوق خودش سرگرم باشد. برای یک مؤمن بهترین وقت خلوت همان دل شب است که همه مردم خوابیدهاند. اگر او هم رفت خوابید پس دروغ میگوید که ادعای محبت من را میکند. معلوم میشود که انسی با من ندارد. خدا که بهتر از همه میداند. مقصود از این حدیث این است که انسان خودش بداند اگر چنین ادعایی میکند، ادعای کذب و دروغی است.
[1]. الذاريات / 17.
[2]. سجده / 16.
[3]. بحارالانوار، ج 87 / ص 139، با اندكی اختلاف.