که مواجه میشود با چهره بشّاش و پر از بشاشت مواجه میشود.
فرمود خدای متعال دوست میدارد کسی را که در میان جمع به مداعبه یعنی به شوخی و بذلهگویی بپردازد و مردم را خوشحال کند اما بِلارَفَثٍ یعنی در این حرفها دیگر به گناه نیفتد، یعنی در آن دروغ، غیبت و حرف زشت و رکیک وجود نداشته باشد؛ لطافتی فقط، لطیفهگویی باشد ولی لطیفهگوییهای خیلی مؤدب، در همین حد که دیگران را مسرور و خوشحال میکند بدون اینکه خودش یا دیگران را به گناهی بیندازد. اَلْمُتَوَحِّدُ
بِالْفِکرِ[1]. خدا دوست دارد مؤمنی را که وقتی در میان جمع است، برای اینکه دیگران را مسرور کند سخنان خوشحالکننده میگوید ولی وقتی که تنها میماند به فکر و اندیشه فرو میرود.
اَلْمُتَخَلِّی بِالْعِبَرِ[2].وقتی که خلوت میکند، عبرتها به نظرش میآید، یادش میآید ببین چه کسانی بودند رفتند! ای دل غافل! فلان کس در دنیا چه برو و بیایی داشت! چه کیا و بیایی داشت! چطور در ظرف چند ساعت بساطش برچیده شد؟! رفت، حالا اوست و عمل خودش! اگر عمل صالحی داشته باشد خوشا به حالش، نداشته باشد وای به حالش. انسان بنشیند در خلوتها و به عبرتها فکر کند.
اَلسّاهِرُ بِالصَّلوةِ[3]. آنها که سَهَر ]و شب زنده داری میکنند. [ما سحر داریم و سَهَر. سحر یعنی همان وقت ثلث آخر شب. سَهَر یعنی شبزندهداری، نخوابیدن در شب. اَلسّاهِرُ بِالصّلوةِ کسانی که شب را بیدار میمانند و شبزندهداری میکنند.
در قرآن کریم در آیات دیگری هم به این موضوع ]اشاره شده است.[ در اواخر همین سوره یا اَیهَا الْمُزَّمِّل باز به این موضوع میرسیم. در
[1]و 3 و 4. ادامه حديث امام باقر (ع) .
[2]
[3]
سوره وَ الذّارِیاتِ فرمود: کانوا قَلیلا مِنَ اللَّیلِ ما یهْجَعون[1]کمی از شب را هجوع میکنند. این همان قُمِ اللَّیلَ اِلّا قَلیلا است. کمی از شب را آرام در بستر خود میخوابند.
در سوره حم سجده میخوانیم: تَتَجافی جُنوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ یدْعونَ رَبَّهُمْ خَوْفآ وَ طَمَعآ[2]یعنی پهلوهایشان در بسترها آرام نمیگیرد، جا خالی میکند از بسترها، پی درپی از این پهلو به آن پهلو میشوند و دائمآ خدای خود
را میخوانند، یا از روی خوف یا از روی طمع.
در حدیث دیگری خطاب به یکی از پیغمبران الهی هست: یا داودُ! کذَبَ مَنْ یزْعَمُ اَنَّهُ یحِبُّنی فَاِذا جَنَّ عَلَیهِ اللَّیلُ نامَ عَنّی[3]. ای داود! دروغ میگوید آن کسی که ادعا میکند من را دوست دارد، ولی همین که شب بر او پرده میافکند میخوابد. یعنی اگر عاشقی باشد و معشوقی، آیا امکان دارد تا موقع خلوت با معشوق رسید، برود بخوابد؟! معلوم است که این، عاشق نیست. عاشق همیشه در پی فرصت است که یک خلوتی پیدا کند و از آن خلوت استفاده کند و با معشوق خودش سرگرم باشد. برای یک مؤمن بهترین وقت خلوت همان دل شب است که همه مردم خوابیدهاند. اگر او هم رفت خوابید پس دروغ میگوید که ادعای محبت من را میکند. معلوم میشود که انسی با من ندارد. خدا که بهتر از همه میداند. مقصود از این حدیث این است که انسان خودش بداند اگر چنین ادعایی میکند، ادعای کذب و دروغی است.
[1]. الذاريات / 17.
[2]. سجده / 16.
[3]. بحارالانوار، ج 87 / ص 139، با اندكی اختلاف.
شبزندهداری علی (ع)
نوف بکالی و حبه عرنی میگویند: شبی از شبهای تابستان در زمان خلافت امیرالمؤمنین علی (ع) در صحن دارالاماره[1]خوابیده بودیم. شاید اولین بار بوده است که اینها این توفیق را پیدا کرده بودند که شبِ علی را ببینند. گفتند: نیمههای شب که شد یک وقت یک صدای حزین عجیبی ما را بیدار کرد. دیدیم علی از داخل اتاق دارد بیرون میآید ولی مثل اینکه اصلا رمق راه رفتن ندارد، دستش را به دیوار گرفته و مثل آدم مریض
نمیتواند روی پای خودش بایستد. آن آیات آلعمران را میخواند :
اِنَّ فی خَلْقِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیلِ وَ النَّهارِ لاَیاتٍ لاُِولِی الاَْلْبابِ. اَلَّذینَ یذْکرونَ اللهَ قِیامآ وَ قُعودآ وَ عَلی جُنوبِهِمْ وَ یتَفَکرونَ فی خَلْقِ السَّمواتِ[2].
اینها میگویند ما بیدار شدیم و حیرت کردیم. یکی از اینها میگوید که من در همان بستر که افتاده بودم بیاختیار میگریستم. وقتی که علی را به آن حال دیدم که یک حرفها دارد میزند، یک مناجاتها میکند و به قدری خوف خدا در دل علی هست که در دل احدی از ما نیست، گفتم: یا امیرالمؤمنین! شما هم این جور؟! میگوید تا این سخن را گفتم اشکهایش جاری شد، فرمود: البته البته، میدانید که ما چه روزی را در پیش روی
[1]. در زمان عمر منزلی را ابوعبيده جرّاح ـ ظاهرآ ـ برای محل سكونت امير كوفه ساخته بود كه به آن«دارالاماره» میگفتند. اميرالمؤمنين در زمان خلافت در همان منزل سكنی داشتند.
[2]. آلعمران / 190 و 191.
خود داریم؟! اگر لطف و عنایت خدا نباشد ]کار سخت است.[
آن شخص دیگر میرود پیش معاویه. (چندین نفر هستند. این قصه متعدد است. یکی از آنها عَدی بن حاتم آن مرد بزرگوار است.) معاویه با آن رذالتی که دارد اول شروع میکند ]به تحریک احساسات او[ بلکه بتواند با یک حقهبازی از زبان عدی که از اصحاب امیرالمؤمنین بوده ـ و امیرالمؤمنین مدتی بود که شهید شده بود و معاویه خلیفه بود ـ یک بدی از علی بشنود یعنی او را وادار کند که یک حرفی، اقلا یک حرف کوچک هم که شده،
علیه امیرالمؤمنین بزند. میدانست که این سه پسر داشته که هر سه پسرش در صفین شهید شدند. گفت: پسرهایت طَرفه و طَریف و طارف کجایند؟ عدی هم فهمید که چه میخواهد بگوید. میخواست تحریک کند. گفت در صفین، آن وقت که با تو میجنگیدیم شهید شدند. گفت انصاف این است که علی درباره تو انصاف نداد، بچههای خودش حسن و حسین را کناری سالم نگه داشت، بچههای تو را به کشتن داد. خوب، کدام پدر است که در یک چنین مقامی یک چنین حرفی بشنود و دلش نجوشد؟ گفت: برعکس است، من درباره علی انصاف ندادم، نباید امروز علی در زیر خاکها پنهان باشد و من روی زمین راه بروم. معاویه دید نه، قضیه خیلی سفت و محکم است، از در دیگر وارد شد، گفت از این حرفها بگذریم، عدی! من دلم میخواهد اندکی علی را آن طور که از نزدیک دیدهای برای من توصیف کنی. گفت: این حرفها را رها کن، لزومی ندارد. گفت: نه. عدی شروع کرد درباره امیرالمؤمنین سخن گفتن که در معاشرتهایش، در خلوتهایش، در جلوتهایش، در جنگها، در صلحها چنین بود، با فقرا چنین بود، با اغنیا چنین بود، با زورمندان چنین بود، با زیردستها چنین بود، اخلاق فردیاش چنین بود. تا کشاند به موضوع عبادتها، گفت: معاویه! یک شب من تصادفآ علی را در محراب عبادتش
دیدم، نمازش را دیدم. دیدم در حال عبادت دست به محاسن مبارکش گرفته است به علامت تبتّل (وَ اذْکرِ اسْمَ رَبِّک وَ تَبَـتَّلْ اِلَیهِ تَبْتیلا) و در حال تضرع؛ مثل یک آدمی که او را مار گزیده باشد به خودش میپیچید و خداخدا میگفت. (ببینید حقیقت چه میکند) میگوید معاویه همان طور که گوش میکرد سرش را پایین انداخته بود، یک وقت دیدم اشکهای نحس معاویه سرازیر شده، بعد با آستینش چشمهایش را پاک کرد، سرش را بلند کرد و گفت: هیهات که روزگار مانند علی کسی را بزاید. راست میگویی همین طور بود؛ ولی مگر دیگر روزگار میتواند مانند علی فرزندی را بزاید!
اولاد علی همهشان چنیناند. بعضی نوشتهاند که زینب کبری در تمام مدت اسارت، تهجد و نماز شبش تعطیل
نشد. بسا بود شب تا صبح اینها را حرکت میدادند روی همان کجاوههای بیروپوش؛ در همان حال نماز شب زینب کبری تعطیل نشد. زهرای مرضیه شبهای جمعه را تا صبح یکسره به عبادت میپرداخت. آنقدر روی پای مبارکش به عبادت ایستاده بود که پاهای مبارکش ورم کرده بود...[1]
منصور دوانیقی دستور میدهد که در دل شب بریزند به خانه امام صادق و حضرت را تحتالحفظ بیاورند، هیچ کس اطلاع پیدا نکند، احدی نفهمد، دستورْ خیلی محرمانه است، ربیع و ]حجیر[ و عدهای را میفرستد. نصف شب گذشته و همه مردم خوابند. حتی میگوید در نزنید، از دیوار بالا بروید. ناگهان مثل اجل معلّق خودشان را از دیوارها داخل خانه میاندازند. میبینند پیرمرد هفتادساله در یکی از اتاقهای منزل
[1]. ]چند ثانيه از سخنان استاد ضبط نشده است.[
خودش، حتی فرش منزل را عقب زده روی همان شنها نشسته و مشغول عبادت و تهجد و نماز شب است در قیافه متهجدین و اهل ]تهجد.[ به همان حال امام را کشیدند و کشان کشان آوردند پیش منصور دوانیقی.
سنتهای متروک
غرضم این جهت است که اینها سنتهایی است که فعلا در میان ما متروک است، حالا شکل افسانه پیدا کرده یعنی این قدر از زندگی ما دور است، در صورتی که شاید تا صد سال پیش، تا وقتی که این سنتهای اروپایی در میان ما نیامده بود که تا ساعت 2 بعد از نصف شب و به اصطلاح تا بوق شب بیدار باشند، باز هم متهجد ]زیاد
بود، [مخصوصآ در ماه رمضان خیلی عجیب بود.
مرحوم آقای یاسری (رضوانالله علیه) ـ که در همین جلسه گاهی میآمدند ـ میگفتند من در جوانی یک سفر پیاده در طول 40 یا 45 روز به مشهد رفتم. یک ماه رمضان در مشهد بودم. از جمله خاطرات خیلی خوشی که من داشتم این بود که یک کسی (متولیباشی آستان قدس آن وقت را نگفت ولی یک مقام بزرگی را در آستانه آن وقت اسم برد) سحرها میآمد در بالا سر حضرت و مشغول نماز و عبادت و مناجات بود. میگفت این را من فراموش نمیکنم یک عبادتی داشت، یک گریهای داشت، یک تضرعی داشت، یک ابتهالی داشت، یک حال خوشی داشت که اصلا آن سفر مشهد برای من تاریخی شد برای اینکه هر شب من میآمدم در کنار این مرد به ظاهر دولتی، یک نفر کارمند!
به هرحال اینها دستورهایی است که ما در دین مقدس اسلام داریم. حالا از آیات بعد خواهیم خواند که جریان چیست.
مناجات امام حسین (ع)
خود وجود مقدس سیدالشهداء (سلام الله علیه) احوالشان را ببینید. در تمام عمر چگونه به سر برده است. شخصی میگوید که در مکه در شِعب ابیطالب ـ که قبر جناب خدیجه هم آنجاست ـ در دل شب یک وقت دیدم یک صدای جانسوزی میآید، مناجات جانسوزی و اشعاری. مدام با خدای خودش حرف میزند و
مناجات میکند. میگوید من به گوش خودم شنیدم که مناجاتهای او را یک هاتف غیبی جواب داد. تا دیدم چنین است خودم را انداختم، گفتم ببینم این مرد که بود که چنین مقامی در نزد خدا داشت. وقتی که رفتم، دیدم حسین بن علی (ع) است.
در شب عاشورا هم میگوید: این شب را من دوست دارم که به پیشگاه خدای خودم راز و نیاز کنم، مناجات کنم، دعا کنم، تضرع کنم، ابتهال کنم و شب آخر عمر خودم قرار بدهم. با اینکه تمامِ احوال او در واقع نماز است، در عین حال مراتب و مراحل فرق میکند. نمازی که او در روز عاشورا خواند آیا جن و انس یک چنین نمازی خواندهاند؟! آنقدر حقیقت، آنقدر معنویت! ذکر او را و رکوع او را و سجود او را ]دیگران داشتهاند؟! [او تا دم آخر هم در حال نماز بود، آن وقتی که آخرین مقاومتش هم تمام شد. آخرین مقاومت کی بود؟ یک تیر میآید به سینه مبارکش، دیگر از روی اسب به روی زمین میافتد. در حالی که دارد میافتد، از او میشنوند که میگوید: بِسْمِ اللهِ وَ بِاللهِ وَ عَلی مِلَّةِ رَسولِ اللهِ رِضی بِقَضائِک وَ تَسْلیمآ لاَِمْرِک لا مَعْبودَ سِواک یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ. و لا حول و لا قوّة الّا بالله العلی العظیم.
باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا الله...
پروردگارا دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگران.
توفیق عبادت و تضرع و ابتهال و اخلاص به همه ما کرامت بفرما.
خدایا نیات ما را از هرگونه کدورتی، خودت به عنایت خودت تخلیص و تلخیص بفرما.
خدایا قلبهای ما را با یاد خودت آشنا بفرما، به همه ما توفیق توبه حقیقی عنایت بفرما.
دست ما از دامان اولیاء کرامت علی (ع) و اولاد بزرگوارش کوتاه مفرما.
همه اموات ما، اموات این جمع، بالخصوص اموات این جلسه و بالاخص نزدیکترین فرد ما از این جلسه که از
دنیا رفتهاند، خدایا در این شام جمعه غریق رحمت خودت بفرما.