بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 63

می‌کند. مقصود این نیست که زمانش خیلی طولانی بود، بلکه شدتش خیلی زیاد بود.

اینجا که قرآن می‌فرماید: «آن روزی که کودک را پیر می‌کند» از آن جهت است که انسان اگر غم و غصه‌اش زیاد باشد زود پیر می‌شود یعنی آثار پیری مخصوصآ سفیدی مو زودتر ظاهر می‌شود و شکستگیهای دیگر. قیامت چنین روزی است.

اَلسَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ کانَ وَعْدُهُ مَفْعولا. روزی است که آسمان درهم ریخته و از هم شکافته می‌شود. وعده خداست،

وعده خدا انجام‌شدنی و تخلف‌ناپذیر است. اِنَّ هذِهِ تَذْکرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ اِلی رَبِّهِ سَبیلا. اینها که ما گفتیم همه تذکره است، تذکر است، یادآوری است، حالا هرکس که خود می‌خواهد راهی به سوی پروردگار خودش باز کند باز کند؛ یعنی همه اینها که ما گفتیم تذکر و یادآوری و پند بود، حالا هرکسی خود می‌داند. نظیر آیاتی است که در جاهای دیگر، قرآن می‌فرماید که ما انسان را هدایت کردیم، دیگر بعد به خود انسان مربوط است که این راه را برود یا آن راه، بین خودش و خدا رابطه‌ای برقرار کند یا رابطه‌ای برقرار نکند، که آن راهی که انسان به سوی پروردگار در پیش می‌گیرد همان ایمان به پروردگار و ایمان به رسول پروردگار و عمل به دستورهای پروردگار است. و بعضی گفته‌اند که اینجا بالخصوص اشاره است به قسمتهای اول سوره که یا اَیهَا الْمُزَّمِّلُ. قُمِ اللَّیلَ اِلّا قَلیلا. هرکس می‌خواهد، به این وسیله راهی به سوی پروردگار خودش باز کند، یعنی با پیوند با خدا، با عبادت خدا، با شب‌خیزی‌ها، با ذکر خدا بردن‌ها، با تبتّلها و امثال اینها.

ت

چون روز دوم ماه محرم است باید توسلی و ذکر مصیبتی بشود.


صفحه 64

ورود امام حسین (ع) به سرزمین کربلا

مطابق آنچه که تواریخ نوشته‌اند در روز دوم محرم بود که وجود مقدس اباعبدالله الحسین وارد سرزمین کربلا شد. این کاروانی که از روز هشتم ذی‌الحجه از مکه حرکت کرده بود، روز دوم محرم یعنی بعد از 24 روز ـ و اگر فرض کنیم که ماه ذی‌الحجه 30 روز تمام نبوده است بعد از 23 روز ـ به سرزمین کربلا رسیدند. به آنجا که رسیدند خود حضرت فرمود که اینجا پایین بیایید. البته مقدمه‌اش را شنیده‌اید: وقتی که ایشان به مرز عراق آمدند ]با لشکر حر بن یزید ریاحی مواجه شدند[ اگرچه آن وقت عراق کشور جداگانه‌ای با حجاز نبود چون

همه جزء قلمرو یک کشور بود ولی از نظر استانها و حکومتها عراق در قلمرو حکومت عبیدالله زیاد بود و حجاز در قلمرو حکومت او نبود. او بعد از آنکه آن تسلط را پیدا کرد و کوفه را زیر نفوذ خودش گرفت و جناب مسلم را شهید کرد، نگهبانان و مأموران زیادی به مرزهای عراق فرستاده بود که هرگاه حسین بن علی وارد عراق شد او را تحت‌الحفظ بگیرید و نزد من بیاورید. حرّ بن یزید ریاحی یکی از سرداران عبیدالله است. او را با هزار سوار مأمور کرده است و حرّ از شجاعترین و دلاورترین و بهترین فرماندهان کوفه به شمار می‌رود که ضرب‌المثل شجاعت است. دو سه روز قبل از جریان ورود به کربلا، روز بسیار گرمی است، نزدیک ظهر است، ابا عبدالله در حالی که با اصحاب خودشان دارند می‌آیند، به یکی از منازل بین راه که می‌رسند یکی از اصحاب ناگهان یک فریاد الله اکبر می‌کشد به علامت تعجب. دیگران می‌پرسند: الله اکبر چه بود؟ می‌گوید من با این سرزمین آشنا هستم، از آن دور، خیلی دورها، علائمی می‌بینم شبیه باغستان، مثل اینکه شاخه‌های درختی پیدا باشد. اینجا که چنین چیزی وجود نداشته. به او می‌گویند که بیشتر دقت کن، وقتی او و دیگران بیشتر دقت می‌کنند


صفحه 65

می‌گویند اشتباه کرده‌ای، درخت و باغ کجاست؟! آنها سوارند که دارند می‌آیند، پرچمهای آنها و سرهای اسبهای آنهاست که از دور به نظرت می‌آید که اینها درخت است. معلوم بود قضیه چیست؛ چون خبر شهادت مسلم هم قبلا اعلام شده و به آن حضرت رسیده بود.

آنجا کوهی بود به نام ذی‌حَثم در طرف دست چپ، حضرت فرمود که به طرف این کوه بروید که در آنجا پشتتان به کوه باشد تا از یک طرف امنیت داشته باشید. به سرعت خودشان را کشیدند، آنها هم با سرعت بیشتر خودشان را رساندند. تا اینها رسیدند آنها هم رسیدند. حرّ به دستور عبیدالله زیاد خیلی به سرعت رانده و آمده است، وسط روز اسبها و مردهایش همه تشنه هستند. در منزل پیش، اباعبدالله دستور داده‌اند که هرچه مشک

هست، مشک ذخیره هم هرچه دارید، همه را آب کنید و بر این اسبها و شترهایی که یدک می‌کشید بار کنید و بیاورید. چندین برابر احتیاج خودشان آب برداشتند. حرّ و افرادش رسیدند، از وضع قیافه‌ها و اسبهای اینها پیدا بود که همه‌شان تشنه هستند. اباعبدالله فرمود: به اینها آب بدهید، هم به مردشان هم به اسبشان، اینها را سیراب کنید. ظرفهایی که معمولا با خودشان داشتند همه را بیرون آوردند، ظرفهای تغارمانند، مرتب مشکها را در آنها خالی کردند و دادند این اسبها خوردند و با یک ظروف دیگری انسانها را سیراب کردند.

حضرت خودشان بر این کار نظارت می‌کردند. مردی می‌گوید من اسبم را آوردم آب بدهم، تا اسب یک نفس آب خورد خواستم اسب را ببرم، فرمود: نه، نگه دار، اسب خسته است، در حال خستگی نمی‌تواند یک نفس آب بخورد، بگذار دو نفس سه نفس آب بخورد تا حیوان سیراب بشود. دیگری می‌گوید من خودم می‌خواستم آب بیاشامم، خواستم از سر یک مشک آب بیاشامم، دستور داد که این سر مشک را


صفحه 66

بگیر و تا کن تا کوچک بشود که خوب بتوانی بیاشامی. می‌گوید من نتوانستم، بلد نبودم، نفهمیدم چه کار باید بکنم، خود ایشان پیاده شدند، درِ مشک را باز کردند، بعد پیچاندند و تاب دادند، کوچک شد به طوری که جلو دهان که می‌گرفتی به راحتی می‌شد آب بخوری. در واقع به دست خودشان مرا سیراب کردند.

ظهر بود (یا همان جا ظهر شد). حضرت رو کرد به حرّ و فرمود: وقت نماز است، من می‌خواهم با اصحابم نماز بخوانم، شما هم لابد می‌خواهید نماز بخوانید، برو با اصحابت نماز بخوان. اینجا این مرد عرض کرد: یابنَ رسولِ الله! ما با شما نماز می‌خوانیم، به شما اقتدا می‌کنیم. بسیار خوب. نماز خواندند. نماز اول را که خواندند، حضرت در بین صلاتین برای مردم صحبت کردند، جریان و اوضاع را گفتند. گذشته را گفتند، وضع خودشان

را گفتند، وضع امویها را گفتند، حکومت یزید را گفتند، مخصوصآ به وضع عراق اشاره کردند، به دعوتی که عراقیها کرده بودند و نامه‌های زیادی که فرستاده بودند. فرمود: من از پیش خود که نیامده‌ام، یک خرجین پر از نامه الآن همراه من است. اینها دوازده هزار یا هجده هزار نامه فرستاده بودند. در واقع کأنه سخن این است: اگر من نمی‌آمدم، آیا شما و تمام مردم دنیا مرا ملامت نمی‌کردید که تقصیر خود حسین بن علی بود؟ عراقی که اینچنین آمادگی خودش را اعلام می‌کند، تمام این مردم، تمام قبایل، سران قبایل، کوچک و بزرگ نوشته‌اند باغهای ما آماده است، سرزمینهای ما آماده است، شمشیرهای ما آماده است برای نصرت و یاری تو، اگر اباعبدالله نمی‌آمد مسلّم تا انتهای تاریخ مردم می‌گفتند عراقیها بیچاره‌ها آمادگی خودشان را اعلام کردند، حسین بن علی نیامد، العیاذبالله تقصیر او بود که نیامد. یعنی شما اتمام حجت کامل بر من کردید، من آمدم حالا چه می‌گویید؟ آیا از دعوت خودتان


صفحه 67

پشیمان شده‌اید؟ حرّ گفت: والله من جزو آنها نیستم، من نامه‌ای را امضا نکرده‌ام. فرمود: تو امضا نکرده‌ای مردمت امضا کرده‌اند. آن خرجین را بردار بیاور نامه‌ها را نشان بده. او اظهار بی‌اطلاعی کرد: من خبر ندارم، دیگران بوده‌اند، من جزو امضاکنندگان نیستم. فاصله شد برای وقت فضیلت عصر، و نماز عصر را خواندند. حضرت به مؤذن خودشان که مردی بود به نام «مسروق» فرمودند: اذان بگو. اذان گفت و نماز عصر را هم آنجا خواندند.

پیشنهاد حرّ

حالا موقع حرکت است. او می‌خواهد دستور خودش را اجرا کند. امام فرمود که حالا تو چه می‌گویی، حرفت

چیست؟ گفت: من مأمورم، مأموریتی دارم باید انجام بدهم. مأموریتت چیست؟ من باید شما را تحویل عبیدالله زیاد بدهم. فرمود که تو می‌خواهی مرا تحویل عبیدالله بدهی؟! دنبال تو بیایم که مرا تحویل عبیدالله بدهی؟! بله. فرمود: هرگز، اِذَنْ وَ اللهِ لا اَتَّبِعُک هرگز من دنبال تو راه نمی‌افتم برای این کار بیایم. جسارت کرد گفت: «اِذَنْ و اللهِ لا اَدَعُک» به خدا قسم من هم تو را رها نخواهم کرد. باز تکرار کرد فرمود: اِذَنْ وَ اللهِ لا اَتَّبِعُک. باز او گفت: به خدا رهایت نخواهم کرد. دو سه بار که این جمله‌ها را تکرار کردند فرمود: مادرت به عزایت بنشیند، چه می‌گویی تو با من؟ باز اینجا آن رگی که از نجابت در این مرد بود ]بروز کرد،[ گفت: یا اباعبدالله (یا: یابن رسول الله، هر تعبیری، من یادم نیست) غیر از شما هرکسی اگر مرا اینچنین دشنام می‌داد و می‌گفت مادرت به عزایت بنشیند من هم شبیه آن را می‌گفتم ولی من چنین جسارتی به شما نمی‌کنم، چیزی عرض نمی‌کنم. بعد خود او پیشنهاد کرد: یابن رسول الله حالا بیایید یک کار دیگری بکنیم. به کوفه


صفحه 68

نمی‌رویم، بیایید یک راه دیگری پیش بگیریم، راه وسط، برویم تا بعد ببینیم که عبیدالله چه دستور می‌دهد.

حضرت این پیشنهاد را قبول کردند، بعد آمدند در همان مسیری که منتهی به کربلا شد. مزرعه‌های کوچکی نزدیک یکدیگر بوده، یکی اسمش غاضریه بوده، یکی اسمش نینوا بوده، یکی اسمش کربلا بوده و... شاید اصلا آبادی هم نبوده، مزرعه بوده، چنین جایی. به یک نقطه که رسیدند ـ که همین نقطه بالفعل است ـ کسی یا کسانی آنجا بودند. فرمود: اسم اینجا چیست؟ گفتند : اسم اینجا نینواست. فرمود: اسم دیگر ندارد؟ گفتند: چرا، اینجا را غاضریه هم می‌گویند. اسم دیگر ندارد؟ یک یا دو اسم دیگر را که بردند گفتند: اسم دیگرش کربلاست.

تا این جمله را گفت اشکش جاری شد، عرض کرد: اَللّهُمَّ اِنّی اَعوذُ بِک مِنَ الْکرْبِ وَ الْبَلاءِ. بعد فرمود: همین جا پیاده شوید، منزلگاه ما همین جاست، از اینجا ما به جای دیگر نمی‌رویم.

روز دوم محرم بود که این جریان پیش آمد. بارها را به زمین گذاشتند، خیمه‌ها را زدند. حرّ هم در یک طرف دیگر پایین آمد، او هم باز دستور داد چادرهایش را زدند. ضمنآ به عبیدالله زیاد نامه می‌نوشت و گزارش می‌داد و او را در جریان می‌گذاشت. در واقع مصائب اهل بیت پیغمبر بیشتر از روز دوم محرم شروع می‌شود. در اینجا بزرگها یک حساب دارند، کودکها و زنها، بالخصوص بعضی از زنها، حساب دیگری دارند. همه زنها که زینب نیستند، همه زنها که ام‌کلثوم نیستند. قهرآ به حسب طبع این جور است، آنها هم انتظار داشتند که اعوانی و انصاری برای آنها بیاید ولی از همان روز اول شاهد این بودند و می‌دیدند که جمعیتی از دور پیدا شد، صد نفر، دویست نفر، پانصد نفر، هزار نفر، دو هزار نفر، سه هزار نفر و گاهی پنج هزار نفر، ولی وقتی که می‌آیند هیچ کدام به طرف


صفحه 69

جمع کوچک اینها نمی‌آید، همه می‌روند در جمع آن هزار نفر، تا آنجا که روز ششم محرم سی‌هزار نفر در آن نقطه جمع شدند.

توبه حرّ

حرّ بن یزید ریاحی این خاطره برای دلش بار سنگینی بود. کم‌کم روز به روز خودش بهتر می‌فهمید، در عمق دلش ایمانی داشت، وجدانی داشت، تدریجآ بیدارتر و بیدارتر شد که روز عاشورا منجر به توبه این مرد شد و چه توبه‌ای! توبه‌ای که دیگر از مال گذشت، از ثروت گذشت، از ریاست گذشت، از زن گذشت، از فرزند گذشت و جز درباره یک چیز فکر نمی‌کرد: خدا توبه‌اش را بپذیرد. وقتی که آمد، آرام آرام خودش را کنار کشید، بعد زد و آمد نزدیک اباعبدالله، دیدند دارد با خودش زمزمه می‌کند می‌گوید خدایا منم آن روسیاهی که

دل فرزندان پیغمبر تو را مرعوب کردم: اَللّهُمَّ اِنّی اَرْعَبْتُ قُلوبَ اَوْلِیائِک، خدایا از این گناه من درگذر، خدایا این گناه من خیلی بزرگ است، آیا قابل بخشایش هست؟ همه نگرانی‌اش این است. تا می‌رسد خدمت اباعبدالله و سلامی عرض می‌کند. اولین حرفش این است: هَلْ لی مِنْ تَوْبَةٍ؟...[1]

[1]. ]چند ثانيه‌ای از مطلب، روی نوار ضبط نشده است.[


صفحه 70

این صفحه فاقد متن است