بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 66

بگیر و تا کن تا کوچک بشود که خوب بتوانی بیاشامی. می‌گوید من نتوانستم، بلد نبودم، نفهمیدم چه کار باید بکنم، خود ایشان پیاده شدند، درِ مشک را باز کردند، بعد پیچاندند و تاب دادند، کوچک شد به طوری که جلو دهان که می‌گرفتی به راحتی می‌شد آب بخوری. در واقع به دست خودشان مرا سیراب کردند.

ظهر بود (یا همان جا ظهر شد). حضرت رو کرد به حرّ و فرمود: وقت نماز است، من می‌خواهم با اصحابم نماز بخوانم، شما هم لابد می‌خواهید نماز بخوانید، برو با اصحابت نماز بخوان. اینجا این مرد عرض کرد: یابنَ رسولِ الله! ما با شما نماز می‌خوانیم، به شما اقتدا می‌کنیم. بسیار خوب. نماز خواندند. نماز اول را که خواندند، حضرت در بین صلاتین برای مردم صحبت کردند، جریان و اوضاع را گفتند. گذشته را گفتند، وضع خودشان

را گفتند، وضع امویها را گفتند، حکومت یزید را گفتند، مخصوصآ به وضع عراق اشاره کردند، به دعوتی که عراقیها کرده بودند و نامه‌های زیادی که فرستاده بودند. فرمود: من از پیش خود که نیامده‌ام، یک خرجین پر از نامه الآن همراه من است. اینها دوازده هزار یا هجده هزار نامه فرستاده بودند. در واقع کأنه سخن این است: اگر من نمی‌آمدم، آیا شما و تمام مردم دنیا مرا ملامت نمی‌کردید که تقصیر خود حسین بن علی بود؟ عراقی که اینچنین آمادگی خودش را اعلام می‌کند، تمام این مردم، تمام قبایل، سران قبایل، کوچک و بزرگ نوشته‌اند باغهای ما آماده است، سرزمینهای ما آماده است، شمشیرهای ما آماده است برای نصرت و یاری تو، اگر اباعبدالله نمی‌آمد مسلّم تا انتهای تاریخ مردم می‌گفتند عراقیها بیچاره‌ها آمادگی خودشان را اعلام کردند، حسین بن علی نیامد، العیاذبالله تقصیر او بود که نیامد. یعنی شما اتمام حجت کامل بر من کردید، من آمدم حالا چه می‌گویید؟ آیا از دعوت خودتان


صفحه 67

پشیمان شده‌اید؟ حرّ گفت: والله من جزو آنها نیستم، من نامه‌ای را امضا نکرده‌ام. فرمود: تو امضا نکرده‌ای مردمت امضا کرده‌اند. آن خرجین را بردار بیاور نامه‌ها را نشان بده. او اظهار بی‌اطلاعی کرد: من خبر ندارم، دیگران بوده‌اند، من جزو امضاکنندگان نیستم. فاصله شد برای وقت فضیلت عصر، و نماز عصر را خواندند. حضرت به مؤذن خودشان که مردی بود به نام «مسروق» فرمودند: اذان بگو. اذان گفت و نماز عصر را هم آنجا خواندند.

پیشنهاد حرّ

حالا موقع حرکت است. او می‌خواهد دستور خودش را اجرا کند. امام فرمود که حالا تو چه می‌گویی، حرفت

چیست؟ گفت: من مأمورم، مأموریتی دارم باید انجام بدهم. مأموریتت چیست؟ من باید شما را تحویل عبیدالله زیاد بدهم. فرمود که تو می‌خواهی مرا تحویل عبیدالله بدهی؟! دنبال تو بیایم که مرا تحویل عبیدالله بدهی؟! بله. فرمود: هرگز، اِذَنْ وَ اللهِ لا اَتَّبِعُک هرگز من دنبال تو راه نمی‌افتم برای این کار بیایم. جسارت کرد گفت: «اِذَنْ و اللهِ لا اَدَعُک» به خدا قسم من هم تو را رها نخواهم کرد. باز تکرار کرد فرمود: اِذَنْ وَ اللهِ لا اَتَّبِعُک. باز او گفت: به خدا رهایت نخواهم کرد. دو سه بار که این جمله‌ها را تکرار کردند فرمود: مادرت به عزایت بنشیند، چه می‌گویی تو با من؟ باز اینجا آن رگی که از نجابت در این مرد بود ]بروز کرد،[ گفت: یا اباعبدالله (یا: یابن رسول الله، هر تعبیری، من یادم نیست) غیر از شما هرکسی اگر مرا اینچنین دشنام می‌داد و می‌گفت مادرت به عزایت بنشیند من هم شبیه آن را می‌گفتم ولی من چنین جسارتی به شما نمی‌کنم، چیزی عرض نمی‌کنم. بعد خود او پیشنهاد کرد: یابن رسول الله حالا بیایید یک کار دیگری بکنیم. به کوفه


صفحه 68

نمی‌رویم، بیایید یک راه دیگری پیش بگیریم، راه وسط، برویم تا بعد ببینیم که عبیدالله چه دستور می‌دهد.

حضرت این پیشنهاد را قبول کردند، بعد آمدند در همان مسیری که منتهی به کربلا شد. مزرعه‌های کوچکی نزدیک یکدیگر بوده، یکی اسمش غاضریه بوده، یکی اسمش نینوا بوده، یکی اسمش کربلا بوده و... شاید اصلا آبادی هم نبوده، مزرعه بوده، چنین جایی. به یک نقطه که رسیدند ـ که همین نقطه بالفعل است ـ کسی یا کسانی آنجا بودند. فرمود: اسم اینجا چیست؟ گفتند : اسم اینجا نینواست. فرمود: اسم دیگر ندارد؟ گفتند: چرا، اینجا را غاضریه هم می‌گویند. اسم دیگر ندارد؟ یک یا دو اسم دیگر را که بردند گفتند: اسم دیگرش کربلاست.

تا این جمله را گفت اشکش جاری شد، عرض کرد: اَللّهُمَّ اِنّی اَعوذُ بِک مِنَ الْکرْبِ وَ الْبَلاءِ. بعد فرمود: همین جا پیاده شوید، منزلگاه ما همین جاست، از اینجا ما به جای دیگر نمی‌رویم.

روز دوم محرم بود که این جریان پیش آمد. بارها را به زمین گذاشتند، خیمه‌ها را زدند. حرّ هم در یک طرف دیگر پایین آمد، او هم باز دستور داد چادرهایش را زدند. ضمنآ به عبیدالله زیاد نامه می‌نوشت و گزارش می‌داد و او را در جریان می‌گذاشت. در واقع مصائب اهل بیت پیغمبر بیشتر از روز دوم محرم شروع می‌شود. در اینجا بزرگها یک حساب دارند، کودکها و زنها، بالخصوص بعضی از زنها، حساب دیگری دارند. همه زنها که زینب نیستند، همه زنها که ام‌کلثوم نیستند. قهرآ به حسب طبع این جور است، آنها هم انتظار داشتند که اعوانی و انصاری برای آنها بیاید ولی از همان روز اول شاهد این بودند و می‌دیدند که جمعیتی از دور پیدا شد، صد نفر، دویست نفر، پانصد نفر، هزار نفر، دو هزار نفر، سه هزار نفر و گاهی پنج هزار نفر، ولی وقتی که می‌آیند هیچ کدام به طرف


صفحه 69

جمع کوچک اینها نمی‌آید، همه می‌روند در جمع آن هزار نفر، تا آنجا که روز ششم محرم سی‌هزار نفر در آن نقطه جمع شدند.

توبه حرّ

حرّ بن یزید ریاحی این خاطره برای دلش بار سنگینی بود. کم‌کم روز به روز خودش بهتر می‌فهمید، در عمق دلش ایمانی داشت، وجدانی داشت، تدریجآ بیدارتر و بیدارتر شد که روز عاشورا منجر به توبه این مرد شد و چه توبه‌ای! توبه‌ای که دیگر از مال گذشت، از ثروت گذشت، از ریاست گذشت، از زن گذشت، از فرزند گذشت و جز درباره یک چیز فکر نمی‌کرد: خدا توبه‌اش را بپذیرد. وقتی که آمد، آرام آرام خودش را کنار کشید، بعد زد و آمد نزدیک اباعبدالله، دیدند دارد با خودش زمزمه می‌کند می‌گوید خدایا منم آن روسیاهی که

دل فرزندان پیغمبر تو را مرعوب کردم: اَللّهُمَّ اِنّی اَرْعَبْتُ قُلوبَ اَوْلِیائِک، خدایا از این گناه من درگذر، خدایا این گناه من خیلی بزرگ است، آیا قابل بخشایش هست؟ همه نگرانی‌اش این است. تا می‌رسد خدمت اباعبدالله و سلامی عرض می‌کند. اولین حرفش این است: هَلْ لی مِنْ تَوْبَةٍ؟...[1]

[1]. ]چند ثانيه‌ای از مطلب، روی نوار ضبط نشده است.[


صفحه 70

این صفحه فاقد متن است


صفحه 71

تفسیر سوره مزّمّل

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

اِنَّ رَبَّک یعْلَـمُ اَنَّک تَقومُ اَدْنی مِنْ ثُلُثَی اللَّیلِ وَ نِصْفَهُ وَ ثُلُثَهُ وَ طائِفَةٌ مِنَ الَّذینَ مَعَک وَ اللهُ یقَدِّرُ اللَّیلَ وَ النَّهارَ عَلِمَ اَنْ لَنْ تُحْصوهُ فَتابَ عَلَیکمْ فَاقْرَؤُا ما تَیسَّرَ مِنَ الْقُرْانِ عَلِمَ اَنْ سَیکونُ مِنْکمْ مَرْضی وَ اخَرونَ یضْرِبونَ فِی الاَْرْضِ یبْتَغونَ مِنْ فَضْلِ اللهِ وَ اخَرونَ یقاتِلونَ فی سَبیلِ اللهِ فَاقْرَؤُا ما تَیسَّرَ مِنْهُ وَ اَقیمُوا الصَّلوةَ وَ اتُوا الزَّکوةَ وَ اَقْرِضُوا اللهَ قَرْضآ حَسَنآ وَ ما تُقَدِّموا لاَِنْفُسِکمْ مِنْ خَیرٍ تَجِدوهُ عِنْدَ اللهِ هُوَ خَیرآ وَ اَعْظَمَ اَجْرآ وَ اسْتَغْفِرُوا اللهَ اِنَّ اللهَ غَفورٌ رَحیمٌ[1].

آخرین آیه سوره مبارکه یا ایها المزّمّل است که آیه‌ای طولانی است برخلاف آیات قبل که آیات کوتاهی بود. چنان که خواندیم، قسمت اول

[1]. مزّمّل / 20.


صفحه 72

این سوره مبارکه مربوط به مسئله شب‌خیزی پیغمبر اکرم و بالتّبع شب‌خیزی مؤمنین و مسلمین بود. البته مخاطب فقط شخص رسول اکرم بود (یا اَیهَا الْمُزَّمِّلُ قُمِ اللَّیلَ اِلّا قَلیلا) ولی هرگز این خطابها اختصاص به رسول اکرم ندارد و مؤمنین و مسلمین هم از این جمله‌ها هرگز اختصاص استفاده نکرده‌اند بلکه از باب اینکه ایشان پیشوای قافله اهل ایمانند دستوری که خطاب به پیشوا هست دیگران هم

می‌فهمند که اینچنین باید بود. قسمت بعدش که از آیه 11 شروع می‌شد اشاره بود به وضعی که کفار در مقابل پیغمبر اکرم به وجود آورده بودند؛ دستورات صبر و استقامت به پیغمبر اکرم و مطالبی در این زمینه. قسمت سوم همین آیه است که بازگشت به مسئله شب‌خیزی است.

از این آیه مطلبی استفاده می‌شود. آن مطلب این است: با اینکه در قسمت اول آیه مخاطب شخص پیغمبر اکرم است چون می‌فرماید: یا اَیهَا الْمُزَّمِّلُ. قُمِ اللَّیلَ اِلّا قَلیلا (بپاخیز، نه بپاخیزید شما ای مردم مؤمن و ای مسلمانان) ولی همان طوری که عرض کردم مؤمنین و مسلمین هرگز از این آیه استفاده نکردند که این دستور منحصر به پیغمبر است، دستوری بود که مؤمنین و مسلمین می‌دانستند که این، کارِ بسیار نیکی است و باید چنین کرد، نه «باید» به معنی اینکه واجب است. بعضی از مفسرین اینچنین تفسیر کرده‌اند که اول نماز شب بر مؤمنین واجب بود، به این نحو که حد اقل ثلث شب بیدار باشند، بعد این نسخ شد به اینکه لزومی ندارد که حتی ثلث شب هم بیدار باشند، یک قسمتی از آخر شب را بیدار باشند، بعد این هم نسخ شد به همین که پنج نماز واجب را بخوانند.

مسلّم این حرف درست نیست و منشأ آن هم اشتباهی بوده که از مضمون آیات کرده‌اند؛ در صورتی که خود آیات کاملا می‌رساند.


صفحه 73

مسئله وجوب نماز شب بر پیامبر (ص)

حتی من در این مسئله هم که می‌گویند نماز شب بر پیغمبر واجب بود ـ به این معنا که اگر نمی‌خواند گناه کرده بود مثل فریضه‌های یومیه که اگر کسی این فریضه را بجا نیاورد گناه بزرگی را مرتکب شده است ـ به شدت تردید دارم. پیغمبر اکرم هرگز چنین نبود که حتی یک شب ـ ولو اتفاق بیفتد ـ شب‌خیز و سحرخیز نباشد. به اختلاف، همان گونه که قرآن کریم می‌گوید، گاهی قریبِ دو ثلث شب یعنی در حدود یک ثلث شب

و کمی بیشتر را استراحت می‌کرد اعم از خوابیدن یا غذا خوردن، و نزدیک به دو ثلث شب را بیدار بود و عبادت و شب‌خیزی می‌کرد، و گاهی نیمی از شب را و گاهی ثلثی از شب را. ولی نه به معنی این است که برایش واجب بود و چون واجب بود الزام داشت چنین کاری بکند؛ بلکه او در مقامی بود ]که به طبع خود چنین می‌کرد. [آیا هیچ وقت اتفاق افتاده است که بر یکی از ما 24 ساعت بگذرد و غذا نخوریم؟ (مگر در یک حال غیر عادی، مثلا بیهوش باشیم یا چیزی گیرمان نیاید) ما که اسیر و دارای این شکم هستیم خود گرسنگی ]موجب می‌شود که غذا بخوریم. [لازم نیست بر ما واجب کرده باشند. آیا ما که غذا می‌خوریم، چون واجب است غذا بخوریم غذا می‌خوریم؟ شک ندارد اگر غذا نخوریم و سبب تلف شدن خودمان بشویم کار حرامی کرده‌ایم، ولی آیا ما که غذا می‌خوریم برای این است که بر ما واجب است؟ یا خود همان گرسنگی کافی است؟ خود همان طبیعت ما، ما را می‌کشاند.

ضرورت روحی شب‌خیزی برای پیغمبر صددرجه بیشتر است از ضرورت غذا خوردن برای ما. همین طور که برای ما عملا اتفاق نمی‌افتد که 24 ساعت چیزی نخوریم یعنی خودمان به طبع خودمان دنبال غذا می‌رویم یعنی نیاز بدنی، ما را به سوی این کار می‌کشاند، پیغمبر اکرم هم