نیست، چون خود نماز خواندنِ در سحر جزء عبادات و جزء سنتهاست ]بلکه مقصود، قرآن خواندن مستقل از نماز شب است.[
سنت متروک تلاوت قرآن
یکی از سنتهای متروک در میان ما ـ خصوصآ از وقتی که نظام جدید تحصیل آمده است ـ تلاوت قرآن مجید است. ما در گذشته باسواد کمتر داشتیم، در عین حال که باسواد از امروز کمتر داشتیم ولی قرآنخوان از امروز بیشتر داشتیم چون باسوادهای ما صدی نود و پنج ـ اگر نگوییم صدی نود و نهتایشان ـ با اینکه باسوادند و بسا
هست یکی دو زبان خارجی را هم میدانند و یک کتاب انگلیسی را اگر به او بدهی مثل بلبل میخواند ولی قرآن خواندن را بلد نیست؛ در صورتی که خود قرآن خواندن از مستحبات و از عبادات بسیار اکید و اصیل و مؤثر در نفس انسان است. نه تنها خواندن، بلکه خواندنی که در حدی توأم با دانستن باشد. در آیات اول یا اَیهَا الْمُزَّمِّلُ هر دوتا بود، یعنی وقتی که فرمود: قُمِ اللَّیلَ اِلّا قَلیلا. نِصْفَهُ اَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلیلا. اَوْ زِدْ عَلَیهِ، بعد فرمود: وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتیلا. قرآن را بخوان، به شکل ترتیل هم بخوان؛ به بیان واضح، نه خیلی تند و سریع و نه خیلی کند و کلماتْ از یکدیگر گسسته؛ در حالتی قرآن را بخوان که گویی داری خودت به خودت تلقین میکنی.
اقبال لاهوری میگوید پدرم یک جمله به من گفت که این جمله روح من را دگرگون کرد. روزی من در اتاقم داشتم قرآن میخواندم، پدرم آمد از جلو اتاق رد بشود، به من گفت: محمد! قرآن را آنچنان بخوان که گویی بر تو نازل شده است. میگوید این جمله خیلی در من اثر گذاشت.
یادی از پدر
یکی از کارهای متهجدین، غیر از مسئله نماز شب، قرآن خواندن در سحر است. مرحوم ابوی ما (رضوانالله علیه) که از وقتی که ما یادمان میآید مرد متهجدی بود، صبحها همیشه قرآن میخواندند. شاید هم بیشتر برای تعلیم بچهها بود که بچهها بیدار بودند؛ و همیشه هم بدون اینکه وقفهای باشد روزی یک جزء تمام از قرآن را میخواندند با یک نظم خاصی، یعنی روز اول ماه جزء اول قرآن و روز دوم جزء دوم، روز پنجم جزء پنجم،
روز بیست و هشتم جزء بیست و هشتم، روز سیام جزء سیام، و اگر ماه 29 روز بود روز بعدش دو جزء میخواندند، که ما هروقت میخواستیم بفهمیم که امروز چندم ماه است از قرآن خواندن ایشان میفهمیدیم، اگر میدیدیم ایشان مثلا جزء هفدهم را میخوانند میفهمیدیم امروز حتمآ هفدهم ماه است. بعدها همیشه قرآن را در سحر میخواندند. این چیز خیلی مهمی نیست، نسبت به ما که اهل هیچ چیز نیستیم چیز مهمی است؛ ادب اسلامی این است. اینکه مسلمان، روز بگذرد و یک حزب یعنی یک چهارمِ یک جزء نخواند انصافآ یک ظلمِ به قرآن است. در حدیث است حداقل روزی پنجاه آیه از قرآن بخوانید.
این است که در اینجا هم من تفسیر کسانی را قبول دارم که میگویند مقصود از قرآن خواندن، مستقل از نماز شب است و قرآن کریم، خواندن قرآن را جدا از نماز شب ذکر کرده است. امام سجّاد در صحیفه سجّادیه، دعایی که در ختم قرآن میخواندند، در یکی از جملههایش میفرماید : اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اجْعَلِ الْقُرْانَ لَنا فی ظُلَمِ اللَّیالی مونِسآ. خدایا قرآن را برای ما مونس در ظلمتهای شب قرار بده. همین طور که نمازِ در آن ظلمتهای شب اثر دیگری بر روح انسان دارد (اِنَّ ناشِئَةَ اللَّیلِ
هِی اَشَدُّ وَطْأً وَ اَقْوَمُ قیلا[1]) به طور مسلّم قرآنی که در آن وقت با
حضور قلب و با ترتیل خوانده بشود اثر دیگری روی نفس انسان دارد. این است که میفرماید : فَاقْرَؤُا ما تَیسَّرَ مِنْهُ. بعد میفرماید: وَ اَقیمُوا الصَّلوةَ و نماز را بپادارید. (البته اختصاص به نمازشب ندارد.) وَ اتُوا الزَّکوةَ و زکات را بدهید. گفتهاند مطلقِ صدقات است، اختصاص به این زکات متعارف ندارد. وَ اَقْرِضُوا اللهَ قَرْضآ حَسَنآ به خدا قرض بدهید قرضالحسنه. ظاهرآ در آیات سوره حدید بود، عرض کردیم که این جمله به دو معناست، یکی
اینکه واقعآ مقصود این است که قرضالحسنه به مردم بدهید، چون یکی از صدقات بزرگ قرضالحسنه دادن است.
قرضالحسنه دادن، یک عبادت بزرگ
خود قرضالحسنه دادن یک عبادت بسیار بسیار بزرگ است و خوشبختانه اخیرآ در بسیاری از مساجد صندوقهایی رایج شده است (صندوق جاوید، ذخیره جاوید، صندوق رضوی و... که در همین قلهک خودمان هم هست) که عدهای میآیند پول میگذارند در صندوقها و بعد آن پولها به قرضالحسنه داده میشود و قهرآ یک عده مردم مضطر، به یک گناه بسیار بزرگ یعنی ربا دادن مجبور نمیشوند و قهرآ آن دیگری هم به ربا خوردن. این یکی از بزرگترین سنتهاست و باید کوشش کرد زندهترش کرد؛ در صورتی که کار سختی هم نیست. کافی است هر خانوادهای نفری صد تومان به صندوق ذخیرهای که نزدیک منزلشان هست بسپارد. (تا آنجایی که من میشناسم و میدانم، آن صندوقهای
[1]. مزّمّل / 6.
خیریهای که وجود دارد همهشان هم امین و درست و خوشسابقه هستند، خودتان هم بهتر میتوانید تحقیق کنید.) حد اقل انسان برای هرکدام از اعضای خانوادهاش صد تومان، دویست تومان، پانصد تومان ـ هرکسی به اندازه وسع خودش ـ آنجا بسپارد، هر روز هم بخواهد میتواند از حساب بردارد. این پول دائمآ در جریان است. او میآید قرض میگیرد و پس میدهد، دیگری همین طور. این خودش یک خیریه ثابتی است، نباید از این غافل بود. گذشته از این، مبارزه با این نظام ربوی کثیف موجود است. این کار اگر توسعه پیدا کند جلو خیلی از کارهای ربوی گرفته میشود. این جور اقدام کردن در
این صندوقهای قرضالحسنه، الآن به نظر من در حد وجوب است؛ این کار را بکنید.
قرآن هر کار خیر مالی را قرضالحسنه به خدا دادن حساب میکند، هم این قرضالحسنههای متعارف را و هم آنجا که شما به طور مجانی در یک کار خیر گام برمیدارید و مالی خرج میکنید قرآن میگوید تو به خدای خودت قرضالحسنه دادهای، طلبکارِ از خدای خودت هستی: مَنْ ذَا الَّذی یقْرِضُ اللهَ قَرْضآ حَسَنآ[1]کیست که به خدا قرضالحسنه بدهد؟ مگر خدا هم احتیاج به قرضالحسنه دارد؟ نه، این تعبیر یعنی اگر تو به بنده مستحق من قرضالحسنه بدهی به من قرضالحسنه دادهای.
چه تعبیر عالیی بعدش هست: وَ ما تُقَدِّموا لاَِنْفُسِکمْ مِنْ خَیرٍ تَجِدوهُ عِنْدَ اللهِ هُوَ خَیرآ وَ اَعْظَمَ اَجْرآ. هرچه را برای خود پیش بفرستید از کار خیر و خوبی، هر کار خیری که بکنید، این را برای خودتان پیش از خودتان پیش فرستادهاید، جلوتر فرستادهاید، بعد یک روزی که به نزد پروردگار برگردید میبینید کار خیرتان را آنجا خدا نگهداری کرده. خدا کار خیررا
[1]. حديد / 11.
نمیگذارد گم ]بشود[ بلکه بهتر از آنچه که شما فرستادهاید در آنجا هست. مثل اینکه آدم یک برهای را به نزد یک شخص مطمئنی بفرستد، بعد از یک سال وقتی به سراغش برود ببیند این بره به اصطلاح یک بخته شده. آنچه که پیش میفرستی در نزد پروردگار، گم نمیشود، او را در نزد پروردگار میبینی بهتر، عظیم الاجرتر، بزرگتر از آنچه که سپردهای. وَ اسْتَغْفِرُوا اللهَ اِنَّ اللهَ غَفورٌ رَحیمٌ. طلب مغفرت کنید از خدای خود که خدای شما آمرزنده و مهربان است. این سوره مبارکه تمام شد.
ت
عصر تاسوعا و شب عاشوراست، یعنی موقعی که امام حسین(ع) در محاصره واقع شد: اِنَّ تاسوعا یوْمٌ حوصِرَ فیهِ الْ حُسَینُ عَلَیهِ السَّلامُ. در این روز بود که برای یاران اباعبدالله، اطفال و بچهها روشن شد که دیگر برای آنها یار و یاوری نخواهد آمد، و اینها سخت در محاصره دشمن قرار گرفتند. در مثل امروز که روز تاسوعاست حادثه مهمی پیش آمد.
رفتار دوگانه عمر سعد
عمر سعد از آن آدمهایی بود که هم خدا را میخواست هم خرما را، کوشش میکرد که تمرّدی از ابن زیاد نکرده باشد و آن ابلاغی را که برایش جهت حکومت ری (همین منطقه تهران و اطراف) صادر شده بود ابن زیاد از او پس نگرفته باشد و در عین حال خیلی کوشش میکرد یک کاری بکند که خودش را به این گناه بزرگ آلوده نکند. لهذا دو سه باری که حضرت با او صحبت کردند، وقتی که گزارش میداد گزارشها را طوری میداد که بلکه غیظ ابن زیاد بخوابد، و احیانآ ـ تاریخ نوشته است ـ یک چیزهایی را از پیش خودش میگفت که حضرت اباعبدالله نگفته بودند، مثلا : حسین بن علی آن قدر هم که شما شنیدهاید سر مخالفت ندارد. در
آخرین نامهاش به عبیدالله زیاد یک چنین چیزی نوشته بود که شما در این کار عجله نکنید و تصمیم خیلی شدیدی نگیرید و ما امیدوار هستیم بلکه بتوانیم یک کاری بکنیم که صلح در امت برقرار بشود و خون حسین بن علی هم ریخته نشود و وضع حکومت شما هم همان طور که هست برقرار باشد. نامهای نوشته بود که ابن زیاد را کمی به فکر فرو برد.
آدمهای خبیث بدذات هر جا که باشند اثر وجودی خودشان را بروز میدهند. عدهای در حاشیه مجلس او نشسته بودند. یکی از اینها همین شمر بن ذیالجوشن بود. وقتی ابن زیاد گفت از پسر سعد چنین نامهای آمده است، از جا بلند شد و گفت: امیر! یک وقت به حرفهای عمر سعد خام نشوی، حسین پسر علی است، اینها شیعیان متفرق در بلاد زیاد دارند، تو از کجا اطمینان داری که شیعیان اینها که در بلاد مختلف متفرق هستند اگر اطلاع پیدا کنند به اینجا نیایند، و اگر آمدند کار بسیار مشکل است. سیاست اقتضا میکند که قبل از آنکه این خبر به بلاد مختلف پخش بشود تو به سرعت کار حسین را یکسره کنی. میگویند وقتی ابن زیاد این جمله را شنید تکان خورد، گفت مثل اینکه خواب بودم مرا بیدار کردی، بعد این شعر را خواند :
اَلآنَ قَدْ عَلِقَتْ مَخالِبُنا بِهِ یرْجُو النَّجاةَ وَ لاتَ حینَ مَناصِ
گفت: الآن چنگالهایمان خوب به حسین بن علی بند شده. راه فرار بر او بسته است. این جمله را که از شمر شنید، ضمنآ نسبت به عمر سعد هم ناراحت شد که اینها چیست که تو برای من مینویسی؟! برداشت یک نامه تندی به عمر سعد نوشت که ما تو را نفرستادیم آنجا برای ما مصلحتاندیشی بکنی، اینها چیست برای من مینویسی؟! تو مأمور یکی از دو کاری: یا باید حسین بن علی را بکشی و سرش را برای من بفرستی، یا خودش را کتبسته تحویل من بدهی. اگر حاضری دستور ما را اجرا
کنی اجرا کن، حاضر نیستی ما شخص دیگر را به امارت جیش منصوب میکنیم. یک نامه هم محرمانه نوشت، به دست خود شمر داد و گفت: آن نامه من را به او بده، اگر قبول کرد که بسیار خوب او امیر باشد تو هم امر او را اطاعت کن، اگر دیدی قبول نمیکند فورآ این حکم را بیرون بیاور، گردنش را بزن، سرش را برای من بفرست و خودت امیر جیش باش.
وقتی که شمر نامه اول را به عمر سعد داد، او خواند و یک نگاهی به سراپای شمر کرد، گفت : تو نگذاشتی، من میفهمم، این وسوسه را تو کردی. شمر گفت: حالا به هرحال چه کار میکنی؟ دستور امیر را اجرا میکنی یا نه؟ او هم حدس زد که اگر بگوید نه چه خواهد شد، گفت: البته اجرا میکنم. شمر گفت: بسیار خوب، تکلیف من چیست؟ گفت: تو امیر و فرمانده پیادگان باش.
عصر تاسوعا
شمر با هزار نفر در همین روز تاسوعا وارد کربلا شد. دستور ابن زیاد هم بسیار اکید و شدید بود که به سرعت و فوریت باید اجرا بشود. عصر روز نهم است. عمر سعد برای اینکه از شمر کم نیاورده باشد و برای اینکه نزد ابن زیاد شهادت بدهند که دستور شما را خیلی خوب اجرا کرد فورآ دستور داد که به لشکریان بگویید که حرکت کنند و همین الآن حمله کنند. نزدیک غروب آفتاب است. اباعبدالله (ع) در آن وقت در جلو یکی از خیمهها در حالی که شمشیر را روی زانوهایش گذاشته و نشسته بود و دستهایش را روی شمشیر و سرش را روی دستش تکیه داده بود خوابش برده بود. یک وقت صدای همهمه لشکر و صدای سم اسبها و صدای بهم خوردن اسلحه برخاست، و سی هزار نفر مکمَّل شده بودند، درست مثل دریایی که موج بزند و بخروشد. اینها هم که ]افراد
جنگاورشان [یک جمعیت 72 نفری بودند که برخی از آنها هم بچه بودند. میگویند مردهایشان در حدود شصت نفر بیشتر نبودند، باقی دیگرشان یک عده زن و بچه بودند. زن هم زیاد نبوده، یک عده معدودی بودند. بچه هم کم بود. یعنی همه نفوسشان، زن و مرد و بچهشان شاید به صد نفر نمیرسید. آنها دور تا دور اینها بودند، حلقه را تنگتر و تنگتر کردند.
این صدا که پیچید، زینب (سلامالله علیها) در درون یک خیمه بود، فورآ بیرون دوید ببیند چه خبر است. تا این وضع را دید آمد سراغ اباعبدالله. آرام دست روی شانه اباعبدالله گذاشت، عرض کرد: برادر جان! این صداها را نمیشنوی؟ اباعبدالله سر را بلند کرد ولی بیاعتنا به این وضع. ظاهرآ در همین جاست که فرمود: الآن در عالم رؤیا جدّم پیغمبر را در خواب دیدم و به من فرمود : حسینم! تو عنقریبٍ به من ملحق خواهی شد. (حالا اینجا ببینید دیگر زینب چه حالی پیدا میکند!) فورآ اباعبدالله از جا حرکت کرد و فرمود: برادرم عباس بیاید. اباالفضل آمد با دو سه نفر از بزرگان و خیار صحابه که از مشاهیر دنیای اسلام بودند، مثل جناب حبیب بن مظهّر و جناب زهیر بن القین. اینها همه صحابه پیغمبر بودند. فرمود: برادر! برو ببین چه تازهای است، چه خبر است، سرشب وقت غروب اینها از ما چه میخواهند؟ ابیالفضل با این دو سه نفر رفتند و در مقابل لشکر ایستادند و اعلام کردند: بایستید، با شما حرف داریم. آنها هم ایستادند. فرمود: چه شده است، چه میخواهید؟ گفتند: امر قاطع از امیر ابن زیاد رسیده است که حسین باید یکی از دو کار را انتخاب کند: یا تسلیم، کتبسته او را تحویل ابن زیاد بدهیم یا جنگ. فرمود: پس شما بایستید، از جای خود تکان نخورید تا من بروم با برادرم در میان بگذارم.
ابیالفضل میداند و شک ندارد که حسین چه راهی را انتخاب کرده