خیریهای که وجود دارد همهشان هم امین و درست و خوشسابقه هستند، خودتان هم بهتر میتوانید تحقیق کنید.) حد اقل انسان برای هرکدام از اعضای خانوادهاش صد تومان، دویست تومان، پانصد تومان ـ هرکسی به اندازه وسع خودش ـ آنجا بسپارد، هر روز هم بخواهد میتواند از حساب بردارد. این پول دائمآ در جریان است. او میآید قرض میگیرد و پس میدهد، دیگری همین طور. این خودش یک خیریه ثابتی است، نباید از این غافل بود. گذشته از این، مبارزه با این نظام ربوی کثیف موجود است. این کار اگر توسعه پیدا کند جلو خیلی از کارهای ربوی گرفته میشود. این جور اقدام کردن در
این صندوقهای قرضالحسنه، الآن به نظر من در حد وجوب است؛ این کار را بکنید.
قرآن هر کار خیر مالی را قرضالحسنه به خدا دادن حساب میکند، هم این قرضالحسنههای متعارف را و هم آنجا که شما به طور مجانی در یک کار خیر گام برمیدارید و مالی خرج میکنید قرآن میگوید تو به خدای خودت قرضالحسنه دادهای، طلبکارِ از خدای خودت هستی: مَنْ ذَا الَّذی یقْرِضُ اللهَ قَرْضآ حَسَنآ[1]کیست که به خدا قرضالحسنه بدهد؟ مگر خدا هم احتیاج به قرضالحسنه دارد؟ نه، این تعبیر یعنی اگر تو به بنده مستحق من قرضالحسنه بدهی به من قرضالحسنه دادهای.
چه تعبیر عالیی بعدش هست: وَ ما تُقَدِّموا لاَِنْفُسِکمْ مِنْ خَیرٍ تَجِدوهُ عِنْدَ اللهِ هُوَ خَیرآ وَ اَعْظَمَ اَجْرآ. هرچه را برای خود پیش بفرستید از کار خیر و خوبی، هر کار خیری که بکنید، این را برای خودتان پیش از خودتان پیش فرستادهاید، جلوتر فرستادهاید، بعد یک روزی که به نزد پروردگار برگردید میبینید کار خیرتان را آنجا خدا نگهداری کرده. خدا کار خیررا
[1]. حديد / 11.
نمیگذارد گم ]بشود[ بلکه بهتر از آنچه که شما فرستادهاید در آنجا هست. مثل اینکه آدم یک برهای را به نزد یک شخص مطمئنی بفرستد، بعد از یک سال وقتی به سراغش برود ببیند این بره به اصطلاح یک بخته شده. آنچه که پیش میفرستی در نزد پروردگار، گم نمیشود، او را در نزد پروردگار میبینی بهتر، عظیم الاجرتر، بزرگتر از آنچه که سپردهای. وَ اسْتَغْفِرُوا اللهَ اِنَّ اللهَ غَفورٌ رَحیمٌ. طلب مغفرت کنید از خدای خود که خدای شما آمرزنده و مهربان است. این سوره مبارکه تمام شد.
ت
عصر تاسوعا و شب عاشوراست، یعنی موقعی که امام حسین(ع) در محاصره واقع شد: اِنَّ تاسوعا یوْمٌ حوصِرَ فیهِ الْ حُسَینُ عَلَیهِ السَّلامُ. در این روز بود که برای یاران اباعبدالله، اطفال و بچهها روشن شد که دیگر برای آنها یار و یاوری نخواهد آمد، و اینها سخت در محاصره دشمن قرار گرفتند. در مثل امروز که روز تاسوعاست حادثه مهمی پیش آمد.
رفتار دوگانه عمر سعد
عمر سعد از آن آدمهایی بود که هم خدا را میخواست هم خرما را، کوشش میکرد که تمرّدی از ابن زیاد نکرده باشد و آن ابلاغی را که برایش جهت حکومت ری (همین منطقه تهران و اطراف) صادر شده بود ابن زیاد از او پس نگرفته باشد و در عین حال خیلی کوشش میکرد یک کاری بکند که خودش را به این گناه بزرگ آلوده نکند. لهذا دو سه باری که حضرت با او صحبت کردند، وقتی که گزارش میداد گزارشها را طوری میداد که بلکه غیظ ابن زیاد بخوابد، و احیانآ ـ تاریخ نوشته است ـ یک چیزهایی را از پیش خودش میگفت که حضرت اباعبدالله نگفته بودند، مثلا : حسین بن علی آن قدر هم که شما شنیدهاید سر مخالفت ندارد. در
آخرین نامهاش به عبیدالله زیاد یک چنین چیزی نوشته بود که شما در این کار عجله نکنید و تصمیم خیلی شدیدی نگیرید و ما امیدوار هستیم بلکه بتوانیم یک کاری بکنیم که صلح در امت برقرار بشود و خون حسین بن علی هم ریخته نشود و وضع حکومت شما هم همان طور که هست برقرار باشد. نامهای نوشته بود که ابن زیاد را کمی به فکر فرو برد.
آدمهای خبیث بدذات هر جا که باشند اثر وجودی خودشان را بروز میدهند. عدهای در حاشیه مجلس او نشسته بودند. یکی از اینها همین شمر بن ذیالجوشن بود. وقتی ابن زیاد گفت از پسر سعد چنین نامهای آمده است، از جا بلند شد و گفت: امیر! یک وقت به حرفهای عمر سعد خام نشوی، حسین پسر علی است، اینها شیعیان متفرق در بلاد زیاد دارند، تو از کجا اطمینان داری که شیعیان اینها که در بلاد مختلف متفرق هستند اگر اطلاع پیدا کنند به اینجا نیایند، و اگر آمدند کار بسیار مشکل است. سیاست اقتضا میکند که قبل از آنکه این خبر به بلاد مختلف پخش بشود تو به سرعت کار حسین را یکسره کنی. میگویند وقتی ابن زیاد این جمله را شنید تکان خورد، گفت مثل اینکه خواب بودم مرا بیدار کردی، بعد این شعر را خواند :
اَلآنَ قَدْ عَلِقَتْ مَخالِبُنا بِهِ یرْجُو النَّجاةَ وَ لاتَ حینَ مَناصِ
گفت: الآن چنگالهایمان خوب به حسین بن علی بند شده. راه فرار بر او بسته است. این جمله را که از شمر شنید، ضمنآ نسبت به عمر سعد هم ناراحت شد که اینها چیست که تو برای من مینویسی؟! برداشت یک نامه تندی به عمر سعد نوشت که ما تو را نفرستادیم آنجا برای ما مصلحتاندیشی بکنی، اینها چیست برای من مینویسی؟! تو مأمور یکی از دو کاری: یا باید حسین بن علی را بکشی و سرش را برای من بفرستی، یا خودش را کتبسته تحویل من بدهی. اگر حاضری دستور ما را اجرا
کنی اجرا کن، حاضر نیستی ما شخص دیگر را به امارت جیش منصوب میکنیم. یک نامه هم محرمانه نوشت، به دست خود شمر داد و گفت: آن نامه من را به او بده، اگر قبول کرد که بسیار خوب او امیر باشد تو هم امر او را اطاعت کن، اگر دیدی قبول نمیکند فورآ این حکم را بیرون بیاور، گردنش را بزن، سرش را برای من بفرست و خودت امیر جیش باش.
وقتی که شمر نامه اول را به عمر سعد داد، او خواند و یک نگاهی به سراپای شمر کرد، گفت : تو نگذاشتی، من میفهمم، این وسوسه را تو کردی. شمر گفت: حالا به هرحال چه کار میکنی؟ دستور امیر را اجرا میکنی یا نه؟ او هم حدس زد که اگر بگوید نه چه خواهد شد، گفت: البته اجرا میکنم. شمر گفت: بسیار خوب، تکلیف من چیست؟ گفت: تو امیر و فرمانده پیادگان باش.
عصر تاسوعا
شمر با هزار نفر در همین روز تاسوعا وارد کربلا شد. دستور ابن زیاد هم بسیار اکید و شدید بود که به سرعت و فوریت باید اجرا بشود. عصر روز نهم است. عمر سعد برای اینکه از شمر کم نیاورده باشد و برای اینکه نزد ابن زیاد شهادت بدهند که دستور شما را خیلی خوب اجرا کرد فورآ دستور داد که به لشکریان بگویید که حرکت کنند و همین الآن حمله کنند. نزدیک غروب آفتاب است. اباعبدالله (ع) در آن وقت در جلو یکی از خیمهها در حالی که شمشیر را روی زانوهایش گذاشته و نشسته بود و دستهایش را روی شمشیر و سرش را روی دستش تکیه داده بود خوابش برده بود. یک وقت صدای همهمه لشکر و صدای سم اسبها و صدای بهم خوردن اسلحه برخاست، و سی هزار نفر مکمَّل شده بودند، درست مثل دریایی که موج بزند و بخروشد. اینها هم که ]افراد
جنگاورشان [یک جمعیت 72 نفری بودند که برخی از آنها هم بچه بودند. میگویند مردهایشان در حدود شصت نفر بیشتر نبودند، باقی دیگرشان یک عده زن و بچه بودند. زن هم زیاد نبوده، یک عده معدودی بودند. بچه هم کم بود. یعنی همه نفوسشان، زن و مرد و بچهشان شاید به صد نفر نمیرسید. آنها دور تا دور اینها بودند، حلقه را تنگتر و تنگتر کردند.
این صدا که پیچید، زینب (سلامالله علیها) در درون یک خیمه بود، فورآ بیرون دوید ببیند چه خبر است. تا این وضع را دید آمد سراغ اباعبدالله. آرام دست روی شانه اباعبدالله گذاشت، عرض کرد: برادر جان! این صداها را نمیشنوی؟ اباعبدالله سر را بلند کرد ولی بیاعتنا به این وضع. ظاهرآ در همین جاست که فرمود: الآن در عالم رؤیا جدّم پیغمبر را در خواب دیدم و به من فرمود : حسینم! تو عنقریبٍ به من ملحق خواهی شد. (حالا اینجا ببینید دیگر زینب چه حالی پیدا میکند!) فورآ اباعبدالله از جا حرکت کرد و فرمود: برادرم عباس بیاید. اباالفضل آمد با دو سه نفر از بزرگان و خیار صحابه که از مشاهیر دنیای اسلام بودند، مثل جناب حبیب بن مظهّر و جناب زهیر بن القین. اینها همه صحابه پیغمبر بودند. فرمود: برادر! برو ببین چه تازهای است، چه خبر است، سرشب وقت غروب اینها از ما چه میخواهند؟ ابیالفضل با این دو سه نفر رفتند و در مقابل لشکر ایستادند و اعلام کردند: بایستید، با شما حرف داریم. آنها هم ایستادند. فرمود: چه شده است، چه میخواهید؟ گفتند: امر قاطع از امیر ابن زیاد رسیده است که حسین باید یکی از دو کار را انتخاب کند: یا تسلیم، کتبسته او را تحویل ابن زیاد بدهیم یا جنگ. فرمود: پس شما بایستید، از جای خود تکان نخورید تا من بروم با برادرم در میان بگذارم.
ابیالفضل میداند و شک ندارد که حسین چه راهی را انتخاب کرده
است ولی به قدری در مقابل اباعبدالله باادب است که هرگز نمیخواهد از طرف خودش حرف بزند، میخواهد پیغام اباعبدالله را برساند. برگشت ولی آن دو نفر ایستادند، شروع کردند به صحبت کردن، پند و اندرز دادن، نصیحت کردن. اباالفضل بازگشت و گفت: برادرجان! چنین میگویند، حالا هرچه امر میفرمایید من همان را بگویم. فرمود: اما تسلیم، محال است که من دست تسلیم... (گریه استاد) من میجنگم تا در راه خدا شهید بشوم، ولی فقط یک موضوع هست تو با اینها در میان بگذار و آن اینکه الآن سر شب است، جنگ را بگذارند برای فردا. برادرجان! خدا خودش میداند که من که این جمله را میگویم نه برای این است که میخواهم شهادت را به تأخیر انداخته باشم بلکه میخواهم امشب را تا صبح با خدای خودم نماز بخوانم و راز و نیاز کنم. حضرت ابیالفضل برگشتند و فرمودند: برادرم میگوید من جنگ را انتخاب کردم ولی ما فقط یک استدعا از شما داریم، میپذیرید یا نه؟ و آن این است که امشب را به ما مهلت بدهید. عدهای فریاد کردند که خیر مهلت نه، امیر گفته است که بعد از اینکه نامه من رسید معطل نشوید. یک عده هم گفتند چه عجلهای است برای امشب، باشد فردا. در میانشان اختلاف افتاد. یکی از رؤسای خود آنها که رویش حساب میکردند یکدفعه آمد جلوِ اینها ایستاد و با تغیر گفت: آخر شرم و حیا هم خوب چیزی است، وقتی ما با کفار و مشرکین میجنگیدیم اگر آنها به ما میگفتند شب را مهلت بدهید ما شب با آنها هرگز نمیجنگیدیم، حالا پسر پیغمبر خود ما از ما چنین مهلتی... (گریه استاد)
پسر سعد دید که کار به اختلاف کشیده است و اگر روی نظر خودش پافشاری کند ممکن است که در میان لشکر تفرقه بیفتد و بد بشود. گفت: بسیار خوب، امشب را ما مهلت میدهیم تا فردا.
شب عاشورا
اباعبدالله مثل امشب را به سامان دادن کارهای خودش پرداخت. عالَمی بود این شب عاشورا: اِنَّ رَبَّک یعْلَمُ اَنَّک تَقومُ اَدْنی مِنْ ثُلُثَی اللَّیلِ[1]. در این شب اباعبدالله کارهایی انجام داد. یکی از
کارهایی که انجام داد این بود که فرمود خیمهها را به سرعت بکنید، جابجا کنید، طنابهای خیمهها را به یکدیگر نزدیک کنید به طوری که میخهای هر طناب در داخل خیمه دیگر کوبیده شود تا بین خیمهها فاصلهای نباشد که کسی بتواند از وسط خیمهها بگذرد. بعد هم دستور داد خیمهها را به شکل نیمدایره در آن شب بپا کنند برای وضع خاصی، و باز دستور داد در پشت خیمهها یک خندقمانندی با بیل و کلنگ کندند، صحرا هم نیزار بود، از نی و هیزم و سوختنیها زیاد جمع کردند، فرمود امشب تا صبح اینجا را پرکنید. منظور این بود که فردا صبح این نیها را آتش بزنند که دشمن از پشت سر نتواند حمله کند. این تدبیری بود که اباعبدالله برای اهل بیت و خاندانش ترتیب داد که لااقل تا اینها زنده هستند کسی از پشت سر نتواند بیاید متعرض حریم اباعبدالله بشود. دیگر اینکه دستور داد همه شمشیرها را صیقل بزنند و اسلحه را آماده کنند، و همه اینها را در آن شب آماده کردند.
مردی بود به نام جَون (هَوی هم گفتهاند). او یک آزادشده ابیذر غِفاری و از شیعیان خالص و مخلص اباعبدالله بود. اهل این کار بود، یعنی اسلحهساز بود. این مرد کارش در آن شب این بود که اسلحه دیگران را آماده میکرد. خود حضرت میآمدند از کارش خبر میگرفتند، نظارت میکردند. یکی از کارها که شاهکار اباعبدالله است ]این است که[ در همان شب همه یاران را جمع کرد. (مرد خدا را ببینید!) برای اینها خطابه
[1]. مزّمّل / 20.
خواند چه خطابهای! اول حمد خدا را خواند، ثنای الهی کرد چه ثنایی! مثل کسی که در دنیا برای او هیچگونه مصیبتی پیش نیامده است. فرمود: همه شکلهای احوال برای ما شکرآور است: اُثْنی عَلَی اللهِ اَحْسَنَ الثَّناءِ وَ اَحْمَدُهُ عَلَی السَّرّاءِ وَ الضَّرّاء. من در دنیا خوشیها دیدهام و سختیها دیدهام، یعنی یک روز بوده است که من در دامن پیغمبر بودهام، روی زانوی پیغمبر مینشستم، یک روز بود که پیغمبر نماز میخواند و من کودک بودم و روی دوش پیغمبر میرفتم، روی سینه پیغمبر بودم، امروز هم برای رضای خدا در این شرایط هستم. من همان طور که برای آن روز خدای خودم را سپاس میگویم برای امروز هم سپاس میگویم. این هم برای من نعمت است. بعد، از اصحاب و یاران خودش تشکر کرد، فرمود: من اصحابی باوفاتر و نیکتر از یاران خودم سراغ ندارم، اهل بیتی باوفاتر، صله رحم بجا آورتر، فاضلتر از اهل بیت خودم سراغ ندارم، خدا به همه شما جزای نیک بدهد.
بعد از آنکه یک اظهار رضایت کاملی کرد فرمود: من مطلبی دارم و آن این است: این قوم فقط و فقط به من کار دارند. آن کسی که اینها از وجود او میترسند و از سایه او هم میترسند منم. خون من را میخواهند بریزند، کسی به شما کاری ندارد. اگر فکر میکنید مسئله بیعتی که با من کردهاید گردنگیر شماست من بیعتم را برداشتم، بنابراین دشمن به شما کار ندارد، من هم که دوست شما هستم میگویم از نظر بیعت اجبار و الزامی ندارید. اینها را سر یک دوراهی قرار داد که هیچ اجباری برای ماندن نداشته باشند، یعنی خودشان باشند که راهشان را انتخاب کرده باشند. بعد فرمود: اهل بیت و بچههای من هم در این صحرا و بیابان جایی را نمیشناسند و راهی را بلد نیستند، هریک از شما دست یکی از اهل بیت من را بگیرد و از این صحرا بیرون ببرد.