بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 85

کنی اجرا کن، حاضر نیستی ما شخص دیگر را به امارت جیش منصوب می‌کنیم. یک نامه هم محرمانه نوشت، به دست خود شمر داد و گفت: آن نامه من را به او بده، اگر قبول کرد که بسیار خوب او امیر باشد تو هم امر او را اطاعت کن، اگر دیدی قبول نمی‌کند فورآ این حکم را بیرون بیاور، گردنش را بزن، سرش را برای من بفرست و خودت امیر جیش باش.

وقتی که شمر نامه اول را به عمر سعد داد، او خواند و یک نگاهی به سراپای شمر کرد، گفت : تو نگذاشتی، من می‌فهمم، این وسوسه را تو کردی. شمر گفت: حالا به هرحال چه کار می‌کنی؟ دستور امیر را اجرا می‌کنی یا نه؟ او هم حدس زد که اگر بگوید نه چه خواهد شد، گفت: البته اجرا می‌کنم. شمر گفت: بسیار خوب، تکلیف من چیست؟ گفت: تو امیر و فرمانده پیادگان باش.

عصر تاسوعا

شمر با هزار نفر در همین روز تاسوعا وارد کربلا شد. دستور ابن زیاد هم بسیار اکید و شدید بود که به سرعت و فوریت باید اجرا بشود. عصر روز نهم است. عمر سعد برای اینکه از شمر کم نیاورده باشد و برای اینکه نزد ابن زیاد شهادت بدهند که دستور شما را خیلی خوب اجرا کرد فورآ دستور داد که به لشکریان بگویید که حرکت کنند و همین الآن حمله کنند. نزدیک غروب آفتاب است. اباعبدالله (ع) در آن وقت در جلو یکی از خیمه‌ها در حالی که شمشیر را روی زانوهایش گذاشته و نشسته بود و دستهایش را روی شمشیر و سرش را روی دستش تکیه داده بود خوابش برده بود. یک وقت صدای همهمه لشکر و صدای سم اسبها و صدای بهم خوردن اسلحه برخاست، و سی هزار نفر مکمَّل شده بودند، درست مثل دریایی که موج بزند و بخروشد. اینها هم که ]افراد


صفحه 86

جنگاورشان [یک جمعیت 72 نفری بودند که برخی از آنها هم بچه بودند. می‌گویند مردهایشان در حدود شصت نفر بیشتر نبودند، باقی دیگرشان یک عده زن و بچه بودند. زن هم زیاد نبوده، یک عده معدودی بودند. بچه هم کم بود. یعنی همه نفوسشان، زن و مرد و بچه‌شان شاید به صد نفر نمی‌رسید. آنها دور تا دور اینها بودند، حلقه را تنگتر و تنگتر کردند.

این صدا که پیچید، زینب (سلام‌الله علیها) در درون یک خیمه بود، فورآ بیرون دوید ببیند چه خبر است. تا این وضع را دید آمد سراغ اباعبدالله. آرام دست روی شانه اباعبدالله گذاشت، عرض کرد: برادر جان! این صداها را نمی‌شنوی؟ اباعبدالله سر را بلند کرد ولی بی‌اعتنا به این وضع. ظاهرآ در همین جاست که فرمود: الآن در عالم رؤیا جدّم پیغمبر را در خواب دیدم و به من فرمود : حسینم! تو عن‌قریبٍ به من ملحق خواهی شد. (حالا اینجا ببینید دیگر زینب چه حالی پیدا می‌کند!) فورآ اباعبدالله از جا حرکت کرد و فرمود: برادرم عباس بیاید. اباالفضل آمد با دو سه نفر از بزرگان و خیار صحابه که از مشاهیر دنیای اسلام بودند، مثل جناب حبیب بن مظهّر و جناب زهیر بن القین. اینها همه صحابه پیغمبر بودند. فرمود: برادر! برو ببین چه تازه‌ای است، چه خبر است، سرشب وقت غروب اینها از ما چه می‌خواهند؟ ابی‌الفضل با این دو سه نفر رفتند و در مقابل لشکر ایستادند و اعلام کردند: بایستید، با شما حرف داریم. آنها هم ایستادند. فرمود: چه شده است، چه می‌خواهید؟ گفتند: امر قاطع از امیر ابن زیاد رسیده است که حسین باید یکی از دو کار را انتخاب کند: یا تسلیم، کت‌بسته او را تحویل ابن زیاد بدهیم یا جنگ. فرمود: پس شما بایستید، از جای خود تکان نخورید تا من بروم با برادرم در میان بگذارم.

ابی‌الفضل می‌داند و شک ندارد که حسین چه راهی را انتخاب کرده


صفحه 87

است ولی به قدری در مقابل اباعبدالله باادب است که هرگز نمی‌خواهد از طرف خودش حرف بزند، می‌خواهد پیغام اباعبدالله را برساند. برگشت ولی آن دو نفر ایستادند، شروع کردند به صحبت کردن، پند و اندرز دادن، نصیحت کردن. اباالفضل بازگشت و گفت: برادرجان! چنین می‌گویند، حالا هرچه امر می‌فرمایید من همان را بگویم. فرمود: اما تسلیم، محال است که من دست تسلیم... (گریه استاد) من می‌جنگم تا در راه خدا شهید بشوم، ولی فقط یک موضوع هست تو با اینها در میان بگذار و آن اینکه الآن سر شب است، جنگ را بگذارند برای فردا. برادرجان! خدا خودش می‌داند که من که این جمله را می‌گویم نه برای این است که می‌خواهم شهادت را به تأخیر انداخته باشم بلکه می‌خواهم امشب را تا صبح با خدای خودم نماز بخوانم و راز و نیاز کنم. حضرت ابی‌الفضل برگشتند و فرمودند: برادرم می‌گوید من جنگ را انتخاب کردم ولی ما فقط یک استدعا از شما داریم، می‌پذیرید یا نه؟ و آن این است که امشب را به ما مهلت بدهید. عده‌ای فریاد کردند که خیر مهلت نه، امیر گفته است که بعد از اینکه نامه من رسید معطل نشوید. یک عده هم گفتند چه عجله‌ای است برای امشب، باشد فردا. در میانشان اختلاف افتاد. یکی از رؤسای خود آنها که رویش حساب می‌کردند یکدفعه آمد جلوِ اینها ایستاد و با تغیر گفت: آخر شرم و حیا هم خوب چیزی است، وقتی ما با کفار و مشرکین می‌جنگیدیم اگر آنها به ما می‌گفتند شب را مهلت بدهید ما شب با آنها هرگز نمی‌جنگیدیم، حالا پسر پیغمبر خود ما از ما چنین مهلتی... (گریه استاد)

پسر سعد دید که کار به اختلاف کشیده است و اگر روی نظر خودش پافشاری کند ممکن است که در میان لشکر تفرقه بیفتد و بد بشود. گفت: بسیار خوب، امشب را ما مهلت می‌دهیم تا فردا.


صفحه 88

شب عاشورا

اباعبدالله مثل امشب را به سامان دادن کارهای خودش پرداخت. عالَمی بود این شب عاشورا: اِنَّ رَبَّک یعْلَمُ اَنَّک تَقومُ اَدْنی مِنْ ثُلُثَی اللَّیلِ[1]. در این شب اباعبدالله کارهایی انجام داد. یکی از

کارهایی که انجام داد این بود که فرمود خیمه‌ها را به سرعت بکنید، جابجا کنید، طنابهای خیمه‌ها را به یکدیگر نزدیک کنید به طوری که میخهای هر طناب در داخل خیمه دیگر کوبیده شود تا بین خیمه‌ها فاصله‌ای نباشد که کسی بتواند از وسط خیمه‌ها بگذرد. بعد هم دستور داد خیمه‌ها را به شکل نیم‌دایره در آن شب بپا کنند برای وضع خاصی، و باز دستور داد در پشت خیمه‌ها یک خندق‌مانندی با بیل و کلنگ کندند، صحرا هم نیزار بود، از نی و هیزم و سوختنیها زیاد جمع کردند، فرمود امشب تا صبح اینجا را پرکنید. منظور این بود که فردا صبح این نی‌ها را آتش بزنند که دشمن از پشت سر نتواند حمله کند. این تدبیری بود که اباعبدالله برای اهل بیت و خاندانش ترتیب داد که لااقل تا اینها زنده هستند کسی از پشت سر نتواند بیاید متعرض حریم اباعبدالله بشود. دیگر اینکه دستور داد همه شمشیرها را صیقل بزنند و اسلحه را آماده کنند، و همه اینها را در آن شب آماده کردند.

مردی بود به نام جَون (هَوی هم گفته‌اند). او یک آزادشده ابی‌ذر غِفاری و از شیعیان خالص و مخلص اباعبدالله بود. اهل این کار بود، یعنی اسلحه‌ساز بود. این مرد کارش در آن شب این بود که اسلحه دیگران را آماده می‌کرد. خود حضرت می‌آمدند از کارش خبر می‌گرفتند، نظارت می‌کردند. یکی از کارها که شاهکار اباعبدالله است ]این است که[ در همان شب همه یاران را جمع کرد. (مرد خدا را ببینید!) برای اینها خطابه

[1]. مزّمّل / 20.


صفحه 89

خواند چه خطابه‌ای! اول حمد خدا را خواند، ثنای الهی کرد چه ثنایی! مثل کسی که در دنیا برای او هیچ‌گونه مصیبتی پیش نیامده است. فرمود: همه شکلهای احوال برای ما شکرآور است: اُثْنی عَلَی اللهِ اَحْسَنَ الثَّناءِ وَ اَحْمَدُهُ عَلَی السَّرّاءِ وَ الضَّرّاء. من در دنیا خوشیها دیده‌ام و سختیها دیده‌ام، یعنی یک روز بوده است که من در دامن پیغمبر بوده‌ام، روی زانوی پیغمبر می‌نشستم، یک روز بود که پیغمبر نماز می‌خواند و من کودک بودم و روی دوش پیغمبر می‌رفتم، روی سینه پیغمبر بودم، امروز هم برای رضای خدا در این شرایط هستم. من همان طور که برای آن روز خدای خودم را سپاس می‌گویم برای امروز هم سپاس می‌گویم. این هم برای من نعمت است. بعد، از اصحاب و یاران خودش تشکر کرد، فرمود: من اصحابی باوفاتر و نیکتر از یاران خودم سراغ ندارم، اهل بیتی باوفاتر، صله رحم بجا آورتر، فاضلتر از اهل بیت خودم سراغ ندارم، خدا به همه شما جزای نیک بدهد.

بعد از آنکه یک اظهار رضایت کاملی کرد فرمود: من مطلبی دارم و آن این است: این قوم فقط و فقط به من کار دارند. آن کسی که اینها از وجود او می‌ترسند و از سایه او هم می‌ترسند منم. خون من را می‌خواهند بریزند، کسی به شما کاری ندارد. اگر فکر می‌کنید مسئله بیعتی که با من کرده‌اید گردنگیر شماست من بیعتم را برداشتم، بنابراین دشمن به شما کار ندارد، من هم که دوست شما هستم می‌گویم از نظر بیعت اجبار و الزامی ندارید. اینها را سر یک دوراهی قرار داد که هیچ اجباری برای ماندن نداشته باشند، یعنی خودشان باشند که راهشان را انتخاب کرده باشند. بعد فرمود: اهل بیت و بچه‌های من هم در این صحرا و بیابان جایی را نمی‌شناسند و راهی را بلد نیستند، هریک از شما دست یکی از اهل بیت من را بگیرد و از این صحرا بیرون ببرد.


صفحه 90

این جمله‌های اباعبدالله مثل آب جوشی که در رگهای بدن اینها رفته باشد حالت عجیبی به اینها داد، هیجانِ احساسات بود، همه یکمرتبه صدا را بلند کردند: خدا چنین روزی را نیاورد که ما بعد از شما هوای این دنیا را تنفس کنیم. بَدَأَهُمْ بِذلِک اَخوهُ اَبُوالْفَضْلِ الْعَبّاسُ. اوّل کسی که به سخن درآمد برادر رشیدش ابوالفضل العباس بود. و لا حول و لا قوة الّا بالله العلی العظیم و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.

باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا الله...

پروردگارا دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگردان، نیتهای ما را خالص بفرما، پرتوی از انواری که بر دلهای بندگان خالص و مخلصت، متهجّدینت تابانیده‌ای بر دل ما هم بتابان.

خدایا دست ما را از دامان ولای علی و آل علی کوتاه مفرما، ما را پیرو واقعی آنها قرار بده.

پروردگارا قلب مقدس امام زمان را از همه ما راضی بفرما.

پروردگارا اموات ما را مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده.


صفحه 91

تفسیر سوره مدّثّر


صفحه 92

این صفحه فاقد متن است