تفسیر سوره مدّثّر
این صفحه فاقد متن است
بسم الله الرحمن الرحیم
یا اَیهَا الْ مُدَّثِّرُ. قُمْ فَاَنْذِرْ. وَ رَبَّک فَکبِّرْ. وَ ثِیابَک فَطَهِّرْ. وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ. وَ لا تَمْنُنْ تَسْتَکثِرُ. وَ لِرَبِّک فَاصْبِرْ. فَاِذا نُقِرَ فِی النّاقورِ. فَذلِک یوْمَئِذٍ یوْمٌ عَسیرٌ. عَلَی الْکافِرینَ غَیرُ یسیرٍ[1].
این سوره مانند سوره قبل، از اولین سورههایی است که بر رسول خدا در مکه نازل شده است. بعضی میگویند این دو سوره (یا ایها المزّمّل و یا ایها المدّثّر) با یکدیگر نازل شده است و بعضی میگویند سوره یا ایها المدّثّر زودتر و بعد از سوره اِقْرَأْ نازل شدهاست.
اولین وحی
البته اینکه کسانی میگویند سوره یا ایها المدّثّر دومین سوره است، نه در
[1]. مدّثّر / 1 ـ 10.
مورد سوره اقرأ مقصود این است که تمام سوره اقرأ در اولین وحی نازل شده است و نه درباره یا ایها المدّثّر گفته میشود که تمام آن در دومین وحی نازل شده است. سوره اقرأ، همان قسمت اولش آیات اوّلی است که نازل شده است :
اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ. خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. اِقْرَأْ وَ رَبُّک الاَْکرَمُ. اَلَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الاِْنْسانَ ما لَمْ یعْلَمْ[1].
اینها همان آیات اوّلی است که بر رسول اکرم در کوه حراء نازل شد که تفسیرش را در روایتی که از خود رسول اکرم نقل شده است مکرر شنیدهاید راجع به اولین نوبتی که وحی بر آن حضرت فرود میآید و فرشته بر او ظاهر میشود و به او فرمان میدهد که «اقرأ» بخوان و او میگوید: «ما اَنَا بِقارِئٍ» من نمیتوانم بخوانم، بار دوم و بار سوم، و میگوید مرا فشار داد، در آن حال احساس کردم که بر قلبم چیزی نوشته شده است و من از کتاب قلب خودم آن خطوط نوشته شده نورانی را میتوانم بخوانم و از کتاب قلب خود همینها را خواندم. معلوم است، در سوره یا ایها المزّمّل خواندیم که اِنّا سَنُلْقی عَلَیک قَوْلا ثَقیلا[2]. وحی الهی، اتصال به وحی الهی پیدا کردن یک امر کوچکی نیست، یک امری است که از نظر نوعی سنگینی، از اینکه انسان کوهی را بخواهد حمل کند مشکلتر و سنگینتر است. مثل این است که انسان در جایی قرار بگیرد و اتصال پیدا کند به محل یک انفجاری که از بالا صورت میگیرد. یک تاب و توانی میخواهد که مافوق تصور ماست.
بعد از آن میگوید که من از کوه به زیر آمدم، بار دیگر همان فرشته
[1]. علق 1 ـ 5 .
[2]. مزّمّل / 5 .
را دیدم که وجودش تمام مشرق و مغرب را پر کرده است. در بین راه که میآمدم دنیا را دنیای دیگر میدیدم و احساس میکردم که تمام ذرات جهان دارند به من سلام میدهند. همین حالت روحی و حالت معنوی قهرآ در جسم انسان هم خستگی ایجاد میکند. گویی یک نوع اضطرابی او را فرا گرفته بود. وقتی که به خانه میرسد فورآ به خدیجه میفرماید که دَثِّرینی دَثِّرینی یعنی میخواهم استراحت کنم، من را بپوشان، من را بپوشان. میرود استراحت کند، حالا استراحتی میکند یا نمیکند ، یکمرتبه در همان حال باز فرشته ظاهر میشود و این جملهها را به او میخواند، میگوید: یا اَیهَا الْ مُدَّثِّرُ. قُمْ فَاَنْذِرْ. این کلمه یا ایها المدّثّر بوی استیناس و انس میدهد، بوی محبت میدهد: آهای کسی که خودت را به این جامه محکم پیچیدهای! قُمْ قیام کن، برخیز، وقت استراحت گذشت، برخیز و انذار کن، برخیز برو در میان مردم و به این مردم اعلام خطر کن که این وضعی که دارند و راهی که دارند چه وضع بدی و چه راه بدی است.
پس بعد از جمله یا ایها المدّثّر که خطاب انسی و استیناسی است، فرمان است: قُمْ برخیز، حرکت کن، قیام کن، فَاَنْذِرْ پس برو در میان مردم و انذار کن. در یا ایها المزّمّل میفرمود: قُمِ اللَّیلَ اِلّا قَلیلا[1]. آنجا هم فرمان میداد که برخیز، اما آنجا ناظر به آن رابطهای است که باید با خدای خودش داشته باشد: شبها بپاخیز و با خدای خودت نماز بیاور و اظهار نیاز کن و خدای خودت را در شب پرستش کن. در همان جا خواندیم که فرمود: اِنَّ لَک فِی النَّهارِ سَبْحآ طَویلا[2]روز برای تو حرکت و شناوری طولانی است، روز وقت کار است و هرکسی کار خودش ]را میکند[ و کار پیغمبر رفتن در میان مردم است و مردم را هدایت کردن، ارشاد کردن،
[1]. مزّمّل / 1.
[2]. مزّمّل / 7.
بیم دادن، تبشیر کردن، انذار کردن، و شب موقع انس با خداست. پس «یا ایها المزّمّل» برنامه شب پیغمبر و برنامه رابطهاش با خدا را بیان میکند و «یا ایها المدّثّر» برنامه روزش و رابطهاش با مردم را.
قُمْ فَاَنْذِرْ. برخیز، برو در میان مردم و مردم را انذار کن، بیم بده از این بتپرستیها، از این سوء اخلاق، از این فحشاها، از این رباخواریها، از این ظلمها، از این وضعی که دارند.
وَ رَبَّک فَکبِّرْ. و پروردگار خودت را پس حتمآ تکبیر بگوی و تنزیه کن. جمله «پروردگارت را تکبیر کن و تنزیه کن» به یک تعبیر ]یعنی [بانگ الله اکبر را در میان مردم بلند کن که مقصود، صِرف این نیست که الله اکبری گفته بشود، بلکه خدای خودت را به عظمت و کبریایی در میان مردم یاد کن که خدا بزرگ و بزرگتر است از هرچه که شما فرض کنید و حتی بزرگتر است از اینکه در مقام توصیف بیاید تا چه رسد به اینکه انسان بخواهد برای او شریکی و عِدلی قرار بدهد.
خداشناسی، پایه برنامه تربیتی انبیاء
انبیاء برنامه تربیتی خودشان را هم از خداشناسی آغاز میکنند یعنی اولین کاری که میخواهند برای اصلاح مردم بکنند این است که مردم را متذکر به خدا میکنند و با نیروی ایمانِ به خدا برنامه خود را اجرا میکنند و به همین دلیل موفقیتشان از همه بیشتر است، یعنی تأثیری که انبیاء روی بشر میگذارند هیچ قدرتی تاکنون نتوانسته است در این حد ـ یعنی در این سطح، در این طول و در این عرض و در این عمق ـ روی بشر بگذارد، چرا؟ چون بر اساس تذکر به خدا و یادآوری خداست. اول خدا را به مردم بشناسان، آن وقت سایر برنامههای خودت را اجرا کن. شناخت خدا و ایمان به خدا که در میان مردم پیدا شد، اقرار و تسلیم در مقابل امر خدا که
پیدا شد، دیگر سایر برنامهها خیلی آسان است.
یکی از آقایان معروف داستانی نقل میکرد، میگفت: شاید چهل سال پیش، قبل از سنه 20 میخواستیم به مشهد برویم. آن وقتها اتوبوس بود و سواری خیلی کم پیدا میشد، احیانآ سواریهای کرایه هم پیدا میشد، و ما سواری کرایهای پیدا کردیم و میرفتیم مشهد. با ما یک نفر دیگری بود از این متجددها و فرنگیمآبهای خیلی دوآتشهای که تازه از اروپا آمده بود. میدانید که قبل از سنه 20 یک موج تجدد خاصی بود، یک تجدد خیلی خنک و سرد و فرنگیمآبی و غربزدگی به تمام معنا و بدبینی به هرچه که در شرق هست. گفت چشمش که به ما افتاد که به عنوان یک آخوند سوار شدیم یک نگاه تحقیرآمیزی کرد و بعد که راه افتادیم تحقیرآمیزانه به ما گفت: آشیخ چکار میکنی؟ کارت چیست؟ چون او گفت آشیخ، من گفتم: آشیخی میکنم. گفت: آشیخی چیست؟ گفتم: آشیخی یعنی آشیخی دیگر. این دید که ما جواب سربالا به او دادیم چیزی نگفت. میگفت رسیدیم به حدود ورامین. آن وقتها جاده آسفالت و پل و این حرفها که نبود، میدانید که اغلب، اتومبیلها از داخل همان آبها رد میشدند. آمدیم از داخل یکی از این جویهای زیاد آبی که از آنجا رد میشد رد بشویم، ماشین ما در آب گیر کرد. اتفاقآ این شخص هم یک صندوق پرتقال خیلی عالی با خودش آورده بود، از این پرتقالهای درجه اول، و برای کسی هدیه میبرد. این پرتقالها را هم آب برد. بعد ما و چند نفر از این مردم دهاتی صدا کردیم و این دهاتیها آمدند ماشین را بالاخره هرطور بود نجات دادند ولی پرتقالها افتاد و هرکدام از اینها رفتند دنبال پرتقال و پرتقالها را جمع کردند و بردند. این هرچه فریاد کشید کسی به حرفش گوش نکرد. گفت: من آمدم ایستادم صدا کردم، گفتم آقایان بیایید، همه آمدند، گفتم: شما همهتان مسلمانید، همهتان بنده خدا
هستید، یک نفر مسلمان هیچ وقت به مال مردم تجاوز نمیکند. مگر به خدا اعتقاد ندارید؟ مگر قیامت را فراموش کردید؟ گفت چهار کلمه که اینجا گفتیم هرکس هرچه پرتقال برده بود همه را آورد و گفت ما مال مردم نمیخوریم. همه را جمع کردند گذاشتند داخل جعبهاش، برداشتیم و آمدیم. گفت وقتی سوار شدیم گفتم آشیخی کردن یعنی همین (خنده حضار).
حالا پیغمبران هم آشیخی میکنند. وَ رَبَّک فَکبِّرْ. یعنی از عمق فطرت و روح بشر تعلیم و تربیت خودشان را آغاز میکنند به طوری که واقعآ بشر وقتی که در نهانخانه ضمیر خودش ایمان پیدا کرد که در کار عالم حساب است و اشتباه است اگر ما خیال کنیم عالم به این عظمت بدون حساب است، آن وقت شما میبینید حتی فکر گناه هم نمیکند. عیسی بن مریم به حوارییناش گفت : دیگران آمدهاند به شما گفتهاند گناه نکنید، من میگویم فکر گناه را هم در دل خودتان خطور ندهید. واقعآ بشر به همین حرف میرسد.
داستان بوعلی سینا و بهمنیار
این داستان معروف را مکرر شنیدهاید. بوعلی سینا مرد واقعآ فوقالعاده و خارقالعادهای است، در همه قوا و نیروهایش فوقالعاده ]بوده،[ اصلا میگویند حواسش هم غیرعادی بوده یعنی خیلی قوی بوده؛ چشمش، گوشش، فکرش، حتی یک آدم زیبایی هم بوده؛ زیبا اندام، خوش اندام، خوش صورت، خوش حافظه خارقالعاده، یک آدم عجیبی بودهاست. شاگرد معروفی دارد که 25 سال نزد او درس خوانده است به نام بهمنیار، آذربایجانی است، اصلا هم زردشتی بود بعد مسلمان شد. میگویند یک وقت بهمنیار به او گفته بود که تو با این نبوغ خارقالعادهات چرا ادعای