پیدا شد، دیگر سایر برنامهها خیلی آسان است.
یکی از آقایان معروف داستانی نقل میکرد، میگفت: شاید چهل سال پیش، قبل از سنه 20 میخواستیم به مشهد برویم. آن وقتها اتوبوس بود و سواری خیلی کم پیدا میشد، احیانآ سواریهای کرایه هم پیدا میشد، و ما سواری کرایهای پیدا کردیم و میرفتیم مشهد. با ما یک نفر دیگری بود از این متجددها و فرنگیمآبهای خیلی دوآتشهای که تازه از اروپا آمده بود. میدانید که قبل از سنه 20 یک موج تجدد خاصی بود، یک تجدد خیلی خنک و سرد و فرنگیمآبی و غربزدگی به تمام معنا و بدبینی به هرچه که در شرق هست. گفت چشمش که به ما افتاد که به عنوان یک آخوند سوار شدیم یک نگاه تحقیرآمیزی کرد و بعد که راه افتادیم تحقیرآمیزانه به ما گفت: آشیخ چکار میکنی؟ کارت چیست؟ چون او گفت آشیخ، من گفتم: آشیخی میکنم. گفت: آشیخی چیست؟ گفتم: آشیخی یعنی آشیخی دیگر. این دید که ما جواب سربالا به او دادیم چیزی نگفت. میگفت رسیدیم به حدود ورامین. آن وقتها جاده آسفالت و پل و این حرفها که نبود، میدانید که اغلب، اتومبیلها از داخل همان آبها رد میشدند. آمدیم از داخل یکی از این جویهای زیاد آبی که از آنجا رد میشد رد بشویم، ماشین ما در آب گیر کرد. اتفاقآ این شخص هم یک صندوق پرتقال خیلی عالی با خودش آورده بود، از این پرتقالهای درجه اول، و برای کسی هدیه میبرد. این پرتقالها را هم آب برد. بعد ما و چند نفر از این مردم دهاتی صدا کردیم و این دهاتیها آمدند ماشین را بالاخره هرطور بود نجات دادند ولی پرتقالها افتاد و هرکدام از اینها رفتند دنبال پرتقال و پرتقالها را جمع کردند و بردند. این هرچه فریاد کشید کسی به حرفش گوش نکرد. گفت: من آمدم ایستادم صدا کردم، گفتم آقایان بیایید، همه آمدند، گفتم: شما همهتان مسلمانید، همهتان بنده خدا
هستید، یک نفر مسلمان هیچ وقت به مال مردم تجاوز نمیکند. مگر به خدا اعتقاد ندارید؟ مگر قیامت را فراموش کردید؟ گفت چهار کلمه که اینجا گفتیم هرکس هرچه پرتقال برده بود همه را آورد و گفت ما مال مردم نمیخوریم. همه را جمع کردند گذاشتند داخل جعبهاش، برداشتیم و آمدیم. گفت وقتی سوار شدیم گفتم آشیخی کردن یعنی همین (خنده حضار).
حالا پیغمبران هم آشیخی میکنند. وَ رَبَّک فَکبِّرْ. یعنی از عمق فطرت و روح بشر تعلیم و تربیت خودشان را آغاز میکنند به طوری که واقعآ بشر وقتی که در نهانخانه ضمیر خودش ایمان پیدا کرد که در کار عالم حساب است و اشتباه است اگر ما خیال کنیم عالم به این عظمت بدون حساب است، آن وقت شما میبینید حتی فکر گناه هم نمیکند. عیسی بن مریم به حوارییناش گفت : دیگران آمدهاند به شما گفتهاند گناه نکنید، من میگویم فکر گناه را هم در دل خودتان خطور ندهید. واقعآ بشر به همین حرف میرسد.
داستان بوعلی سینا و بهمنیار
این داستان معروف را مکرر شنیدهاید. بوعلی سینا مرد واقعآ فوقالعاده و خارقالعادهای است، در همه قوا و نیروهایش فوقالعاده ]بوده،[ اصلا میگویند حواسش هم غیرعادی بوده یعنی خیلی قوی بوده؛ چشمش، گوشش، فکرش، حتی یک آدم زیبایی هم بوده؛ زیبا اندام، خوش اندام، خوش صورت، خوش حافظه خارقالعاده، یک آدم عجیبی بودهاست. شاگرد معروفی دارد که 25 سال نزد او درس خوانده است به نام بهمنیار، آذربایجانی است، اصلا هم زردشتی بود بعد مسلمان شد. میگویند یک وقت بهمنیار به او گفته بود که تو با این نبوغ خارقالعادهات چرا ادعای
پیغمبری نمیکنی؟ اگر تو ادعای پیغمبری بکنی مردم از تو میپذیرند. بوعلی گفت که این جور نیست، اشتباه میکنی. پیغمبران غیر از ماها هستند. گفت: نه، تو اگر ادعای پیغمبری هم بکنی میپذیرند. بوعلی گفت حالا باشد یک روزی من به تو میگویم.
در یکی از مسافرتها[1]، هوای سرد زمستان، درحالی که برف آمده بود، یک شب با همدیگر در یک اتاق خوابیده بودند. مقارن طلوع صبح بود، یکدفعه شاگردش را صدا کرد و گفت: برخیز. گفت: چه امری دارید؟ گفت: خیلی تشنهام، زود آب به من برسان، میخواهم آب بخورم. حالا در هوای به این سردی در حالی که لحاف را گرم کرده، از زیر این لحاف بیرون آمدن کار آسانی نیست؛ آدم برود، باز تا کی لحافش را گرم کند. بوعلی خودش طبیب بود و بهمنیار طب هم پیش او خوانده بود. (میگویند آدم تنبل را وقتی دستور بدهی، نصیحتهای پدرانه به تو میکند.) شروع کرد به فلسفهچینی کردن که آخر این وقت شب معده التهاب دارد؛ در حال التهاب معده، خودتان بهتر میدانید اگر انسان بخواهد آب بخورد و یکدفعه آب سرد بر معده ملتهب برود معده را صدمه میزند. گفت: من به تو میگویم آب بیاور؛ تو اینها را از خود من یاد گرفتهای، به من میخواهی تحویل بدهی؟! باز شروع کرد از این حرفها گفتن که حالا کمی صبر کنید دو سه ساعت دیگر و...
در همین وقت صدای مؤذن در مأذنه بلند شد. بوعلی گفت: من آب نمیخواستم، میخواستم به آن حرف تو جواب بدهم. من نباید ادعای پیغمبری بکنم. تو شاگرد بیست ساله من هستی، من میگویم تشنهام، دارم از تشنگی میمیرم، تو در مقابل من فلسفهچینی میکنی. پیغمبر آن کسی
[1].بوعلی خيلی در سفر بوده.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة