بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 100

. اینها هم برای عقل نقشی قائل نیستند. اگر به اینها بگوییم «انسان به هر حال عقل دارد» می‌گویند عقل را رها کن، منافع را بگو، منافع به هر طرف باشد انسان آن طور فکر می‌کند.

قرآن برای عقل اصالت قائل است

ولی از جمله اصول تفکر قرآنی این است که قرآن برای عقل و دلیل عقلانی اصالت و نیرو قائل است. اینکه می‌گویند در قرآن راجع به عقل زیاد صحبت شده، فقط این نیست که اسم عقل و تعقل و تفکر و لبّ و چیزهایی که دلالت بر عقل می‌کند در قرآن زیاد برده شده که البته زیاد هم برده شده، بلکه علاوه بر این، برداشتهای قرآن درباره انسان بر این پایه است که عقل در وجود انسان یک نیروی قوی و اصیل است و اگر انسان با یک بینه و دلیل عقل پسند مواجه شود، در مقابلش خاضع می‌شود. خدا انسان را این طور آفریده. عقل جوهر وجود انسان است. این است که قرآن کلمه «بینات» را زیاد به کار برده: لَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیناتِ[1]. ما پیامبران خودمان را با بینه‌ها و دلیلهای واضح و روشن فرستادیم. اگر دلیل در وجود انسان کاره‌ای نباشد پیغمبران را چه با دلیل بفرستید چه بی دلیل، فرقی نمی‌کند. بینه کی می‌تواند در وجود انسان کاره‌ای باشد؟ (بینه یعنی دلیل، و دلیل به عالم عقل مربوط می‌شود.) آن وقت می‌تواند کارآیی و نقش مؤثر داشته باشد که عقل در وجود انسان نقش اصیلی داشته و یک قوه مؤثر باشد. البته انسان عقل محض نیست، بلکه همان طور که نیروی عقل دارد و نیروی عقل او در مقابل بینه‌ها قهرا و جبرا خاضع است، قوای دیگری هم دارد و احیانا به جای

[1]. حدید / 25.


صفحه 101

اینکه از عقل خودش تبعیت کند از هوای نفس خودش تبعیت می‌کند.

پس در این جهت که بینه و دلیل عقلی، عقل را خاضع می‌کند و عقل، خود یک قوه و نیرویی است در وجود انسان، بحثی نیست. ولی انسانها در این جهت که از عقل پیروی بکنند یا نکنند یکسان نیستند، البته خیلی وقتها پیروی می‌کنند.

مفاد آیه اول

کلمه «منفکین» از ماده «فک» است؛ مضاعف هم هست، خود لفظ هم دلالت می‌کند. وقتی که دو چیز به یکدیگر سفت و محکم چسبیده باشند به طوری که باید به زور آنها را از هم جدا کرد، به ]جدا شدن آنها [«فک» می‌گویند. «انفکاک» یا «فک» در مورد جدایی به‌کار برده می‌شود، آنهم جدایی دو چیزی که به شدت به یکدیگر چسبیده‌اند.

چون عقاید انسان ولو عقاید موروثی و تقلیدی و بی دلیل، واقعا انعقاد پیدا کرده و سفت شده، جدا شدن از آن عقاید، انفکاک است؛ یعنی جدا شدنِ دو چیزی است که به شدت به یکدیگر چسبیده‌اند. قرآن می‌گوید در میان کافران، چه از اهل کتاب و چه از مشرکین، گروهی بودند که چنین بودند[1]که از عقاید کهن خودشان جدا شدنی نبودند مگر آنکه بینه و دلیل روشنی برایشان بیاید.

وقتی که بینه و دلیل روشن برای اینها آمد، خودشان را جدا کردند و گفتند ما فهمیدیم که حق است و آن عقاید باطل است و ما آن باطلها را دور ریختیم و از آنها جدا شدیم.

در این زمینه خود قرآن کریم اشاره می‌کند به عده‌ای از اهل کتاب

[1]. این «گـروهی بودند كه چنین بودند» را باید در تقدیر و مفروض بگیریم، آنوقت «حَتّی تَأْتِیهُمُ الْبَینَةُ» همدرست می‌شود.


صفحه 102

و غیر اهل کتاب. تاریخ اسلام نشان می‌دهد که چگونه مردمی از همین بت‌پرستهای متصلب و متعصب که واقعا این عقاید در آنها رسوخ داشت، وقتی که در مقابل رسول اکرم قرار گرفتند و با این دلیل روشن ـ که اینجا قرآن خود پیغمبر را دلیل روشن بیان می‌کند ـ مواجه شدند، خودشان را از این عقاید جدا کردند. چنین افرادی در میان اهل کتاب هم زیاد بودند، افرادی از علمای اهل کتاب که البته بیشتر از علمای مسیحی بودند و بسیار بسیار به ندرت از علمای یهود.

لَمْ یکنِ الَّذینَ کفَروا مِنْ اَهْلِ الْکتابِ وَ الْمُشْرِکینَ مُنْفَکینَ حَتّی تَأْتِیهُمُ الْبَینَةُ. اینچنین بود که کافرانی از اهل کتاب و مشرکین از عقاید خودشان (از آنچه که بر آن بودند، از آن وضعی که در اعتقاد و عمل و رفتار داشتند) جدا شدنی نبودند مگر آنکه دلیل روشن بیاید؛ یعنی دلیل روشن که بیاید، دیگر خودشان را از آن وضعی که داشتند بکلی جدا می‌کردند و جدا کردند.

آن دلیل روشن چه بود؟ رَسولٌ مِنَ اللهِ فرستاده‌ای از جانب خدا. (اینجا بینه خود پیغمبر اکرم است.) یتْلوا صُحُفآ مُطَهَّرَةً که برگها و ورقهای[1]پاکیزه‌ای را تلاوت می‌کند[2]؛ یعنی پیغمبر، که قرآن را بر مردم تلاوت می‌کرد. فیها کتُبٌ قَیمَةٌ در این ورقها نوشته‌هایی هست قیم.

[1]. اصطلاح «ورق» یا «ورقه» كه امروز در فارسی «برگ» می‌گویند اصطلاح حادث و جدیدی است، در سابق«صحیفه» می‌گفتند. الان ما به یك طرفِ ورق می‌گوییم «صفحه». «صحیفه» به معنای ورق است.

[2]. اینجا هم «یتْلوا» است، نه «تَلا». همان طـور كـه «تَأتِیهُم» فعل مضارع است «یتْلوا» هم فعل مضارع است وهیچ وجه و دلیلی ندارد كه «تَأْتِیهُم» را به معنی ماضی بگیریم.


صفحه 103

معنای «قیم»

«قیم» دو معنا دارد که هر دو اینجا درست است: یکی نهایت اعتدال، و دیگر همان معنایی که در باب قیم یتیم قصد می‌کنیم، یعنی آن که قیمومت می‌کند. به قیم چرا می‌گویند قیم؟ وقتی که مثلا صغیری هست که خودش به تنهایی نمی‌تواند مصالح زندگی خودش را اداره کند، یک مقام بالاتری را که دلسوز و خیرخواه و داناست به عنوان قیم او معین می‌کنند. اینجا «قیم» یعنی قیام کننده به مصالح این کودک.

قرآن اینجا می‌گوید: آیات و مطالب قرآن قیم شماست، یعنی قیام کرده است برای مصالح بشریت؛ مصالح بشریت در این نوشته‌ها مندرج است.

کلمه «قیم» در قرآن

کلمه «قَیم» (یا «قَیمَة» که در آیه بعد آمده) در آیات زیادی از قرآن آمده. در اول سوره کهف «قیم» صفت برای خود قرآن آمده، می‌فرماید : اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی اَنْزَلَ عَلی عَبْدِهِ الْکتابَ وَ لَمْ یجْعَلْ لَهُ عِوَجآ. قَیمآ لِینْذِرَ بَأْسآ شَدیدآ...[1]. در چند آیه دیگر «قیم» صفت برای «دین» آمده. در سوره روم آمده : فَاَقِمْ وَجْهَک لِلدّینِ الْقَیمِ[2]. در جای دیگر این سوره آمده : فَاَقِمْ وَجْهَک لِلدّینِ حَنیفآ فِطْرَةَ اللهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللهِ ذلِک الدّینُ الْقَیمُ...[3]. بنابراین به خود قرآن می‌شود گفت قیم، به اصل دین هم می‌شود گفت قیم، به آیات و محتوای ورقه‌های قرآن نیز می‌شود گفت قیم.

[1]. كهف / 1 و 2.

[2]. روم / 43.

[3]. روم / 30.


صفحه 104

وجود پیغمبر اکرم بینه بود

رَسولٌ مِنَ اللهِ یتلوا صُحُفآ مُطَهَّرَةً. فیها کتُبٌ قَیمَةٌ. اینجا ضمنا به یک نکته دیگری اشاره شده است. ]پیغمبر به هر مناسبتی[[1]آیات قرآن را تلاوت می‌کرد. همین وضع، خودش بینه بود. به معجزه هم از آن جهت بینه می‌گویند که دلیل روشن است. پیغمبر به علاوه قرآن یا قرآن که پیغمبر آن را می‌خواند ]بینه است؛[ چون شخصیت پیغمبر خودش یک حسابی بود. دوران چهل ساله‌ای که پیغمبر اکرم در میان مردم زندگی کرد آنچنان سابقه نورانی بود که خود به خود به عنوان «صادق امین» در میان همه مردم شناخته شده بود. می‌گفتند در وجود این جز صداقت و امانت چیز دیگری نیست. شاید یک فلسفه اینکه خدای متعال پیغمبر را در چهل سالگی مبعوث کرد این بود که در این مدت مردم از نزدیک، او و خلق و خوی او را بشناسند. تاریخ می‌نویسد: بعد از اینکه پیغمبر اکرم رسالت خودش را اظهار کرد و فرمود من به رسالت مبعوث شدم، عده زیادی می‌آمدند و می‌گفتند : «یا محمد! اگر تو خودت بگویی من پیغمبرم و اگر واقعا خودت باور داری پیغمبر هستی، ما قبول داریم.» یعنی شخص پیغمبر بینه بود.

بینه اسلام قرآن است

تاریخ گواهی می‌دهد ـ نه فقط تاریخ صدر اسلام، بلکه الی زماننا هذا وضع همین طور است ـ که بینه اسلام قرآن است؛ چون پیغمبر هم بالاخره یک شخص بود و از دنیا رفت و برای مردمی که پیغمبر را ندیده و حضور او را درک نکرده‌اند پیغمبر یک شخصیت تاریخی است. اسلام را قرآن

[1]. ]چند ثانیه‌ای از بیانات استاد ضبط نشده است.[


صفحه 105

نگهداری می‌کند.

این است که می‌فرماید: آن بینه پیغمبر بود که قرآن را تلاوت می‌کرد. بینه همین بود. قرآن می‌خواهد بگوید: اینها با اینکه خیلی به عقاید خودشان دلبستگی داشتند ولی در عین حال فطرت پاکی داشتند به طوری که اگر بینه‌ای پیدا می‌شد حاضر بودند از آن عقاید دست بردارند. بینه پیدا شد و دست برداشتند.

البته عرض کردم که «مِنْ» تبعیضی است؛ یعنی کافرانی از اهل کتاب و از مشرکین، نه همه اهل کتاب و نه همه مشرکین.

تسلّی دادن قرآن به پیغمبر اکرم

گویی اینجا این سؤال به وجود می‌آید که چرا همه اهل کتاب و مشرکین ایمان نیاوردند؟ مخصوصا این سؤال درباره اهل کتاب بیشتر جا دارد، چون مشرکین مردمی بی‌کتاب و بی‌اطلاع بودند، ولی اهل کتاب مردمی بودند که در انتظار آمدن پیغمبر آخرالزمان بودند. قرآن می‌فرماید: یعْرِفونَهُ کما یعْرِفونَ اَبْناءَهُمْ[1]این پیغمبر را می‌شناسند آنچنان که فرزندان خودشان را می‌شناسند[2]. در عین حال چرا همه ایمان نیاوردند؟

قرآن اینجا اشاره به یک اصل دیگر می‌کند. آن اصل دیگر در سوره بقره ذکر شده است. در آن آیه معروف می‌فرماید :

کانَ النّاسُ اُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللهُ النَّبِیینَ مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ وَ اَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکتابَ بِالْحَقِّ لِیحْکمَ بَینَ النّاسِ فیما اخْتَلَفوا فیهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فیهِ اِلاَّ الَّذینَ اُوتوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیناتُ بَغْیآ

[1]. بقره / 146 و انعام / 20.

[2]. این آیه لااقل در مورد علمای اهل كتاب صدق می‌كند.


صفحه 106

بَینَهُمْ....[1]

این آیه هم از آیات خیلی پرمعنا و بزرگ و پیچیده قرآن است. خلاصه عرض می‌کنم: از این آیه چنین استنباط می‌شود که در ابتدایی که بشریت پیدا شده همه مردم امت واحد و یک گروه و یک رنگ بودند؛ تا اینکه تدریجا بشریت ـ به اصطلاح امروز ـ جلو آمد. همین که جلو آمد این حالت یک رنگی تبدیل شد به چند رنگی. پای منافع به میان آمد. وقتی که پای منافع به میان آمد پای حقوق و پای اختلاف و پای ظلم و عدل و تجاوز به حقوق یکدیگر به میان آمد. اینجا خداوند برای رفع این اختلاف، پیغمبران صاحب شریعت را فرستاد، پیغمبرانی که برای حل اختلافات مردم قانون هم با خود آورده بودند. آنگاه قرآن می‌گوید: بعد از آمدن پیغمبران اختلاف دومی پیدا شد که موضوع آن، دینی بود که پیغمبران آورده بودند؛ یعنی قبلا مردم بر سر منافع با یکدیگر اختلاف داشتند و پیغمبران آمدند برای حل این اختلافات و موفق هم شدند، ولی بعد از آمدن پیغمبران اختلاف دیگری پیدا شد که موضوعش خود دین بود که پیغمبران آوردند، اختلاف در خود دین؛ یعنی مردم در دینی که پیغمبران آوردند فرقه فرقه شدند. هیچ پیغمبری هیچ قانون و شریعتی نیاورد الّا اینکه بعد از رفتن او پیروانش چند دسته شدند، همان طور که در یهود، مسیحیت و خود اسلام می‌بینیم.

آن اختلاف اول، بر پایه منافع مادی بود، ولی این اختلاف دوم بر اساس دیگری است. قرآن می‌گوید این اختلاف دوم را همان علمای دین و دین‌گردان‌ها به وجود آوردند و می‌آورند. این اختلاف دوم اختلافی

[1]. بقره / 213.


صفحه 107

است که بعد از آمدن بینه و دلیل روشن پیدا می‌شود، مثل همان اختلاف بعد از قرآن. قرآن اسم این اختلاف را «بَغْی» (بَغْیآ بَینَهُمْ)[1]می‌گذارد.

اینجا ـ همان طور که بعضی از مفسرین گفته‌اند ـ گویی قرآن می‌خواهد به پیغمبر تسلی بدهد. می‌گوید: اگر با اینکه تو بینه الهی هستی همه اهل کتاب و مشرکین ایمان نیاوردند، دلتنگ مباش! در گذشته هم مردم تفرقه پیدا نکردند مگر بعد از آنکه بینه واضح آمده بود.

وَ ما تَفَرَّقَ الَّذینَ اُوتُوا الْکتابَ اِلّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَینَةُ آنهایی که به ایشان کتاب داده شد، دسته دسته نشدند مگر بعد از آنکه بینه برای آنها آمده بود. پس اگر به تو هم مردم یکسره نگرویدند، چیز تازه‌ای نیست، در گذشته هم چنین بوده است.

مقصود از «اَلَّذینَ اُوتُوا الْکتابَ»

معمولا گفته‌اند مقصود از «اَلَّذینَ اُوتُوا الْکتابَ» همان اهل الکتاب‌اند، ولی بعضی از مفسرین (مثل تفسیر المیزان) گفته‌اند: «اَلَّذینَ اُوتُوا الْکتابَ» غیر از اهل الکتاب‌اند. اهل الکتاب یعنی همین ملتهای معروف نصاری و یهود، و احتمالا شامل مجوس و صابئین هم می‌شود، ولی «اَلَّذینَ اُوتُوا الْکتابَ» شامل همه مردم می‌شود حتی مشرکین؛ چون مشرکین اگرچه در زمانی که مشرک بودند هیچ کتاب آسمانی نداشتند بلکه فراموش کرده بودند که کتاب آسمانی دارند ولی قرآن در جاهای دیگر می‌گوید: هیچ ملتی در عالم نیست که ولو یک کتاب آسمانی برای آنها آورده نشده باشد. بنابراین «اَلَّذینَ اُوتُوا الْکتابَ» شامل آنها هم می‌شود.

[1]. بقره / 213.