بَینَهُمْ....[1]
این آیه هم از آیات خیلی پرمعنا و بزرگ و پیچیده قرآن است. خلاصه عرض میکنم: از این آیه چنین استنباط میشود که در ابتدایی که بشریت پیدا شده همه مردم امت واحد و یک گروه و یک رنگ بودند؛ تا اینکه تدریجا بشریت ـ به اصطلاح امروز ـ جلو آمد. همین که جلو آمد این حالت یک رنگی تبدیل شد به چند رنگی. پای منافع به میان آمد. وقتی که پای منافع به میان آمد پای حقوق و پای اختلاف و پای ظلم و عدل و تجاوز به حقوق یکدیگر به میان آمد. اینجا خداوند برای رفع این اختلاف، پیغمبران صاحب شریعت را فرستاد، پیغمبرانی که برای حل اختلافات مردم قانون هم با خود آورده بودند. آنگاه قرآن میگوید: بعد از آمدن پیغمبران اختلاف دومی پیدا شد که موضوع آن، دینی بود که پیغمبران آورده بودند؛ یعنی قبلا مردم بر سر منافع با یکدیگر اختلاف داشتند و پیغمبران آمدند برای حل این اختلافات و موفق هم شدند، ولی بعد از آمدن پیغمبران اختلاف دیگری پیدا شد که موضوعش خود دین بود که پیغمبران آوردند، اختلاف در خود دین؛ یعنی مردم در دینی که پیغمبران آوردند فرقه فرقه شدند. هیچ پیغمبری هیچ قانون و شریعتی نیاورد الّا اینکه بعد از رفتن او پیروانش چند دسته شدند، همان طور که در یهود، مسیحیت و خود اسلام میبینیم.
آن اختلاف اول، بر پایه منافع مادی بود، ولی این اختلاف دوم بر اساس دیگری است. قرآن میگوید این اختلاف دوم را همان علمای دین و دینگردانها به وجود آوردند و میآورند. این اختلاف دوم اختلافی
[1]. بقره / 213.
است که بعد از آمدن بینه و دلیل روشن پیدا میشود، مثل همان اختلاف بعد از قرآن. قرآن اسم این اختلاف را «بَغْی» (بَغْیآ بَینَهُمْ)[1]میگذارد.
اینجا ـ همان طور که بعضی از مفسرین گفتهاند ـ گویی قرآن میخواهد به پیغمبر تسلی بدهد. میگوید: اگر با اینکه تو بینه الهی هستی همه اهل کتاب و مشرکین ایمان نیاوردند، دلتنگ مباش! در گذشته هم مردم تفرقه پیدا نکردند مگر بعد از آنکه بینه واضح آمده بود.
وَ ما تَفَرَّقَ الَّذینَ اُوتُوا الْکتابَ اِلّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَینَةُ آنهایی که به ایشان کتاب داده شد، دسته دسته نشدند مگر بعد از آنکه بینه برای آنها آمده بود. پس اگر به تو هم مردم یکسره نگرویدند، چیز تازهای نیست، در گذشته هم چنین بوده است.
مقصود از «اَلَّذینَ اُوتُوا الْکتابَ»
معمولا گفتهاند مقصود از «اَلَّذینَ اُوتُوا الْکتابَ» همان اهل الکتاباند، ولی بعضی از مفسرین (مثل تفسیر المیزان) گفتهاند: «اَلَّذینَ اُوتُوا الْکتابَ» غیر از اهل الکتاباند. اهل الکتاب یعنی همین ملتهای معروف نصاری و یهود، و احتمالا شامل مجوس و صابئین هم میشود، ولی «اَلَّذینَ اُوتُوا الْکتابَ» شامل همه مردم میشود حتی مشرکین؛ چون مشرکین اگرچه در زمانی که مشرک بودند هیچ کتاب آسمانی نداشتند بلکه فراموش کرده بودند که کتاب آسمانی دارند ولی قرآن در جاهای دیگر میگوید: هیچ ملتی در عالم نیست که ولو یک کتاب آسمانی برای آنها آورده نشده باشد. بنابراین «اَلَّذینَ اُوتُوا الْکتابَ» شامل آنها هم میشود.
[1]. بقره / 213.
بینه الهی از مردم چه میخواهد؟
وَ ما اُمِروا اِلّا لِیعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ حُنَفاءَ وَ یقیمُوا الصَّلوةَ وَ یؤْتُوا الزَّکوةَ وَ ذلِک دینُ الْقَیمَةِ. میفرماید حال بعد از آنکه بینه اقامه شد و «پیغمبر که قرآن میخواند» و «آیات قرآن» بینه الهی بود، این بینه الهی از آنها چه میخواست؟ یک وقت بینه الهی میآید و یک تکلیف شاق میکند، از مردم چیزی میخواهد که زندگی آنها را بهم میریزد؛ آنوقت امر مردم دایر است میان اینکه زندگیشان را بکلی در هم بریزند برای اینکه سخن این پیغمبر را بپذیرند و ]اینکه سخن او را نپذیرند و زندگی عادی خود را داشته باشند.[ اگر این طور باشد انسان میتواند مقداری به مردم حق بدهد که این، کار آسانی نیست؛ این پیغمبر آمده به او میگوید تو که زن و بچه و کسان داری، شغل داری، همه را رها کن، میخواهیم با همدیگر برویم در دامن کوه تنها باشیم تا وقتی که بمیریم. ولی پیغمبر آمده از اینها چیزهایی خواسته که نه تنها شاق نیست، بلکه اصلاح کننده همان زندگیشان هم هست.
مگر پیغمبر از آنها چه خواسته؟ اولا در مورد پرستش گفته: «جز خدا هیچ موجودی را پرستش نکنید». مگر این چیز بدی است؟! وَ ما اُمِروا اِلّا لِیعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ فقط خدا را بپرستید و غیر خدا هیچ چیز و هیچ کس را نپرستید و دین را و راه را و خضوع را فقط و فقط برای او انجام بدهید و بس. حُنَفاءَ؛ «حَنیف» (در مقابل «جَنیف») یعنی حقگرا. تمایل دو نوع است : تمایل از حق به باطل، که به آن «جَنافت» میگویند، و تمایل از باطل به حق، که به آن «حَنافت» میگویند . به تعبیر دیگر: گرایش به اعتدال، تعادل و میانهروی[1]را که همان گرایش به حق است
[1]. وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ اُمَّةً وَسَطآ. (بقره / 143).
«حَنافت» میگویند، و گرایش به افراط یا تفریط را «جَنافت». این بینه از مردم چه خواسته؟ اول اینکه جز خدا هیچ موجودی عبادت نشود، خضوع فقط و فقط در برابر او. دوم: حقگرا و حقپرست باشید، معتدل باشید. سوم: وَ یقیمُوا الصَّلوةَ نماز را که پیوند میان بنده و خالق است اقامه کنید، بپا بدارید. مکرر گفتهایم که بپا داشتن نماز غیر از خواندن نماز است. اقامه و بپا داشتن نماز یعنی نماز را طوری بخوانید که حق نماز ادا شود؛ یعنی نمازِ با حضور قلب و خشوع و خضوع و تفکر. چهارم: وَ یؤْتُوا الزَّکوةَ. نمیگوید «همه مالتان را بدهید» بلکه میگوید: مالتان که نموّ میکند، از نموّش مقداری به دیگران بدهید.
از ناحیه نیت و فکر و روح، عبادت مخلصانه، بعد هم حقگرا بودن؛ در اعمال عبادی پیوند با خدا برقرار کردن، که اقامه نماز به عنوان مصداق اظهرش ذکر شده؛ و در پیوند با مردم ایتاء زکات ]را از مردم خواسته است.[
وَ ذلِک دینُ الْقَیمَةِ آن دینی که آن نوشتههای قیمه برای شما بیان میکند، چنین چیزی است؛ این مگر بد است؟!
اِنَّ الَّذینَ کفَروا مِنْ اَهْلِ الْکتابِ وَ الْمُشْرِکینَ فی نارِ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها اُولئِک هُمْ شَرُّ الْبَرِیةِ. دیگر بعد از آمدن این بینه و بعد از آنکه این بینه چنین راههای روشنی برای مردم عرضه داشته که در آن هیچ صعوبت و عسر و حرجی نیست و سعادت دنیا و آخرتشان در این است، کسانی که سرپیچی میکنند، چه از مشرکین و چه از اهل کتاب، جهنمی هستند و بدترین مخلوقات خدا.
در مقابلْ: اِنَّ الَّذینَ آمَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اُولئِک هُمْ خَیرُ الْبَرِیةِ. کسانی که بعد از مشاهده این بینه ایمان آوردند و عمل صالح و شایسته
انجام دادند بهترین مخلوقاتاند.
انسان امرش دایر است میان بدترین مخلوق بودن و بهترین مخلوق بودن و حالت حد وسط وجود ندارد. انسان نمیتواند بگوید من میخواهم مثل اسب باشم که یک مخلوق متوسط است. انسان یا میشود بهترین مخلوقات، که خلق شده که بهترین مخلوقات هم باشد، یا میشود اسفل السافلین، که در سوره «والتین» خواندیم[1].
جَزاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدینَ فیها اَبَدآ پاداش این اهل ایمان و عمل صالح در نزد پروردگارشان بهشتهای دائمی است که از زیر آنها نهرها جاری است و جاودان و برای همیشه در آنجا باقی خواهند ماند. این، بهشت مادی آنهاست. بالاتر از بهشت مادیشان این است: رَضِی اللهُ عَنْهُمْ وَ رَضوا عَنْهُ آنها از خدای خودشان راضیاند و خدا هم از آنها راضی است، غرق در رضوان پروردگارند. در سوره توبه میفرماید: وَ رِضْوانٌ مِنَ اللهِ اَکبَرُ[2]یعنی ذرهای رضوان خدا را داشتن، میچربد بر همه بهشتهایی که یک ذره از آن بهشتها بر همه دنیا میچربد.
ذلِک لِمَنْ خَشِی رَبَّهُ این برای مردمی است که از خدای خودشان خشیت داشته باشند. لازمه ایمان و عمل صالح و بلکه لازمه معرفت و شناخت پروردگار خشیت پروردگار است؛ دل چنین انسانی هرگز هیبت و عظمت پروردگار را فراموش نمیکند. و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.
[1]. لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ فی اَحْسَنِ تَقْویمٍ. ثُمَّ رَدَدْناهُ اَسْفَلَ سافِلینَ. اِلاَّ الَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ اَجْرٌ غَیرُمَمْنونٍ. (تین / 4 ـ 6).
[2]. توبه / 72.
تفسیر سوره زلزال
بسم الله الرحمن الرحیم
اِذا زُلْزِلَتِ الاَْرْضُ زِلْزالَها. وَ اَخْرَجَتِ الاَْرْضُ اَثْقالَها. وَ قالَ الاِْنْسانُ ما لَها. یوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبارَها. بِاَنَّ رَبَّک اَوْحی لَها. یوْمَئِذٍ یصْدُرُ النّاسُ اَشْتاتآ لِیرَوْا اَعْمالَهُمْ. فَمَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیرآ یرَهُ. وَ مَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّآ یرَهُ[1].
سوره مبارکه زلزال است که معمولا به نام سوره «اِذا زُلْزِلَتْ» خوانده میشود. این سوره از سورههای کوچک مکیه و از سورههای مربوط به قیامت است که در آن، اعجاز از نظر خوشآهنگی و زیبایی و تأثیری که روی نفوس دارد، فوقالعاده نمودار است.
[1]. زلزال / 1 ـ 8 .
ِاذا زُلْزِلَتِ الاَْرْضُ زِلْزالَها آنگاه که تکان داده شود زمین آن تکان داده شدن خاص خودش را؛ یعنی نوعی جنبش و تکان خوردن که هیچ شباهتی به زلزلهها و جنبشهایی که در دنیا مردم دیدهاند ندارد زیرا دو تفاوت میان آن زلزله و زلزلههایی که انسانها در دنیا با آن آشنا هستند وجود دارد: یکی اینکه زلزلههایی که در دنیا زمین پیدا میکند جزئی و محدود است؛ یعنی شعاع مختصری دارد[1]، چون مربوط به یک نوع جریانهایی (ریزشهایی یا فشار بخارهایی) در داخل زمین است که در قسمت معینی از زمین واقع میشود و بعد به صورت موادی که میخواهد ریزش کند یا از درون زمین بیرون بیاید سبب تکان خوردن قسمتی از زمین میشود به طوری که مردمی که در آن قسمت نیستند اصلا خبردار نمیشوند؛ با اینکه زلزله یک منطقه را زیر و رو میکند و زمینْ شهری را در شکم خود فرو میبرد، ولی صد کیلومتر آن طرفتر اصلا مردم متوجه نمیشوند که زلزلهای هم رخ داده است.
اما زلزلهای که قرآن از آن یاد میکند به یک نقطه معین از زمین ارتباط ندارد بلکه مربوط به همه زمین است، نه تنها همه زمین بلکه همه جهان و همه ستارهها و همه خورشیدها و هر چه که در عالم هست؛ یعنی یک تکان عمومی برای همه موجودهای جهان و طبیعت.
تفاوت دوم این است که زلزلههایی که در زمین رخ میدهد از این نوع است که عاملی روی یک عامل دیگر اثر میگذارد، یعنی یک قوه بیرون از یک شیء روی آن شیء اثر میگذارد. مثلا ما که در اینجا نشستهایم، اگر کامیون بزرگی به شدت از کنار این ساختمان حرکت کند
[1]. مثلا بیست كیلومتر در بیست كیلومتر، یا بالاتر: صد كیلومتر در صد كیلومتر، یا اگر فرض كنیم بیش از این همباشد، پانصد كیلومتر در پانصد كیلومتر، كه البته در دنیا سابقه ندارد.
یک مقدار این ساختمان را تکان میدهد. اینجا این گونه نیست که خود این ساختمان از درون خودش تکان میخورد، بلکه عاملی از بیرون آن را تکان میدهد. مثال دیگر اینکه انسانی ایستاده باشد و کسی به او تنه بزند.
ولی در آن زلزله عمومی این گونه نیست که چیزی از بیرون، عالم را به زلزله آورده باشد، بلکه جهان از باطن ذات خودش به جنبش درمیآید. در مقام تشبیه مثل این است که جنین وقتی که در رحم است، در ماههای اول هیچ حرکت و تکانی ندارد، بعد ـ مثلا ـ به چهار ماهگی که میرسد برای اولین بار میگویند بچه تکان خورد. آنجا که بچه تکان میخورد آیا عاملی از بیرون تکانش میدهد یا این، خود بچه است که از درون خودش به جنبش آمده؟
آن زلزله عمومی که در همه اشیاء عالم پیدا میشود، معلول قوهای از بیرون نیست، بلکه این تمام عالم است که یک تحول ذاتی و یک وضع دیگری پیدا میکند.
تمام ذرات عالم دارای حیات و شعورند
در واقع این مسئله به مسئله دیگری بستگی دارد و آن این است که آیا این موجوداتی که ما آنها را جماد و بی حس و بی شعور مینامیم، واقعا به تمام معنا فاقد شعورند؟ یا نه، هر موجودی در عالم در حد و درجه خودش[1]از یک نوع شعور و ادراک برخوردار است، گویی این جهان یک صفحه و یک طرفش جامد و مرده و افسرده است و طرف و صفحه و روی دیگرش زنده است. این مطلبی است که قرآن مکرر ذکر میکند؛ گاهی میفرماید «هیچ موجودی نیست الّا اینکه تسبیح گوی
[1]. نمیخواهم بگویم در حد انسان.