کسی دست بدهد آنآ سنگ کوب میکند و اگر آن ناراحتی که در آنجا به انسان دست میدهد، در دنیا به انسان دست بدهد آنآ سکته میکند و میمیرد.
بعد قرآن همین «لِیرَوْا اَعْمالَهُمْ» را توضیح میدهد: فَمَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیرآ یرَهُ. وَ مَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّآ یرَهُ. پس هر کس به وزن یک ذره ]کار خوب کرده باشد آن را میبیند و هر کس به وزن یک ذره کار بد کرده باشد آن را میبیند[.
معنی «ذره»
«ذره» در زبان عربی نام کوچکترین واحد جسم است، یعنی آن جسمی که دیگر از آن کوچکتر چیزی نیست. در عرف وقتی که میگفتند «ذره» مقصودشان کوچکترین واحد جسم بود که انسانها سراغ داشتند و میتوانستند با چشم غیر مسلح ببینند؛ یعنی همان ذرات ریز غبار که اگر انسان در آفتاب یا سایه باشد آنها را نمیبیند، ولی اگر در سایه باشد و یک ستون نور از سایه عبور کند (مثل اینکه نور از پنجرهای به داخل اتاق بتابد) میبیند که در میان این ستون نور ذرات کوچکی حرکت میکنند. عدهای از علما و فلاسفه هم در آن مسئله معروف که «جسم از چه چیزی ترکیب شده؟» معتقد بودند که جسم از جسمهای بسیار بسیار ریز که به چشم هم نمیآید، ترکیب شده و به آنها میگفتند ذرات صغار صلبه[1]؛ یعنی ذرههای بسیار کوچک بسیار سخت. آنها معتقد بودند این
ذرات، قابل شکافتن نیست. این «غیر قابل شکافتن» ترجمه همین کلمه «اتم» است، یا کلمه «اتم» ترجمه آن است.
به هر حال قرآن میگوید هر کس ]به وزن یک ذره کار خوبی کرده باشد آن را میبیند و هرکس به وزن یک[ ذره کار بدی کرده باشد آن را
[1]. بعدها همین نظریه تأیید شد.
هم میبیند. عجیب سورهای است؛ حالا با توجه به معنا و آهنگ سوره ]آن را قرائت میکنیم :[
اِذا زُلْزِلَتِ الاَْرْضُ زِلْزالَها. وَ اَخْرَجَتِ الاَْرْضُ اَثْقالَها. وَ قالَ الاِْنْسانُ ما لَها. یوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبارَها. بِاَنَّ رَبَّک اَوْحی لَها. یوْمَئِذٍ یصْدُرُ النّاسُ اَشْتاتآ لِیرَوْا اَعْمالَهُمْ. فَمَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیرآ یرَهُ. وَ مَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّآ یرَهُ.
تفسیر سوره عادیات
بسم الله الرحمن الرحیم
وَ الْعادِیاتِ ضَبْحآ. فَالْمورِیاتِ قَدْحآ. فَالْـمُغیراتِ صُبْحآ. فَأَثـَرْنَ بِهِ نَقْعآ. فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعآ. اِنَّ الاِْنْسانَ لِرَبِّهِ لَکنودٌ. وَ اِنَّهُ عَلی ذلِک لَشَهیدٌ. وَ اِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیرِ لَشَدیدٌ. أفَلا یعْلَمُ اِذا بُعْثِرَ ما فِی الْقُبورِ. وَ حُصِّلَ ما فِی الصُّدورِ. اِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یوْمَئِذٍ لَخَبیرٌ[1].
سوره مبارکه «وَ الْعادیات» هم سوره کوچکی است. درباره این سوره اختلاف است که آیا مکیه است یا مدنیه. هم قرائن سبب اختلاف شده که این سوره در مکه نازل شده یا در مدینه، و هم نقلها نسبتا اسباب شبهه شده است. آهنگ این سوره که آیههای کوتاه کوتاه دارد، متناسب با
[1]. عادیات / 1 ـ 11.
سورههای مکیه است؛ چون سورههای مکیه سورههای ابتدای بعثت است و سورههای تذکر و تنبه و تکان دهنده است، ولی سورههای مدنیه اغلب سورههایی است که در آنها مقررات بیان شده و لهذا آیههای طولانیتر و مفصلتر در این سورهها آمده.
این سوره با چند سوگند شروع میشود، سوگندهای عجیبی که همین سوگندها سبب شده که با اینکه در قرآنها معمولا مینویسند این سوره مکیه است[1]، ولی در عین حال بعضی ـ مثل تفسیر المیزان ـ بگویند به قرینه مطلبی که در این سوگندها بیان شده، این سوره مدنیه است. قسمها قسمهای عجیبی است. میفرماید: وَ الْعادِیاتِ ضَبْحآ سوگند به اسبهای دونده در حالی که نفس نفس میزنند (اسبهای مجاهدان را میگوید)، سوگند به اسبهای سربازان.
فَالْمورِیاتِ قَدْحآ آن اسبها که در روی صخرهها و سنگها حرکت میکنند[2]. اسب، بالخصوص وقتی که نعل به پایش باشد و روی سنگها به شدت به اصطلاح سَرتاز حرکت کند ]به خاطر[ اصطکاکی که نعل اسب با سنگها پیدا میکند جرقه میزند. میفرماید: فَالْمورِیاتِ قَدْحآ همان اسبها که روی این سنگها حرکت میکنند و از زیر سم آنها برقْ جرقه میزند و آتش میافروزد.
فَالْمُغیراتِ صُبْحآ آن اسبهایی که در سپیده دم بر دشمن شبیخون میزنند. (البته اینجا ضمنا اسب سواران را میگوید، وقتی به اسبِ سرباز قسم میخورد این، احترام خود سرباز هم هست.) آنچنان پیشدستی
[1]. من خودم فكر میكنم مكیه است، نه به طور جزم.
[2]. آقایانی كه مثل ما دهاتی باشند اگر اسب را دیده باشند ]میدانند كه[ خودش یك ]عالمی دارد. [یكی ازچیزهایی كه من همیشه برای آن ناراحتم این است كه ماشین دارد نسل اسب را برمیاندازد.
میکنند که هنوز دشمن در اردوگاه خودش تکان نخورده بر سر دشمن وارد میشوند.
فَاَثـَرْنَ بِهِ نَقْعآ. قبلا صحبت از این بود که جرقه برق میافروزند. معلوم است که حرکت اسبها در سنگستان را میگوید. بعد از اینکه میگوید شبانه و صبحانه بر سر دشمن فرود میآیند، میگوید: فَاَثـَرْنَ بِهِ نَقْعآ گرد و خاک را به آسمان بلند میکنند. معلوم است که دشمن روی سنگها اتراق نمیکند، بلکه در دشت اتراق میکند. اینها از راههای دیگری و از سنگستان و کوهستان میروند تا دشمن متوجه نشود و یکمرتبه وارد دشت میشوند و بر سر دشمن فرود میآیند، دشمن هم از جا بلند میشود و حرکت میکند، آنگاه گرد و خاک به آسمان بلند میشود به طوری که چشمها جایی را نمیبینند[1].
فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعآ خودشان را در همان گرداب جمعیت میاندازند، در قلب دشمن فرو میروند. قرآن چه میخواهد بگوید؟ چرا به اینها قسم میخورد؟ میخواهد بگوید اینها در نزد ما مقدساند، سم اسب سرباز مقدس است، گردی که او بلند میکند مقدس است، آن فرود شبانهای که مثل صاعقه بر سر دشمن وارد میشود و پیش دستی میکند، مقدس است.
شأن نزول
در روایات ما آمده است که شأن نزول این آیات مربوط به غزوهای است که آن را ذات السلاسل میگویند. این غزوه در وقتی بود که دشمن به دنیای اسلام هجوم آورده بود و رسول اکرم چند بار مسلمین را فرستادند،
[1]. ز سمّ ستوران در آن پهن دشتزمین شد شش و آسمان گشت هشت
یک بار به سرکردگی ابوبکر و یک بار به سرکردگی عمر. بعد عمرو عاص پیشنهاد کرد و گفت: یا رسولَ الله ما باید با نیرنگ کاری بکنیم. او هم رفت و نتوانست کاری انجام دهد. در نهایت امر کار به علی (ع) واگذار شد. ایشان بیراهه و کوهستان را ]برای حرکت[ انتخاب کردند. شبانه از کوهستان رفتند به طوری که صبح در سپیده دم (بینالطلوعین) بر سر دشمن وارد آمدند و کار دشمن ساخته شد. فاصله از مدینه تا آنجا زیاد بود. در همان روز وقتی که پیغمبر اکرم به مسجد مدینه آمدند و به نماز ایستادند، بعد از حمد این سوره را خواندند[1].
اصحاب دیدند پیغمبر اکرم بعد از سوره حمد چیزهای جدیدی خواندند. وقتی که نماز تمام شد گفتند: یا رسول الله ما این آیات را تا به حال نشنیده بودیم. فرمود: همین امروز جبرئیل بر من نازل شد و خبر از فتح علی داد.
مکرر گفتهایم قرآن وقتی به چیزی سوگند میخورد میخواهد بگوید من این را محترم و مقدس میشمارم.
بعد از این سوگندها میگوید: اِنَّ الاِْنْسانَ لِرَبِّهِ لَکنودٌ ]قسم به این چیزها[ که انسان چقدر کافر نعمت است نسبت به پروردگار خودش! به جای اینکه نعمتی را قدر بداند، در مقابل آن ایستادگی میکند. مثل بچهای که پدر و مادر برای بهبود و شفای او دوا یا غذایی تهیه کردهاند و او میزند و میخواهد همه را درهم بشکند. مفسرین گفتهاند ـ درست هم گفتهاند ـ که قرآن با این «اِنَّ الاِْنْسانَ لِرَبِّهِ لَکنودٌ» نظر دارد به همان مردمی که به جای اینکه دعوت پیغمبر را بپذیرند، میخواهند به مدینه حمله کنند. میگوید: آیا قدردانی این نعمتی که خدا به شما داده این است که
[1]. به همان نسبت كه سوره «اِذا زُلْزِلَتْ» در انسان تذكر به قیامت و احساس بازگشت به سوی حق را بیدار میكنداین سوره در انسان حس سلحشوری را بیدار میكند. عرب هم در این جهت خیلی عجیب بود.
بخواهید به مدینه حمله کنید؟! اِنَّ الاِْنْسانَ لِرَبِّهِ لَکنودٌ. «کنود» یعنی کفور، کافر نعمت، کافر ماجرا، حق ناشناس.
وَ اِنَّهُ عَلی ذلِک لَشَهیدٌ و همانا خود انسان هم گواه است؛ اگر از خودش هم بپرسی، فطرتش تصدیق میکند که یک موجود کافرْ نعمتِ حق ناشناسی است.
وَ اِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیرِ لَشَدیدٌ. این جمله را دو جور میتوان معنی کرد: یکی اینکه «لشدید لحبّ الخیر»، یعنی انسان خیلی پول دوست است. دوم اینکه: انسان خیلی بخیل است؛ چرا؟ چون پول را خیلی دوست دارد. اینجا قرآن از پول به «خیر» تعبیر کرده. در قرآن مکررا از ثروت به «خیر» تعبیر شده: کتِبَ عَلَیکمْ اِذا حَضَرَ اَحَدَکمُ الْمَوْتُ اِنْ تَرَک خَیرآ...[1]اگر خیری را بعد از خود باقی بگذارد. میخواهد بگوید خود ثروت فی حد ذاته برای بشر شر نیست، بلکه بسته شدن انسان به این ثروت است که شر است.
انسان باید رها باشد و جز به خدای متعال به هیچ موجودی نباید بسته باشد. اصلا علاقه یعنی بستگی. انسان نباید خودش را مانند یک اسب که به گردنش افسار میزنند و افسارش را به چیزی میبندند، به چیزی ببندد. تنها موجودی که اگر انسان خودش را به او ببندد بندگی او عین رهایی است خداست؛ چون خدا یک موجود نامتناهی است. اگر انسان با خدا باشد هر چه برود باز هم راه جلویش باز است و تا ابد هم سیر کند باز پایان نمیپذیرد، بر خلاف هر چیز دیگر. پول ـ به اصطلاح امروز ـ انسان را تثبیت میکند؛ یعنی در خودش متوقف میکند و نگه میدارد و جلوی حرکت و تکامل انسان را میگیرد.
[1]. بقره / 180. ]ترجمه: هر گاه یكی از شما را مرگ فرا رسد و مالی بر جای گذارد، مقرر شد كه درباره پدر ومادر و خویشاوندان، از روی انصاف وصیت كند. و این شایسته پرهیزكاران است.[
قرآن از ثروت تعبیر به «خیر» کرده، یکی از این جهت که ثروت فی حد ذاته بد نیست (نگویید اگر ثروت بد است چرا اصلا این موجود لعنتی به نام پول در دنیا هست؟!) بلکه بسته شدن تو به ثروت (حبّ الخیر)[1]بد است. تو نباید گردنت را به آن ببندی و بایستی. و دیگر از این جهت از ثروت تعبیر به «خیر» کرده که خدای متعال در فطرت انسان حب و دوستی خیر مطلق را گذاشته و خیر مطلق خداست. ]ای انسان![ تو خیر مطلق را رها کردهای و به یک خیر محدود و جزئی که به درد وسیله بودن میخورد نه به درد هدف بودن ]چسبیدهای؛[ آن را که باید وسیله باشد، هدف قرار دادهای و آن را که باید برای تو هدف باشد بکلی فراموش کردهای.
اَفَلا یعْلَمُ اِذا بُعْثِرَ ما فِی الْقُبورِ. وَ حُصِّلَ ما فِی الصُّدورِ. آیا انسان نمیداند آن وقتی که برانگیخته شود آنچه که در قبرهاست و آن وقتی که تحصیل شود، بیرون آورده شود، استخراج شود، جدا شود، تمیز داده شود هر چه که در سینههاست (یعنی باطنها همه بیرون ریخته شود)، آیا انسان نمیداند که آن وقت چه میشود؟! آیا نمیداند چنین چیزی در پیش است[2]؟!
بعد میفرماید: اِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یوْمَئِذٍ لَخَبیرٌ. اگر او نمیداند، پروردگارش خبیر و آگاه است؛ او نداند، ولی پروردگارِ خبیر و آگاه همه چیز را میداند.
[1]. «حب» همان علاقه و محبت است.
[2]. یعنی میداند.