بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 125

بخواهید به مدینه حمله کنید؟! اِنَّ الاِْنْسانَ لِرَبِّهِ لَکنودٌ. «کنود» یعنی کفور، کافر نعمت، کافر ماجرا، حق ناشناس.

وَ اِنَّهُ عَلی ذلِک لَشَهیدٌ و همانا خود انسان هم گواه است؛ اگر از خودش هم بپرسی، فطرتش تصدیق می‌کند که یک موجود کافرْ نعمتِ حق ناشناسی است.

وَ اِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیرِ لَشَدیدٌ. این جمله را دو جور می‌توان معنی کرد: یکی اینکه «لشدید لحبّ الخیر»، یعنی انسان خیلی پول دوست است. دوم اینکه: انسان خیلی بخیل است؛ چرا؟ چون پول را خیلی دوست دارد. اینجا قرآن از پول به «خیر» تعبیر کرده. در قرآن مکررا از ثروت به «خیر» تعبیر شده: کتِبَ عَلَیکمْ اِذا حَضَرَ اَحَدَکمُ الْمَوْتُ اِنْ تَرَک خَیرآ...[1]اگر خیری را بعد از خود باقی بگذارد. می‌خواهد بگوید خود ثروت فی حد ذاته برای بشر شر نیست، بلکه بسته شدن انسان به این ثروت است که شر است.

انسان باید رها باشد و جز به خدای متعال به هیچ موجودی نباید بسته باشد. اصلا علاقه یعنی بستگی. انسان نباید خودش را مانند یک اسب که به گردنش افسار می‌زنند و افسارش را به چیزی می‌بندند، به چیزی ببندد. تنها موجودی که اگر انسان خودش را به او ببندد بندگی او عین رهایی است خداست؛ چون خدا یک موجود نامتناهی است. اگر انسان با خدا باشد هر چه برود باز هم راه جلویش باز است و تا ابد هم سیر کند باز پایان نمی‌پذیرد، بر خلاف هر چیز دیگر. پول ـ به اصطلاح امروز ـ انسان را تثبیت می‌کند؛ یعنی در خودش متوقف می‌کند و نگه می‌دارد و جلوی حرکت و تکامل انسان را می‌گیرد.

[1]. بقره / 180. ]ترجمه: هر گاه یكی از شما را مرگ فرا رسد و مالی بر جای گذارد، مقرر شد كه درباره پدر ومادر و خویشاوندان، از روی انصاف وصیت كند. و این شایسته پرهیزكاران است.[


صفحه 126

قرآن از ثروت تعبیر به «خیر» کرده، یکی از این جهت که ثروت فی حد ذاته بد نیست (نگویید اگر ثروت بد است چرا اصلا این موجود لعنتی به نام پول در دنیا هست؟!) بلکه بسته شدن تو به ثروت (حبّ الخیر)[1]بد است. تو نباید گردنت را به آن ببندی و بایستی. و دیگر از این جهت از ثروت تعبیر به «خیر» کرده که خدای متعال در فطرت انسان حب و دوستی خیر مطلق را گذاشته و خیر مطلق خداست. ]ای انسان![ تو خیر مطلق را رها کرده‌ای و به یک خیر محدود و جزئی که به درد وسیله بودن می‌خورد نه به درد هدف بودن ]چسبیده‌ای؛[ آن را که باید وسیله باشد، هدف قرار داده‌ای و آن را که باید برای تو هدف باشد بکلی فراموش کرده‌ای.

اَفَلا یعْلَمُ اِذا بُعْثِرَ ما فِی الْقُبورِ. وَ حُصِّلَ ما فِی الصُّدورِ. آیا انسان نمی‌داند آن وقتی که برانگیخته شود آنچه که در قبرهاست و آن وقتی که تحصیل شود، بیرون آورده شود، استخراج شود، جدا شود، تمیز داده شود هر چه که در سینه‌هاست (یعنی باطنها همه بیرون ریخته شود)، آیا انسان نمی‌داند که آن وقت چه می‌شود؟! آیا نمی‌داند چنین چیزی در پیش است[2]؟!

بعد می‌فرماید: اِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یوْمَئِذٍ لَخَبیرٌ. اگر او نمی‌داند، پروردگارش خبیر و آگاه است؛ او نداند، ولی پروردگارِ خبیر و آگاه همه چیز را می‌داند.

[1]. «حب» همان علاقه و محبت است.

[2]. یعنی می‌داند.


صفحه 127

مختصری درباره حضرت موسی بن جعفر (سلام الله علیه)

امشب شب وفات حضرت موسی بن جعفر (سلام الله علیه) است. امام موسی بن جعفر (ع) یک تاریخچه مخصوص به خود دارند که هم با تاریخچه پدرشان امام صادق (ع) فرق می‌کند و هم با تاریخچه فرزندشان امام رضا (ع)؛ مقصودم این است که زمانشان نه شبیه به زمان امام صادق است و نه شبیه به زمان حضرت رضا. زمان امام صادق دوره فَترت است؛ دوره‌ای است که حکومت از دوده‌ای به دوده دیگر منتقل می‌شود، از امویها به عباسیها، و چون دوره انتقال حکومت است، برای یک مدت موقت (فاصله اول جوانی تا چند سال مانده به آخر عمر ایشان، نه همه عمرشان) دوره فترت و آزادی بود. در این دوره امام صادق توانستند وظایفی را که خدای متعال به عهده‌شان گذاشته است از تعلیمات و بسط معارف و علوم اسلامی به قدر معتنابهی انجام بدهند به گونه‌ای که آنچه ما الان داریم، بیشتر از ایشان است. اواخر زمان حضرت صادق که دوره منصور دوانیقی پیش آمد دوباره استبداد ـ مثل همان دوره بنی‌امیه، دوره عبدالملک مروان و معاویه و یزیدـ شدید شد، به طوری که حضرت سخت تحت نظر قرار گرفتند و مکرر ایشان را از مدینه به عراق می‌خواستند[1].

دوره امام کاظم (ع) مقارن است با آخر دوره منصور و بعد چند سالی دوره مهدی عباسی پسر منصور و بعد چند سالی دوره پسر مهدی به نام هادی و بعد دوره هارون الرشید، یک طاغوت بسیار بزرگ و

[1]. هنوز بغداد را نساخته بودند. بغداد را در آخر عمر ایشان ساختند و ایشان در آخرین سفری كه به عراقاحضار شدند، به بغداد جدید البناء آمدند. ولی بیشتر ایشان را به كوفه می‌خواستند چون آن وقت هنوز مركزخلافت بنی‌العباس كوفه (نزدیك نجف فعلی) بود. مركز خلافت سفّاح كه اولین خلیفه عباسی است كوفه بود وبعد مركز خلافت منصور. در زمان منصور بغداد را ساختند و دارالخلافه از كوفه به بغداد انتقال پیدا كرد.


صفحه 128

یک خلیفه بسیار مقتدر. بیشتر فشارهایی که به ایشان آمد، در زمان هارون بود.

اما اینکه ]دوره امام کاظم[ با زمان حضرت رضا متفاوت است: هارون پسرهایش را دوست داشت، هم امین را و هم مأمون را؛ مأمون را به خاطر لیاقتش و امین را به خاطر مادرش زبیده که دختر عمویش بود و امین از طرف مادر هم از بنی‌العباس بود. خلافت را میان ایندو تقسیم کرد و قسمتهای عراق و حجاز و یمن و مصر و شام و سوریه را به امین واگذار کرد و مأمون را هم ولیعهد کرد و قسمتهای خراسان و... را به او واگذار کرد. ولی بعد دو برادر با یکدیگر جنگیدند، جنگ بسیار شدید، تا اینکه امین کشته شد و نوبت به مأمون رسید.

مأمون در شرایط خاصی قرار گرفته بود چون حامی‌اش ایرانیها بودند و ایرانیها علاقه‌مند به اهل بیت بودند و مجبور بود رعایت جانب اهل بیت را بکند. این بود که حضرت رضا را احضار کرد و پیشنهاد ولایتعهدی به ایشان داد و حضرت حاضر نمی‌شدند قبول کنند، بعد می‌خواست به زور ولایتعهد را به ایشان بدهد، باز هم قبول نکردند و در نهایت حضرت جنبه تشریفاتی به قضیه دادند، که داستانش مفصل است.

محبوبیت ائمه :

ولی زمان حضرت کاظم یک دوره بسیار بسیار شدیدی است. علت اصلی هم این بود که علی رغم همه تضییقات و فشارها و جاسوسیها ]علاقه مردم به ائمه اطهار برقرار بود.[ در تاریخ زندگی ائمه می‌بینید که مثلا یکدفعه شبانه می‌ریختند داخل خانه امام صادق ببینند چه چیزی پیدا می‌کنند، چه نامه‌ای و از چه کسی پیدا می‌کنند، آیا اسلحه یا پولی بیشتر از حد متعارف پیدا می‌کنند که علامت این باشد که سرباز تهیه


صفحه 129

می‌کنند.

این کار مکرر انجام شده است. یکدفعه می‌ریختند به خانه حضرت امام موسی کاظم. در مدینه یک وقت خیلی جنایت و خشونت کردند. در یک وضع بسیار بدی ریختند به خانه امام. اینها آنقدر تضییق می‌کردند که حتی نمی‌خواستند ائمه نان شبشان را داشته باشند؛ می‌گفتند اینها نباید چیزی داشته باشند. امام کاظم گاهی در شرایطی به سر می‌بردند که خانواده‌شان به قدر کافی ساتر برای نماز نداشتند، به طوری که زنها وقتی می‌خواستند نماز بخوانند به نوبت می‌خواندند یا اگر می‌خواستند بیرون بروند، به نوبت می‌رفتند. این مقدار لباس نداشتند که خودشان را به قدر کافی بپوشانند. جلادها می‌ریختند داخل خانه و هر چه بود غارت می‌کردند و می‌بردند.

ولی همه این کارها از نظر نفوذ و محبوبیت و علاقه مردم نتیجه معکوس می‌داد. مردم هر چه بود، به حسب فطرت مسلمان بودند و دنبال حقیقت می‌گشتند. بعضی از اینها هیچ ]روزنه‌ای باقی[ نمی‌گذاشتند، در زمان امام صادق و زمان امام کاظم هر کسی را که تشخیص می‌دادند ]علاقه‌ای به امام دارد،[ آن بهترین اصحاب و یارانشان را ]تحت فشار قرار می‌دادند. حاکم مدینه در زمان منصور[ داود بن علی یکی از یاران امام صادق را کشت. وقتی این مرد بزرگوار کشته شد امام صادق بسیار ناراحت شد که بعد هم طولی نکشید که بلا به سر خود آن قاتل آمد.

به هر حال این محبوبیت ائمه خشم و غضب اینها را بیشتر تحریک می‌کرد. آخر با امر معنوی و با حقیقت ]نمی‌شد مبارزه کرد.[ شیخ عباس قمی نقل می‌کند که یکی از خلفای اواخر دوره عباسی[1]سالها بعد از

[1]. عباسیون تا قرن هفتم بودند.


صفحه 130

شهادت موسی بن جعفر به مقابر قریش رفت. همین جا که الان کاظمین است و اسمی از کس دیگری ]غیر از کاظمین 8 [نیست قبرستان مخصوص قریش بود. بنی‌العباس رؤسایشان را از خلیفه و غیر خلیفه در آنجا دفن می‌کردند و چون پول و ثروت در اختیارشان بود برایشان مقبره‌های خیلی مجلل می‌ساختند و فرشهای زربفت و قندیلها می‌گذاشتند. خلیفه از مقابر خودشان دیدن کرد و بعد همراهان گفتند برویم فاتحه‌ای هم سر قبر موسی بن جعفر بخوانیم. وقتی به آنجا آمد، دید قبر ایشان خیلی مجلل‌تر از قبر اجدادش است و همه چیز در آنجا هست. از وزیرش پرسید: «یعنی چه؟! قضیه چیست؟! سیصد سال است که ما مرتب برای مقابر اجدادمان فرش و زر و وسیله می‌فرستیم، اینها کجاست؟! این چیزهایی که سر قبر موسی بن جعفر است از کجا آمده؟». وزیر گفت: این یک امر آسمانی است زمینی نیست. مردم به شما عقیده ندارند و شما را ظالم می‌دانند؛ وقتی می‌آیند ]سر مقابر شما [یک فرش می‌بینند، ثواب می‌دانند که آن را بدزدند ولو در شطّ بیندازند، اما به موسی بن جعفر اعتقاد دارند و در حالی که خودشان مال چندانی ندارند فرش خانه‌شان را برمی‌دارند می‌آورند آنجا می‌گذارند. این قضیه قابل مبارزه کردن نیست. آنها ایمان دارند. اینجا مسئله جنگ زور و ایمان است. زور موقتا می‌تواند بر ایمان پیروز شود، ولی بالمآل همیشه ایمان پیروز است.

هارون عجیب از موسی بن جعفر(سلام الله علیه) رنج می‌برد. ائمه هم کار خودشان را انجام می‌دادند. هارون و مأمون اگر خدمتهایشان به تمدن اسلامی را در نظر بگیریم و اگر نبود جنایتهایشان و اگر نبود اینکه ائمه باطن اینها را به مردم معرفی کردند، امروز جزء قدّیسین بودند. الان هم شما می‌بینید که این سنّیهای متعصب چقدر به اینها افتخار می‌کنند! مثلا خیلی افتخار می‌کنند که در بغداد خیابانی را به نام هارون نامگذاری


صفحه 131

کرده‌اند (شارع الرشید).

ولی ]با روشنگریهای ائمه[ رشته‌های بنی العباس همه پنبه شد. از جمله کوششهای بنی العباس این بود که می‌خواستند ]به کارهایشان [رنگ مذهبی بدهند، بر خلاف امویها؛ می‌خواستند مردم را معتقد کنند که اصلا ما خلیفه بحق پیغمبریم، چون ما از اولاد عباس هستیم و عباس عموی پیغمبر بود و خلافت هم ارثی است و پیغمبر وقتی که از دنیا رفت یک عمو بیشتر از او باقی نمانده بود و نزدیکترین افراد به پیغمبر عمویش عباس بود. دختر پیغمبر زنده بود، ولی دخترْ که خلیفه نمی‌شود، در میان ذکور نزدیکترین افراد عباس بود. این مطلب را خیلی تبلیغ کردند.

هارون در یک سفر به مدینه آمد. همه مردم را وادار کردند که به استقبالش بروند. وقتی وارد مسجد مدینه شد حضرت موسی بن جعفر آنجا بودند. او خواست یک استفاده تبلیغاتی به نفع خلافتش بکند. چشمش که به قبر مبارک پیغمبر اکرم افتاد فریاد کرد: «السلام علیک یابن العمّ» (پسر عمو سلام عرض می‌کنم) یعنی من به دلیل اینکه پسر عمویت هستم، خلیفه هستم. حضرت موسی بن جعفر فورا فریاد کرد: «السلام علیک یا ابتاه» (پدر سلام بر تو) یعنی ما اولادش هستیم.

همین سبب شد که دیگر هارون طاقت نیاورد؛ به قدری عصبانی و ناراحت شد که شبانه دستور داد موسی بن جعفر را حرکت بدهید و ببرید، که دیگر همان شد که سالها موسی بن جعفر در زندان بود. تازه خود زندانبانها قبول نمی‌کردند؛ یک عده از همان اول حاضر نشدند قبول کنند و گفتند ما حاضر نیستیم چنین جنایتی را مرتکب شویم. چند نفر قبول کردند و حضرت را به بصره، کوفه و جاهای دیگر بردند و به ترتیب به سه چهار نفر سپردند. غالب اینها مدت کمی که حضرت را از نزدیک دیدند احساس کردند که ]کارشان [یک جنایت بزرگ است. محرمانه از


صفحه 132

حضرت پذیرایی می‌کردند ولی گزارش می‌دادند که ما در زندان بر او سخت گرفته‌ایم. هارون هم جاسوس داشت. جاسوسهایش خبر می‌آوردند که قضیه این طور نیست. از آنجا حضرت را منتقل می‌کرد به زندان دیگر و زندان دیگر، تا بالأخره یک مرد ارمنی به نام «سندی بن شاهک» که داروغه بغداد بود و علاوه بر اینکه مسلمان نبود مرد بسیار قسی القلبی بود ]بر امام سخت گرفت و ایشان را به شهادت رساند.[[1]

[1]. ]اندكی از سخن پایانی استاد ضبط نشده است.[