بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 130

شهادت موسی بن جعفر به مقابر قریش رفت. همین جا که الان کاظمین است و اسمی از کس دیگری ]غیر از کاظمین 8 [نیست قبرستان مخصوص قریش بود. بنی‌العباس رؤسایشان را از خلیفه و غیر خلیفه در آنجا دفن می‌کردند و چون پول و ثروت در اختیارشان بود برایشان مقبره‌های خیلی مجلل می‌ساختند و فرشهای زربفت و قندیلها می‌گذاشتند. خلیفه از مقابر خودشان دیدن کرد و بعد همراهان گفتند برویم فاتحه‌ای هم سر قبر موسی بن جعفر بخوانیم. وقتی به آنجا آمد، دید قبر ایشان خیلی مجلل‌تر از قبر اجدادش است و همه چیز در آنجا هست. از وزیرش پرسید: «یعنی چه؟! قضیه چیست؟! سیصد سال است که ما مرتب برای مقابر اجدادمان فرش و زر و وسیله می‌فرستیم، اینها کجاست؟! این چیزهایی که سر قبر موسی بن جعفر است از کجا آمده؟». وزیر گفت: این یک امر آسمانی است زمینی نیست. مردم به شما عقیده ندارند و شما را ظالم می‌دانند؛ وقتی می‌آیند ]سر مقابر شما [یک فرش می‌بینند، ثواب می‌دانند که آن را بدزدند ولو در شطّ بیندازند، اما به موسی بن جعفر اعتقاد دارند و در حالی که خودشان مال چندانی ندارند فرش خانه‌شان را برمی‌دارند می‌آورند آنجا می‌گذارند. این قضیه قابل مبارزه کردن نیست. آنها ایمان دارند. اینجا مسئله جنگ زور و ایمان است. زور موقتا می‌تواند بر ایمان پیروز شود، ولی بالمآل همیشه ایمان پیروز است.

هارون عجیب از موسی بن جعفر(سلام الله علیه) رنج می‌برد. ائمه هم کار خودشان را انجام می‌دادند. هارون و مأمون اگر خدمتهایشان به تمدن اسلامی را در نظر بگیریم و اگر نبود جنایتهایشان و اگر نبود اینکه ائمه باطن اینها را به مردم معرفی کردند، امروز جزء قدّیسین بودند. الان هم شما می‌بینید که این سنّیهای متعصب چقدر به اینها افتخار می‌کنند! مثلا خیلی افتخار می‌کنند که در بغداد خیابانی را به نام هارون نامگذاری


صفحه 131

کرده‌اند (شارع الرشید).

ولی ]با روشنگریهای ائمه[ رشته‌های بنی العباس همه پنبه شد. از جمله کوششهای بنی العباس این بود که می‌خواستند ]به کارهایشان [رنگ مذهبی بدهند، بر خلاف امویها؛ می‌خواستند مردم را معتقد کنند که اصلا ما خلیفه بحق پیغمبریم، چون ما از اولاد عباس هستیم و عباس عموی پیغمبر بود و خلافت هم ارثی است و پیغمبر وقتی که از دنیا رفت یک عمو بیشتر از او باقی نمانده بود و نزدیکترین افراد به پیغمبر عمویش عباس بود. دختر پیغمبر زنده بود، ولی دخترْ که خلیفه نمی‌شود، در میان ذکور نزدیکترین افراد عباس بود. این مطلب را خیلی تبلیغ کردند.

هارون در یک سفر به مدینه آمد. همه مردم را وادار کردند که به استقبالش بروند. وقتی وارد مسجد مدینه شد حضرت موسی بن جعفر آنجا بودند. او خواست یک استفاده تبلیغاتی به نفع خلافتش بکند. چشمش که به قبر مبارک پیغمبر اکرم افتاد فریاد کرد: «السلام علیک یابن العمّ» (پسر عمو سلام عرض می‌کنم) یعنی من به دلیل اینکه پسر عمویت هستم، خلیفه هستم. حضرت موسی بن جعفر فورا فریاد کرد: «السلام علیک یا ابتاه» (پدر سلام بر تو) یعنی ما اولادش هستیم.

همین سبب شد که دیگر هارون طاقت نیاورد؛ به قدری عصبانی و ناراحت شد که شبانه دستور داد موسی بن جعفر را حرکت بدهید و ببرید، که دیگر همان شد که سالها موسی بن جعفر در زندان بود. تازه خود زندانبانها قبول نمی‌کردند؛ یک عده از همان اول حاضر نشدند قبول کنند و گفتند ما حاضر نیستیم چنین جنایتی را مرتکب شویم. چند نفر قبول کردند و حضرت را به بصره، کوفه و جاهای دیگر بردند و به ترتیب به سه چهار نفر سپردند. غالب اینها مدت کمی که حضرت را از نزدیک دیدند احساس کردند که ]کارشان [یک جنایت بزرگ است. محرمانه از


صفحه 132

حضرت پذیرایی می‌کردند ولی گزارش می‌دادند که ما در زندان بر او سخت گرفته‌ایم. هارون هم جاسوس داشت. جاسوسهایش خبر می‌آوردند که قضیه این طور نیست. از آنجا حضرت را منتقل می‌کرد به زندان دیگر و زندان دیگر، تا بالأخره یک مرد ارمنی به نام «سندی بن شاهک» که داروغه بغداد بود و علاوه بر اینکه مسلمان نبود مرد بسیار قسی القلبی بود ]بر امام سخت گرفت و ایشان را به شهادت رساند.[[1]

[1]. ]اندكی از سخن پایانی استاد ضبط نشده است.[


صفحه 133

تفسیر سوره قارعة

بسم الله الرحمن الرحیم

اَلْقارِعَةُ. مَا الْقارِعَةُ. وَ ما اَدْریک مَا الْقارِعَةُ. یوْمَ یکونُ النّاسُ کالْفَراشِ الْمَبْثوثِ. وَ تَکونُ الْجِبالُ کالْعِهْنِ الْمَنْفوشِ. فَاَمّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازینُهُ. فَهُوَ فی عیشَةٍ راضِیةٍ. وَ اَمّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ. فَاُمُّهُ هاوِیةٌ. وَ ما اَدْریک ماهِیهْ. نارٌ حامِیةٌ[1].

سوره مبارکه «القارعه» از سور کوچک قرآن است و از سور مکیه شمرده شده است و مانند غالب این سوره‌ها تذکر به معاد و قیامت است، با یک نوع آهنگ هشداردهنده و انذارکننده. اول می‌فرماید: اَلْقارِعَةُ. با یک

[1]. قارعه / 1 ـ 11.


صفحه 134

کلمه؛ یعنی جمله‌ای است که از نظر لفظی یک کلمه بیشتر ندارد: اَلْقارِعَةُ آن کوبنده. بعد در جمله بعد به صورت سؤال مطرح می‌شود: مَا الْقارِعَةُ آن کوبنده چیست؟ جمله سوم که آیه سوم است به منزله پاسخ به این سؤال است: وَ ما اَدْریک مَا الْقارِعَةُ چه می‌دانی تو که قارعه چیست! کأ نّه: نپرس؛ یعنی مسئله مهم‌تر از این است که به وصف و بیان دربیاید. در آیه سوم به چیستی قارعه کأ نّه جواب منفی می‌دهد. در آیه دوم به صورت سؤال مطرح فرمود که اینکه می‌گویی کوبنده، آن درهم کوبنده چیست؟ سؤال از چیستی است.

پرسش از چیستی

منطقیین می‌گویند پرسشهایی که انسان درباره اشیاء می‌کند، به مناسبت انواع مجهولاتی که درباره اشیاء دارد، مختلف است و انواعی را تشکیل می‌دهد. در علامتهای استفهامی که در هر زبانی از جمله زبان فارسی خود ما هست، یک وقت درباره یک شیء سؤال می‌کنیم که «چیست؟»، یک وقت سؤال می‌کنیم «آیا هست؟» یک وقت سؤال می‌کنیم «کدام‌یک؟» یک وقت سؤال می‌کنیم «چرا؟» به معنای «به چه علت؟»، یک وقت می‌گوییم «چرا؟» به معنای «به چه دلیل؟»، یک وقت می‌گوییم «کی؟» زمانش را سؤال می‌کنیم، یک وقت می‌گوییم «کجا؟» محلش را سؤال می‌کنیم، یک وقت می‌گوییم «برای چه؟» غایت و هدف و فلسفه‌اش را سؤال می‌کنیم و یک وقت از صفتی از صفتهایش با «آیا» سؤال می‌کنیم: «آیا چنین است؟ آیا دارای این علامت است؟ دارای آن صفت است؟».

منطقیین می‌گویند در میان این سؤالها سه سؤال اساس همه سؤالها را تشکیل می‌دهد: یکی سؤال از چیستی، دیگر سؤال از چرایی و سوم


صفحه 135

سؤال آیایی. این که سؤالها این همه تنوع پیدا کرده و این همه الفاظ مختلف برای سؤال در زبانهای مختلف پیدا شده، کشف می‌کند از اینکه انسان انواع مجهولاتی درباره اشیاء و قهرا انواع نیازها برای دانستن پیدا می‌کند. یکی از آن نیازها که واقعا هم یک نیاز انسانی است یعنی انسان از آن جهت که یک موجود متعقل و متفکر است و یک موجودی که به یک اصطلاح دیگر «فیلسوف» است (یعنی می‌خواهد به حقایق اشیاء پی ببرد) آن سؤال را مطرح می‌کند و این علامتِ کمال عقلانیت و کمال انسانیت است، این است که سؤال می‌کند «چیست؟»؛ از چیستی سؤال می‌کند.

همه چیز قابل تعریف نیست؛ یعنی خیلی چیزها را می‌شود با چیستی سؤال کرد و جواب شنید ]اما برخی را نمی‌شود،[ چون تعریف کردن یک نوع تحدید کردن و حدود یک شیء را مشخص کردن است. اگر یک شیء حدودش از مشخص کردن برای انسانها خارج باشد این سؤال جواب ندارد؛ به انسان می‌گویند از چیستی سؤال نکن؛ یعنی مافوق این است که بتوانیم برای تو حدود آن را مشخص کنیم.

قرآن، اول به صورت یک کلمه‌ای که به جای جمله می‌نشیند یکدفعه می‌گوید: اَلْقارِعَةُ کوبنده، آن کوبنده. اصلا این جور که طرح می‌کند برای این است که این سؤال را برانگیزد. وقتی یکمرتبه مطرح می‌شود: کوبنده، یا آن کوبنده، خود به خود این سؤال در اذهان مطرح می‌شود و خود وحی از طرف مردم مطرح می‌کند (خودش موضوع را مطرح می‌کند، خودش هم آن سؤالی را که بالفطره در مردم برمی‌انگیزد، از جانب فطرتهای عقلانی بشرها مطرح می‌کند): مَا الْقارِعَةُ قارعه چیست؟ جواب می‌دهد: وَ ما اَدْریک مَا الْقارِعَةُ تو چه می‌دانی که قارعه چیست! یعنی برتر و بالاتر است از اینکه حدود آن را بشود برای شما مشخص


صفحه 136

کرد. یعنی اذهان بشر، افکار بشر، ظرفیت بشر کوچکتر از این است که بتوان حدود آن را برای بشر مشخص کرد.

دو علامت قیامت

بعد برای اینکه این سؤال بی‌جواب نمانده باشد و بشر به آن اندازه‌ای که می‌تواند، از راه آثارش پی ببرد که قارعه چیست، آثار و خصوصیاتی از آن کوبنده را ـ که اینجا مسلّم منظور خود قیامت است ـ ذکر می‌کند : یوْمَ یکونُ النّاسُ کالْفَراشِ الْمَبْثوثِ. برای آن وقت، یک علامت برای شما از مردم می‌دهیم و یک علامت از کوهها به عنوان بزرگترین موجودهای روی زمین، اگر می‌خواهید بدانید اثر قارعه چیست. اما مردم، مانند پروانه‌های پراکنده‌ای هستند که گویی متوجه نیستند به کجا می‌روند، پرواز می‌کنند که فقط پرواز کرده باشند بدون آنکه هدفی داشته باشند.

اگر روی درختی از درختهای بزرگ مثل درخت ناروَن گنجشکهای زیادی لانه ساخته و در آن تخم یا بچه گذاشته باشند، اینها می‌آیند تمام این درخت را پُر می‌کنند. اگر کسی بیاید ناگهان هولی در آنجا ایجاد کند، مثلا سنگی پرتاب کند یا چوبی به این درخت بزند (مخصوصا اگر در شب این کار بشود) تمام این گنجشکها یکمرتبه جیک‌جیک کنان از این درخت جدا می‌شوند و بدون اینکه هدفی داشته باشند (چون نمی‌خواهند از آنجا دور شوند) دور این درخت، مرتب دور و نزدیک می‌شوند و پایین و بالا می‌روند؛ حرکتهایی بی هدف.

در قیامت چنین وضعی برای برخی[1]انسانها پیش می‌آید. در سوره

[1]. به دلیل آیات دیگر.


صفحه 137

حج به یک شکل بیان شده است، در سوره‌های دیگر از جمله این سوره به شکل دیگر. فقط یک تعبیر را در این زمینه عرض می‌کنم.

قرآن از قیامت به «یوْمُ الْفَزَعِ الاَْکبَر» تعبیر می‌کند؛ روز بزرگترین فزعها و ترسها. البته در آخر سوره نمل بیان می‌کند که: ولی افرادی هستند که در آن روز از فزع در امنیت‌اند: وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یوْمَئِذٍ امِنونَ[1]. در آخر سوره انبیاء می‌فرماید :

اِنَّ الَّذینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنی اُولئِک عَنْها مُبْعَدونَ. لایسْمَعونَ حَسیسَها وَ هُمْ فی مَا اشْتَهَتْ اَنْفُسُهُمْ خالِدونَ. لایحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الاَْکبَرُ وَ تَتَلَقّیهُمُ الْمَلائِکةُ هذا یوْمُکمُ الَّذی کنْتُمْ توعَدونَ[2].

کسانی که در دنیا سابقه‌شان سابقه نیک و عمل صالح است از این عذابها بدورند، حتی صداهای دردناک و وحشتناک آنجا را نمی‌شنوند و در آنچه که دلخواهشان است جاویدانند و آن فزع اکبر، ترس بزرگ، غبار اندوهی در دل آنها وارد نمی‌کند و برعکسْ فرشتگان به ملاقات آنها می‌آیند و به آنها نوید و مژده می‌دهند و می‌گویند آن روزِ نیکی که به شما وعده داده می‌شد همین روز است.

ولی از اینها که بگذریم مردمی که اهل ایمان و عمل صالح نیستند دچار آن فزع اکبر می‌شوند که در اول سوره حج این طور می‌خوانیم[3]:

[1]. نمل / 89 .

[2]. انبیاء / 101 ـ 103.

[3]. اتفاقا آن آیات، آخر سوره انبیاء است، این آیاتْ اول سوره حج و خیلی نزدیك به هم هستند.