حج به یک شکل بیان شده است، در سورههای دیگر از جمله این سوره به شکل دیگر. فقط یک تعبیر را در این زمینه عرض میکنم.
قرآن از قیامت به «یوْمُ الْفَزَعِ الاَْکبَر» تعبیر میکند؛ روز بزرگترین فزعها و ترسها. البته در آخر سوره نمل بیان میکند که: ولی افرادی هستند که در آن روز از فزع در امنیتاند: وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یوْمَئِذٍ امِنونَ[1]. در آخر سوره انبیاء میفرماید :
اِنَّ الَّذینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنی اُولئِک عَنْها مُبْعَدونَ. لایسْمَعونَ حَسیسَها وَ هُمْ فی مَا اشْتَهَتْ اَنْفُسُهُمْ خالِدونَ. لایحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الاَْکبَرُ وَ تَتَلَقّیهُمُ الْمَلائِکةُ هذا یوْمُکمُ الَّذی کنْتُمْ توعَدونَ[2].
کسانی که در دنیا سابقهشان سابقه نیک و عمل صالح است از این عذابها بدورند، حتی صداهای دردناک و وحشتناک آنجا را نمیشنوند و در آنچه که دلخواهشان است جاویدانند و آن فزع اکبر، ترس بزرگ، غبار اندوهی در دل آنها وارد نمیکند و برعکسْ فرشتگان به ملاقات آنها میآیند و به آنها نوید و مژده میدهند و میگویند آن روزِ نیکی که به شما وعده داده میشد همین روز است.
ولی از اینها که بگذریم مردمی که اهل ایمان و عمل صالح نیستند دچار آن فزع اکبر میشوند که در اول سوره حج این طور میخوانیم[3]:
[1]. نمل / 89 .
[2]. انبیاء / 101 ـ 103.
[3]. اتفاقا آن آیات، آخر سوره انبیاء است، این آیاتْ اول سوره حج و خیلی نزدیك به هم هستند.
یا اَیهَا النّاسُ اتَّقوا رَبَّکمْ اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَیءٌ عَظیمٌ. یوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ کلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا اَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَی النّاسَ سُکاری وَ ما هُمْ بِسُکاری وَلکنَّ عَذابَ اللهِ شَدیدٌ[1].
ای مردم! تقوا و پروای پروردگار خود را داشته باشید که زلزله قیامت شیء بزرگ و عظیمی است. آن روزی که او را ببینید، آنچنان مدهوشکننده است که در مقام مَثَل زن شیرده از بچه شیرخوار خود غفلت میکند که اصلا بچه شیرخوار دارم[2]. (در صورتی که در دنیا اگر یک زن را در آتش دنیا بیندازند و بچه شیرخوار داشته باشد، در همان حال از بچه خودش غفلت نمیکند. ولی آنجا یادش میرود.) و هر حاملی حمل خودش را مینهد. مردم را میبینی در حالی که مستان هستند اما مست نیستند؛ آنها را مانند مستها میبینید ولی آنها که مست نیستند، شیء مست کنندهای نخوردهاند، بلکه عذاب پروردگار شدید است.
این در مورد انسانها: یوْمَ یکونُ النّاسُ کالْفَراشِ الْمَبْثوثِ. و اما در مورد کوهها: وَ تَکونُ الْجِبالُ کالْعِهْنِ الْمَنْفوشِ. تمام کوهها مانند پشمِ زدهشده رنگینشده است یعنی وقتی این موجوداتِ سفتِ باصلابت را نگاه میکنی خیال میکنی که پشم است که آن را زدهاند. اَلْقارِعَةُ. این کلمه اول که به جای جمله است اعلام است: قارعه. جمله دوم که جمله استفهامیه است پرسشی است از طرف انسانها و
[1]. حج / 1 و 2.
[2]. البته آنجا زن شیرده و بچه شیرخوار نیست.
فطرتهای انسانها از چیستی: قارعه مگر چیست؟ آیه سوم جواب این پرسش است که: این، تعریف شدنی و قابل تعریف کردن و اینکه حدودش را برای شما مشخص کنیم نیست. آیه چهارم و پنجم دو اثر از آثار قارعه را ذکر میکند یکی در مورد انسانها به عنوان نمونه، و دیگر در مورد کوهها از جمادات به عنوان نمونه.
سنجش اعمال و اخلاق و افکار
حال پایان قضیه چیست؟ پایان قضیه این است: آنجا مسئله وزن، وزنشدنیها، امور قابل وزن و قابل سنجش مطرح است؛ همه حسابها و معیارها و ملاکها در یک امر خلاصه میشود: فَاَمّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازینُهُ اگر کسی آن موزونهای او، وزن شدنیهای او، آنچه که قابل وزن شدن است سنگین باشد فَهُوَ فی عیشَةٍ راضِیةٍ چنین کسی خشنود است و در یک زندگی کاملا مورد رضایت و مقرون به سعادت به سر میبرد. اینجا مقصود از «موزونها» اعمال است. میدانیم که در قرآن مسئله وزن و سنجش اعمال و اخلاق و عقاید در قیامت هست که میخوانیم: وَ الْوَزْنُ یوْمَئِذٍ الْحَقُّ[1]وزن در آن روز حق است. فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازینُهُ فَاُولئِک هُمُ الْمُفْلِحونَ. وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ فَاُولئِک الَّذینَ خَسِروا اَنْفُسَهُمْ بِما کانـوا بِایاتِنـا یظْلِمونَ[2]. هرکسی که وزن و موزونهای او سنگین باشد در سعادت است، کسی که چنین نباشد نه.
ما در عقاید خودمان گاهی که میخواهیم اعتراف کنیم ]میگوییم میزان حق است. این جمله را[ معمولا در هنگام وصیت مینویسند، در صورتی که این یک چیزی است که انسان در هر وقتی باید بگوید.
[1]. اعراف / 8 .
[2]. اعراف / 8 و 9.
شخصی میخواهد وصیت کند، میگوید فلانی پسر فلانی شهادت میدهد به وحدانیت خدا، شهادت میدهد به رسالت رسول خدا، شهادت میدهد به امامت و ولایت علی مرتضی و اولاد معصومینش و شهادت میدهد به اینکه مرگ حق است، سؤال حق است، میزان حق است. در تلقین میت هم معمولا این حرف را میگویند: میزان حق است. این یکی از آن حقایقی است که هر مسلمانی باید به آن اعتقاد داشته باشد.
میزان هر چیزی متناسب با خودش است
ولی وقتی که میگویند در آنجا همه چیز وزن میشود ]وزن و میزان هر چیزی متناسب با خودش است.[ مثلا حدیث دارد که: اَثْقَلُ شَیءٍ یوضَعُ فِی الْمیزانِ کلِمَةُ لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ سنگینترین چیزی که در میزانِ آنجا گذاشته میشود «لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ» و توحید است. توحید خودش فکر و اندیشه است. معلوم است فکر و اندیشه و کلمه «لا اله الّا الله» را در ترازویی که جسمی مثلا گندم یا خربزه را میکشند نمیشود کشید. هر چیزی وزن و سنگینیاش متناسب با خودش است، میزانش یعنی ابزار سنجش آن هم متناسب با خودش است. یا مثلا حبّ علی بن ابیطالب را در ترازو میگذارند. حبّ علی بن ابیطالب که بار نیست و در جوال نمیشود آن را گذاشت. یا حسن خلق و خوشرفتاری، مخصوصا خوشرفتاری با خانواده و زن و فرزند، جزء سنگینترین وزنههایی است که در آنجا گذاشته میشود[1]. حسن خلق اخلاق است ]و جسم نیست.[ پس آنجا که گفتهاند در قیامت وزن و میزان هست و اعمال و اخلاق و افکار و عقاید وزن میشود، هرچیزی وزنش متناسب با خودش است.
[1]. مجموعه ورام ج 1 / ص 89 .
ترازوی یک کفّهای
مطلب دیگر: به تعبیر یکی از اساتید بزرگوار ما از قرآن استنباط میشود ترازویی که در قیامت انسان[1]در آن وزن میشود[2]«یک کفهای» است نه «دوکفهای»، مثل قَپان که یک کفهای است. ترازوهای معمولی دو طرف دارند ولی بعضی ترازوها یک طرف. میزان الحراره خودش یک ترازو و میزان است ولی گرماسنج است، ثقلسنج نیست و ثقل جسمانی را نمیسنجد. اما این ترازو دو طرف ندارد. هرچه درجه حرارت بالا برود جیوه بالا میرود، درجه حرارت پایین بیاید جیوه پایین میآید؛ یک چیز بیشتر نیست.
از آیات قرآن چنین استنباط میشود که در آنجا فقط اعمال خیر است که سنجیده میشود، اعمال بد پوچ است و وزن ندارد؛ اعمال بد و اخلاق بد و افکار بد اصلا دور ریختنی است. یکوقت کسی کارهای خوبش زیاد است و سنگین، درجه میرود بالا، کسی کارهای خوبش کم است و سبک، درجه میآید پایین.
و لهذا تعبیر قرآن این است: فَاَمّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازینُهُ ... آن کسی که وزنشدههای او سنگین است او در خوشبختی کامل است. معلوم است که مقصود اعمال خوب است. اگر کسی اعمال بدش سنگین باشد که در خوشبختی نیست. و اما کسی که آن موزونها و وزنشدهها و وزنکردنیهای او سبک است او در شِقاء و بدبختی است. معلوم است که فقط اعمال خیر به حساب آمده، صحبتی از اعمال شر نیست، یعنی حساب اعمال خیر در کار است. پس کسی که عمل خیر ندارد او اصلا
[1]. ]یعنی اعمال و اخلاق و افكار انسان.[
[2]. عرض كردیم ترازوی هر چیزی متناسب با خودش است.
احتیاجی به حساب ندارد. البته همه اعمال دیده میشود و[1]مجموع اعمال را حساب میکنند. در اینکه انسان همه اعمال خودش را میبیند (فَمَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیرآ یرَهُ. وَ مَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّآ یرَهُ)[2]و همه اعمال او تجسم دارد شکی نیست. میخواهیم بگوییم مقیاس چیست.
انسان کامل، معیار سنجش
حال چرا ]عمل خیر معیار و مقیاس است؟[ چون هر چیزی میزان آن متناسب با خودش است. ما در اخبار و روایات یا در دعاها یک نکته بسیار عالی داریم و آن نکته این است که انسانها را با معیار انسان کامل وزن میکنند. و لهذا ما نسبت به امیرالمؤمنین سلامالله علیه میگوییم: اَلسَّلامُ عَلی میزانِ الاَْعْمالِ[3]. آن ترازو که انسانها را با آن میسنجند انسان کامل است، علی است. علی مجسمه کار خیر و خُلق خیر و فکر خیر است. اگر دوتا انسان میآوردند یک انسان کامل و یک انسانِ درنهایت ناقص، میشد بگوییم که اعمال بدش را با این میسنجند و اعمال خوبش را با او. ولی هرکسی را با انسان کامل میسنجند، یعنی خوبیهایش را میسنجند بدیهایش دیگر به این ترازو گذاشته نمیشود. با میزانِ انسان کامل حساب میکنند. البته در آیات دیگر میخوانیم که گاهی خوبیها بدیها را محو میکنند، گاهی بدیها خوبیها را محو میکنند؛ آن حاصل و نتیجه نهایی است که به حساب میآید.
[1]. ]افتادگی از نوار صوتی است.[
[2]. زلزال / 7 و 8 .
[3]. بحارالانوار ج 97 / ص 287.
معنی فَاُمُّهُ هاوِیةٌ
وَ اَمّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ. آن کسی که امور قابل وزن او یعنی اعمال خیر و اعمال صالح او سبک از آب درمیآید (اینجا تعبیر خاصی است): فَاُمُّهُ هاوِیةٌ. «اُمّ» یعنی مادر. «اَمَّ، یؤُمُّ» به معنای «قَصَدَ، یقْصُدُ» است؛ «اَمَّ» یعنی قصد کرد، یؤُمُّ یعنی قصد میکند. در عربی مادر را از آن جهت «اُمّ» میگویند که مقصود و مقصد بچه است؛ یعنی برای یک کودک همه چیزْ مادر است؛ هر جا که باشد و در هرحالی که باشد باز در نهایت امر به سوی مادر میرود. آن شعرهای مولوی شعرهای خوبی است؛ میگوید:
گفت موسی را به وحی دل خدا کای گزیده، دوست میدارم تو را
خدا به موسی وحی کرد که من تو را ای موسی دوست میدارم.
گفت چه خصلت بود ای ذوالکرم موجب آن تا من آن افزون کنم
گفت: خدایا بگو آن چیزی که سبب شده که تو مرا دوست بداری چیست تا من آن را افزایش بدهم. جواب آمد:
گفت چون طفلی به پیش والده وقت قهرش دست هم بر وی زده
مضمون اشعار را عرض میکنم: گفت: برای اینکه موسی! تو نسبت به ما مثل بچهای نسبت به مادر (مادر در موقعی بر بچهاش خشم میگیرد و او را میزند و در همان حال باز بچه به همین مادر پناه میبرد) چون تو در موقع لطفِ ما به ما پناه میبری، در موقع قهر ما هم به ما پناه میبری؛ همیشه ما را گم نمیکنی، مقصد تو همیشه ما هستیم؛ غیر از ما کسی را نمیشناسی، مثل همان بچه که اصلا غیر از مادر کسی را نمیشناسد، شکایت از مادر را هم به خود مادر میکند و باز به خود مادر پناه میبرد.
«هاویه» یکی از نامهای جهنم است («هاوی» یعنی سقوطکننده) به اعتباری که انسانِ جهنمی انسان ساقط شونده و سقوطکننده است. همین طور که در آنجا «عیشَةٍ راضِیةٍ» گفته نه «عیشَةٍ مَرْضِیةٍ»، اینجا هم «اُمُّهُ هاوِیةٌ» گفته است نه «اُمُّهُ مَهْوِیةٌ».
خاطرهای از مرحوم آیتالله شاهآبادی
در سال 1356 قمری و 1316 شمسی، سالی که شروع طلبگی ما در قم بود (البته قبلا یکی دو سال در مشهد بودیم)، ذکر خیر مرحوم آقا محمدعلی شاهآبادی تهرانی را زیاد میشنیدیم، چون ایشان سالها در زمان مرحوم آیتالله حاج شیخ عبدالکریم حائری در قم بودند و در آنجا درس معارف میگفتند و بسیاری از بزرگان حوزه قم از نظر معارف دستپرورده آن مرد بزرگ بودند؛ همان مرحوم شاهآبادی که در تهران بود و در مسجد جمعه تهران نماز میخواند و یک مرد مجهولالقدری بود. تهران به او به چشم حداکثر یک پیشنماز درجه اول نگاه میکرد، در صورتی که حد و مقام مرحوم شاهآبادی خیلی بزرگتر بود. آنجا ما از کسانی خیلی شنیده بودیم که مرحوم شاهآبادی اینجا بود، چه جور درس میگفت، چه کسانی به درسش میرفتند، و استادهای خودمان[1]را میدیدیم که فوقالعاده نسبت به او احترام میگزارند. حتی میدیدیم به آن اندازهای که در معارف اسلامی برای شاهآبادی احترام قائلند برای حاج شیخ عبدالکریم اینقدر احترام قائل نبودند، بیشتر از او برایش احترام قائل بودند. ما خیلی مشتاق زیارت این مرد بزرگ بودیم.
یکی از خاطراتی که دارم این است: بعد از دو سال یعنی سال 1318 که از قم به تهران آمدیم تا به مشهد برویم، من با اشتیاق فراوان رفتم
[1]. ]قاعدتا یكی از آن اساتید، امام خمینی(ره) هستند كه شاگرد معارف الهی مرحوم شاهآبادی بودهاند.[