بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 143

معنی فَاُمُّهُ هاوِیةٌ

وَ اَمّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ. آن کسی که امور قابل وزن او یعنی اعمال خیر و اعمال صالح او سبک از آب درمی‌آید (اینجا تعبیر خاصی است): فَاُمُّهُ هاوِیةٌ. «اُمّ» یعنی مادر. «اَمَّ، یؤُمُّ» به معنای «قَصَدَ، یقْصُدُ» است؛ «اَمَّ» یعنی قصد کرد، یؤُمُّ یعنی قصد می‌کند. در عربی مادر را از آن جهت «اُمّ» می‌گویند که مقصود و مقصد بچه است؛ یعنی برای یک کودک همه چیزْ مادر است؛ هر جا که باشد و در هرحالی که باشد باز در نهایت امر به سوی مادر می‌رود. آن شعرهای مولوی شعرهای خوبی است؛ می‌گوید:

گفت موسی را به وحی دل خدا کای گزیده، دوست می‌دارم تو را

خدا به موسی وحی کرد که من تو را ای موسی دوست می‌دارم.

گفت چه خصلت بود ای ذوالکرم موجب آن تا من آن افزون کنم

گفت: خدایا بگو آن چیزی که سبب شده که تو مرا دوست بداری چیست تا من آن را افزایش بدهم. جواب آمد:

گفت چون طفلی به پیش والده وقت قهرش دست هم بر وی زده

مضمون اشعار را عرض می‌کنم: گفت: برای اینکه موسی! تو نسبت به ما مثل بچه‌ای نسبت به مادر (مادر در موقعی بر بچه‌اش خشم می‌گیرد و او را می‌زند و در همان حال باز بچه به همین مادر پناه می‌برد) چون تو در موقع لطفِ ما به ما پناه می‌بری، در موقع قهر ما هم به ما پناه می‌بری؛ همیشه ما را گم نمی‌کنی، مقصد تو همیشه ما هستیم؛ غیر از ما کسی را نمی‌شناسی، مثل همان بچه که اصلا غیر از مادر کسی را نمی‌شناسد، شکایت از مادر را هم به خود مادر می‌کند و باز به خود مادر پناه می‌برد.


صفحه 144

«هاویه» یکی از نامهای جهنم است («هاوی» یعنی سقوط‌کننده) به اعتباری که انسانِ جهنمی انسان ساقط شونده و سقوط‌کننده است. همین طور که در آنجا «عیشَةٍ راضِیةٍ» گفته نه «عیشَةٍ مَرْضِیةٍ»، اینجا هم «اُمُّهُ هاوِیةٌ» گفته است نه «اُمُّهُ مَهْوِیةٌ».

خاطره‌ای از مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی

در سال 1356 قمری و 1316 شمسی، سالی که شروع طلبگی ما در قم بود (البته قبلا یکی دو سال در مشهد بودیم)، ذکر خیر مرحوم آقا محمدعلی شاه‌آبادی تهرانی را زیاد می‌شنیدیم، چون ایشان سالها در زمان مرحوم آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حائری در قم بودند و در آنجا درس معارف می‌گفتند و بسیاری از بزرگان حوزه قم از نظر معارف دست‌پرورده آن مرد بزرگ بودند؛ همان مرحوم شاه‌آبادی که در تهران بود و در مسجد جمعه تهران نماز می‌خواند و یک مرد مجهول‌القدری بود. تهران به او به چشم حداکثر یک پیشنماز درجه اول نگاه می‌کرد، در صورتی که حد و مقام مرحوم شاه‌آبادی خیلی بزرگتر بود. آنجا ما از کسانی خیلی شنیده بودیم که مرحوم شاه‌آبادی اینجا بود، چه جور درس می‌گفت، چه کسانی به درسش می‌رفتند، و استادهای خودمان[1]را می‌دیدیم که فوق‌العاده نسبت به او احترام می‌گزارند. حتی می‌دیدیم به آن اندازه‌ای که در معارف اسلامی برای شاه‌آبادی احترام قائلند برای حاج شیخ عبدالکریم اینقدر احترام قائل نبودند، بیشتر از او برایش احترام قائل بودند. ما خیلی مشتاق زیارت این مرد بزرگ بودیم.

یکی از خاطراتی که دارم این است: بعد از دو سال یعنی سال 1318 که از قم به تهران آمدیم تا به مشهد برویم، من با اشتیاق فراوان رفتم

[1]. ]قاعدتا یكی از آن اساتید، امام خمینی(ره) هستند كه شاگرد معارف الهی مرحوم شاه‌آبادی بوده‌اند.[


صفحه 145

مسجد جمعه که شاه‌آبادی را پیدا کنم و ببینم. آن وقت تازه یک جوان بیست ساله بودم. در مسجد جمعه یک جا همان جلوی آن ایوانی که ایشان نماز می‌خواند نشسته بودم، دیدم دو نفر با همدیگر صحبت می‌کنند. یکی از آندو ـ که معلوم بود از شهرستان به تهران آمده ـ به دیگری گفت: ما چند سال که در این شهر بودیم اگر هیچ استفاده‌ای نکردیم ولی توحیدی از این مرد آموختیم. (همیشه فکر می‌کنم این چقدر خوب است برای انسان که بتواند لااقل یک نفر را احیا و زنده کند!) بعد هم روزی همین جور پرسان پرسان رفتم منزل مرحوم شاه‌آبادی که پشت مسجد جمعه بود. در آنجا مثل یک جلسه درسی بود و عده زیادی طلبه پای درسش نشسته بودند. همین آیه را داشت معنی می‌کرد. سرّ این جمله را بیان می‌کرد که : وَ اَمّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ. فَاُمُّهُ هاوِیةٌ. می‌گفت چرا می‌گوید: فَاُمُّهُ هاوِیةٌ این آدمِ سبک وزنِ سبک عمل مادرش آن سقوط‌گاه است؟ می‌گفت: عرب از آن جهت مادر را «اُمّ» می‌گوید که مقصد بچه است. آیه می‌خواهد بگوید که این اگر به جهنم سقوط می‌کند این جهنم همان مقصدی است که در تمام عمر اصلا به همین سو می‌رفته، مقصدش بوده و به این سو حرکت می‌کرده، حالا به مادر خودش دارد می‌رسد، فرزند همین مادر است، به دامن مادر خودش فرود می‌آید.

وَ ما اَدْریک ماهِیهْ. آنجا فرمود: وَ ما اَدْریک مَا الْقارِعَةُ. اینجا نیز تا اسم هاویه را برد ]می‌فرماید: وَ ما اَدْریک ماهِیهْ.[ هاویه به معنای سقوط‌کننده است. اینجا محل سقوط را سقوط‌کننده بیان می‌کند. این به اعتبار این است که خود این شخص کأ نّه با محل خودش متحد و یکی است، یعنی سقوط‌کننده و محل سقوط هردو یک چیز هستند یعنی خودش عین جهنم شده است. وَ ما اَدْریک ماهِیهْ تو چه می‌دانی آن هاویه چیست! همین قدر می‌گوییم: نارٌ حامِیةٌ آتشی سوزان.


صفحه 146

این صفحه فاقد متن است


صفحه 147

تفسیر سوره تکاثر

بسم الله الرحمن الرحیم

اَلْهیکمُ التَّکاثُرُ. حَتّی زُرْتُمُ الْ مَقابِرَ. کلّا سَوْفَ تَعْلَمونَ. ثُمَّ کلّا سَوْفَ تَعْلَمونَ. کلّا لَوْ تَعْلَمونَ عِلْمَ الْیقینِ. لَتَرَوُنَّ الْ جَحیمَ. ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَینَ الْیقینِ. ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یوْمَئِذٍ عَنِ النَّعیمِ[1].

سوره مبارکه اَلْهیکمُ التَّکاثُر باز از سور مکیه است و بعضی گفته‌اند مدنیه است. خطاب به مردم و انسانهاست. می‌فرماید: اَلْهیکمُ التَّکاثُرُ. دو لغت در این جمله باید معنی بشود: یکی لغت «اَلْهی» که از ماده «لهو» است، دیگر «تکاثر» که از ماده «کثرت» است.

[1]. تكاثر / 1 ـ 8 .


صفحه 148

معنی «لهو»

اما «لهو» به معنای بازدارندگی است. البته ما دو جور بازدارندگی داریم: یک بازدارندگی عملی، مثل اینکه انسان از راهی می‌رود، فردی بیاید جلوی او را بگیرد و انسان را باز دارد. این را «لهو» نمی‌گویند. «لهو» بازدارندگی فکری و روحی است؛ یعنی موجبات سرگرم‌کنندگی که انسان را از مقصدش باز بدارد. مثل اینکه انسان می‌خواهد به جایی برود، مقصدی دارد، بعد چشمش به منظره‌ای بیفتد، سرش گرم تماشای آن بشود یا سرش گرم گوش دادن به سخنی بشود، یک وقت به خود بیاید ببیند که از مقصد بازمانده، کسی هم جلویش را نگرفته ولی از درونش بازداشته شده است.

اگر یک امر مشغول‌کننده‌ای که خصلت و اثرش فقط سرگرم‌کنندگی است انسان را از مقصد و راهش باز دارد، این را «لهو» می‌گویند؛ امری که اثرش فقط و فقط سرگرم‌کنندگی و مشغول‌کنندگی ذهن است و بس، و اصلا خصلتی و خاصیتی غیر از این ندارد. این تعریف را درست توجه کنید، آن وقت می‌فهمید که چرا اسلام با لهو مطلقا مبارزه می‌کند. اموری که خاصیت آن فقط و فقط سرگرم‌کردن است؛ اگر مردم حسنی برای آن فرض می‌کنند این است که مدتی آنها را سرگرم می‌کند و از مسائل جدی باز می‌دارد. بسیاری از چیزها در میان مردم پیدا شده فقط برای همین امر. حال یا از ناحیه افرادی بر افراد دیگری تحمیل می‌شود و یا خودشان بدبختانه انتخاب می‌کنند. معمولا انتخاب مسکرات برای همین است. خیلی افراد به این دلیل به سوی مسکرات می‌روند که مسکرات، ولو یک مدت موقت، اینها را از فکرهای جدی باز بدارد؛ و مخدِّرات به طور کلی از این قبیل است.


صفحه 149

تمثیل مولوی

پس در عالم اموری وجود دارد که خصلتش فقط این است که انسان را به خود مشغول و سرگرم می‌کند و هیچ خصلت دیگری ندارد. مولوی مثالی می‌آورد؛ می‌گوید بچه‌ها می‌خواهند بازی کنند؛ برای اینکه خوب بتوانند جست‌وخیز کنند لباسها را می‌کنند؛ کفش و کلاه و جُبّه را درمی‌آورند و سرگرم بازی می‌شوند:

کودکان هرچند در بازی خوش‌اند شب کسانْشان سوی خانه می‌کشند

بچه وقتی که مشغول بازی می‌شود آنچنان گرم بازی می‌شود که حتی به فکر خوراکش هم نیست. گرسنه می‌شود، مادرش باید بیاید به زور صدایش کند که بیا آخر یک چیزی بخور بعد برو بازی کن. تا شب اینها گرم بازی هستند. شب که هوا تاریک می‌شود و اینها خسته هستند و بازی جبرا تمام می‌شود، می‌رود سراغ کفش و کلاهش، می‌بیند نیست. آنچنان سرگرم بازی بوده که یادش رفته کفش و کلاهی هم دارد و اینها را باید نگه داشت. یعنی این خصلت مشغول‌کنندگی بازی به قدری قوی و شدید است که اصلا یادش می‌رود کفش و کلاه هم دارد. بعد همین که این مثل را با یک شعرهای خیلی عالی می‌آورد یکدفعه می‌گوید: «نی شنیدی اِنَّمَا الدُّنْیا لَعِب» نشنیدی که همه دنیا مثل میدان بازی است برای بچه که سرگرم بازی می‌شود؛ گرم بازی که می‌شود مسائل جدی یادش می‌رود.

پس لهو عبارت است از بازداشتن ولی نه هر بازداشتنی، بلکه بازداشتن روانی و روحی نه جسمی و مادی؛ یعنی اموری که این قدرت را دارند که انسان را آنقدر به خود سرگرم کنند که کار و زندگی‌اش و کارهای حسابی و جدی‌اش یادش برود.


صفحه 150

«اَلْهیکمْ» یعنی شما را بازداشته به طوری که به خود سرگرم کرده است؛ چه؟ تکاثُر. اینجا صحبتِ این نیست که قمار یا شراب یا موسیقی و یا کاخ جوانان[1]شما را سرگرم کرده، بلکه می‌فرماید تکاثر شما را سرگرم کرده است. تکاثر یعنی افزون‌طلبی و بلکه رقابت در افزون‌طلبی.

فطرت، سرمایه بزرگ انسان

نکته‌ای بسیار عالی در این آیه ذکر شده. انسان یک فطرت خدادادی دارد که سرمایه بزرگ انسان است و خصلت سرمایه بزرگ این است که همین طوری که برای انسان امکانات بزرگ به وجود می‌آورد و ممکن است سودهای بزرگ را برای او تأمین کند، ورشکستگی‌اش هم خیلی بزرگ است. یک آدمی که تمام سرمایه‌اش پنجاه هزار تومان است او هیچ وقت ده میلیون ورشکست نمی‌شود. ولی آدمی که سرمایه‌اش ده میلیون است، ده میلیون یا بیست میلیون ورشکست می‌شود. انسان فطرت کمال‌جویی دارد و این سرمایه بزرگی است و باید هم باشد. کمال‌جویی انسان این است که واقعیت و حقیقت خودش را افزایش بدهد، خودش را و آنچه که خود واقعی‌اش هست نمو و رشد بدهد. قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَکیها[2]. اصل معنای تزکیه رشد دادن است، رشد دادنِ توأم با پاکی از آلودگیها. راجع به جامعه می‌فرماید: هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الاُْمّیینَ رَسولا مِنْهُمْ یتْلوا عَلَیهِمْ ایاتِهِ وَ یزَکیهِمْ...[3]پیغمبر آمده که جامعه را تزکیه کند یعنی رشد بدهد و کمال ببخشد.

[1]. ] كاخ جوانان در رژیم پهلوی مركز فساد و سرگرمی ناسالم جوانان بود.[

[2]. شمس / 9.

[3]. جمعه / 2.