معنی «لهو»
اما «لهو» به معنای بازدارندگی است. البته ما دو جور بازدارندگی داریم: یک بازدارندگی عملی، مثل اینکه انسان از راهی میرود، فردی بیاید جلوی او را بگیرد و انسان را باز دارد. این را «لهو» نمیگویند. «لهو» بازدارندگی فکری و روحی است؛ یعنی موجبات سرگرمکنندگی که انسان را از مقصدش باز بدارد. مثل اینکه انسان میخواهد به جایی برود، مقصدی دارد، بعد چشمش به منظرهای بیفتد، سرش گرم تماشای آن بشود یا سرش گرم گوش دادن به سخنی بشود، یک وقت به خود بیاید ببیند که از مقصد بازمانده، کسی هم جلویش را نگرفته ولی از درونش بازداشته شده است.
اگر یک امر مشغولکنندهای که خصلت و اثرش فقط سرگرمکنندگی است انسان را از مقصد و راهش باز دارد، این را «لهو» میگویند؛ امری که اثرش فقط و فقط سرگرمکنندگی و مشغولکنندگی ذهن است و بس، و اصلا خصلتی و خاصیتی غیر از این ندارد. این تعریف را درست توجه کنید، آن وقت میفهمید که چرا اسلام با لهو مطلقا مبارزه میکند. اموری که خاصیت آن فقط و فقط سرگرمکردن است؛ اگر مردم حسنی برای آن فرض میکنند این است که مدتی آنها را سرگرم میکند و از مسائل جدی باز میدارد. بسیاری از چیزها در میان مردم پیدا شده فقط برای همین امر. حال یا از ناحیه افرادی بر افراد دیگری تحمیل میشود و یا خودشان بدبختانه انتخاب میکنند. معمولا انتخاب مسکرات برای همین است. خیلی افراد به این دلیل به سوی مسکرات میروند که مسکرات، ولو یک مدت موقت، اینها را از فکرهای جدی باز بدارد؛ و مخدِّرات به طور کلی از این قبیل است.
تمثیل مولوی
پس در عالم اموری وجود دارد که خصلتش فقط این است که انسان را به خود مشغول و سرگرم میکند و هیچ خصلت دیگری ندارد. مولوی مثالی میآورد؛ میگوید بچهها میخواهند بازی کنند؛ برای اینکه خوب بتوانند جستوخیز کنند لباسها را میکنند؛ کفش و کلاه و جُبّه را درمیآورند و سرگرم بازی میشوند:
کودکان هرچند در بازی خوشاند شب کسانْشان سوی خانه میکشند
بچه وقتی که مشغول بازی میشود آنچنان گرم بازی میشود که حتی به فکر خوراکش هم نیست. گرسنه میشود، مادرش باید بیاید به زور صدایش کند که بیا آخر یک چیزی بخور بعد برو بازی کن. تا شب اینها گرم بازی هستند. شب که هوا تاریک میشود و اینها خسته هستند و بازی جبرا تمام میشود، میرود سراغ کفش و کلاهش، میبیند نیست. آنچنان سرگرم بازی بوده که یادش رفته کفش و کلاهی هم دارد و اینها را باید نگه داشت. یعنی این خصلت مشغولکنندگی بازی به قدری قوی و شدید است که اصلا یادش میرود کفش و کلاه هم دارد. بعد همین که این مثل را با یک شعرهای خیلی عالی میآورد یکدفعه میگوید: «نی شنیدی اِنَّمَا الدُّنْیا لَعِب» نشنیدی که همه دنیا مثل میدان بازی است برای بچه که سرگرم بازی میشود؛ گرم بازی که میشود مسائل جدی یادش میرود.
پس لهو عبارت است از بازداشتن ولی نه هر بازداشتنی، بلکه بازداشتن روانی و روحی نه جسمی و مادی؛ یعنی اموری که این قدرت را دارند که انسان را آنقدر به خود سرگرم کنند که کار و زندگیاش و کارهای حسابی و جدیاش یادش برود.
«اَلْهیکمْ» یعنی شما را بازداشته به طوری که به خود سرگرم کرده است؛ چه؟ تکاثُر. اینجا صحبتِ این نیست که قمار یا شراب یا موسیقی و یا کاخ جوانان[1]شما را سرگرم کرده، بلکه میفرماید تکاثر شما را سرگرم کرده است. تکاثر یعنی افزونطلبی و بلکه رقابت در افزونطلبی.
فطرت، سرمایه بزرگ انسان
نکتهای بسیار عالی در این آیه ذکر شده. انسان یک فطرت خدادادی دارد که سرمایه بزرگ انسان است و خصلت سرمایه بزرگ این است که همین طوری که برای انسان امکانات بزرگ به وجود میآورد و ممکن است سودهای بزرگ را برای او تأمین کند، ورشکستگیاش هم خیلی بزرگ است. یک آدمی که تمام سرمایهاش پنجاه هزار تومان است او هیچ وقت ده میلیون ورشکست نمیشود. ولی آدمی که سرمایهاش ده میلیون است، ده میلیون یا بیست میلیون ورشکست میشود. انسان فطرت کمالجویی دارد و این سرمایه بزرگی است و باید هم باشد. کمالجویی انسان این است که واقعیت و حقیقت خودش را افزایش بدهد، خودش را و آنچه که خود واقعیاش هست نمو و رشد بدهد. قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَکیها[2]. اصل معنای تزکیه رشد دادن است، رشد دادنِ توأم با پاکی از آلودگیها. راجع به جامعه میفرماید: هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الاُْمّیینَ رَسولا مِنْهُمْ یتْلوا عَلَیهِمْ ایاتِهِ وَ یزَکیهِمْ...[3]پیغمبر آمده که جامعه را تزکیه کند یعنی رشد بدهد و کمال ببخشد.
[1]. ] كاخ جوانان در رژیم پهلوی مركز فساد و سرگرمی ناسالم جوانان بود.[
[2]. شمس / 9.
[3]. جمعه / 2.
اشتباه انسان
اما انسان خیلی وقتها عوضی میگیرد، افزونی در یک چیز دیگر را با افزونی در خودش اشتباه میکند. خیال میکند اگر مال و ثروتش افزون شد و او هم یک رابطه قراردادی مالکیت داشت، اگر یک صندوقْ سند مالکیت را در کنار دست خودش داشت، املاک فراوان داشت، حسابهای بانکی زیادی داشت، اوست که رشد کرده و بزرگ و گُنده شده؛ نمیداند که خودش حقیر مانده به قدر موش، از موش هم حقیرتر. ولی مالْ زیاد است؛ بسیار خوب، به تو چه مربوط! افتخار میکند که منم که این ثروت اینقدر زیاد است! منِ حقیرِ بدبختی که ثروت خیلی زیاد است. بسیار خوب گوسفند خیلی زیاد است، تو چه؟ تو چقدر زیادی؟ هیچ. شتر خیلی زیاد است، تو چه؟ اتومبیل خیلی زیاد است؟ تو چه؟ خانه خیلی زیاد است، تو چه؟ یعنی ثروت را با خودش اشتباه میکند. افزایشِ در امری جدا و بیرون و بیگانه با خودش را با افزایش واقعی خودش اشتباه میکند. ثروت که جزء واقعیت انسان نیست. ثروت با انسان فقط یک رابطه و اضافهای پیدا میکند، تازه اضافهاش هم قراردادی است. معنایش نوشتن یک محضر[1]است که در یک دفتر ثبت شود و یک امضائی هم شده باشد، یعنی یک امر قراردادی؛ به دلیل اینکه انسان وقتی که ]از این دنیا [رفت آیا یک ذره از آن ثروت با او میرود؟ هرگز.
این است که تکاثر، ثروت افزون کردن و بعد افتخار کردن و خود را بزرگ دیدن و زیاد دیدن به اعتبار اینکه ثروت خیلی زیاد است، یکی از آن لهوهای دنیاست، به اندازهای که شراب لهو است، به اندازهای که قمار لهو است، به اندازهای که موسیقی لهو است و به اندازهای که هر نوع لهوی
[1]. ]دفتر اسناد رسمی[
در دنیا لهو است؛ یعنی یک امر سرگرمکننده بازدارنده و غافلکننده انسان. این است که در آن آیه فرمود: اِعْلَموا اَنَّمَا الْ حَیوةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَینَکمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الاَْمْوالِ وَ الاَْوْلادِ[1].
پس کثرت و افزونی اگر افزونی خود و واقعیت خود انسان ]باشد امری پسندیده است.[ مثلا علم، افزونی خود انسان است. آدمی که عالم میشود او بر خودش افزوده. ایمان هرچه که قویتر باشد بر خود انسان افزوده شده. ملکات فاضله هر اندازه انسان بیشتر داشته باشد بر خودش افزوده. درباره اینها کسی نمیگوید تو حقیر بمان؛ ولی تو برعکس، به جای اینکه خود را افزایش بدهی، خود را حقیر نگه میداری، بیگانه با خود را داری افزایش میدهی و به آن هم افتخار میکنی، میگویی من از فلان کس خیلی بالاترم برای اینکه ثروتی که به نام من ثبت شده از ثروتی که به نام او ثبت شده بیشتر است. فرزندان و تکاثرِ در اولاد هم همین طور است. اولاد زیاد هم انسان داشته باشد چه اثری به حال او دارد مادام که خودش در شخصیت خودش کمال نیافته باشد؟ و لهذا قرآن افتخار به کثرت مال و کثرت اولاد هردو را با یکدیگر میکوبد.
اَلْهیکمُ التَّکاثُرُ. حَتّی زُرْتُمُ الْ مَقابِرَ. این فزونطلبی و افتخارِ به افزون داشتن و روی یکدیگر انباشتن، شما را به خود سرگرم کرد و کرد تا زیارت کردید جناب قبرستان را؛ یعنی تا آن لحظهای که سرتان ـ به اصطلاح معروف ـ به سنگ لحد خورد. یعنی غفلت تا کی؟! سرگرمی تا کی؟! آدم تا کی سرگرم اموری باشد که بازدارندهاند و او را از خودش غافل کردهاند؟!
کلّا سَوْفَ تَعْلَمونَ مگو! عن قریبٍ خواهید دانست. مثل همان بچه؛
[1]. حدید / 20.
بازی که تمام شد آن وقت میفهمد که کلاه و جُبّه و کفشی نیست. ثُمَّ کلّا سَوْفَ تَعْلَمونَ. بار دیگر تکرار میکنیم: عن قریبٍ خواهید دانست. اینها هشداری است که حالا ما میدهیم؛ در آینده خودتان میدانید ولی ما حالا میگوییم که پیش از وقت بیدار شوید. کلّا لَوْ تَعْلَمونَ عِلْمَ الْیقینِ. لَتَرَوُنَّ الْ جَحیمَ. اگر شما به مرحله علمالیقین رسیده بودید، اگر علم یقینی را میدانستید و همین جا به آن مرحله علم یقینی رسیده بودید لَتَرَوُنَّ الْ جَحیمَ جحیم را و آن آتشهای سوزانی که به دنبال این تکاثرها هست، در همین جا البته میدیدید و مشاهده میکردید.
داستان حارثه
داستان حارثه که حدیثش در کافی هست[1]معروف است. بین طلوعینی بود، هوا تاریک روشن بود. پیغمبر اکرم (ص) بعد از نماز صبح رفتند سراغ اصحاب صُفّه. چشمشان افتاد به یک جوانی، دیدند که چشمهایش در کاسه سرش فرو رفته و در نگاههایش چیزها خوانده و دیده میشود. وَ هُوَ یخْفِقُ وَ یهْوی مثل آدمی که تلوتلو بخورد یک چنین حالی دارد. پیغمبر اکرم خودش طبیب بود، میدانست؛ رو به او کرد و فرمود: کیفَ اَصْبَحْتَ؟ حالت چطور است؟ عرض کرد: اَصْبَحْتُ یا رَسولَ اللهِ موقِنآ. صبح کردم در حالی که اهل یقینم. فرمود: فَما عَلامَةُ[2]یقینِک؟ علامتش چیست؟
(یقین علامت دارد) گفت: اِنَّ یقینی یا رَسولَ اللهِ هُوَ الَّذی اَحْزَنَنی و اَسْهَرَ لَیلی وَ اَظْمَأَ هَواجِری. علامتش این است که ]مرا غمناک ساخته،[ نه شب خواب دارم و نه روز خوراک. (روزها را روزه بود، شبها
[1]. كافی ج 2 / ص 53 .
[2]. ]در كافی به جای «علامة»، «حقیقة» آمده.[
پیوسته عبادت میکرد.) فرمود: بیش از این از علامت یقینت بگو! عرض کرد: یا رسولَ الله! الان در حالی هستم که گویی دارم به چشم خودم اهل بهشت را در بهشت و اهل جهنم را در جهنم میبینم، و تعبیراتی قریب به این مضامین.
در اول آیه فرموده بود: اَلْهیکمُ التَّکاثُرُ. گفتیم تکاثر یعنی افزونطلبی و بعد افتخار و رقابت کردن که من از تو بیشتر دارم، او میگوید من از تو بیشتر دارم...[1]
[1]. ]چند دقیقه آخر سخنان استاد متأسفانه روی نوار ضبط نشده است.[
تفسیر سوره عصـر
مقدمه*[1]
بسم الله الرحمن الرحیم
وَ الْعَصْرِ. اِنَّ الاِْنْسانَ لَفی خُسْرٍ. اِلاَّ الَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ[2].
سوره مبارکه عصر است که در میان ما به نام «وَالْعَصْر» معروف است. این سوره مانند سوره «اِنّا اَعْطَیناک الْکوْثَر» غیر از «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ»
[1]* ]سوره عصر جزء چند سورهای است كه در دو سلسله جلسه تفسیر قرآن استاد شهید آیتالله مطهری تفسیرشده است. یكی سلسله جلساتی كه در حدود سال 1351 در مسجد الجواد تهران بر قرار بوده و فقط شامل چندسوره میشود و از آخر قرآن آغاز گردیده است و دیگر سلسله جلسات اصلی تفسیر قرآن كه در منطقه قلهكتهران تا زمان شهادت استاد برقرار بوده است. این جلسه در تاریخ 17/1/1351 برابر با 21 صفر برگزار شدهو در این كتاب مقدمه تفسیر سوره عصر قرار گرفت.[
[2]. عصر / 1 ـ 3.