بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 15

می‌شود می‌دید و بعد هم در آینده عین آن بدون کم و زیاد واقع می‌شد.

همچنین گاهی قبل از اینکه وحی بر آن حضرت نازل شود صداهای غیبی می‌شنید؛ می‌دید گویا صدایش می‌زنند، یا احساس می‌کرد و می‌شنید که موجودات با او حرف می‌زنند.

تا اینکه برای اولین بار وحی (کلام خدا، قرآن) بر آن حضرت نازل شد و جبرائیل برای اولین بار بر وجود مقدس او ظاهر شد. خود حضرت می‌گوید: او را دیدم که در مقابل من ایستاد و به من فرمان داد و گفت: «اِقْرَأْ» یعنی بخوان!

البته این مطلب را توضیح بدهم که کلمه «بخوان» ترجمه رسایی از کلمه «اِقْرَأْ» نیست. ما در فارسی اگر کسی آواز هم بخواند می‌گوییم «خواند». هر گفتنی را «قرائت» نمی‌گویند. «قرائت» خواندن یک متن را می‌گویند. مثلا یک وقت هست که ما حرف کسی را نقل می‌کنیم، این را «قرائت» نمی‌گویند. یا مثلا کسی شعری گفته، ما شعر او را می‌خوانیم، این را هم «قرائت» نمی‌گویند. «قرائت» در جایی است که متنی در کار باشد، یعنی امری که مکتوب است یا صلاحیت کتابت را دارد در کار باشد.

وقتی که جبرائیل به پیغمبر اکرم گفت: «اِقْرَأْ» (قرائت کن، بخوان!) او اُمّی بود. حال آیا در مقابل پیغمبر اکرم مکتوب و نوشته‌ای نمودار شد؟ نوشته ظاهری مثل همین خطوطی که ما می‌نویسیم، یا یک کتاب غیبی مثل آنچه در قرآن نام می‌برد: «کتابٌ مَرْقومٌ. یشْهَدُهُ الْمُقَرَّبونَ»[1]؟ به هر حال به نوعی از انواع، «نوشته» بوده.

به او گفت: اِقْرَأْ (بخوان!). گفت: ما اَنـَا بِقارِئٍ؛ یعنی من نمی‌توانم

[1]. مطفّفین / 20 و 21.


صفحه 16

بخوانم، من خواندن یاد نگرفته‌ام؛ چون پیغمبر اکرم اُمّی بود، یعنی مکتب‌نرفته و درس‌نخوانده بود. وقتی به او گفتند: «اِقْرَأْ» که در واقع معنایش این است که «یک متن را بخوان!» گفت: ما اَنـَا بِقارِئٍ. خود پیغمبر اکرم ناقل است؛ فرمود: بار دیگر به من گفت: اِقْرَأْ. باز گفتم: ما اَنَا بِقارِئٍ. در بار سوم من را گرفت و فشرد آنچنان فشردنی که نزدیک بود جانم از قالب بیرون بیاید و گفت: اِقْرَأْ. تا گفت اِقْرَأْ، در قلب و باطن خودم احساس کردم خطوطی نوری در قلبم نوشته شده[1]و می‌توانم بخوانم. شروع کردم به خواندن. آنوقت از صفحه قلب خودم خواندم آنچه را که او می‌خواست من بخوانم : اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ. خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. اِقْرَأْ وَ رَبُّک الاَْکرَمُ. اَلَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الاِْنْسانَ ما لَمْیعْلَمْ.

نهضت قلم

عجیب است که وحی الهی اسلامی و اولین باری که وحی الهی بر پیغمبر اسلام نازل می‌شود با چه مطالبی آغاز می‌شود! پیغمبری که خودش اُمّی و درس ناخوانده است اولین کلمه‌ای که به او گفته می‌شود این است: «بخوان!». صحبت از خواندن و نوشتن است.

پیغمبر اکرم در زمان خودشان در همان مدینه و عربستان نهضت قلم به وجود آوردند. اسلام یک خصوصیتی دارد که هیچ دینی چنین خصوصیتی ندارد و آن اینکه در اندک زمانی یک نهضت علمی فرهنگی عظیم ایجاد کرد. دلیلش واضح است. قرآن کتابی است که با «اِقْرَأْ» شروع

[1]. حال این كه چطور نوشته شده بوده، ما نمی‌توانیم بفهمیم.


صفحه 17

شد. همان نقطه اوّلی که می‌خواهد بشر را راه بیندازد می‌گوید: «بخوان!». با «بخوان» بشر را راه می‌اندازد.

فرهنگِ توأم با ایمان

اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ. بخوان ولی به نام پروردگارت، با کمک و استمداد از نام پروردگار آفریدگارت. این جمله همان روح فرهنگ اسلامی را نشان می‌دهد. اسلام می‌گوید «بخوان!» بشر هم می‌گوید «بخوان!»، تمدن فرنگی هم می‌گوید «بخوان و بنویس!»، تمدن فرنگی هم می‌گوید مبارزه با بی‌سوادی، قرآن هم می‌گوید مبارزه با بی‌سوادی. این «اِقْرَأْ» یعنی مبارزه با بی‌سوادی. اما قرآن می‌گوید: بخوان با نام پروردگارت؛ خواندن و دانستن را با معنویت و ایمان و اینکه همیشه همراه نام خدا باشد توأم می‌خواهد. اسلام به فرهنگی که از ایمان جدا باشد معتقد نیست و تجربه نشان داد که چنین فرهنگی برای بشر کاری نمی‌کند. فرهنگ منفک از ایمان، «اِقْرَأ» مجزّا از «بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ»، آن فرهنگی است که به کره ماه می‌رود ولی در همان حال بر سر انسانهای بی‌گناهی در خانه‌های خودشان بمب می‌ریزد؛ یعنی انسانیت نیست. «بخوانِ» جدا از «بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ» و جدا از نام خدا، توحش است و برای بشر وحشی‌گری ایجاد می‌کند. آنگاه علم وسیله ارضاء جاه‌طلبی‌ها و شهوت‌رانی‌های بشر می‌شود. علمِ مجزا از ایمان، خواندن و نوشتنِ مجزا از ایمان، با سوادی مجزا از ایمان، انسان را انسان نمی‌کند و به بشر انسانیت نمی‌دهد، بلکه ابزار به دست بشر ـ به هر شکلی که هست ـ می‌دهد.

روح فرهنگ اسلامی توأم بودن علم و ایمان است. وَ قالَ الَّذینَ اُوتُوا


صفحه 18

الْعِلْمَ وَ الاْیمانَ[1]. قرآن دم از علم و ایمان با هم می‌زند، نه ایمان منهای علم، و نه علم منهای ایمان. ملای روم چقدر خوب همین حقیقت را که از قرآن کریم اقتباس کرده بیان می‌کند؛ می‌گوید :

هر که او بی سر بجنبد دم بود جنبشش چون جنبش کژدم بود

علم و مال و منصب و جاه و قران فتنه آرد در کف بد گوهران

تیغ دادن در کف زنگی مست به که افتد علم ناکس را به دست

اشتباه امروز مسلمانها، تقلید از فرنگیها

بزرگترین اشتباه امروز ما مسلمانها همین است ]که دنبال علم منهای ایمان هستیم و [می‌خواهیم از فرنگیها تقلید کنیم؛ یعنی وقتی می‌خواهیم علم را وارد کشور خودمان کنیم عذر ایمان را می‌خواهیم. می‌خواهیم از این در علم را وارد کنیم ولی از آن درِ دیگر ایمان را بیرون ببریم. چه فرق می‌کند: ما ایمان داشته باشیم و علم نداشته باشیم یا علم داشته باشیم و ایمان نداشته باشیم؟! به هر حال کبوتری هستیم یک باله. انسان با دو بال باید پرواز کند: علم و ایمان.

اولین نشانه فرنگی مآبی

اولین نشانه فرنگی مآبی ما این است که از اولِ کتابهایمان اسم خدا را برداشته‌ایم. قرآن می‌گوید : اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ. ببینید ما چقدر با قرآن مبارزه می‌کنیم و چقدر بر ضد قرآن سخن می‌گوییم! قرآن با «خواندن» شروع می‌شود و می‌گوید: اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ بخوان به استعانت و استمداد از نام پروردگار آفریدگار. اولین مرحله اجرای این

[1]. روم / 56 .


صفحه 19

دستور این است که وقتی کتاب می‌نویسیم (ما کتاب را برای خواندن می‌نویسیم) ]آن را با نام خدا آغاز کنیم،[ مخصوصا کتابهایی که برای بچه‌ها می‌نویسیم، کتابهای وزارت آموزش و پرورش[1]. ما وقتی کتاب را جلوی بچه‌مان باز می‌کنیم ولو کتاب فیزیک، شیمی، ریاضیات یا تاریخ طبیعی باشد، باید دستور خدا را اجرا کنیم: اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ. به بچه هم بگوییم «بچه جان بخوان به نام پروردگارت!». پس اولِ کتاب «بسم الله الرحمن الرحیم» یا یک «باسمه تعالی» یا لااقل یک «به نام خدا» بگذاریم. چقدر زشت و خنک است که انسان کتابی را باز می‌کند و در اول آن هیچ اسمی از خدا نمی‌بیند. معنای آن این است که من «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ» را قبول ندارم[2]. سخنرانی می‌کنیم و در سخنرانیهای خودمان حاضر نیستیم «بسم الله الرحمن الرحیم» بگوییم. معنایش این است که «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ» را قبول ندارم.

پس تعلیمات قرآن از خواندن و مبارزه با بی‌سوادی و ناتوانی در قرائت شروع شده است، اما «بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ» توأم با یاد و نام خدا و توأم با ایمان به خدا.

اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ بخوان ای پیامبر با استعانت از نام پروردگارت که جهان را و هرچه در آن هست آفریده است. اول مسئله جهان مطرح است، ولی چون قرآن کتابی است که برای تعلیم و تربیت انسان آمده، با اینکه خلقت کل عالم را ذکر می‌کند و انسان هم جزء عالم است، ذکر خاص بعد از عام می‌کند و انسان را بالخصوص

[1]. البته اخیرا دیده‌ام در بعضی از آنها هست ولی در همه نیست. ]خواننده محترم مستحضر است كه این سخنرانیقبل از پیروزی انقلاب اسلامی و در زمان رژیم پهلوی ایراد شده است.[

[2]. معنایش همین است؛ هیچ رودربایستی ندارد.


صفحه 20

ذکر می‌کند: خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. در سوره مؤمنون[1]می‌فرماید: ما انسان را از خلاصه و شیره کشیده‌ای از گِل آفریدیم، بعد او را نطفه قرار دادیم در قرارگاه محکم و استواری، بعد نطفه را به علقه تبدیل کردیم و بعد علقه را به مضغه.

مقصود از «علق»

اغلب، مفسرین گفته‌اند مقصود از کلمه «عَلَقه» خونِ بسته است؛ نطفه پس از آنکه در رحم قرار گرفت بعد از مدتی به شکل خون بسته درمی‌آید[2]. حال مقصود از «عَلَق» در اینجا چیست؟ آیا مقصود همان علقه است؟ پس چرا اینجا «علق» گفته و آنجا «علقه»؟ و بعلاوه «علقه» یکی از مراحل وسط است؛ یا باید می‌گفت انسان را از خاک آفریدیم و یا باید می‌گفت انسان را از نطفه آفریدیم. ذکر کردن یکی از مراحل وسط در خلقت انسان، تناسبی ندارد. پس مقصود چیست؟

نظر بعضی از دانشمندان معاصر درباره «عَلَق»

بعضی از علمای عصر ما[3]گفته‌اند: یکی از معانی «عَلَق» زالوست[4]. اینجا قرآن مطلبی را گفته که در آن عصر نمی‌توانستند بفهمند. مقصود از

[1]. آیات 12 ـ :14 وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طینٍ. ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فی قَرارٍ مَكینٍ. ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةًفَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً...

[2]. چون مفسرین قدیم خیال می‌كردند كه تمام نطفه وقتی كه در رحم قرار می‌گیرد منشأ تكوّن بچه می‌شود.

[3]. نمی‌دانم چه كسی برای اولین بار این حرف را زده.

[4]. زالو حیوانی است كه در آب یا در بدن حیوانهای دیگر پیدا می‌شود و احیانا وارد حلق اسب و امثال آنمی‌شود. خاصیت زالو این است كه خون را می‌مكد و آنقدر می‌مكد كه شكمش بزرگ می‌شود و می‌افتد.


صفحه 21

«علق» در اینجا آن حیوان زالو شکل ذره‌بینی است که در نطفه مرد وجود دارد که به آن «اسپرماتوزوئید» می‌گویند.

ولی به نظر می‌رسد مطلب چیز دیگری است. اصلا معنای «علقه» خون بسته نیست. ماده «عَلَق» و «عَلَقه» همان ماده «تعلق» است و معنایش وابستگی است. در فارسی کلمه «بسته» را گاهی درباره انعقاد می‌گوییم. وقتی یک شیء شُل، سفت شود، به این می‌گویند انعقاد؛ مثل خونی که از بدن حیوان بیرون می‌آید، که اول شل است، مقداری که می‌ماند می‌بندد، منعقد می‌شود. یا شیر را وقتی که مایه می‌زنند، بعد از مدتی منعقد می‌شود، سفت می‌شود و می‌بندد. یا گچ وقتی به آن آب می‌زنند اول شل است بعد منعقد می‌شود. این انعقاد است، نه اعتلاق و نه انعلاق. بنابراین اگر ما بگوییم معنای علقه خون بسته است، خون بسته یعنی خون منعقد شده و خون منعقد شده غیر از خون معتلق شده است.

اینجا صحبت عَلَق بودن است. معنای تعلق، بسته بودن نیست، بلکه وابسته بودن و چسبیدن است. اگر چیزی به چیزی بچسبد به طوری که جدا نشود، اینجاست که ماده «عَلَق» را به کار می‌برند. به زالو که «علق» می‌گویند به این اعتبار است که وقتی آن را روی بدن انسان بگذارند خودش را می‌چسباند و جدا نمی‌شود؛ متعلق می‌شود، نه اینکه منعقد می‌شود.

پس اینکه قرآن می‌گوید: «بعد نطفه علقه می‌شود» معنایش این نیست که نطفه منعقد می‌شود، بلکه این است که نطفه در جایی قرار می‌گیرد و در آنجا می‌چسبد؛ یعنی ]نطفه [که اول در این حال نبود، به حالتی درمی‌آید که در یک نقطه می‌چسبد و جدا نمی‌شود و جایش را تغییر نمی‌دهد و به عبارت دیگر تعلق پیدا می‌کند.


صفحه 22

اعجاز علمی قرآن

به نظر این طور می‌رسد که با توجه به ماده نطفه و ماده علقه، اعجاز علمی قرآن روشن می‌شود. در لغت عرب ماده کلمه «نطفه» مفهوم سیلان دارد؛ به آب سایل، یعنی آبی که سیلان و جریان دارد، می‌گویند «ناطف» یعنی صاحب سیلان و جریان. به نطفه مرد یا هر جنس نری، از آن جهت نطفه می‌گویند که جریان و سیلان دارد. نطفه تا وقتی نطفه است که حالت سیلانی دارد. می‌فرماید : ما انسان را از نطفه آفریدیم؛ یعنی یک مرحله از خلقت انسان همان آب جهنده است. در سوره «وَ السَّماءِ وَ الطّارِقِ» هم می‌فرماید: خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ[1]از آبی جهنده آفریده شد.

علم ثابت کرده است که نطفه جنس نر وقتی داخل رحم جنس ماده می‌شود همان حالت سیلان و جریان و تحرک خودش را دارد. در جنس ماده در هر ماهی یک سلول ـ که به آن «اُوول» می‌گویند ـ آفریده می‌شود که اگر شرایط اقتضا کند و از میان میلیونها ذرات جهنده و متحرکی که در نطفه مرد است یکی (و احیانا دو تا و به ندرت سه تا و با ندرت بیشتر چهار تا و افزونتر) به آن برسد دیوار آن را می‌شکافد و وارد آن می‌شود. تا وارد شد، ]سلول جنس ماده[ فورا با ترشحاتی که دارد، دیوار خودش را محکم می‌کند به طوری که میلیونها سرباز دیگری که می‌آیند و می‌خواهند این قلعه را فتح کنند دیگر نمی‌توانند. همان اوّلی که آمد، این قلعه به روی آن باز می‌شود؛ یعنی سلول زن (اُوول) که بزرگ و کروی شکل است، آماده است برای اولین سربازی که وارد بشود، و بعد فورا درِ این قلعه به روی دیگران بسته می‌شود[2]. از مجموع سلول نر و سلول

[1]. طارق / 6.

[2]. اگر هم دو یا سه یا چهار یا پنج تا با هم برسند، به روی آنها باز می‌شود، ولی دیگر بیش از این، استعداد ندارد.شاید اگر در آنِ واحد بیش از این بخواهند وارد شوند آن قلعه خراب می‌شود. تا آن مقداری كه استعداد دارد اگروارد شدند فورا درِ این قلعه به روی دیگران بسته می‌شود.