باسمک العظیم الأعظم الأعزّ الأجلّ الأکرم یا الله...
اللّهم اقضِ حوائجَنا. و اکفِ مهمّاتِنا. و اشفِ مرضانا. و عاف اَحیانا. و ارحم مَوْتانا. و اَدِّ دیونَنا. و وسِّع فی ارزاقنا. و اجعل عاقبَة اُمورِنا خیرآ. و وفّقنا لما تحبّ و ترضی.
تفسیر سوره عصر
بسم الله الرحمن الرحیم
وَ الْعَصْرِ. اِنَّ الاِْنْسانَ لَفی خُسْرٍ. اِلاَّ الَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ[1].
سوره مبارکه عصر است که مجموعش یک سطر و نیم بیشتر نیست. سه سوره بسیار کوچک در قرآن داریم: سوره «اِنّا اَعْطَیناک الْکوْثَرَ»، سوره «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ» و سوره «وَ الْعَصْرِ». همه این سوره سه آیه است و آیه اولش دو کلمه: وَ الْعَصْرِ؛ یک کلمهاش هم فقط «واو» است. آیه دوم: اِنَّ الاِْنْسانَ لَفی خُسْرٍ؛ یک جمله دو سه کلمهای. آیه سوم اندکی طولانیتر است: اِلاَّ الَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ.
[1]. عصر / 1ـ3.
در اطراف این سوره به این کوچکی میتوان حتی یک کتاب نوشت، یعنی اینقدر پرمحتواست. اصول آن را که چه مسائلی در اینجا مطرح است عرض میکنم.
اولا این سوره از سورههایی است که با سوگند آغاز شده است: وَ الْعَصْرِ سوگند به عصر. درباره سوگندهای قرآن فراوان بحث کردهایم، دیگر تکرار نمیکنیم، فقط آنچه که مربوط به اینجا میشود عرض میکنیم.
در آیات بسیاری از قرآن، ما سوگندِ به زمان در میان سوگندها میبینیم، منتها این سوگندها مختلف است: سوگندِ به روز، سوگندِ به شب، سوگندِ به قسمتی از شبانه روز: وَ ضُحیها[1]آنگاه که روز بالا میآید، در حدود ربع اول روز؛ سوگند به قسمتی از شبانه روز که به یک اعتبار از شب حساب میشود به یک اعتبار از روز؛ یعنی اول طلوع صبح، که در حسابهای اسلامی معمولا جزء روز شمرده میشود. وقتی که ما در روز روزه میگیریم، از اول طلوع صبح امساک میکنیم. و هریک از این قسمها یک حکمت و فلسفه خاصی دارد که اهمیت آن مُقْسَمٌ به[2]را نشان میدهد که ارزش روز برای انسان چه ارزشی است، ارزش شب چه ارزشی است، ارزش بینالطلوعین چه ارزشی است و ارزش ضُحی چه ارزشی است.
مقصود از «عصر»
اینجا سخن از «عصر» است. مقصود از «عصر» در اینجا چیست؟ در میان احتمالاتی که دادهاند دو احتمال، بیشتر و از آن دو احتمال یکی بیشتر
[1]. شمس / 1.
[2]. ]چیزی كه به آن قسم خورده شده است.[
]مورد قبول است :[ یکی اینکه مقصود از «عصر» همین قسمت معین از روز است که ما میگوییم عصر؛ یعنی قسمتی از بعد از ظهر؛ تقریبا میشود گفت که ربع آخر روز، که نقطه مقابل ضُحی میشود. ضُحی به آن وقتی گفته میشود که آفتاب مقدار زیادی برآمده است که معمولا آن را وقت «چاشت» میگویند؛ «عصر» وقتی است که اگر روز را دو نصف بکنیم و از ظهر به بعد را هم که نصف روز است دو نصف بکنیم تقریبا آن نصفه دومش را عصر میگوییم.
ولی احتمال دیگر این است که «عصر» نه به معنی قطعهای از روز است بلکه به معنی قطعهای از تاریخ است، به همین اصطلاح رایجی که الان گفته میشود؛ مثلا میگوییم «عصر پیغمبر». این «عصر پیغمبر» یعنی آن قطعه خاص از تاریخ که دوره زندگانی پیغمبر اکرم است. علما، هر گروهی به مناسبت فن خودشان تاریخ را به دورهها و عصرهای مختلف تقسیم کردهاند. عدهای که به جنبههای اجتماعی و روابط اقتصادی نظر داشتهاند میگویند عصر بردگی، عصر فئودالیسم، عصر سرمایهداری. افرادی که بیشتر به جنبههای فنی و ابزاری نظر داشتهاند میگویند عصر حَجَر، عصر آهن، عصر اتم، عصر فضا؛ این گونه تعبیرها.
اینجا مفسرین «عصر» را عصر پیغمبر گرفتهاند. یعنی سوگند به این عصر و به این زمان که زمان پیغمبر اکرم است. خود زمان از آن جهت که زمان است فرقی میان اجزاء آن نیست. زمان یک واحد کششداری است که از ازل تا به ابد کشیده شده است. اجزاء زمان با یکدیگر فرق نمیکنند. از نظر بشر زمان انسان (یعنی زمان از آن جهت که به انسان تعلق دارد و انسان از آن جهت که به زمان تعلق دارد) فرق میکند؛ یعنی یک عصر و زمان عصر شکوفایی انسانیت انسان است، عصر انسانیت انسان و عصر کمال انسان است. از این جهت آن عصر یک قداست
خاصی پیدا میکند که قرآن وقتی میخواهد اهمیت آن عصر و زمان را بیان کند میفرماید: سوگند به عصر پیغمبر. از این نظر بعضی از زمانها مادر زمانهای دیگر یعنی سازنده زمانهای دیگر هستند؛ حالا چه عصر خوب باشد چه عصر بد؛ یعنی یک دوره خوب، مادر خوبیها در طول تاریخ میشود، سازنده خوبیها و سعادتها در طول تاریخ میشود؛ یعنی وقتی که انسان به آن دوره نگاه میکند و آن عصر را میبیند و آنچه که در آن عصر وجود پیدا کرده، برای او الهامبخش خیر و نیکی و برکت و سعادت است کما اینکه در نقطه مقابل ممکن است قطعهای از قطعات تاریخ یک قطعه سیاه و لجنزا و کثیف باشد که مادر بدیها در دورههای دیگر بشود.
وَ الْعَصْرِ. سوگند به این عصر نورانی، به آن عصر مشعشع، به آن عصر با برکت، آن زمانی که برکت زا واقع شد. چه زمانی از نظر برکت زایی به آن دوره بیست و سه سالهای میرسد که در آن قرآن نازل شد؟! این، قسمت اول.
تفاوت اساسی انسان با موجودات دیگر
بعد میفرماید: اِنَّ الاِْنْسانَ لَفی خُسْرٍ. همانا (تحقیقا) انسان در زیان است مگر... . حال مطلب مربوط به «مگر» را برای بعد میگذاریم. مکرر این مطلب را گوشزد کرده و گفتهایم یک اصل مسلّم انسانشناسی و اصل مسلّم قرآنی درباره انسان است که: انسان یک تفاوت اصیل با هر موجود دیگر ـ اعم از جاندار و غیر جاندار و اعم از موجودهای دنیایی و طبیعی و مافوق دنیایی و مافوق طبیعی ـ دارد. آن تفاوت اساسی این است که انسان به صورت یک موجود بالقوه به دنیا میآید نه به صورت یک موجود بالفعل؛ یعنی انسان وقتی که از مادر
متولد میشود اگر ما به جهازها و اندامهای بدنی او نگاه کنیم یک موجود کامل یعنی ساختهشده به دنیا میآید. انسان قبل از اینکه از مادر متولد بشود جهاز باصرهاش ساخته میشود، جهاز سامعهاش ساخته میشود، جهاز تنفسش ساخته میشود، جهاز دَوَران دمش[1]ساخته میشود، دستهایش ساخته میشود، پاهایش ساخته میشود؛ این اندام کاملا ساخته میشود و مثل اتومبیلی که از کارخانه بیرون میآید، ساختهشده از کارخانه رحم بیرون میآید. اما انسان که انسان است، به این اندام و این بدن نیست. این، شخصِ انسان است. انسان یک شخصیتی دارد؛ شخصیت انسان، هنگام تولد، تازه اول ساخته شدنش است؛ یعنی از ابتدای تولد، تازه شخصیت انسان شروع میکند به ساخته شدن.
انسان وقتی که از مادر متولد میشود، از نظر شخصیت از هر حیوانی ضعیفتر است. یک بچه گربه که از مادر متولد میشود و بچه انسان را که از مادر متولد میشود در نظر بگیرید. او چقدر پیشافتادهتر از بچه انسان است از نظر بالفعل بودن! یعنی از نظر هوش و فهمش و از نظر اینکه خودش میتواند خودش را اداره کند. نه فقط بچه گربه، بچه کمهوشترین حیوانات را هم اگر شما در نظر بگیرید و با بچه انسان مقایسه کنید او پیشافتادهتر از بچه انسان است. بچه گاو یا بچه الاغ را در نظر بگیرید؛ ابتدا که متولد میشود خیلی از بچه انسان پیشافتادهتر است. خُلِقَ الاِْنْسانُ ضَعیفآ[2]. بچه انسان از نظر شخصیت، زندگیاش از صفر شروع میشود ولی زندگی آنها از صفر شروع نمیشود. شخصیت انسان تدریجا یک مقدار در دامن پدر و مادر با قلمی که در دست آنهاست تکوّن پیدا میکند، یک مقدار در محیط اجتماع، و کمکم خودش
[1]. ]گردش خون.[
[2]. نساء / 28.
به مرحله رشد و بلوغ فکری و به مرحله اختیار و انتخاب میرسد؛ از همه مهمتر این است: بعد خودش است که راه و شخصیت خودش را انتخاب میکند. اصلا انسان شخصیتش را خودش برای خودش انتخاب میکند.
تفاوت دیگر
از اینجا ما به یک تفاوت اساسی دیگر میان انسان و غیر انسان میرسیم و آن این است: هر چیز دیگر چون «ساختهشده» به دنیا میآید اگر زیانی متوجه او بشود، از ناحیه بیرون است که آفتی بیاید زیانی به او وارد کند. حیوان که به دنیا میآید، ساختهشده به دنیا میآید. اگر بخواهد زیان ببیند این گونه است که مثلا حادثهای پیش بیاید غذا به او نرسد و بمیرد، یا کسی ضربهای به او وارد کند، دست یا پایش را ببُرد و یا بزند او را بکشد. عامل خسر و زیانش از ناحیه بیرون است چون «ساختهشده» به دنیا آمده، بعد عامل بیرونی میتواند سبب زیانش بشود.
ولی انسان در مرحله قبل از مرحله بیرونی ]میتواند زیان ببیند. [البته آن آفتهای بیرونی برای انسان هم هست، ولی برای انسان قبل از آنکه نوبت برسد به این که آفتی از بیرون متوجه او بشود و سبب زیانش بشود اولین زیانش این است که خودش را درست نساخته باشد. انسان موجودی است که مسئول ساختن شخصیت خودش است؛ یعنی انسانِ بالقوه است، باید خودش را انسان بکند. گربه را خلقتْ گربه کرده است، سگ را خلقت سگ کرده و به صورت «سگی» به وجود آورده، موش را هم خلقت موش کرده، آن گل شمعدانی را هم خلقت گل شمعدانی کرده است. تنها موجودی که اگر بخواهد واقعا مصداق نوع خودش یعنی انسان باشد باید با دست خودش این کار را بکند و خودش را انسان بکند،
انسان است. اگر نکند چه ضرری برده! بالاترین ضررها. این یک نکته.
حال، انسان با چه انسان میشود؟ گفتیم انسان بودن انسان به این اندام نیست، اندامْ مشترک میان ما و حیوانات است. گفت:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و زبان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
آدمیت صرفا به این اندام نیست. و لهذا شما میبینید آدم تا آدم از زمین تا آسمان متفاوت است. آیا ابوجهل و پیغمبر از نظر اندامشناسی با یکدیگر فرقی داشتند؟ پیغمبر دو قلب داشت و ابوجهل یک قلب؟! پیغمبر دوتا محفظه برای مغزش بود و ابوجهل یکی؟! بدیهی است که معاویه و علی، ابوجهل و پیغمبر، فرعون و موسی از نظر این اندامها فرق نداشتند که کسی بگوید برویم موسی و فرعون را به سالن تشریح بسپاریم بعد ببینیم سالن تشریح چه تفاوت زیادی میان موسی و فرعون بیان میکند! نه، در آنجا تفاوت زیادی نمیبینیم. ولی موسی از آن جهت که موسی است با فرعون از آن جهت که فرعون است ]بسیار متفاوت است[ یعنی در شخصیت موسوی و شخصیت فرعونی از زمین تا آسمان ]تفاوت است. [ابوذر را با معاویه مقایسه کنید. اگر ابوذر و معاویه در یک مجلس وارد میشدند و کسی نمیشناخت، آیا وقتی به چهره ابوذر نگاه میکرد در پیشانیاش چیزی نوشته بود که در پیشانی معاویه ننوشته بود؟! شاید ایندو را با یکدیگر اشتباه میکرد که آیا ابوذر این است یا آن. اگر حرف نمیزدند و کاری انجام نمیدادند، از در که وارد میشدند انسان نمیتوانست تشخیص بدهد که این ابوذر است و آن معاویه یا برعکس. ولی چرا در عین حال گویی ابوذر اصلا جنس دیگر و موجود دیگری است و معاویه