بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 178

خاصی پیدا می‌کند که قرآن وقتی می‌خواهد اهمیت آن عصر و زمان را بیان کند می‌فرماید: سوگند به عصر پیغمبر. از این نظر بعضی از زمانها مادر زمانهای دیگر یعنی سازنده زمانهای دیگر هستند؛ حالا چه عصر خوب باشد چه عصر بد؛ یعنی یک دوره خوب، مادر خوبیها در طول تاریخ می‌شود، سازنده خوبیها و سعادتها در طول تاریخ می‌شود؛ یعنی وقتی که انسان به آن دوره نگاه می‌کند و آن عصر را می‌بیند و آنچه که در آن عصر وجود پیدا کرده، برای او الهام‌بخش خیر و نیکی و برکت و سعادت است کما اینکه در نقطه مقابل ممکن است قطعه‌ای از قطعات تاریخ یک قطعه سیاه و لجن‌زا و کثیف باشد که مادر بدیها در دوره‌های دیگر بشود.

وَ الْعَصْرِ. سوگند به این عصر نورانی، به آن عصر مشعشع، به آن عصر با برکت، آن زمانی که برکت زا واقع شد. چه زمانی از نظر برکت زایی به آن دوره بیست و سه ساله‌ای می‌رسد که در آن قرآن نازل شد؟! این، قسمت اول.

تفاوت اساسی انسان با موجودات دیگر

بعد می‌فرماید: اِنَّ الاِْنْسانَ لَفی خُسْرٍ. همانا (تحقیقا) انسان در زیان است مگر... . حال مطلب مربوط به «مگر» را برای بعد می‌گذاریم. مکرر این مطلب را گوشزد کرده و گفته‌ایم یک اصل مسلّم انسان‌شناسی و اصل مسلّم قرآنی درباره انسان است که: انسان یک تفاوت اصیل با هر موجود دیگر ـ اعم از جاندار و غیر جاندار و اعم از موجودهای دنیایی و طبیعی و مافوق دنیایی و مافوق طبیعی ـ دارد. آن تفاوت اساسی این است که انسان به صورت یک موجود بالقوه به دنیا می‌آید نه به صورت یک موجود بالفعل؛ یعنی انسان وقتی که از مادر


صفحه 179

متولد می‌شود اگر ما به جهازها و اندامهای بدنی او نگاه کنیم یک موجود کامل یعنی ساخته‌شده به دنیا می‌آید. انسان قبل از اینکه از مادر متولد بشود جهاز باصره‌اش ساخته می‌شود، جهاز سامعه‌اش ساخته می‌شود، جهاز تنفسش ساخته می‌شود، جهاز دَوَران دمش[1]ساخته می‌شود، دستهایش ساخته می‌شود، پاهایش ساخته می‌شود؛ این اندام کاملا ساخته می‌شود و مثل اتومبیلی که از کارخانه بیرون می‌آید، ساخته‌شده از کارخانه رحم بیرون می‌آید. اما انسان که انسان است، به این اندام و این بدن نیست. این، شخصِ انسان است. انسان یک شخصیتی دارد؛ شخصیت انسان، هنگام تولد، تازه اول ساخته شدنش است؛ یعنی از ابتدای تولد، تازه شخصیت انسان شروع می‌کند به ساخته شدن.

انسان وقتی که از مادر متولد می‌شود، از نظر شخصیت از هر حیوانی ضعیف‌تر است. یک بچه گربه که از مادر متولد می‌شود و بچه انسان را که از مادر متولد می‌شود در نظر بگیرید. او چقدر پیش‌افتاده‌تر از بچه انسان است از نظر بالفعل بودن! یعنی از نظر هوش و فهمش و از نظر اینکه خودش می‌تواند خودش را اداره کند. نه فقط بچه گربه، بچه کم‌هوش‌ترین حیوانات را هم اگر شما در نظر بگیرید و با بچه انسان مقایسه کنید او پیش‌افتاده‌تر از بچه انسان است. بچه گاو یا بچه الاغ را در نظر بگیرید؛ ابتدا که متولد می‌شود خیلی از بچه انسان پیش‌افتاده‌تر است. خُلِقَ الاِْنْسانُ ضَعیفآ[2]. بچه انسان از نظر شخصیت، زندگی‌اش از صفر شروع می‌شود ولی زندگی آنها از صفر شروع نمی‌شود. شخصیت انسان تدریجا یک مقدار در دامن پدر و مادر با قلمی که در دست آنهاست تکوّن پیدا می‌کند، یک مقدار در محیط اجتماع، و کم‌کم خودش

[1]. ]گردش خون.[

[2]. نساء / 28.


صفحه 180

به مرحله رشد و بلوغ فکری و به مرحله اختیار و انتخاب می‌رسد؛ از همه مهم‌تر این است: بعد خودش است که راه و شخصیت خودش را انتخاب می‌کند. اصلا انسان شخصیتش را خودش برای خودش انتخاب می‌کند.

تفاوت دیگر

از اینجا ما به یک تفاوت اساسی دیگر میان انسان و غیر انسان می‌رسیم و آن این است: هر چیز دیگر چون «ساخته‌شده» به دنیا می‌آید اگر زیانی متوجه او بشود، از ناحیه بیرون است که آفتی بیاید زیانی به او وارد کند. حیوان که به دنیا می‌آید، ساخته‌شده به دنیا می‌آید. اگر بخواهد زیان ببیند این گونه است که مثلا حادثه‌ای پیش بیاید غذا به او نرسد و بمیرد، یا کسی ضربه‌ای به او وارد کند، دست یا پایش را ببُرد و یا بزند او را بکشد. عامل خسر و زیانش از ناحیه بیرون است چون «ساخته‌شده» به دنیا آمده، بعد عامل بیرونی می‌تواند سبب زیانش بشود.

ولی انسان در مرحله قبل از مرحله بیرونی ]می‌تواند زیان ببیند. [البته آن آفتهای بیرونی برای انسان هم هست، ولی برای انسان قبل از آنکه نوبت برسد به این که آفتی از بیرون متوجه او بشود و سبب زیانش بشود اولین زیانش این است که خودش را درست نساخته باشد. انسان موجودی است که مسئول ساختن شخصیت خودش است؛ یعنی انسانِ بالقوه است، باید خودش را انسان بکند. گربه را خلقتْ گربه کرده است، سگ را خلقت سگ کرده و به صورت «سگی» به وجود آورده، موش را هم خلقت موش کرده، آن گل شمعدانی را هم خلقت گل شمعدانی کرده است. تنها موجودی که اگر بخواهد واقعا مصداق نوع خودش یعنی انسان باشد باید با دست خودش این کار را بکند و خودش را انسان بکند،


صفحه 181

انسان است. اگر نکند چه ضرری برده! بالاترین ضررها. این یک نکته.

حال، انسان با چه انسان می‌شود؟ گفتیم انسان بودن انسان به این اندام نیست، اندامْ مشترک میان ما و حیوانات است. گفت:

تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و زبان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

آدمیت صرفا به این اندام نیست. و لهذا شما می‌بینید آدم تا آدم از زمین تا آسمان متفاوت است. آیا ابوجهل و پیغمبر از نظر اندام‌شناسی با یکدیگر فرقی داشتند؟ پیغمبر دو قلب داشت و ابوجهل یک قلب؟! پیغمبر دوتا محفظه برای مغزش بود و ابوجهل یکی؟! بدیهی است که معاویه و علی، ابوجهل و پیغمبر، فرعون و موسی از نظر این اندامها فرق نداشتند که کسی بگوید برویم موسی و فرعون را به سالن تشریح بسپاریم بعد ببینیم سالن تشریح چه تفاوت زیادی میان موسی و فرعون بیان می‌کند! نه، در آنجا تفاوت زیادی نمی‌بینیم. ولی موسی از آن جهت که موسی است با فرعون از آن جهت که فرعون است ]بسیار متفاوت است[ یعنی در شخصیت موسوی و شخصیت فرعونی از زمین تا آسمان ]تفاوت است. [ابوذر را با معاویه مقایسه کنید. اگر ابوذر و معاویه در یک مجلس وارد می‌شدند و کسی نمی‌شناخت، آیا وقتی به چهره ابوذر نگاه می‌کرد در پیشانی‌اش چیزی نوشته بود که در پیشانی معاویه ننوشته بود؟! شاید ایندو را با یکدیگر اشتباه می‌کرد که آیا ابوذر این است یا آن. اگر حرف نمی‌زدند و کاری انجام نمی‌دادند، از در که وارد می‌شدند انسان نمی‌توانست تشخیص بدهد که این ابوذر است و آن معاویه یا برعکس. ولی چرا در عین حال گویی ابوذر اصلا جنس دیگر و موجود دیگری است و معاویه


صفحه 182

موجود دیگری؟ چون انسان بودن به شخصیت مربوط می‌شود.

ایمان و عمل، دو رکن انسانیت

پس انسان مسئول خودش است که بالاترین مسئولیتهاست؛ مسئول انسان بودن و انسان شدن خودش است. انسان به چه انسان می‌شود؟ امروز این مسئله مورد قبول است که انسان با عمل خودش انسان می‌شود؛ یعنی انسان با عمل خودش، خودش را می‌سازد و با چگونگی عملش انسان می‌شود. نوعی عملْ انسان را از انسانیت دور می‌کند و نوعی عمل انسان را به انسانیت نزدیک می‌کند. این فکر امروز مطرح است ولی فکری است که قرآن در هزار و چهارصد سال پیش به صورت کاملترش مطرح کرده. در سوره «وَ الْمُرْسَلاتِ» نیز من این مطلب را به تفصیل عرض کردم. از نظر قرآن انسانیت انسان به دو چیز است: یکی ایمان و دیگر عمل. ایمان، خودش یک رکن و پایه برای انسانیت انسان است.

در فلسفه‌های امروزی برای ایمان ارزش ذاتی و اصیل قائل نیستند. فکر خوب و ایمان خوب را لازم می‌دانند ولی می‌گویند که ایمان خوب و فکر خوب بالاخره ذهنیت است، به ذهن برمی‌گردد و ذهن ارزشش آن اندازه است که انسان را به عمل وادار کند یعنی ارزش مقدِّمی دارد و بس. در صدر اسلام هم بوده‌اند بعضی از نحله‌ها و فکرها (خوارج از این گروه هستند) که این جور فکر می‌کردند ولی قطعا نظر قرآن این نیست. از نظر قرآن ایمان از آن جهت که ایمان است، خدا را شناختن قطع نظر از هر عملی ]ارزش دارد.[ اینکه می‌گوییم «قطع نظر از هر عملی» البته خداشناسی منشأ عمل است ولی فرضا خداشناسی جدا از هر عملی هم بخواهد باشد خودش نیمی از انسانیت انسان است اگر نگوییم تمام


صفحه 183

انسانیت است. ایمان به خدا (ایمان به اوّل)، ایمان به معاد (ایمان به آخِر) و ایمان به اینکه وسط (یعنی عمل در دنیا) چه نقشی دارد برای اینکه انسان ]سعادتمند باشد؛ به عبارت دیگر[ در رابطه اول و آخر انسان عمل چه نقشی دارد و دنیا چه وضعی برای ما دارد و ما چه موضعی در این دنیا باید داشته باشیم، ]ایمان به اینها و[ شناختن اینها از نظر قرآن اصل است.

ایمان و عمل تفکیک ناپذیرند

ولی قرآن با آن فکر هم که انسان خیال کند که فقط ایمان کافی است و عمل ]لازم نیست مخالف است.[ قرآن ایمان و عمل را از یکدیگر تفکیک‌ناپذیر می‌داند. می‌بینید که در قرآن چقدر تکرار می‌شود: امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ. اصلا در قرآن از بس این جمله تکرار شده، هرجا انسان «امَنوا» می‌بیند انتظار دارد یک «عَمِلُوا الصّالِحاتِ» هم پشت سرش باشد. ممکن است کسی با خود خیال کند که من ایمانم قرص و محکم است، آدم ایمانش که قرص و محکم شد حالا عمل هم داشت یا نداشت مهم نیست. مثل اینکه بعضی متصوفه می‌گویند آقا دلت را پاک کن، ایمانت را قرص و محکم کن، بود و نبود عمل مهم نیست. وَ اعْبُدْ رَبَّک حَتّی یأْتِیک الْیقینُ[1]آنقدر عبادت کن که به مرحله ایمان یقینی برسی؛ وقتی به این مرحله رسیدی دیگر رهایش کن، عملْ دیگر به چه درد می‌خورد، به نتیجه و مقصد رسیدی! این وسوسه شیطان است.

نقطه مقابل، کسانی هستند که ایمان را تحقیر می‌کنند. در صدر اسلام خوارج این طور فکر می‌کردند و امروز هم عده‌ای این طور فکر می‌کنند که اصل عمل است، بود و نبود ایمان مهم نیست. و لهذا می‌گویند در

[1]. حجر / 99.


صفحه 184

هرجای دنیا اگر مردمی باشند که از نظر عمل همان طور عمل می‌کنند که مسلمانهای خوب عمل کرده‌اند ولو خدا را نمی‌شناسند و به معاد ایمان ندارند، اینها چون عملشان خوب است، به آنچه که پیغمبران دعوت کرده‌اند یعنی به سعادت دنیا و سعادت آخرت رسیده‌اند ]و وضع آنها با مؤمنانی که عمل صالح انجام داده‌اند[ هیچ فرق ندارد؛ ایمان مقدمه است.

ایمان هرگز مقدمه نیست. نه ایمان مقدمه است نه عمل. ایمان و عمل دو رکن سعادت انسان است.

پس انسان یک موجود ساخته‌نشده است و خسران اساسی او در این است که خوب ساخته نشود و اگر بخواهد خوب ساخته بشود با دو چیز ساخته می‌شود: یکی نظری و یکی عملی، یکی از نوع شناخت و یکی از نوع عمل. آنچه که نظری و از نوع شناخت است نامش ایمان است. در رأس ایمان، ایمان به الله، ایمان به همه انبیاء، ایمان به ملائکه، ایمان به کتب، ایمان به رسل، ایمان به یوم‌الآخِر، ایمان به امام و رهبر[1]قرار دارد. ابتدا شناختن و درک این مسائل و اعتقاد به اینها، و بعد عمل.

پس انسان در زیان است مگر آنان که ایمان پیدا کردند و عمل صالح انجام دادند؛ آنها که چنین نکردند اصلا از اول به انسانیت نرسیده‌اند.

عناوین اولیه و عناوین ثانویه

«عمل صالح» که قرآن این کلمه را تکرار کرده یعنی چه و این چه تعبیری است؟ فقها و اصولیین تعبیری دارند، می‌گویند «عناوین اولیه و عناوین ثانویه». یک شیء را گاهی به عنوان اصلی خودش بیان می‌کنند مثلا می‌گویند نماز. نماز اسم این عمل است. می‌گوییم احسان به مردم؛ این،

[1]. خود این از اصول ایمان است.


صفحه 185

نام این عمل است. می‌گوییم زکات؛ نام این عمل است. روزه؛ نام این عمل است. جهاد؛ نام آن عمل است. امر به معروف و نهی از منکر؛ نام آن عمل دیگر است. انفاق؛ نام آن عمل است. راستی و صداقت؛ نام آن عمل است. ولی می‌دانیم که موقع و موضع عملها به حسب شرایط زمانی و احوال اشخاص متفاوت است؛ یعنی برای شما در یک لحظه یک امر واجب است و یک امر دیگر مستحب. ممکن است در لحظه دیگر همان مستحب واجب‌تر بشود.

یک مثال

مثال ساده‌ای عرض می‌کنم: ]شما می‌خواهید نماز بخوانید[[1]ولی مدیون شرعی یک دائن شرعی هستید که به اصرار دین خودش را از شما طلب می‌کند، می‌گوید من احتیاج دارم، باید بدهی. می‌گویید صبر کن نمازم را بخوانم بعد می‌دهم. می‌گوید من این مقدار هم صبر نمی‌کنم، دین مرا بده بعد نمازت را بخوان. یا شما می‌خواهید نماز بخوانید، در همان حال یکمرتبه می‌بینید شخصی ناراحتی خیلی شدیدی پیدا کرد که او را به عجله باید به دکتر رساند. فرض این است که وقت هم وسیع است. آیا در اینجا نماز ]برای شما واجب‌تر است یا پرداخت دین (یا رساندن بیمار به پزشک)؟ [همیشه نماز ]عمل صالح است[[2]ولی برای شما در آن وقت نماز عمل صالح نیست. وقتی دائن شرعی شما اصرار دارد و می‌گوید طلب من را بده، و فرض این است که آن مبلغ را هم داری که بدهی، عمل صالح شما این است که دین را بدهی بعد نماز بخوانی. اگر شما اینجا با او لج کنید و بگویید «تو دیگر حالا از خدا هم بزرگتر شده‌ای؟! من طلب

[1]و 2. ]افتادگی از نوار صوتی است.[

[2]