بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 180

به مرحله رشد و بلوغ فکری و به مرحله اختیار و انتخاب می‌رسد؛ از همه مهم‌تر این است: بعد خودش است که راه و شخصیت خودش را انتخاب می‌کند. اصلا انسان شخصیتش را خودش برای خودش انتخاب می‌کند.

تفاوت دیگر

از اینجا ما به یک تفاوت اساسی دیگر میان انسان و غیر انسان می‌رسیم و آن این است: هر چیز دیگر چون «ساخته‌شده» به دنیا می‌آید اگر زیانی متوجه او بشود، از ناحیه بیرون است که آفتی بیاید زیانی به او وارد کند. حیوان که به دنیا می‌آید، ساخته‌شده به دنیا می‌آید. اگر بخواهد زیان ببیند این گونه است که مثلا حادثه‌ای پیش بیاید غذا به او نرسد و بمیرد، یا کسی ضربه‌ای به او وارد کند، دست یا پایش را ببُرد و یا بزند او را بکشد. عامل خسر و زیانش از ناحیه بیرون است چون «ساخته‌شده» به دنیا آمده، بعد عامل بیرونی می‌تواند سبب زیانش بشود.

ولی انسان در مرحله قبل از مرحله بیرونی ]می‌تواند زیان ببیند. [البته آن آفتهای بیرونی برای انسان هم هست، ولی برای انسان قبل از آنکه نوبت برسد به این که آفتی از بیرون متوجه او بشود و سبب زیانش بشود اولین زیانش این است که خودش را درست نساخته باشد. انسان موجودی است که مسئول ساختن شخصیت خودش است؛ یعنی انسانِ بالقوه است، باید خودش را انسان بکند. گربه را خلقتْ گربه کرده است، سگ را خلقت سگ کرده و به صورت «سگی» به وجود آورده، موش را هم خلقت موش کرده، آن گل شمعدانی را هم خلقت گل شمعدانی کرده است. تنها موجودی که اگر بخواهد واقعا مصداق نوع خودش یعنی انسان باشد باید با دست خودش این کار را بکند و خودش را انسان بکند،


صفحه 181

انسان است. اگر نکند چه ضرری برده! بالاترین ضررها. این یک نکته.

حال، انسان با چه انسان می‌شود؟ گفتیم انسان بودن انسان به این اندام نیست، اندامْ مشترک میان ما و حیوانات است. گفت:

تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و زبان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

آدمیت صرفا به این اندام نیست. و لهذا شما می‌بینید آدم تا آدم از زمین تا آسمان متفاوت است. آیا ابوجهل و پیغمبر از نظر اندام‌شناسی با یکدیگر فرقی داشتند؟ پیغمبر دو قلب داشت و ابوجهل یک قلب؟! پیغمبر دوتا محفظه برای مغزش بود و ابوجهل یکی؟! بدیهی است که معاویه و علی، ابوجهل و پیغمبر، فرعون و موسی از نظر این اندامها فرق نداشتند که کسی بگوید برویم موسی و فرعون را به سالن تشریح بسپاریم بعد ببینیم سالن تشریح چه تفاوت زیادی میان موسی و فرعون بیان می‌کند! نه، در آنجا تفاوت زیادی نمی‌بینیم. ولی موسی از آن جهت که موسی است با فرعون از آن جهت که فرعون است ]بسیار متفاوت است[ یعنی در شخصیت موسوی و شخصیت فرعونی از زمین تا آسمان ]تفاوت است. [ابوذر را با معاویه مقایسه کنید. اگر ابوذر و معاویه در یک مجلس وارد می‌شدند و کسی نمی‌شناخت، آیا وقتی به چهره ابوذر نگاه می‌کرد در پیشانی‌اش چیزی نوشته بود که در پیشانی معاویه ننوشته بود؟! شاید ایندو را با یکدیگر اشتباه می‌کرد که آیا ابوذر این است یا آن. اگر حرف نمی‌زدند و کاری انجام نمی‌دادند، از در که وارد می‌شدند انسان نمی‌توانست تشخیص بدهد که این ابوذر است و آن معاویه یا برعکس. ولی چرا در عین حال گویی ابوذر اصلا جنس دیگر و موجود دیگری است و معاویه


صفحه 182

موجود دیگری؟ چون انسان بودن به شخصیت مربوط می‌شود.

ایمان و عمل، دو رکن انسانیت

پس انسان مسئول خودش است که بالاترین مسئولیتهاست؛ مسئول انسان بودن و انسان شدن خودش است. انسان به چه انسان می‌شود؟ امروز این مسئله مورد قبول است که انسان با عمل خودش انسان می‌شود؛ یعنی انسان با عمل خودش، خودش را می‌سازد و با چگونگی عملش انسان می‌شود. نوعی عملْ انسان را از انسانیت دور می‌کند و نوعی عمل انسان را به انسانیت نزدیک می‌کند. این فکر امروز مطرح است ولی فکری است که قرآن در هزار و چهارصد سال پیش به صورت کاملترش مطرح کرده. در سوره «وَ الْمُرْسَلاتِ» نیز من این مطلب را به تفصیل عرض کردم. از نظر قرآن انسانیت انسان به دو چیز است: یکی ایمان و دیگر عمل. ایمان، خودش یک رکن و پایه برای انسانیت انسان است.

در فلسفه‌های امروزی برای ایمان ارزش ذاتی و اصیل قائل نیستند. فکر خوب و ایمان خوب را لازم می‌دانند ولی می‌گویند که ایمان خوب و فکر خوب بالاخره ذهنیت است، به ذهن برمی‌گردد و ذهن ارزشش آن اندازه است که انسان را به عمل وادار کند یعنی ارزش مقدِّمی دارد و بس. در صدر اسلام هم بوده‌اند بعضی از نحله‌ها و فکرها (خوارج از این گروه هستند) که این جور فکر می‌کردند ولی قطعا نظر قرآن این نیست. از نظر قرآن ایمان از آن جهت که ایمان است، خدا را شناختن قطع نظر از هر عملی ]ارزش دارد.[ اینکه می‌گوییم «قطع نظر از هر عملی» البته خداشناسی منشأ عمل است ولی فرضا خداشناسی جدا از هر عملی هم بخواهد باشد خودش نیمی از انسانیت انسان است اگر نگوییم تمام


صفحه 183

انسانیت است. ایمان به خدا (ایمان به اوّل)، ایمان به معاد (ایمان به آخِر) و ایمان به اینکه وسط (یعنی عمل در دنیا) چه نقشی دارد برای اینکه انسان ]سعادتمند باشد؛ به عبارت دیگر[ در رابطه اول و آخر انسان عمل چه نقشی دارد و دنیا چه وضعی برای ما دارد و ما چه موضعی در این دنیا باید داشته باشیم، ]ایمان به اینها و[ شناختن اینها از نظر قرآن اصل است.

ایمان و عمل تفکیک ناپذیرند

ولی قرآن با آن فکر هم که انسان خیال کند که فقط ایمان کافی است و عمل ]لازم نیست مخالف است.[ قرآن ایمان و عمل را از یکدیگر تفکیک‌ناپذیر می‌داند. می‌بینید که در قرآن چقدر تکرار می‌شود: امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ. اصلا در قرآن از بس این جمله تکرار شده، هرجا انسان «امَنوا» می‌بیند انتظار دارد یک «عَمِلُوا الصّالِحاتِ» هم پشت سرش باشد. ممکن است کسی با خود خیال کند که من ایمانم قرص و محکم است، آدم ایمانش که قرص و محکم شد حالا عمل هم داشت یا نداشت مهم نیست. مثل اینکه بعضی متصوفه می‌گویند آقا دلت را پاک کن، ایمانت را قرص و محکم کن، بود و نبود عمل مهم نیست. وَ اعْبُدْ رَبَّک حَتّی یأْتِیک الْیقینُ[1]آنقدر عبادت کن که به مرحله ایمان یقینی برسی؛ وقتی به این مرحله رسیدی دیگر رهایش کن، عملْ دیگر به چه درد می‌خورد، به نتیجه و مقصد رسیدی! این وسوسه شیطان است.

نقطه مقابل، کسانی هستند که ایمان را تحقیر می‌کنند. در صدر اسلام خوارج این طور فکر می‌کردند و امروز هم عده‌ای این طور فکر می‌کنند که اصل عمل است، بود و نبود ایمان مهم نیست. و لهذا می‌گویند در

[1]. حجر / 99.


صفحه 184

هرجای دنیا اگر مردمی باشند که از نظر عمل همان طور عمل می‌کنند که مسلمانهای خوب عمل کرده‌اند ولو خدا را نمی‌شناسند و به معاد ایمان ندارند، اینها چون عملشان خوب است، به آنچه که پیغمبران دعوت کرده‌اند یعنی به سعادت دنیا و سعادت آخرت رسیده‌اند ]و وضع آنها با مؤمنانی که عمل صالح انجام داده‌اند[ هیچ فرق ندارد؛ ایمان مقدمه است.

ایمان هرگز مقدمه نیست. نه ایمان مقدمه است نه عمل. ایمان و عمل دو رکن سعادت انسان است.

پس انسان یک موجود ساخته‌نشده است و خسران اساسی او در این است که خوب ساخته نشود و اگر بخواهد خوب ساخته بشود با دو چیز ساخته می‌شود: یکی نظری و یکی عملی، یکی از نوع شناخت و یکی از نوع عمل. آنچه که نظری و از نوع شناخت است نامش ایمان است. در رأس ایمان، ایمان به الله، ایمان به همه انبیاء، ایمان به ملائکه، ایمان به کتب، ایمان به رسل، ایمان به یوم‌الآخِر، ایمان به امام و رهبر[1]قرار دارد. ابتدا شناختن و درک این مسائل و اعتقاد به اینها، و بعد عمل.

پس انسان در زیان است مگر آنان که ایمان پیدا کردند و عمل صالح انجام دادند؛ آنها که چنین نکردند اصلا از اول به انسانیت نرسیده‌اند.

عناوین اولیه و عناوین ثانویه

«عمل صالح» که قرآن این کلمه را تکرار کرده یعنی چه و این چه تعبیری است؟ فقها و اصولیین تعبیری دارند، می‌گویند «عناوین اولیه و عناوین ثانویه». یک شیء را گاهی به عنوان اصلی خودش بیان می‌کنند مثلا می‌گویند نماز. نماز اسم این عمل است. می‌گوییم احسان به مردم؛ این،

[1]. خود این از اصول ایمان است.


صفحه 185

نام این عمل است. می‌گوییم زکات؛ نام این عمل است. روزه؛ نام این عمل است. جهاد؛ نام آن عمل است. امر به معروف و نهی از منکر؛ نام آن عمل دیگر است. انفاق؛ نام آن عمل است. راستی و صداقت؛ نام آن عمل است. ولی می‌دانیم که موقع و موضع عملها به حسب شرایط زمانی و احوال اشخاص متفاوت است؛ یعنی برای شما در یک لحظه یک امر واجب است و یک امر دیگر مستحب. ممکن است در لحظه دیگر همان مستحب واجب‌تر بشود.

یک مثال

مثال ساده‌ای عرض می‌کنم: ]شما می‌خواهید نماز بخوانید[[1]ولی مدیون شرعی یک دائن شرعی هستید که به اصرار دین خودش را از شما طلب می‌کند، می‌گوید من احتیاج دارم، باید بدهی. می‌گویید صبر کن نمازم را بخوانم بعد می‌دهم. می‌گوید من این مقدار هم صبر نمی‌کنم، دین مرا بده بعد نمازت را بخوان. یا شما می‌خواهید نماز بخوانید، در همان حال یکمرتبه می‌بینید شخصی ناراحتی خیلی شدیدی پیدا کرد که او را به عجله باید به دکتر رساند. فرض این است که وقت هم وسیع است. آیا در اینجا نماز ]برای شما واجب‌تر است یا پرداخت دین (یا رساندن بیمار به پزشک)؟ [همیشه نماز ]عمل صالح است[[2]ولی برای شما در آن وقت نماز عمل صالح نیست. وقتی دائن شرعی شما اصرار دارد و می‌گوید طلب من را بده، و فرض این است که آن مبلغ را هم داری که بدهی، عمل صالح شما این است که دین را بدهی بعد نماز بخوانی. اگر شما اینجا با او لج کنید و بگویید «تو دیگر حالا از خدا هم بزرگتر شده‌ای؟! من طلب

[1]و 2. ]افتادگی از نوار صوتی است.[

[2]


صفحه 186

خدا را ندهم طلب تو را بدهم؟! خیر، من می‌خواهم نمازم را بخوانم چشم تو کور شود!» اشتباه می‌کنی. این نماز برای تو عمل صالح نیست؛ چون وقت هم وسیع است. برو دین را بده بعد بیا نمازت را بخوان. یا شما نماز نخوانده‌اید و بیماری از خود شما یا بیگانه ـ فرق نمی‌کند ـ مثلا خونریزی معده کرده و باید زود او را به طبیب رساند؛ اینجا عمل صالح شما این است که اول او را برسانید بعد نماز بخوانید. این را «عنوان ثانوی» می‌گویند.

دو مثال دیگر

عناوین ثانویه متغیر است، یا به حسب احوال افراد و اشخاص فرق می‌کند ]و یا به حسب زمان.[ وظایف اجتماعی را در نظر می‌گیریم. مثلا من ـ حال به هر دلیلی، درست تشخیص داده‌ام یا نه، هر طور بوده ـ اگر چهار کلمه‌ای درس خوانده‌ام، از اول رفته‌ام تحصیلات علوم دینی کرده‌ام؛ شما رفته‌اید تحصیل پزشکی کرده‌اید. دیگر حالا در این سن نه من می‌توانم بروم پزشک بشوم نه شما می‌توانید بروید تحصیلات علوم دینی بکنید. در جامعه، وظایف پزشکی هم وظایف لازمی است، وظایف هدایت دینی و مذهبی هم وظایف لازمی است. برای من امروز چه کاری واجب است؟ آن کاری که از خودم بهتر ساخته است. برای شما چه کاری واجب است؟ آن کاری که از شما بهتر ساخته است. نه اینکه من بگویم می‌خواهم کار شما را انجام بدهم و شما بگویید می‌خواهم کار تو را انجام بدهم؛ مثل پستهای دولتی[1]که الان اغلب این جور است که یک کسی می‌رود مثلا رشته اقتصاد می‌خواند، بعد وزارت بهداری را به او می‌دهند.

[1]. ]این مباحث در سال 1357 شمسی و در زمان رژیم پهلوی ایراد شده است.[


صفحه 187

یک کسی رشته پزشکی خوانده، او را وزیر امور اقتصادی می‌کنند. آن برای به هم زدن کارها خیلی خوب است و الّا برای من عمل صالح این کاری است که الان خوب می‌توانم انجام بدهم، برای شما عمل صالح این کاری است که الان خوب می‌توانید انجام بدهید.

مثال دیگر: چند دانشجو می‌خواهند بروند تحصیل کنند. اینها را استعدادیابی می‌کنند. یکی استعداد ریاضی خیلی خوب دارد، یکی استعداد طبیعی خوب دارد، دیگری استعداد ادبی خوب دارد. عمل صالح هرکدام این است که دنبال همان رشته تحصیلی که استعدادش را دارند بروند. اگر آن که استعداد ادبی دارد لج کند و بگوید من می‌خواهم بروم دنبال علوم ریاضی، عملش صالح و شایسته نیست؛ و آن که استعداد ریاضی دارد، بگوید من می‌خواهم بروم دنبال علوم ادبی، به او می‌گویند عمل صالح تو این است که دنبال رشته خودت بروی.

عمل صالح یک مفهوم نسبی است

این است که قرآن در تعبیرات خودش کلمه «عمل صالح» را به کار می‌برد، یعنی عمل شایسته. این «عمل شایسته» یک مفهوم نسبی و متغیری است؛ در زمانهای مختلف فرق می‌کند، درباره افراد و اشخاص هم فرق می‌کند. کلمه «عَمِلُوا الصّالِحاتِ» ضمن اینکه بیان می‌کند که انسان باید عمل کند، بیان می‌کند که عملش در هر موقعی باید شایسته باشد؛ یعنی باید در شرایطی که او هست و شرایطی که زمانش اقتضا می‌کند، در مجموع اوضاع و احوالی که هست تشخیص بدهد که وظیفه او در این لحظه چه نوع عملی است. پس در واقع این «عَمِلُوا الصّالِحاتِ» ضمن اینکه مسئله عمل را بیان کرده، وظیفه‌شناسی را هم بیان کرده. «اَلَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ» یعنی مؤمنینِ عاملی که عمل می‌کنند ولی وظیفه‌شناس