بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 200

قرآن مکرر این مسئله عیابی را مطرح کرده، ]با تعبیرهای[[1]مختلف، گاهی با همین لفظ «هَمْز» یا «لَمْز» و گاهی با لفظ «غیبت»: وَ لا یغْتَبْ بَعْضُکمْ بَعْضآ اَیحِبُّ اَحَدُکمْ اَنْ یأْکلَ لَحْمَ اَخیهِ مَیتآ[2]، یا با الفاظ دیگر. یا در سوره قلم می‌فرماید: وَ لا تُطِعْ کلَّ حَلّافٍ مَهینٍ تا آنجا که می‌فرماید : هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمیمٍ[3]: این همّازها، این عیب‌جوها، این عیابها؛ اینها که لذت می‌برند و کارشان این است که از این و آن عیب‌گیری کنند. یا در آیه دیگر می‌فرماید: وَ لا تَلْمِزوا اَنْفُسَکمْ[4]ای مسلمانان خودتان را لمز نکنید.

حال آیا «همز» و «لمز» با یکدیگر تفاوت دارند؟ اینها ممکن است در اصل با یکدیگر تفاوت داشته باشند ولی خیال می‌کنم بعدها در اثر استعمالات زیاد، در مورد یکدیگر استعمال می‌شوند به گونه‌ای که تأکید یکدیگرند و هر دو شامل معنی دیگری هستند. شاید در اصل این طور بوده که «همز» عبارت بوده از عیب‌جویی پشتِ سر و «لمز» عبارت بوده از عیب‌جویی پیش رو. یا «همز» عبارت بوده از عیب‌جویی با لفظ و زبان، و «لمز» عبارت بوده از عیب‌جویی با عمل. ولی اهل لغت تردید دارند که حالا چنین مرزی میان ایندو وجود داشته باشد. پس در واقع همز هم شامل هر نوع عیب‌گیری می‌شود و لمز هم شامل هر نوع عیب‌گیری می‌شود و این دو لفظ فقط مفید تأکید است.

مخصوصا عیب‌گیری با عمل، شاید بیشتر ناراحت کننده است. انسانها از این که پشت سرشان حرف بزنند شاید آن اندازه ناراحت

[1]. ] چند ثانیه‌ای نوار افتادگی دارد.[

[2]. حجرات / 12.

[3]. قلم / 10 و 11.

[4]. حجرات / 11.


صفحه 201

نمی‌شوند که ببینند یک کسی در عمل دارد ]رفتار یا گفتار او را[ تقلید می‌کند، یک نوع مخصوصی بازی در می‌آورد برای اینکه مردم را بخنداند؛ چون مسئله تئاتر و بازی، در نفوسْ بیشتر اثر می‌گذارد از این که حرفی بشنوند.

داستان رسول اکرم و مرد همّاز

در مدینه مردی بود که همین کار را می‌کرد و مردم را می‌خنداند. مثلا وقتی که یک کسی در کوچه یا خیابان می‌رفت این پشت سرش راه می‌افتاد و تقلید او را در می‌آورد، مردم می‌خندیدند. حضرت رسول او را نصیحت کردند، فرمودند این کار را نکن. بعد حضرت به او فرمود: هر کسی که اینچنین باشد خدای متعال او را در قیامت با گردنی بسیار باریک و کلّه‌ای بزرگ به اندازه کوه احد محشور می‌کند. گفت: یا رسولَ الله پس روز مسخره در آوردن آنجاست، آنجا دیگر من خوب می‌توانم بازی در بیاورم[1]. می‌گویند حضرت رسول تبسمی کردند. از جمله کسانی که حضرت رسول را خندانده‌اند همین مرد بوده.

این عمل ـ یعنی با گوشه چشم و گوشه ابرو چیزی گفتن و اشاره کردن، ولو به صورت مسخره هم نباشد ـ به طور کلی عمل سبکی است. اساسا آدمهای با وقار و سنگین با اشاره گوشه چشم و گوشه ابرو و مانند آن کاری نمی‌کنند.

رسول خدا و مرد مهدور الدم

عقبة بن ابی معیط که قوم و خویش نزدیک عثمان و مانند عثمان از

[1]. ]خنده استاد.[


صفحه 202

بنی‌امیه است، از آن کسانی است که پیغمبر اکرم را خیلی زجر داد و از دشمنهای درجه اول اسلام و پیغمبر و مسلمین و جزء کسانی بود که حضرت رسول آنها را مهدور الدم اعلام کرده بودند. تا در سالهای آخر، مکه فتح شد و او فراری شد و فهمید که دیگر چاره‌ای ندارد. محرمانه رفت در جوار عثمان و به عثمان پناه برد؛ به خانه عثمان رفت و از او پناه گرفت. عثمان او را آورد در حضور رسول اکرم و عرض کرد: یا رسول الله عقبه در پناه من است، شما هم به او جوار بدهید، یعنی خلاصه او را ببخشید و از او بگذرید. حضرت سکوت کردند و چیزی نگفتند. بار دوم تکرار کرد، حضرت چیزی نگفتند. سه یا چهار بار که تکرار کرد حضرت فرمود: بسیار خوب برو، یعنی بخشیدم. بعد که رفت، حضرت به اصحاب خود فرمودند: چرا این مردک را ابتدا که آمد نکشتید؟ او که از من جوار خواست من سکوت کردم. گفتند: یا رسول الله ما نمی‌دانستیم، خوب بود شما یک اشاره‌ای مثلا با گوشه چشم می‌کردید. فرمود: نه، یک پیغمبر هیچ وقت با گوشه چشم اشاره نمی‌کند. من قبلا او را مهدورالدم کرده بودم. تا وقتی که به او جوار نداده بودم او بر حکم مهدورالدمی‌اش باقی بود. من که سکوت کردم شما باید او را می‌کشتید. غرض این است که فرمود: یک پیغمبر با گوشه چشم یا گوشه ابرو فرمان نمی‌دهد؛ من سکوت کردم، شما از سکوت من باید این را می‌فهمیدید.

حال قرآن می‌گوید: وای به چنین مردمی! وَیلٌ لِکلِّ هُمَزَةٍ لُـمَزَةٍ. البته هیچ کس نیست که مبرّا از عمل عیب‌جویی باشد که در عمرش یا به لفظ یا به عمل از کسی عیب‌جویی نکرده باشد؛ اگر کسی چنین باشد یا معصوم است یا تالی تِلْو معصوم. ولی اینجا آیه قرآن کسانی را می‌گوید که این عمل برای اینها یک خلق و خو شده، یعنی اینهایی که اصلا کارشان عیب‌گیری و عیب‌جویی و بدگویی از مردم و ریختن آبروی


صفحه 203

مردم و شکستن شخصیت مردم است و عیابند. مخصوصا در معنی «همز» گفته‌اند اصل لغت «همز» به معنی شکستن است، و این عمل را از آن جهت «همز» می‌گویند که روح و شخصیت مردم را می‌شکند. پس در واقع معنی آیه این است: وای به حال این مردمی که از طریق عیب‌جویی شخصیت افراد را خرد می‌کنند و می‌شکنند.

ریشه عیابی

بعد می‌فرماید: اَلَّذی جَمَعَ مالا وَ عَدَّدَهُ. ریشه این کارها غالبا نوعی غرور و استعلاء و تکبر است؛ خود را بزرگ و بالاتر از دیگران دیدن، خود را بی‌عیب دیدن و همه مردم را معیوب دیدن. این از چه پیدا می‌شود؟ گردآوری ثروت. اَلَّذی جَمَعَ مالا وَ عَدَّدَهُ آن کسی که مال فراوانی گرد آورده و مرتب آن را می‌شمارد، دائما به حساب پولهایش رسیدگی می‌کند که این قدر پول دارم، و هر چه که به حساب پولهایش رسیدگی می‌کند بیشتر باد می‌کند و اینها را به حساب شخصیت خودش می‌گذارد ]و با خود می‌گوید[ آدم پولدار که عیب نمی‌تواند داشته باشد. پس قهرا به چه اشخاصی عیب می‌گیرد؟ آنهایی که مثل خودش نباشند. اگر کسی مثل خودش میلیونر یا میلیاردر است دیگر به او عیب نمی‌گیرد. قهرا مردم فقیر و بیچاره را مرکز همه عیبها می‌داند.

پس در واقع معنی آیه این است: وای به حال آن پول جمع کنندگان و پول شمارندگانی که دائما به مردمی که پول و ثروتی ندارند، به لفظ، به زبان، به چشم، به ابرو، پیش رو و پشت سر بدگویی می‌کنند و شخصیت اینها را خرد می‌کنند. پس کأنه قرآن می‌خواهد بگوید ببینید این مال و ثروت با انسان چه می‌کند! چگونه انسان را بر خودش مشتبه می‌کند! چگونه دیدش را نسبت به خودش و نسبت به مردم عوض می‌کند!


صفحه 204

خودش را خوب و بزرگ و بی‌عیب می‌بیند و مردم دیگر را همه دارای عیب و مستحق عیب‌جویی کردن.

یحْسَبُ اَنَّ مالَهُ اَخْلَدَهُ. ببینید این مال و ثروت چقدر آدم را مسخ می‌کند و چقدر در فکر و در خیال انسان اثر می‌گذارد که کأنه گمان می‌برد که این مال به او جاودانگی داده و حالا که پول دارد دیگر مرگ ندارد. اینقدر چنین شخصی غافل از خدا و غافل از قیامت و مرگ است که با خودش کأنه فکر می‌کند که این مال به او خلود و جاودانگی داده و آدم که پول دارد دیگر مرگ ندارد.

عاقبت عَیاب

کلّا سخن مگو، یعنی این قسمت را که این چگونه است دیگر رها کن، عاقبتش را بگو. لَینْبَذَنَّ فِی الْحُطَمَةِ محقّقا («لام» لام تأکید و قسم است) چنین فردی نَبْذ خواهد شد. «نَبْذ» به دور افکندن است. وقتی می‌گویند «نَبَذَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ» یعنی انداخت پشت سرش. لَینْبَذَنَّ تحقیقا و مؤکدا به دور انداخته خواهد شد، ولی در کجا؟ در یک جایی که این را خرد و خمیر می‌کند: فِی الْحُطَمَةِ. «حُطَمَة» از ماده «حَطْم» است. «حَطْم» یعنی شکستن، شکستنی از قبیل شکستن یک چوب یا گیاه خشک. گیاه خشک را حُطام می‌گویند، از باب اینکه چون خشک شده است، با اندک فشاری که رویش بیاورند خرد و شکسته می‌شود. این در یک جایگاهی پرت خواهد شد که کاملا شکسته بشود.

همیشه گفته‌ایم که عذاب اخروی تجسم عمل دنیاست و گفتیم ریشه اصلی «هَمْز» شکستن است. این کسی که در دنیا اینچنین مردم را می‌شکند در آنجا آنچنان شکسته می‌شود.

بعد می‌فرماید: وَ ما اَدْریک مَا الْحُطَمَةُ چه می‌دانی تو که حطمه


صفحه 205

چیست؟! ما حالا برایت تعریف می‌کنیم که حطمه چیست. اینجا تعبیری در قرآن آمده که برای اهل حکمت و اهل عرفان موضوع تحقیق و بحث شده است. در اینجا خدا از یک آتشی در قیامت خبر می‌دهد که با آتشهای دیگری که غالبا خبر داده است تفاوت می‌کند. می‌فرماید: نارُ اللهِ الْموقَدَةُ آتش افروخته شده خدا الَّتی تَطَّلِعُ عَلَی الاَْفْئِدَةِ آن آتشی که طلوع می‌کند و اشراف پیدا می‌کند بر قلبها، بر دلها، بر روحها.

دو نوع لذت و دو نوع رنج

انسان ـ باز به همان دلیلی که دارای آنچنان روح است ـ دو نوع لذت دارد و دو نوع رنج. انسان لذت جسمانی دارد مثل لذتی که از خوردن یک غذا می‌برد، و لذت روحانی دارد مثل لذتی که از یک بشارت به او دست می‌دهد. اگر به دانشجویی که در کنکور شرکت کرده خبر بدهند که قبول شدی، لذتی که او آنجا می‌برد لذت روحی است. لذت روحی و لذت جسمی چند فرق با یکدیگر دارند. یکی از فرقها این است که لذت جسمی احتیاج به یک محرک جسمانی دارد. مثلا یک غذایی باید باشد تا انسان آن را به دهان بگذارد و بعد بجود، آنوقت این غذا تأثیر و تأثری با اعصاب انسان پیدا کند تا انسان لذت ببرد. پس به محرک خارجی احتیاج دارد. و بعلاوه «عضوی» است یعنی یک عضو معین لذت می‌برد. وقتی که انسان غذا می‌خورد لذت را در دهانش احساس می‌کند، دیگر در دست یا پایش احساس نمی‌کند. بر عکس اگر انسان مثلا دستش را روی جسمی بگذارد که از آن لذت ببرد، باز آن، دستش است که لذت می‌برد نه چشم یا گوشش، یعنی جنبه عضوی دارد.

درد جسمانی هم همین طور است. درد جسمانی نیز هم محرک خارجی لازم دارد، مثل اینکه خاری به پای انسان فرو می‌رود، و هم


صفحه 206

عضوی است یعنی هر جای جسم انسان درد بگیرد همان نقطه درد می‌گیرد. یک وقت سر آدم درد می‌گیرد، یک وقت معده، یک وقت کبد، یک وقت دست و یک وقت پای انسان.

لذات روحی محرک مادی ندارد، برای اینکه گاهی انسان از یک اطلاع، از یک تصور ]لذت می‌برد.[ در حال خواندن یک کتاب است، یک مجهولی دارد، مثل یک نفر محقق و مفکر همین طور با خودش فکر می‌کند، یکمرتبه راه حل این مجهول را پیدا می‌کند، غرق در لذت می‌شود. محرک خارجی ندارد. و بعلاوه عضوی نیست. آدم نمی‌تواند نشان بدهد که این لذت را کدام عضو می‌برد، محل این لذت کجاست. انسان به تمام وجودش لذت می‌برد. وقتی به انسان بشارتی از یک آینده‌ای بدهند ]او لذت می‌برد.[ فرض کنید مریضی که احتمال می‌دهد بیماری او سرطان است، بعد آزمایش داده و در یک حال دغدغه فوق‌العاده‌ای است که ببیند جوابی که می‌آید چیست، وقتی جواب آزمایشها رسید و گفتند شما سالم هستید، این بیماری سرطان نیست، او لذت می‌برد. کجای بدنش لذت می‌برد؟ دستش لذت می‌برد یا پایش یا زبانش یا معده‌اش و یا مغزش؟ هیچ‌کدام، بلکه به تمام وجودش لذت می‌برد.

آلام روحی هم همین طور است. درد روحی انسان هم، جنبه عضوی ندارد و گاهی آنچنان برای انسان دردناک و ناراحت‌کننده است که هیچ درد جسمی به آن نمی‌رسد. انسان افرادی را می‌بیند که وقتی دچار یک ناراحتی روحی می‌شوند، در ظرف دو سه روز اصلا مثل اینکه بکلی این آدم عوض شده. حالا اگرچه این شعر است ولی اجمالا از مسئله رنج روحی حکایت می‌کند؛ می‌گوید :


صفحه 207

در آتشم بیفکن و نام گنه مبر کاتش به گرمی عرق انفعال نیست

گاهی واقعا خجالتها و شرمها در حدی موذی و اذیت کننده است که اگر به کسی بگویند حاضری تو را یک دقیقه در آتش بیندازیم یا اینکه این شرم و خجالت را بکشی؟ حاضر است برود در آتش.

]گفتیم افرادی[[1]لذت می‌برند از اذیت کردن مردم اما نه اذیتی که مثلا یک سیلی یا شلاق به مردم بزنند. آن هم چیز خیلی بدی است، ولی چنین فردی لذت می‌برد از اینکه دل مردم را آتش بزند؛ می‌گوید از اینکه آتشش زدم دل خودم خنک شد. قرآن می‌گوید یک آتشی در آنجا هست که این آتش هم از همان اعماق دل و روح تو طلوع می‌کند؛ آن دیگر آتشی بالاتر از آتشهای جسمانی است.

اِنَّها عَلَیهِمْ مُؤْصَدَةٌ[2]. باز این تعبیر هم تعبیر خاصی است؛ می‌فرماید: این آتش بر اینها احاطه کرده است، به این معنا که از تمام جوانب بر اینها احاطه پیدا کرده است. یک وقت فرض کنید آدم را می‌اندازند در آتش، از زیر پای انسان آتش بلند است؛ یک وقت آدم را به یک دیوار داغ یا به آتشی می‌چسبانند؛ و یک وقت از اطراف، از بالا و پایین و راست و چپ و زیر پا و بالای سر، از همه جا آتش بلند است. در این آتش به روح مردم زدن و روح مردم را آتش زدن، آن کسی که آدم روحش را آتش می‌زند آتش را از کجا احساس می‌کند؟ از بالای روحش؟ از پایین روحش؟ از دست راست یا چپ؟ از همه جا، سراپای روحش غرق در

[1]. ]چند ثانیه از بیانات استاد ضبط نشده است.[

[2]. یا: موصَدَة، هر دو درست است. اصلش «مُؤْصَدَة» است و بعد به اصطلاح علمای صرف تخفیف همزه می‌شودو «موصَدَة» تلفظ می‌شود. خیلی از موارد هست كه تلفظش، هم به همزه درست است و هم به واو، مثل «كُفُؤآ»یا «كُفُوآ» در سوره مباركه «قل هو الله احد»، مخصوصا در همزه‌هایی كه ما قبلش ضمّه است.