مردم و شکستن شخصیت مردم است و عیابند. مخصوصا در معنی «همز» گفتهاند اصل لغت «همز» به معنی شکستن است، و این عمل را از آن جهت «همز» میگویند که روح و شخصیت مردم را میشکند. پس در واقع معنی آیه این است: وای به حال این مردمی که از طریق عیبجویی شخصیت افراد را خرد میکنند و میشکنند.
ریشه عیابی
بعد میفرماید: اَلَّذی جَمَعَ مالا وَ عَدَّدَهُ. ریشه این کارها غالبا نوعی غرور و استعلاء و تکبر است؛ خود را بزرگ و بالاتر از دیگران دیدن، خود را بیعیب دیدن و همه مردم را معیوب دیدن. این از چه پیدا میشود؟ گردآوری ثروت. اَلَّذی جَمَعَ مالا وَ عَدَّدَهُ آن کسی که مال فراوانی گرد آورده و مرتب آن را میشمارد، دائما به حساب پولهایش رسیدگی میکند که این قدر پول دارم، و هر چه که به حساب پولهایش رسیدگی میکند بیشتر باد میکند و اینها را به حساب شخصیت خودش میگذارد ]و با خود میگوید[ آدم پولدار که عیب نمیتواند داشته باشد. پس قهرا به چه اشخاصی عیب میگیرد؟ آنهایی که مثل خودش نباشند. اگر کسی مثل خودش میلیونر یا میلیاردر است دیگر به او عیب نمیگیرد. قهرا مردم فقیر و بیچاره را مرکز همه عیبها میداند.
پس در واقع معنی آیه این است: وای به حال آن پول جمع کنندگان و پول شمارندگانی که دائما به مردمی که پول و ثروتی ندارند، به لفظ، به زبان، به چشم، به ابرو، پیش رو و پشت سر بدگویی میکنند و شخصیت اینها را خرد میکنند. پس کأنه قرآن میخواهد بگوید ببینید این مال و ثروت با انسان چه میکند! چگونه انسان را بر خودش مشتبه میکند! چگونه دیدش را نسبت به خودش و نسبت به مردم عوض میکند!
خودش را خوب و بزرگ و بیعیب میبیند و مردم دیگر را همه دارای عیب و مستحق عیبجویی کردن.
یحْسَبُ اَنَّ مالَهُ اَخْلَدَهُ. ببینید این مال و ثروت چقدر آدم را مسخ میکند و چقدر در فکر و در خیال انسان اثر میگذارد که کأنه گمان میبرد که این مال به او جاودانگی داده و حالا که پول دارد دیگر مرگ ندارد. اینقدر چنین شخصی غافل از خدا و غافل از قیامت و مرگ است که با خودش کأنه فکر میکند که این مال به او خلود و جاودانگی داده و آدم که پول دارد دیگر مرگ ندارد.
عاقبت عَیاب
کلّا سخن مگو، یعنی این قسمت را که این چگونه است دیگر رها کن، عاقبتش را بگو. لَینْبَذَنَّ فِی الْحُطَمَةِ محقّقا («لام» لام تأکید و قسم است) چنین فردی نَبْذ خواهد شد. «نَبْذ» به دور افکندن است. وقتی میگویند «نَبَذَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ» یعنی انداخت پشت سرش. لَینْبَذَنَّ تحقیقا و مؤکدا به دور انداخته خواهد شد، ولی در کجا؟ در یک جایی که این را خرد و خمیر میکند: فِی الْحُطَمَةِ. «حُطَمَة» از ماده «حَطْم» است. «حَطْم» یعنی شکستن، شکستنی از قبیل شکستن یک چوب یا گیاه خشک. گیاه خشک را حُطام میگویند، از باب اینکه چون خشک شده است، با اندک فشاری که رویش بیاورند خرد و شکسته میشود. این در یک جایگاهی پرت خواهد شد که کاملا شکسته بشود.
همیشه گفتهایم که عذاب اخروی تجسم عمل دنیاست و گفتیم ریشه اصلی «هَمْز» شکستن است. این کسی که در دنیا اینچنین مردم را میشکند در آنجا آنچنان شکسته میشود.
بعد میفرماید: وَ ما اَدْریک مَا الْحُطَمَةُ چه میدانی تو که حطمه
چیست؟! ما حالا برایت تعریف میکنیم که حطمه چیست. اینجا تعبیری در قرآن آمده که برای اهل حکمت و اهل عرفان موضوع تحقیق و بحث شده است. در اینجا خدا از یک آتشی در قیامت خبر میدهد که با آتشهای دیگری که غالبا خبر داده است تفاوت میکند. میفرماید: نارُ اللهِ الْموقَدَةُ آتش افروخته شده خدا الَّتی تَطَّلِعُ عَلَی الاَْفْئِدَةِ آن آتشی که طلوع میکند و اشراف پیدا میکند بر قلبها، بر دلها، بر روحها.
دو نوع لذت و دو نوع رنج
انسان ـ باز به همان دلیلی که دارای آنچنان روح است ـ دو نوع لذت دارد و دو نوع رنج. انسان لذت جسمانی دارد مثل لذتی که از خوردن یک غذا میبرد، و لذت روحانی دارد مثل لذتی که از یک بشارت به او دست میدهد. اگر به دانشجویی که در کنکور شرکت کرده خبر بدهند که قبول شدی، لذتی که او آنجا میبرد لذت روحی است. لذت روحی و لذت جسمی چند فرق با یکدیگر دارند. یکی از فرقها این است که لذت جسمی احتیاج به یک محرک جسمانی دارد. مثلا یک غذایی باید باشد تا انسان آن را به دهان بگذارد و بعد بجود، آنوقت این غذا تأثیر و تأثری با اعصاب انسان پیدا کند تا انسان لذت ببرد. پس به محرک خارجی احتیاج دارد. و بعلاوه «عضوی» است یعنی یک عضو معین لذت میبرد. وقتی که انسان غذا میخورد لذت را در دهانش احساس میکند، دیگر در دست یا پایش احساس نمیکند. بر عکس اگر انسان مثلا دستش را روی جسمی بگذارد که از آن لذت ببرد، باز آن، دستش است که لذت میبرد نه چشم یا گوشش، یعنی جنبه عضوی دارد.
درد جسمانی هم همین طور است. درد جسمانی نیز هم محرک خارجی لازم دارد، مثل اینکه خاری به پای انسان فرو میرود، و هم
عضوی است یعنی هر جای جسم انسان درد بگیرد همان نقطه درد میگیرد. یک وقت سر آدم درد میگیرد، یک وقت معده، یک وقت کبد، یک وقت دست و یک وقت پای انسان.
لذات روحی محرک مادی ندارد، برای اینکه گاهی انسان از یک اطلاع، از یک تصور ]لذت میبرد.[ در حال خواندن یک کتاب است، یک مجهولی دارد، مثل یک نفر محقق و مفکر همین طور با خودش فکر میکند، یکمرتبه راه حل این مجهول را پیدا میکند، غرق در لذت میشود. محرک خارجی ندارد. و بعلاوه عضوی نیست. آدم نمیتواند نشان بدهد که این لذت را کدام عضو میبرد، محل این لذت کجاست. انسان به تمام وجودش لذت میبرد. وقتی به انسان بشارتی از یک آیندهای بدهند ]او لذت میبرد.[ فرض کنید مریضی که احتمال میدهد بیماری او سرطان است، بعد آزمایش داده و در یک حال دغدغه فوقالعادهای است که ببیند جوابی که میآید چیست، وقتی جواب آزمایشها رسید و گفتند شما سالم هستید، این بیماری سرطان نیست، او لذت میبرد. کجای بدنش لذت میبرد؟ دستش لذت میبرد یا پایش یا زبانش یا معدهاش و یا مغزش؟ هیچکدام، بلکه به تمام وجودش لذت میبرد.
آلام روحی هم همین طور است. درد روحی انسان هم، جنبه عضوی ندارد و گاهی آنچنان برای انسان دردناک و ناراحتکننده است که هیچ درد جسمی به آن نمیرسد. انسان افرادی را میبیند که وقتی دچار یک ناراحتی روحی میشوند، در ظرف دو سه روز اصلا مثل اینکه بکلی این آدم عوض شده. حالا اگرچه این شعر است ولی اجمالا از مسئله رنج روحی حکایت میکند؛ میگوید :
در آتشم بیفکن و نام گنه مبر کاتش به گرمی عرق انفعال نیست
گاهی واقعا خجالتها و شرمها در حدی موذی و اذیت کننده است که اگر به کسی بگویند حاضری تو را یک دقیقه در آتش بیندازیم یا اینکه این شرم و خجالت را بکشی؟ حاضر است برود در آتش.
]گفتیم افرادی[[1]لذت میبرند از اذیت کردن مردم اما نه اذیتی که مثلا یک سیلی یا شلاق به مردم بزنند. آن هم چیز خیلی بدی است، ولی چنین فردی لذت میبرد از اینکه دل مردم را آتش بزند؛ میگوید از اینکه آتشش زدم دل خودم خنک شد. قرآن میگوید یک آتشی در آنجا هست که این آتش هم از همان اعماق دل و روح تو طلوع میکند؛ آن دیگر آتشی بالاتر از آتشهای جسمانی است.
اِنَّها عَلَیهِمْ مُؤْصَدَةٌ[2]. باز این تعبیر هم تعبیر خاصی است؛ میفرماید: این آتش بر اینها احاطه کرده است، به این معنا که از تمام جوانب بر اینها احاطه پیدا کرده است. یک وقت فرض کنید آدم را میاندازند در آتش، از زیر پای انسان آتش بلند است؛ یک وقت آدم را به یک دیوار داغ یا به آتشی میچسبانند؛ و یک وقت از اطراف، از بالا و پایین و راست و چپ و زیر پا و بالای سر، از همه جا آتش بلند است. در این آتش به روح مردم زدن و روح مردم را آتش زدن، آن کسی که آدم روحش را آتش میزند آتش را از کجا احساس میکند؟ از بالای روحش؟ از پایین روحش؟ از دست راست یا چپ؟ از همه جا، سراپای روحش غرق در
[1]. ]چند ثانیه از بیانات استاد ضبط نشده است.[
[2]. یا: موصَدَة، هر دو درست است. اصلش «مُؤْصَدَة» است و بعد به اصطلاح علمای صرف تخفیف همزه میشودو «موصَدَة» تلفظ میشود. خیلی از موارد هست كه تلفظش، هم به همزه درست است و هم به واو، مثل «كُفُؤآ»یا «كُفُوآ» در سوره مباركه «قل هو الله احد»، مخصوصا در همزههایی كه ما قبلش ضمّه است.
آتش تو میشود. تجسم این آتش در آخرت این است که تو خودت در چنین آتشی گرفتار میشوی.
فی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ در میان پایههای کشیده شده. کأ نّه تجسمِ این است که در یک فضایی عمودها و سقفهایی باشد، عمودهای بلند و کشیدهشدهای، و این فرد را محکم بستهاند و در همین وسطها گرفتار است، نه از این طرف راه بیرون شدن دارد و نه از آن طرف.
پس ببینید این همز و لمز، این عادت بدِ عیابی و بدگویی کردن از مردم، از نظر قرآن چه عیب بزرگی است! واقعا هم وقتی انسان دقت کند میبیند این یک بیماری عجیبی است. انسان چقدر باید بیمار باشد که از رنج دادن مردم لذت ببرد؟! چون لذت بردن، تغذیه است ولی تغذیه روح. آدم از هر چیزی که لذت میبرد (البته لذتهای روحی) روحش دارد تغذیه میکند، یعنی درست مانند غذایی جذب روحش میشود. آدمی که غیبت میکند و از غیبت کردنِ خودش لذت میبرد، همین آزار رساندنها درست مثل غذا خوردن که جذب بدن میشود جذب روح میشود منتها فرقش این است که بدن از یک طرف تحلیل میبرد از طرف دیگر جذب میکند ولی روح دیگر چیزی را تحلیل نمیبرد، مرتب جذب میکند. انسان چقدر باید بدبخت و بیچاره باشد که از آزار رساندن به مردم، از بردن آبروی مردم، از شکستن حیثیت و شخصیت مردم لذت ببرد و تغذیه کند!
تذکر و انتقاد غیر از عیبجویی است
ولی این مطلب غیر از مسئله تذکر است که در شرایط خاصی حتی خود غیبت کردن جایز و بلکه مستحب میشود و احیانا ممکن است واجب بشود، در مواردی که وسیلهای است برای امر به معروف و نهی از منکر.
ولی بَلِ الاِْنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصیرَةٌ[1]خود انسان بهتر میداند که آن وقتی که در یک جایی ]تذکر میدهد و انتقاد میکند و عیب دیگری را میگوید آیا از این کار لذت میبرد یا قصد اصلاح دارد.[ مثلا اگر کسی گناهی را مرتکب میشود و از هیچ راهی نمیشود او را منصرف کرد و راهش منحصر شده به اینکه باید به مردم گفت، مخصوصا اگر گناه گناه اجتماعی باشد، راهش منحصر است به این که به مردم گفته شود. مثل اینکه در مورد ظالم قرآن میفرماید: لا یحِبُّ اللهُ الْجَهْرَ بِالسّوءِ مِنَ الْقَوْلِ اِلّا مَنْ ظُلِمَ[2]خداوند دوست نمیدارد کسی درباره افراد بدگویی کند علنا (یعنی ندای بدگویی علیه افراد را بلند کند) مگر برای مظلوم در مقابل ظالم. مظلوم میخواهد دادخواهی کند. اینها موارد استثنایی است. ولی انسان خودش بهتر میداند که اگر عیب کسی را میگوید به خود او، پیش روی او، یا در مواردی پشت سر او، آیا لذت میبرد از اینکه آبروی او را دارد میبرد، یا واقعا قصد اصلاح دارد؛ نه تنها لذت نمیبرد، بلکه از اینکه اینها را بازگو میکند و به زبانش میآورد ناراحت است ولی چارهای ندارد از اینکه این حرفها را بگوید. پس اینها با یکدیگر اشتباه نشود.
[1]. قیامة / 14.
[2]. نساء / 148.
این صفحه فاقد متن است