بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 206

عضوی است یعنی هر جای جسم انسان درد بگیرد همان نقطه درد می‌گیرد. یک وقت سر آدم درد می‌گیرد، یک وقت معده، یک وقت کبد، یک وقت دست و یک وقت پای انسان.

لذات روحی محرک مادی ندارد، برای اینکه گاهی انسان از یک اطلاع، از یک تصور ]لذت می‌برد.[ در حال خواندن یک کتاب است، یک مجهولی دارد، مثل یک نفر محقق و مفکر همین طور با خودش فکر می‌کند، یکمرتبه راه حل این مجهول را پیدا می‌کند، غرق در لذت می‌شود. محرک خارجی ندارد. و بعلاوه عضوی نیست. آدم نمی‌تواند نشان بدهد که این لذت را کدام عضو می‌برد، محل این لذت کجاست. انسان به تمام وجودش لذت می‌برد. وقتی به انسان بشارتی از یک آینده‌ای بدهند ]او لذت می‌برد.[ فرض کنید مریضی که احتمال می‌دهد بیماری او سرطان است، بعد آزمایش داده و در یک حال دغدغه فوق‌العاده‌ای است که ببیند جوابی که می‌آید چیست، وقتی جواب آزمایشها رسید و گفتند شما سالم هستید، این بیماری سرطان نیست، او لذت می‌برد. کجای بدنش لذت می‌برد؟ دستش لذت می‌برد یا پایش یا زبانش یا معده‌اش و یا مغزش؟ هیچ‌کدام، بلکه به تمام وجودش لذت می‌برد.

آلام روحی هم همین طور است. درد روحی انسان هم، جنبه عضوی ندارد و گاهی آنچنان برای انسان دردناک و ناراحت‌کننده است که هیچ درد جسمی به آن نمی‌رسد. انسان افرادی را می‌بیند که وقتی دچار یک ناراحتی روحی می‌شوند، در ظرف دو سه روز اصلا مثل اینکه بکلی این آدم عوض شده. حالا اگرچه این شعر است ولی اجمالا از مسئله رنج روحی حکایت می‌کند؛ می‌گوید :


صفحه 207

در آتشم بیفکن و نام گنه مبر کاتش به گرمی عرق انفعال نیست

گاهی واقعا خجالتها و شرمها در حدی موذی و اذیت کننده است که اگر به کسی بگویند حاضری تو را یک دقیقه در آتش بیندازیم یا اینکه این شرم و خجالت را بکشی؟ حاضر است برود در آتش.

]گفتیم افرادی[[1]لذت می‌برند از اذیت کردن مردم اما نه اذیتی که مثلا یک سیلی یا شلاق به مردم بزنند. آن هم چیز خیلی بدی است، ولی چنین فردی لذت می‌برد از اینکه دل مردم را آتش بزند؛ می‌گوید از اینکه آتشش زدم دل خودم خنک شد. قرآن می‌گوید یک آتشی در آنجا هست که این آتش هم از همان اعماق دل و روح تو طلوع می‌کند؛ آن دیگر آتشی بالاتر از آتشهای جسمانی است.

اِنَّها عَلَیهِمْ مُؤْصَدَةٌ[2]. باز این تعبیر هم تعبیر خاصی است؛ می‌فرماید: این آتش بر اینها احاطه کرده است، به این معنا که از تمام جوانب بر اینها احاطه پیدا کرده است. یک وقت فرض کنید آدم را می‌اندازند در آتش، از زیر پای انسان آتش بلند است؛ یک وقت آدم را به یک دیوار داغ یا به آتشی می‌چسبانند؛ و یک وقت از اطراف، از بالا و پایین و راست و چپ و زیر پا و بالای سر، از همه جا آتش بلند است. در این آتش به روح مردم زدن و روح مردم را آتش زدن، آن کسی که آدم روحش را آتش می‌زند آتش را از کجا احساس می‌کند؟ از بالای روحش؟ از پایین روحش؟ از دست راست یا چپ؟ از همه جا، سراپای روحش غرق در

[1]. ]چند ثانیه از بیانات استاد ضبط نشده است.[

[2]. یا: موصَدَة، هر دو درست است. اصلش «مُؤْصَدَة» است و بعد به اصطلاح علمای صرف تخفیف همزه می‌شودو «موصَدَة» تلفظ می‌شود. خیلی از موارد هست كه تلفظش، هم به همزه درست است و هم به واو، مثل «كُفُؤآ»یا «كُفُوآ» در سوره مباركه «قل هو الله احد»، مخصوصا در همزه‌هایی كه ما قبلش ضمّه است.


صفحه 208

آتش تو می‌شود. تجسم این آتش در آخرت این است که تو خودت در چنین آتشی گرفتار می‌شوی.

فی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ در میان پایه‌های کشیده شده. کأ نّه تجسمِ این است که در یک فضایی عمودها و سقفهایی باشد، عمودهای بلند و کشیده‌شده‌ای، و این فرد را محکم بسته‌اند و در همین وسطها گرفتار است، نه از این طرف راه بیرون شدن دارد و نه از آن طرف.

پس ببینید این همز و لمز، این عادت بدِ عیابی و بدگویی کردن از مردم، از نظر قرآن چه عیب بزرگی است! واقعا هم وقتی انسان دقت کند می‌بیند این یک بیماری عجیبی است. انسان چقدر باید بیمار باشد که از رنج دادن مردم لذت ببرد؟! چون لذت بردن، تغذیه است ولی تغذیه روح. آدم از هر چیزی که لذت می‌برد (البته لذتهای روحی) روحش دارد تغذیه می‌کند، یعنی درست مانند غذایی جذب روحش می‌شود. آدمی که غیبت می‌کند و از غیبت کردنِ خودش لذت می‌برد، همین آزار رساندنها درست مثل غذا خوردن که جذب بدن می‌شود جذب روح می‌شود منتها فرقش این است که بدن از یک طرف تحلیل می‌برد از طرف دیگر جذب می‌کند ولی روح دیگر چیزی را تحلیل نمی‌برد، مرتب جذب می‌کند. انسان چقدر باید بدبخت و بیچاره باشد که از آزار رساندن به مردم، از بردن آبروی مردم، از شکستن حیثیت و شخصیت مردم لذت ببرد و تغذیه کند!

تذکر و انتقاد غیر از عیب‌جویی است

ولی این مطلب غیر از مسئله تذکر است که در شرایط خاصی حتی خود غیبت کردن جایز و بلکه مستحب می‌شود و احیانا ممکن است واجب بشود، در مواردی که وسیله‌ای است برای امر به معروف و نهی از منکر.


صفحه 209

ولی بَلِ الاِْنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصیرَةٌ[1]خود انسان بهتر می‌داند که آن وقتی که در یک جایی ]تذکر می‌دهد و انتقاد می‌کند و عیب دیگری را می‌گوید آیا از این کار لذت می‌برد یا قصد اصلاح دارد.[ مثلا اگر کسی گناهی را مرتکب می‌شود و از هیچ راهی نمی‌شود او را منصرف کرد و راهش منحصر شده به اینکه باید به مردم گفت، مخصوصا اگر گناه گناه اجتماعی باشد، راهش منحصر است به این که به مردم گفته شود. مثل اینکه در مورد ظالم قرآن می‌فرماید: لا یحِبُّ اللهُ الْجَهْرَ بِالسّوءِ مِنَ الْقَوْلِ اِلّا مَنْ ظُلِمَ[2]خداوند دوست نمی‌دارد کسی درباره افراد بدگویی کند علنا (یعنی ندای بدگویی علیه افراد را بلند کند) مگر برای مظلوم در مقابل ظالم. مظلوم می‌خواهد دادخواهی کند. اینها موارد استثنایی است. ولی انسان خودش بهتر می‌داند که اگر عیب کسی را می‌گوید به خود او، پیش روی او، یا در مواردی پشت سر او، آیا لذت می‌برد از اینکه آبروی او را دارد می‌برد، یا واقعا قصد اصلاح دارد؛ نه تنها لذت نمی‌برد، بلکه از اینکه اینها را بازگو می‌کند و به زبانش می‌آورد ناراحت است ولی چاره‌ای ندارد از اینکه این حرفها را بگوید. پس اینها با یکدیگر اشتباه نشود.

[1]. قیامة / 14.

[2]. نساء / 148.


صفحه 210

این صفحه فاقد متن است


صفحه 211

تفسیر سوره فیـل

بسم الله الرحمن الرحیم

اَلَمْ تَرَ کیفَ فَعَلَ رَبُّک بِاَصْحابِ الْفیلِ. اَلَمْ یجْعَلْ کیدَهُمْ فی تَضْلیلٍ. وَ اَرْسَلَ عَلَیهِمْ طَیرآ اَبابیلَ. تَرْمیهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجّیلٍ. فَجَعَلَهُمْ کعَصْفٍ مَأْکولٍ[1].

سوره فیل است. واقعه‌ای در جزیرة‌العرب واقع شده است که به نام «واقعه فیل» معروف است و این واقعه از قضا در همان سال ولادت حضرت خاتم‌الانبیاء صلّی الله علیه و آله و سلّم صورت گرفته است. مردم جزیرة‌العرب تاریخ منظم به طوری که امروز در دنیا معمول است ـ و تاریخ جهانی تقریبا دو تاریخ بیشتر نیست: اول تاریخ مسیحی و بعد

[1]. فیل / 1 ـ 5 .


صفحه 212

تاریخ اسلامی ـ نداشتند بلکه وقایع بزرگی که در میانشان واقع می‌شد برایشان مبدأ تاریخ می‌شد تا بعد اگر یک واقعه بزرگتری پیش می‌آمد آن واقعه اول فراموش می‌شد.

مثلا یک جنگ واقع می‌شد به نام «جنگ بُسوس» که واقعه خیلی بزرگ و مهمی بود، بعد دیگر می‌گفتند فلان قضیه کی واقع شد؟ در سال حرب البسوس. فلان قضیه دیگر کی واقع شد؟ دو سال بعد از حرب البسوس. فلان کس کی متولد شده؟ پنج سال قبل از حرب البسوس. در حرب البسوس این شخص ده ساله بوده. مثل این که احیانا در میان خود ما مخصوصا در دهات معمول بود که قحطیهایی که پیش می‌آمد، در میان مردم عوام مبدأ تاریخ بود. به فردی می‌گفتی تو متولدِ کی هستی؟ می‌گفت من متولد دو سال بعد از قحطی هستم، برادرم متولد دو سال قبل از قحطی است. اصلا مردم دهات این جور تاریخ خودشان را تعیین می‌کردند چون اغلب، تاریخ عمومی را نمی‌دانستند. یک اثری که این طور تاریخهای ابتدایی عامیانه دارد این است که آن قضیه‌ای که واقع شده قهرا فراموش نمی‌شود و مبدأ تاریخ می‌شود.

قبلا اعراب حجاز «مبدأ تاریخ»های دیگری داشتند. این قضیه که واقع شد، عام الفیل مبدأ تاریخ گردید؛ دیگر می‌گفتند فلان کس در عام الفیل متولد شد، فلان شخص در عام الفیل چند سالش بود و فلان فرد در عام الفیل هنوز نبود، چند سال بعد از عام الفیل به دنیا آمد.

قصه عام الفیل در حقیقت یک نوع معجزه‌ای است، یک امر ماورائی است که واقع شده و از نظر قرآنی و حتی از نظر تاریخی جای هیچ گونه توجیه و تأویلی نیست.


صفحه 213

داستان عام الفیل

اصل قضیه این است: می‌دانیم که در جنوب عربستان یمن است و در غربش ـ البته با فاصله چند کشور دیگر ـ حبشه. در دوره جاهلیت، بین حبشه و یمن یک نوع منازعاتی بوده است. یکی از منازعاتی که به یک نوع لشکر کشی کشیده شد این قضیه بود که مردم نجران ـ که بین یمن و حجاز و نزدیک مکه است[1]ـ قبلا یهودی بودند و بعد مسیحی شدند. (قصه آنها را در سوره «وَالسَّماءِ ذاتِ الْبُروجِ» در «قُتِلَ اَصْحابُ الاُْخْدودِ. النّارِ ذاتِ الْوَقودِ»[2]خواندیم.) آن وقت حق هم داشتند که مسیحی بشوند، دین حق هم دین مسیحیت بود، و مسیحیهای واقعا مؤمن و درستی هم بودند. قرآن هم اینها را کاملا ]تجلیل[ می‌کند.

یمن پادشاهی داشت به نام ذونواس[3]. او یهودی و خیلی متعصب بود. وقتی اطلاع پیدا کرد که مردم نجران که در قلمرو او هستند دین یهود را رها کرده و مسیحی شده‌اند رفت آنجا که اینها را برگرداند و آنها شدیدا مقاومت کردند. بعد یک قتل عام کرد، اینها را در آتش انداخت، که در قرآن هم نقل شده. این خبر مثل توپ در دنیای مسیحیت پیچید. در آن وقت مسیحیت خیلی قوی بود. اصلا امپراطور روم خودش مسیحی بود. مردم حبشه که تحت الحمایه روم بود مسیحی بودند. یمن تحت الحمایه ایران بود ولی مردم ایران یهودی نبودند، ذونواس پادشاه یمن یهودی بود. وقتی به حبشه اطلاع رسید که ذونواس چنین کاری کرده است و مسیحیهایی را به جرم مسیحیت در آتش سوزانده، زن و مرد و بچه همه را آتش زده، لشکر کشی کردند و آمدند و ذونواس را از بین بردند و یمن

[1]. الآن جزء عربستان است.

[2]. بروج / 4 و 5 .

[3]. لقب پادشاهانشان اغلب با «ذو» شروع می‌شد و به اینها «اَذواء» می‌گویند.