ولی بَلِ الاِْنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصیرَةٌ[1]خود انسان بهتر میداند که آن وقتی که در یک جایی ]تذکر میدهد و انتقاد میکند و عیب دیگری را میگوید آیا از این کار لذت میبرد یا قصد اصلاح دارد.[ مثلا اگر کسی گناهی را مرتکب میشود و از هیچ راهی نمیشود او را منصرف کرد و راهش منحصر شده به اینکه باید به مردم گفت، مخصوصا اگر گناه گناه اجتماعی باشد، راهش منحصر است به این که به مردم گفته شود. مثل اینکه در مورد ظالم قرآن میفرماید: لا یحِبُّ اللهُ الْجَهْرَ بِالسّوءِ مِنَ الْقَوْلِ اِلّا مَنْ ظُلِمَ[2]خداوند دوست نمیدارد کسی درباره افراد بدگویی کند علنا (یعنی ندای بدگویی علیه افراد را بلند کند) مگر برای مظلوم در مقابل ظالم. مظلوم میخواهد دادخواهی کند. اینها موارد استثنایی است. ولی انسان خودش بهتر میداند که اگر عیب کسی را میگوید به خود او، پیش روی او، یا در مواردی پشت سر او، آیا لذت میبرد از اینکه آبروی او را دارد میبرد، یا واقعا قصد اصلاح دارد؛ نه تنها لذت نمیبرد، بلکه از اینکه اینها را بازگو میکند و به زبانش میآورد ناراحت است ولی چارهای ندارد از اینکه این حرفها را بگوید. پس اینها با یکدیگر اشتباه نشود.
[1]. قیامة / 14.
[2]. نساء / 148.
این صفحه فاقد متن است
تفسیر سوره فیـل
بسم الله الرحمن الرحیم
اَلَمْ تَرَ کیفَ فَعَلَ رَبُّک بِاَصْحابِ الْفیلِ. اَلَمْ یجْعَلْ کیدَهُمْ فی تَضْلیلٍ. وَ اَرْسَلَ عَلَیهِمْ طَیرآ اَبابیلَ. تَرْمیهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجّیلٍ. فَجَعَلَهُمْ کعَصْفٍ مَأْکولٍ[1].
سوره فیل است. واقعهای در جزیرةالعرب واقع شده است که به نام «واقعه فیل» معروف است و این واقعه از قضا در همان سال ولادت حضرت خاتمالانبیاء صلّی الله علیه و آله و سلّم صورت گرفته است. مردم جزیرةالعرب تاریخ منظم به طوری که امروز در دنیا معمول است ـ و تاریخ جهانی تقریبا دو تاریخ بیشتر نیست: اول تاریخ مسیحی و بعد
[1]. فیل / 1 ـ 5 .
تاریخ اسلامی ـ نداشتند بلکه وقایع بزرگی که در میانشان واقع میشد برایشان مبدأ تاریخ میشد تا بعد اگر یک واقعه بزرگتری پیش میآمد آن واقعه اول فراموش میشد.
مثلا یک جنگ واقع میشد به نام «جنگ بُسوس» که واقعه خیلی بزرگ و مهمی بود، بعد دیگر میگفتند فلان قضیه کی واقع شد؟ در سال حرب البسوس. فلان قضیه دیگر کی واقع شد؟ دو سال بعد از حرب البسوس. فلان کس کی متولد شده؟ پنج سال قبل از حرب البسوس. در حرب البسوس این شخص ده ساله بوده. مثل این که احیانا در میان خود ما مخصوصا در دهات معمول بود که قحطیهایی که پیش میآمد، در میان مردم عوام مبدأ تاریخ بود. به فردی میگفتی تو متولدِ کی هستی؟ میگفت من متولد دو سال بعد از قحطی هستم، برادرم متولد دو سال قبل از قحطی است. اصلا مردم دهات این جور تاریخ خودشان را تعیین میکردند چون اغلب، تاریخ عمومی را نمیدانستند. یک اثری که این طور تاریخهای ابتدایی عامیانه دارد این است که آن قضیهای که واقع شده قهرا فراموش نمیشود و مبدأ تاریخ میشود.
قبلا اعراب حجاز «مبدأ تاریخ»های دیگری داشتند. این قضیه که واقع شد، عام الفیل مبدأ تاریخ گردید؛ دیگر میگفتند فلان کس در عام الفیل متولد شد، فلان شخص در عام الفیل چند سالش بود و فلان فرد در عام الفیل هنوز نبود، چند سال بعد از عام الفیل به دنیا آمد.
قصه عام الفیل در حقیقت یک نوع معجزهای است، یک امر ماورائی است که واقع شده و از نظر قرآنی و حتی از نظر تاریخی جای هیچ گونه توجیه و تأویلی نیست.
داستان عام الفیل
اصل قضیه این است: میدانیم که در جنوب عربستان یمن است و در غربش ـ البته با فاصله چند کشور دیگر ـ حبشه. در دوره جاهلیت، بین حبشه و یمن یک نوع منازعاتی بوده است. یکی از منازعاتی که به یک نوع لشکر کشی کشیده شد این قضیه بود که مردم نجران ـ که بین یمن و حجاز و نزدیک مکه است[1]ـ قبلا یهودی بودند و بعد مسیحی شدند. (قصه آنها را در سوره «وَالسَّماءِ ذاتِ الْبُروجِ» در «قُتِلَ اَصْحابُ الاُْخْدودِ. النّارِ ذاتِ الْوَقودِ»[2]خواندیم.) آن وقت حق هم داشتند که مسیحی بشوند، دین حق هم دین مسیحیت بود، و مسیحیهای واقعا مؤمن و درستی هم بودند. قرآن هم اینها را کاملا ]تجلیل[ میکند.
یمن پادشاهی داشت به نام ذونواس[3]. او یهودی و خیلی متعصب بود. وقتی اطلاع پیدا کرد که مردم نجران که در قلمرو او هستند دین یهود را رها کرده و مسیحی شدهاند رفت آنجا که اینها را برگرداند و آنها شدیدا مقاومت کردند. بعد یک قتل عام کرد، اینها را در آتش انداخت، که در قرآن هم نقل شده. این خبر مثل توپ در دنیای مسیحیت پیچید. در آن وقت مسیحیت خیلی قوی بود. اصلا امپراطور روم خودش مسیحی بود. مردم حبشه که تحت الحمایه روم بود مسیحی بودند. یمن تحت الحمایه ایران بود ولی مردم ایران یهودی نبودند، ذونواس پادشاه یمن یهودی بود. وقتی به حبشه اطلاع رسید که ذونواس چنین کاری کرده است و مسیحیهایی را به جرم مسیحیت در آتش سوزانده، زن و مرد و بچه همه را آتش زده، لشکر کشی کردند و آمدند و ذونواس را از بین بردند و یمن
[1]. الآن جزء عربستان است.
[2]. بروج / 4 و 5 .
[3]. لقب پادشاهانشان اغلب با «ذو» شروع میشد و به اینها «اَذواء» میگویند.
را برای مدتی احتلال[1]کردند. آن سرداری که اول آمد آنجا را گرفت اسمش «اَریاط» بود.
بعد فرد دیگری به نام «ابرهه» که زیردست او بود علیه وی کودتا کرد و قدرت را به دست گرفت. آمد در همین صنعای فعلی ـ که الان مرکز یمن شمالی[2]و از شهرهای خیلی قدیمی است ـ یک کلیسای خیلی مجللی تأسیس کرد و مردم را دعوت میکرد که به آنجا بیایند. به فکر افتاد که بیاید مشرکین مکه و مردم حجاز را مسیحی کند و آنها به این کلیسا بیایند. البته نوشتهاند که در اینجا مطامع مادی هم داشت.
موقعیت کعبه مخصوصا از جنبه اقتصادی ممتاز بود، چون معبدی بود که از زمان ابراهیم (ع) احترام پیدا کرده بود. گو اینکه در آن وقت مشرکین آنجا را مرکز بتها قرار داده بودند ولی احترامش مربوط به سابق بود و برای همه مردم عرب محترم بود. ابرهه خیلی کوشش میکرد که مردم، مکه را رها کنند و به آنجا بیایند و مردم هم نمیآمدند؛ بر عکس، به طرف کعبه میآمدند. کم کم این قضیه پیچید که یک رقابت میان کعبه و مشرکین قریش که در مکه بودند از یک طرف و ابرهه و کلیسایی که در یمن ساخته بود از طرف دیگر وجود دارد. بعد دو سه تا قضیه هم واقع شد که اینها عصبانیت ابرهه را افزایش داد؛ تصمیم گرفت به مکه حمله کند و اساسا کعبه یعنی خانه ابراهیم و «اَوَّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنّاس»[3]را ویران کند[4]. تا نزدیک مکه هم آمد. عربها آنجا مقداری مقاومت کردند، بعد درهم شکسته شدند. تا خودش را به نزدیک مکه رساند.
[1]. ]اشغال[
[2]. ]اكنون یمن شمالی و یمن جنوبی متحد شدهاند.[
[3]. آل عمران / 96.
[4]. كعبه علی رغم اینكه در آن وقت بتخانه بود ولی در واقع یك معبدی بود كه بتها را در آنجا قرار داده بودند وبتخانه نبود، بلكه بزرگترین معبد عالم بود.
سال تولد حضرت رسول و دوره ریاست عبدالمطّلب بود؛ یعنی شریف مکه جناب عبدالمطّلب بود. عبدالمطّلب به مردم مکه دستور داد که مقاومت نکنید؛ چون واقعا هم برای اینها قابل مقاومت نبود. آنها خیلی قوی بودند. اینها را قرآن هم «اصحاب الفیل» نامیده، چون با فیل به جنگ مکه آمده بودند. بعضی از مورخین اروپایی گفتهاند[1]ابرهه خودش روی تخت روانی سوار بود که آن را بر دوش فیلها گذاشته بودند و گفته بود با این فیلها من میروم این خانه کعبه را ویران میکنم، زیر پای فیلش میکنم و از این حرفها. وقتی به نزدیک مکه رسید مقدمة الجیشاش آمدند و از اموال و مواشی مردم هر چه گیرشان میآمد غارت کردند و بردند، از جمله دویست شتر از عبدالمطّلب.
عبدالمطّلب به حکم اینکه صفت ریاست مکه و سقایت بیت را داشت خودش از مکه خارج نشد. وقتی به او خبر دادند، حرکت کرد و رفت پیش ابرهه. آن دربانها و حاجبها چون عبدالمطّلب را شناختند و اسمش را شنیده بودند مانع نشدند. عبدالمطّلب مرد خیلی خوش قیافه و زیبا و قوی هیکلی بوده و قیافه جذاب و گیرای فوقالعادهای داشته. گفتند که رئیس قریش آمد. گفت بگویید بیاید. وقتی وارد شد، هیبت عبدالمطّلب یک مقداری او را گرفت. روی تخت نشسته بود. از یک طرف نخواست که عبدالمطّلب را روی تخت خودش بنشاند و از طرف دیگر نخواست خودش روی تخت باشد و عبدالمطّلب پایین نشسته باشد؛ خودش آمد پایین نشست تا عبدالمطّلب در کنارش بنشیند. مقداری که صحبت کرد، حالا منتظر است که عبدالمطّلب از او خواهش کند که از اینجا برگرد.
[1]. روشن نیست كه روی چه مدركی گفتهاند.
عبدالمطّلب اصلا قصه کعبه و مکه را طرح نکرد. ابرهه منتظر است که او چه میگوید؛ ناچار گفت: امری داشتید، فرمایشی داشتید؟ گفت: از من دویست شتر اینجا بوده، کسان تو گرفتهاند، بگو شترهایم را پس بدهند. ابرهه یک سکوتی کرد، بعد گفت: ابتدا که وارد شدی و من تو را دیدم، آدم خیلی بزرگی به نظرم آمدی ولی حرفت خیلی کوچک است. من فکر میکردم تو میآیی اینجا درباره این خانهای که تمام شرف و عزت شما به این خانه بوده، معبدتان، صحبت میکنی. من آمدهام اینجا را خراب کنم، تو یک کلمه راجع به کعبه نمیگویی، میگویی آمدهام دویست شترم را پس بگیرم؟! عبدالمطّلب گفت: برای اینکه من صاحب شترها هستم، کعبه صاحب دارد و صاحبش هم حفظش میکند.
این جمله را که گفت، اصلا این مردک ]به خود آمد. عبدالمطّلب در واقع گفت این موضوع نیازی ندارد[[1]که من بیایم به تو بگویم. من اینقدر اعتماد دارم که تو موفق به این کار نمیشوی که احتیاجی ندارد از تو خواهش کنم. نوشتهاند اصلا این جمله مرعوبش کرد و او، خودش و کسانش، شب را تا صبح با ناراحتی به سر بردند و یک حالت روحی بدی پیدا کرده بودند، مثل مردمی که انتظار عذاب الهی دارند. حال ببینیم تعبیر قرآن چیست.
بیان قرآن
اَ لَمْ تَرَ کیفَ فَعَلَ رَبُّک بِاَصْحابِ الْفیلِ آیا ندیدی، یعنی ندانستی؟؛ یعنی چیزی است که همه میدانند، برای اینکه از زمانی که قرآن این مطلب را میگوید تا زمان عام الفیل در حدود چهل الی چهل و پنج سال بیشتر
[1]. ]چند ثانیهای از بیانات استاد ضبط نشده است.[