نیاوریم «هُوَ اللهُ اَحَدٌ» یک جمله است، «اَللهُ الصَّمَدُ» جمله دیگر، «لَمْ یلِدْ» خودش یک جمله است، «وَ لَمْ یولَدْ» جملهای دیگر، «وَ لَمْ یکنْ لَهُ کفُوآ اَحَدٌ» جملهای دیگر؛ مجموعا پنج جمله میشود.
به هر صورت، این سوره کوچکترین سوره قرآن است که مسلمین همیشه گفتهاند اینکه قرآن کریم تحدّی کرده و گفته است هر کسی ]اگر میتواند،[ یک سوره مثل قرآن بیاورد، که شامل سورههای کوچک هم میشود، یعنی حتی مثل سوره کوثر را بیاورد، و دشمنان اسلام و قرآن خیلی کوشش کردند لااقل مثل سوره کوثر یعنی سه آیه کوچک و چهار جمله سر هم کنند و نتوانستند.
اِنّا اَعْطَیناک الْکوْثَرَ. اول ما باید مفاد و شأن نزول این آیه را عرض کنیم. این آیه ـ که مخاطب آن پیغمبر اکرم است ـ تذکار به پیغمبر است و به همه مردم دیگر که خداوند چه نعمت افزایندهای به پیغمبر اکرم داده است و پیامبر را امر میکند به شکرگزاری نعمت افزاینده الهی و بعد میگوید دشمن تو چنین است.
ارزش پسر در زندگی قبیلهای
مردم عرب زمان جاهلیت مانند اغلب مردم ایلی و قبیلهای برای فرزند، آنهم فرزند ذکور، اهمیت فراوانی قائل بودند. اختصاص به مردم عرب نداشت و مطلقا در زندگی قبیلهای و ایلی که هر قبیلهای خودش باید از خودش حمایت کند پسر ارزش زیادی داشت؛ چون همیشه پسر بوده است که میتوانسته اسلحه به دست بگیرد و از خانواده و قبیله حمایت کند. در وقتی که زندگی صورت قومی و کشوری پیدا کند، مثل زندگیهای امروز، افراد خانواده نیاز ندارند که هر خانواده یا فامیلی خودش سلاح به دست بگیرد و از خودش حمایت کند؛ کشور اجمالا ارتش دارد. ممکن
است احیانا تمام افراد یک خانواده ارتشی باشند و هیچ کدام از افراد یک خانواده دیگر ارتشی نباشند. ولی در گذشته هر قبیلهای باید خودش از خودش حمایت میکرد و لهذا خوشا به حال قبیله و خانوادهای که پسر داشت و بدا به حال قبیله و خانوادهای که از پسر محروم بود. از پسر که محروم بودند از نیرو محروم بودند. درست مثل حالا که در کشورهای امروز هر کشوری که بمب اتم دارد قویترین کشورهاست، هر خانواده و قبیلهای که پسر داشت اسلحه روز و بمب اتم وقت را داشت و آن که نداشت نیروی دفاعی نداشت.
سهم زن در تکوین فرزند
بعلاوه، دختر در زمان قدیم فوقالعاده تحقیر میشد. اصلا دختر را انسان نمیدانستند. اولاد دختر یعنی نوههای دختری را اولاد خودشان نمیدانستند، میگفتند اینها اولاد فامیل شوهرند نه اولاد دختر. یعنی اگر کسی ده تا دختر هم داشت میگفت اولاد این دخترها که بچههای من نیستند، بچههای فامیل شوهرهای خودشان هستند؛ چون این جور فکر میکردند که: زن حکم ظرف و حکم زمین را دارد. زراعت مال بذر است یا مال زمین؟ زراعت مال صاحب بذر است نه صاحب زمین. صاحب زمین، زراعت و بذر در زمین او رشد کرده، به او مربوط نیست. این جور خیال میکردند که بچه فقط از نطفه مرد به وجود میآید؛ نطفه مرد در رحم زن ریخته میشود، کار زن این است که نطفه مرد و بذری را که مال مرد است در رحم خودش پرورش میدهد، بعد هم تحویلش میدهد. مثل بچهای است که او را در مدرسهای بگذارند و در آن مدرسه رشد بدهند، غذا به او بدهند، تعلیمات به او بدهند. اگر بچهای ده سال هم در
یک پانسیون[1]باشد و در آنجا غذا به او بدهند، تعلیمات به او بدهند، بعد از ده سال صاحب بچه میآید بچهاش را میبرد. آن صاحب پانسیون حق ندارد بگوید این بچه حالا دیگر مال من شده. صاحب بچه میگوید بچه مال ماست، تو فقط به او غذا دادی. فکر قدیم این بود که در واقع نطفه در رحم مادر پانسیون شده و رحم حکم پانسیون را دارد؛ بچه مال پدر است، در اینجا تغذیه میشود، بعد از تغذیه باید تحویل صاحبش داد.
قرآن کریم این فکر را از اساس رد کرد؛ در آیات زیادی تصریح میکند که بچه، هم مال زن است و هم مال مرد؛ یعنی زن در بذر هم شریک است نه اینکه بذر انحصارا مال مرد است و زن حکم ظرف را دارد. علم امروز این مطلب را صد در صد تأیید کرده و میگوید آن سلولی از نطفه مرد که وارد رحم زن میشود با سلولی که در رحم زن پرورش پیدا کرده است متحد میشود و مجموعا یک واحد را به وجود میآورند و آن سلول مرکب متساویا نیمی از آن از سلول مرد است و نیمی از سلول زن، و بنابراین زن متساویا با مرد در خود بذر شریک است.
بعلاوه زن سهم بیشتری دارد؛ چون در مدت نُه ماه این سلول مرکبی را که هر دو در آن سهیم و شریک هستند از وجود خودش تغذیه میکند و بعد از نه ماه به صورت یک موجود کامل بیرون میدهد و بنابراین سهم زن از سهم مرد در ایجاد فرزند بیشتر میشود. در اصل هسته با همدیگر شریک هستند ولی علاوه بر این، زن در پرورش هم نقش دارد. بعد که زن مدت دو سال شیر میدهد (باز از وجود خودش) سهم بیشتری پیدا میکند. و علت اینکه حقوق مادر از حقوق پدر بر فرزند بیشتر است این
[1]. ]مهمانخانه.[
است که زن سهم بیشتری در تکوین فرزند دارد. و این که بعد ولی فرزند پدر است باز فلسفه دیگری دارد که رئیس خانواده به طور کلی مرد است، که آن حساب حساب دیگری است.
پس این فکر در میان مردم قدیم عموما و در جاهلیت عرب بالخصوص بوده است که دختر و به طور کلی زن سهم زیادی در تکوین فرزند ندارد، فرزند به مرد و فامیل مرد تعلق دارد و فرزندان دختران مال فامیل پدر دختر نیست، ملحقاند به فامیل شوهرها. نتیجه چه میشد؟ اگر کسی ده تا هم دختر میداشت میگفتند ای بیچاره بیاولاد؛ چون رشتهاش بریده و قطع میشد. میگفتند :
بَنونا بَنو اَبْنائِنا وَ بَناتُنا بَنوهُنَّ اَبْناءُ الرِّجالِ الاَْباعِدِ
شعر عرب جاهلیت است؛ میگفتند: پسران ما (فرزندان ما) منحصرا آنها هستند که از اولاد پسران ما به وجود آمده باشند، آنهایی که از دختران ما به وجود میآیند بچههای ما نیستند، بچههای مردم دور دست و غریبهها هستند.
شأن نزول آیه
پیغمبر اکرم از خدیجه سه دختر پیدا کردند: زینب، امّ کلثوم و کوچکترین آنها فاطمه سلام الله علیها، و دو پسر (و به قولی سه یا چهار پسر): قاسم و عبدالله یا عبیدالله[1]. پسرهای خدیجه مُردند و دخترها ماندند. هنوز دوران مکه است. دشمنها خوشحال شدند، گفتند که او بکلی منقطع الآخِر
[1]. ابراهیم از ماریه است كه او بعد پیدا شد.ـ طیب و طاهر.استاد: نه، طیب و طاهر از سر تعظیم است (فرزند نبی قاسم و ابراهیم است / پس طیب و طاهر ز سر تعظیم است)یعنی ]این اسامی[ فامیل اینهاست.
شد؛ آدمی که پسر ندارد بچه ندارد و آدمی هم که بچه ندارد دیگر کسی بعد از او نیست که نام او را حفظ کند و دینش را نگهداری کند. چون قبیلهای فکر میکردند میگفتند «این اگر اولادی داشته باشد بعد آنها میآیند فکر و نام و کتاب و دینش را نگهداری میکنند. اولاد که از این نماند، پس این ابتر است.» ابتر یعنی ناقص.
مقصود از «کوثـر»
این است که قرآن فرمود: اِنّا اَعْطَیناک الْکوْثَرَ ما به تو کوثر دادیم. مسلّم در «کوثر» خیر کثیر نهفته است. ولی آیا مقصود از «کوثر» خیر کثیر است یا چیزی که منشأ خیر کثیر است؟ ظاهرا دومی است. البته منشأ خیر کثیر هم خیر کثیر است. یعنی ما به تو چیزی دادیم که از او خیر کثیر برمیخیزد، یک منبع خیری به تو دادهایم که هرگز منقطع نخواهد شد. حال مقصود چیست، بعد عرض میکنم. چیزی ما به تو دادهایم که هرگز منقطع نخواهد شد، منبعی که برای همیشه جوشان است. قرآن هیچ تفسیر نمیکند که آن چشمه فزاینده چیست.
مقصود از آن منبع جوشان چیست؟ بعضی گفتهاند مقصود این است که ما به تو نبوت و وحی و قرآن دادیم و در واقع ما چیزی به تو دادیم که صدها هزار برابرِ فرزند ذکور، آن اثری که باید داشته باشد دارد. در واقع ما کاری برای تو کردیم که تو را پدر بشر قرار دادیم. بعض دیگر گفتهاند مقصود همان نهر کوثری است که در قیامت است. و بعضی گفتهاند مقصود ذریه کثیر است و در واقع مقصود شخص حضرت زهراست؛ یعنی دختری ما به تو دادیم که از این دختر، تو آنقدر فرزند پیدا کنی ـ آنهم چه فرزندانی! و ائمه از ذریه او پیدا بشوند ـ که هیچ صاحبْ پسری این طور نیست. قرینه اینکه مقصود از کوثر چنین چیزی است این است که بعد
میفرماید: اِنَّ شانِئَک هُوَ الاَْبْتَرُ دشمن تو خودش یک آدم بیدنباله است؛ یعنی: پس تو دنبالهدار هستی، دنباله تو از ناحیه فرزندان قطع نمیشود.
چون قرآن تصریح نکرده، شامل همه اینها میشود. خدا یک منبع خیری به پیغمبر داد که از آن منبع خیر همه اینها پیدا شد. حضرت زهرا هم اگر پیدا شد، از آن پیدا شد؛ آن نهری هم که در قیامت هست از این پیدا شد، و آن منبع خیر ـ همان طور که بسیاری از مفسرین گفتهاند ـ همان چشمه فیاض وحی و نبوت است.
عبادت شاکرانه
فَصَلِّ لِرَبِّک وَ انْحَرْ حالا به شکرانه این نعمت، پروردگار خودت را عبادت کن. مکرر گفتهایم که عبادت مراحلی دارد: عبادتی که از ترس جهنم است، عبادتی که به آرزوی بهشت است و عبادتی که برای شکرگزاری است، که پیغمبر فرمود و امیرالمؤمنین هم فرمود: عبادتی که از ترس جهنم باشد عبادت بردگان است (یعنی آن عبادت نوع کارش از قبیل کار بردگان میشود) و عبادتی که به طمع بهشت باشد عبادت تجارت پیشگان است و بازرگانی است. عبادت واقعی عبادتی است که شکرانه است؛ یعنی نه بیمی در آن است و نه امید و آرزویی[1]. و پیغمبر میفرمود عبادت من
عبادت شاکرانه است. عایشه گفت: یا رسولَ الله تو که خدا همه کارهایت را آمرزیده است؛ تو چرا اینقدر خودت را به عبادت زحمت میدهی؟ فرمود: اَلا اَکونُ عَبْدآ شَکورآ[2]تو میخواهی من بنده
شاکر نباشم؟!
این است که بعد از اینکه میگوید ما کوثر به تو عنایت کردیم،
[1]. نهجالبلاغه، حكمت 237.
[2]. كافی ج 2 / ص 95 و بحار الانوار ج 16 / ص 263.
میفرماید بنابراین عبادت کن خدا را، عبادتِ شاکرانه، عبادتِ از روی منتهای خوشحالی و مسرت.
مقصود از «وَانْحَـرْ»
وَ انْحَرْ و نحر کن. در اینکه مقصود از «وَ انْحَرْ» چیست، تفسیرها فرق میکند. بسیاری از مفسرین میگویند در این آیه (فَصَلِّ لِرَبِّک وَ انْحَرْ) «صلاة» روشن است که نماز است، «نحر» هم نوعی زکات و انفاق است. مقصودْ همان نحر کردن شتر است، چون ذبح شتر را «نحر» میگویند. اهل تسنن اغلب در تفاسیرشان گفتهاند مقصود از نماز، نماز عید اضحی است و مقصود از نحر هم قربانیی است که در ایام حج میشود. پس نماز بخوان نماز عید اضحی را و قربانی کن در راه خدا. و بسیاری از مفسرین خودمان هم همین طور گفتهاند.
ولی در روایات ما گفتهاند مقصود از «وَ انْحَرْ» این است که در حال نماز اینچنین کن. «نحر» جای خاصی از گلو را میگویند. مستحب است انسان در وقت نماز (تکبیرةالاحرام) دستها را طوری بالا ببرد که محاذی نرمههای گوش و در مقابل گلوی انسان قرار گیرد. در لغت به این معنا هم استعمال شده؛ یعنی در نماز اینچنین کن. مفسرین به نظرشان رسیده بعید است که وقتی گفت «فَصَلِّ» نماز بخوان، دنبالش یک مسئله کوچکی که از آداب نماز است ذکر شود، این ارزشی ندارد، لابد مقصود عملی است در مقابل نماز. ولی نه، مخصوصا همین عمل در نماز یک مفهوم خاصی دارد. وقتی که قرآن میگوید ای پیغمبر نماز بخوان و چنین کن، الله اکبر بگو و چنین کن، به آن مفهوم و مقصودش نظر دارد. چرا ما در نماز وقتی میگوییم اَللهُ اَکبَرُ اینچنین میکنیم؟ (مستحب است که وقتی شروع میکنیم به گفتن الله اکبر، دستها برود بالا و وقتی به بالاترین نقطه رسید
، کلام ما به راء «اکبر» برسد.) معنی این کار چیست؟ الله اکبر خودش معنی دارد، تکبیر خداوند است : خدا بزرگتر است از همه چیز، بلکه «از همه چیز» هم درست نیست، در روایات گفتهاند بگویید خدا بزرگتر است از اینکه به وصف در بیاید[1]. حالا این کار من یعنی چه که وقتی میگویم الله اکبر با دستهایم اینچنین میکنم؟ به چه چیزی میخواهم اشاره کنم؟ آیا اصلِ کار، عقب رفتن دستهاست یا جلو آمدن آنها یا هر دو؟ اصل کار، عقب رفتن است، این دومی جزء کار نیست، بلکه کار تمام شده و دستها را به حال عادی در میآوریم. مقصود از این کار چیست؟ یعنی پشت سر افکندم هرچه هست، غیر از خدا.
پس وقتی میگوید: فَصَلِّ لِرَبِّک وَ انْحَرْ یعنی نماز بخوان و خدا را داری کافی است (اعتماد به خدا)؛ خدا کوثر به تو داده، تمام کائنات را پشت سر بینداز. این، مفادِ «قُلِ اللهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ»[2]است: بگو خدا، همه چیز را رها کن، آزاد باش از همه چیز.
انطباق روایت با مضمون شعر حافظ
روایتی در تفسیر صافی است که وقتی آن را خواندم مخصوصا از انطباقش با مضمون شعر معروف حافظ که اغلب از یکدیگر میپرسند «مقصود چیست؟» خیلی تعجب کردم. اغلب نمیتوانند توجیه کنند و من خیال میکنم توجیه درست آن شعر حافظ همین است. در روایت است که در نماز مجموعا در چهار مرحله و چهار بار ما تکبیر میگوییم؛ یعنی دستها را ]به آن صورت خاص بالا میبریم. [یکی در موقع تکبیرةالاحرام (وقتی که خدا را تکبیر میگوییم) اعم از اینکه یک بار تکبیرةالاحرام
[1]. كافی ج 1 / ص 117 و بحار الانوار ج 81 / ص 169.
[2]. انعام / 91.