بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 229

، کلام ما به راء «اکبر» برسد.) معنی این کار چیست؟ الله اکبر خودش معنی دارد، تکبیر خداوند است : خدا بزرگتر است از همه چیز، بلکه «از همه چیز» هم درست نیست، در روایات گفته‌اند بگویید خدا بزرگتر است از اینکه به وصف در بیاید[1]. حالا این کار من یعنی چه که وقتی می‌گویم الله اکبر با دستهایم اینچنین می‌کنم؟ به چه چیزی می‌خواهم اشاره کنم؟ آیا اصلِ کار، عقب رفتن دستهاست یا جلو آمدن آنها یا هر دو؟ اصل کار، عقب رفتن است، این دومی جزء کار نیست، بلکه کار تمام شده و دستها را به حال عادی در می‌آوریم. مقصود از این کار چیست؟ یعنی پشت سر افکندم هرچه هست، غیر از خدا.

پس وقتی می‌گوید: فَصَلِّ لِرَبِّک وَ انْحَرْ یعنی نماز بخوان و خدا را داری کافی است (اعتماد به خدا)؛ خدا کوثر به تو داده، تمام کائنات را پشت سر بینداز. این، مفادِ «قُلِ اللهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ»[2]است: بگو خدا، همه چیز را رها کن، آزاد باش از همه چیز.

انطباق روایت با مضمون شعر حافظ

روایتی در تفسیر صافی است که وقتی آن را خواندم مخصوصا از انطباقش با مضمون شعر معروف حافظ که اغلب از یکدیگر می‌پرسند «مقصود چیست؟» خیلی تعجب کردم. اغلب نمی‌توانند توجیه کنند و من خیال می‌کنم توجیه درست آن شعر حافظ همین است. در روایت است که در نماز مجموعا در چهار مرحله و چهار بار ما تکبیر می‌گوییم؛ یعنی دستها را ]به آن صورت خاص بالا می‌بریم. [یکی در موقع تکبیرة‌الاحرام (وقتی که خدا را تکبیر می‌گوییم) اعم از اینکه یک بار تکبیرة‌الاحرام

[1]. كافی ج 1 / ص 117 و بحار الانوار ج 81 / ص 169.

[2]. انعام / 91.


صفحه 230

بگوییم یا تکبیرات افتتاحیه را هم بگوییم. یک بار وقتی که به رکوع می‌رویم؛ باز سنت است که بگوییم الله اکبر. یک بار وقتی که سر از سجده اول برمی‌داریم و یک بار وقتی که سر از سجده دوم برمی‌داریم. ظاهرا مضمون روایت این است که ما در نماز چهار بار اینچنین می‌کنیم؛ هم ابتدا که الله اکبر می‌گوییم، هم در موقع رکوع و هم در موقع سجود اول و دوم با گفتن الله اکبر همه چیز را پشت سر می‌اندازیم.

شعری منسوب به حافظ است که در دیوانهای حافظ هست، حال نمی‌دانم جزء آن شعرهای اصیل حافظ است یا نه. غیر حافظ هم هر که گفته، بسیار عالی گفته. می‌گوید :

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست

توحید را می‌گوید. می‌گوید من همان وقت که عشق خدا را پیدا کردم و سر تسلیم به آستان الهی نهادم، چهار تکبیر گفتم بر هر چه که هست؛ یعنی هر چه هست را با چهار تکبیر یعنی با چهار ]بار دستها را به آن شکل خاص بالا بردن[ پشت سر انداختم. بعضی می‌گویند: چه مناسبتی هست میان تکبیر ]و «هر چه که هست»[ که من «چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست»؟ تکبیر زدم یعنی چه؟ چون هر تکبیری ]توأم با دستها را به آن شکل خاص بالا بردن [است «تکبیر زدم» یعنی پشت سر انداختم. می‌گویند بسیار خوب، معنی تکبیر زدن پشت سر انداختن است، چهار بار یعنی چه؟ می‌خواست بگوید دو بار یا سه بار و یا هفت بار. این روایت توضیح می‌دهد که در چهار مرحله و موقف نماز است که ما تکبیر می‌گوییم. آنوقت با توجه به اینکه در این آیه که می‌فرماید : وَانْحَرْ صحبت از کوثر و یک سرچشمه خیر و برکت است او می‌گوید: «من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق». چقدر تناسب است میان


صفحه 231

این شعر و این سوره!

اِنّا اَعْطَیناک الْکوْثَرَ ما آن سرچشمه خیر کثیر ]را به تو عطا کردیم. [اینها را که قرآن مبهم می‌گوید برای این است که حقیقت اینها آنچنان عظیم و رفیع است که ما نمی‌توانیم درک کنیم، خود پیغمبر درک می‌کند و کسانی که به حقایق رسیده‌اند، مثل ائمه، و ما همین قدر می‌دانیم سرچشمه‌ای است که از آن سرچشمه خیر می‌جوشد. پس حالا که چنین تفضلی از خدا به تو شده است، به شکرانه، عبادت کن وَانْحَرْ و تکبیر بگو یکسره بر هر چه که هست. می‌فرماید: پیغمبر! به تو گفتند ابتر، گفتند دنباله‌ات قطع شد، اِنَّ شانِئَک هُوَ الاَْبْتَرُ آن بدبختی که تو را ابتر می‌خوانَد و دشمن می‌دارد، ابتر منحصرا خود اوست. تاریخ گفته است که این از معجزات قرآن است. این سخن را عاص بن وائل سهمی پدر عمرو عاص به پیغمبر اکرم گفت و این آیه اشاره به او می‌کند و او در زمانی که این سخن را گفت، پسرها داشت، ولی یک قرن و دو سه نسل بیشتر نگذشت که نسل او بکلی منقطع شد و کسی از او باقی نماند. و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.

باسمک العظیم الأعظم الأعزّ الأجلّ الأکرم یا الله...

خدایا قلبهای ما را به نور قرآن منوّر بگردان، ما را از سرچشمه فیاضی که به پیغمبر اکرمت عنایت فرموده‌ای سیراب بفرما، دست ما از را دامان آن بزرگوار کوتاه مفرما، حاجات مشروعه ما را برآور.

خدایا اموات همه ما را غریق رحمت خودت بفرما.


صفحه 232

این صفحه فاقد متن است


صفحه 233

تفسیر سوره کافـرون*[1]

بسم الله الرحمن الرحیم

قُلْ یا اَیهَا الْکافِرونَ. لا اَعْبُدُ ما تَعْبُدونَ. وَ لا اَنْتُمْ عابِدونَ ما اَعْبُدُ. وَ لا اَنـَا عابِدٌ ما عَبَدْتُمْ. وَ لا اَنْتُمْ عابِدونَ ما اَعْبُدُ. لَکمْ دینُکمْ وَ لِی دینِ[2].

سوره مبارکه قُلْ یا اَیهَا الْکافِرون که به نام سوره «جَحْد» هم خوانده می‌شود از سور کوچک قرآن است و مانند اکثر سوره‌های کوچک قرآن مکی است یعنی در مکه معظمه نازل شده است در دوره‌ای که پیغمبر اکرم هنوز در مکه بودند. چرا این سوره را سوره «کافرون» می‌گویند؟ برای اینکه این سوره خطاب به عده‌ای است که قرآن آنها را تحت عنوان

[1]* این سخنرانی در تاریخ 2/1/1351 در مسجد الجواد تهران ایراد شده است.

[2]. كافرون / 1 ـ 6.


صفحه 234

«الکافرون» یاد کرده، و به همین مناسبت این سوره را سوره «جحد» نیز می‌گویند چون جحد یعنی انکار، و کفر هم حقیقتش انکار و عناد است. برای اینکه مفهوم این سوره روشن بشود لازم است مطلبی عرض کنیم.

آغاز دعوت عمومی پیامبر (ص)

رسالت پیغمبر اکرم از همان خانواده خودشان شروع شد که خدیجه از میان زنان و علی (ع) از میان مردان، اولین افرادی بودند که گرویدند و بعد هم افراد دیگری به صورت تک تک اطلاع و گرایش پیدا می‌کردند. تا یک مدت محدودی پیغمبر اکرم مأموریت پیدا نکرده بود که دعوت خودش را علنی کند. پس از آن، اول از عشیره خود یعنی از فامیل خود شروع کرد که فامیل خودش از بنی هاشم را که در میان آنها ابولهب هم بود جمع کرد و در جلسه اول ابولهب جلسه را بهم زد و قبل از آنکه پیغمبر اکرم سخنی اظهار کنند جلسه بهم خورد. بار دوم پیغمبر اکرم جلسه را تشکیل دادند و پیام خودشان را اعلام کردند. به این ترتیب تبلیغ و دعوت عمومی شروع شد و آیه کریمه فرمود: فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکینَ[1]یعنی مأموریت و رسالت خودت را ظاهر کن.

در ابتدا کفار قریش به مطلب چندان اهمیت نمی‌دادند یعنی نمی‌دانستند که این کار آنچنان بزرگ خواهد شد. ولی پس از مدتی دیدند که این امر به صورت یک خطر برای آنها درآمده برای اینکه از داخل اجتماع خودشان دارد کسب نیرو می‌کند یعنی افرادی از مرد و زن تک تک دارند به این دعوت جواب مثبت می‌دهند و هر کسی هم که جواب مثبت داد آنچنان داغ و با حرارت می‌شود که به هیچ شکلی

[1]. حجر / 94.


صفحه 235

نمی‌شود او را برگرداند. یکوقت خبر می‌شدند پسر فلان کس ]به اردوی اسلام [رفت، برادر فلان کس رفت، غلام فلان کس رفت، فلان کس خودش رفت. هر کسی هم که می‌رفت آنچنان محکم و با ثبات می‌رفت که دیگر بر نمی‌گشت. قریش با آن همه جبروت و عظمت خودشان واقعا احساس خطر کردند، دیدند این یک وضع عجیبی است و کاری نمی‌توان کرد.

راه تطمیع

قبل از آنکه داستان هجرت رخ بدهد ـ و داستان هجرت پس از آن بود که دیگر تمام راههای صلح و سازش از نظر قریش و هم واقعا بسته شده بود ـ آنها خودشان از راههای دیگری پیش آمدند. یکی از آن راهها راه تطمیع بود. چون می‌دانستند که ابوطالب رئیس بنی هاشم و حامی پیغمبر است و پیغمبر اکرم برای او احترام زیاد قائل است، رفتند نزد ابوطالب و گفتند خودت دوستانه این پسر برادرت را بخواه و با او صحبت کن، هرچه که می‌خواهد ما به او می‌دهیم دست از این راه و روش و مسلک و دعوتش بردارد. پول و ثروت هر چه می‌خواهد در اختیارش قرار می‌دهیم و اگر بخواهد، ما او را به عنوان پادشاه خودمان در مکه اختیار می‌کنیم. زیباترین دختران قریش هر کدام را که او می‌خواهد در اختیارش قرار می‌دهیم، از این حرفهای خودش دست بردارد.

وقتی که ابوطالب حضرت رسول را خواست و حضرت رفتند و ابوطالب پیغام قریش را به ایشان عرض کرد، حضرت آن جمله معروف را فرمود که: به خدا قسم اگر خورشید را در یک دستم و ماه را در دست دیگرم قرار بدهند من دست از دعوت خودم برنمی‌دارم. ابوطالب حسابی جا خورد و گفت: پسر برادر! پس مطمئن باش که من هم حامی تو هستم.


صفحه 236

این راه ]به انصراف رسول اکرم منتهی[ نشد و این نقشه نگرفت.

راه صلح و سازش

راه دیگری که قریش آمدند به پیغمبر اکرم پیشنهاد کردند، نوعی صلح و سازش بود اما بر این اساس که گفتند بیا یک کار دیگر می‌کنیم و آن اینکه نه، تنها خدای تو و نه تنها خدایان ما، بلکه کار را به اشتراک تقسیم می‌کنیم. این اختلاف را از میان برداریم به این نحو که تو و اتباعت یک دین داشته باشید، ما دین دیگر؛ چون می‌دیدند هر چه که زمان بگذرد به نفع دین اسلام است. گفتند دوره و نوبت می‌گذاریم، یک سال تو و اتباعت بیایید خدایان ما را پرستش کنید، سال دیگر ما همگی خدای تو را پرستش می‌کنیم به شکلی که تو می‌خواهی. بالاخره همه همرنگ همدیگر باشیم تا تفرقه در جماعت قریش نیفتد. دو سال که گذشت باز یک سال تو و اتباعت می‌آیید خدایان ما را پرستش می‌کنید، سال دیگر همه ما خدای تو را پرستش می‌کنیم و به این ترتیب، دیگر دوگانگی نیست، همه یک جور عمل کرده‌ایم. این خودش یک فرمول خاصی برای صلح بود.

پاسخ قرآن

اینجا بود که این آیات نازل شد و پیغمبر اکرم رفت در مجمع قریش و در حضور عموم با صراحت تمام و با تعبیر بسیار کوبنده، به همان کسانی که این پیشنهاد را داده بودند، از طرف خدا این طور اعلام کرد: قُلْ یا اَیهَا الْکافِرونَ. یعنی این دیگر از زبان تو نیست، از زبان من بگو؛ ای پیامبر برو به اینها بگو «ای کافران!». خودِ «ای کافران!» فحش بود. آنها هم خوششان نمی‌آمد که «کافران» نامیده شوند. در مفهوم «کافر» انکار