بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 233

تفسیر سوره کافـرون*[1]

بسم الله الرحمن الرحیم

قُلْ یا اَیهَا الْکافِرونَ. لا اَعْبُدُ ما تَعْبُدونَ. وَ لا اَنْتُمْ عابِدونَ ما اَعْبُدُ. وَ لا اَنـَا عابِدٌ ما عَبَدْتُمْ. وَ لا اَنْتُمْ عابِدونَ ما اَعْبُدُ. لَکمْ دینُکمْ وَ لِی دینِ[2].

سوره مبارکه قُلْ یا اَیهَا الْکافِرون که به نام سوره «جَحْد» هم خوانده می‌شود از سور کوچک قرآن است و مانند اکثر سوره‌های کوچک قرآن مکی است یعنی در مکه معظمه نازل شده است در دوره‌ای که پیغمبر اکرم هنوز در مکه بودند. چرا این سوره را سوره «کافرون» می‌گویند؟ برای اینکه این سوره خطاب به عده‌ای است که قرآن آنها را تحت عنوان

[1]* این سخنرانی در تاریخ 2/1/1351 در مسجد الجواد تهران ایراد شده است.

[2]. كافرون / 1 ـ 6.


صفحه 234

«الکافرون» یاد کرده، و به همین مناسبت این سوره را سوره «جحد» نیز می‌گویند چون جحد یعنی انکار، و کفر هم حقیقتش انکار و عناد است. برای اینکه مفهوم این سوره روشن بشود لازم است مطلبی عرض کنیم.

آغاز دعوت عمومی پیامبر (ص)

رسالت پیغمبر اکرم از همان خانواده خودشان شروع شد که خدیجه از میان زنان و علی (ع) از میان مردان، اولین افرادی بودند که گرویدند و بعد هم افراد دیگری به صورت تک تک اطلاع و گرایش پیدا می‌کردند. تا یک مدت محدودی پیغمبر اکرم مأموریت پیدا نکرده بود که دعوت خودش را علنی کند. پس از آن، اول از عشیره خود یعنی از فامیل خود شروع کرد که فامیل خودش از بنی هاشم را که در میان آنها ابولهب هم بود جمع کرد و در جلسه اول ابولهب جلسه را بهم زد و قبل از آنکه پیغمبر اکرم سخنی اظهار کنند جلسه بهم خورد. بار دوم پیغمبر اکرم جلسه را تشکیل دادند و پیام خودشان را اعلام کردند. به این ترتیب تبلیغ و دعوت عمومی شروع شد و آیه کریمه فرمود: فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکینَ[1]یعنی مأموریت و رسالت خودت را ظاهر کن.

در ابتدا کفار قریش به مطلب چندان اهمیت نمی‌دادند یعنی نمی‌دانستند که این کار آنچنان بزرگ خواهد شد. ولی پس از مدتی دیدند که این امر به صورت یک خطر برای آنها درآمده برای اینکه از داخل اجتماع خودشان دارد کسب نیرو می‌کند یعنی افرادی از مرد و زن تک تک دارند به این دعوت جواب مثبت می‌دهند و هر کسی هم که جواب مثبت داد آنچنان داغ و با حرارت می‌شود که به هیچ شکلی

[1]. حجر / 94.


صفحه 235

نمی‌شود او را برگرداند. یکوقت خبر می‌شدند پسر فلان کس ]به اردوی اسلام [رفت، برادر فلان کس رفت، غلام فلان کس رفت، فلان کس خودش رفت. هر کسی هم که می‌رفت آنچنان محکم و با ثبات می‌رفت که دیگر بر نمی‌گشت. قریش با آن همه جبروت و عظمت خودشان واقعا احساس خطر کردند، دیدند این یک وضع عجیبی است و کاری نمی‌توان کرد.

راه تطمیع

قبل از آنکه داستان هجرت رخ بدهد ـ و داستان هجرت پس از آن بود که دیگر تمام راههای صلح و سازش از نظر قریش و هم واقعا بسته شده بود ـ آنها خودشان از راههای دیگری پیش آمدند. یکی از آن راهها راه تطمیع بود. چون می‌دانستند که ابوطالب رئیس بنی هاشم و حامی پیغمبر است و پیغمبر اکرم برای او احترام زیاد قائل است، رفتند نزد ابوطالب و گفتند خودت دوستانه این پسر برادرت را بخواه و با او صحبت کن، هرچه که می‌خواهد ما به او می‌دهیم دست از این راه و روش و مسلک و دعوتش بردارد. پول و ثروت هر چه می‌خواهد در اختیارش قرار می‌دهیم و اگر بخواهد، ما او را به عنوان پادشاه خودمان در مکه اختیار می‌کنیم. زیباترین دختران قریش هر کدام را که او می‌خواهد در اختیارش قرار می‌دهیم، از این حرفهای خودش دست بردارد.

وقتی که ابوطالب حضرت رسول را خواست و حضرت رفتند و ابوطالب پیغام قریش را به ایشان عرض کرد، حضرت آن جمله معروف را فرمود که: به خدا قسم اگر خورشید را در یک دستم و ماه را در دست دیگرم قرار بدهند من دست از دعوت خودم برنمی‌دارم. ابوطالب حسابی جا خورد و گفت: پسر برادر! پس مطمئن باش که من هم حامی تو هستم.


صفحه 236

این راه ]به انصراف رسول اکرم منتهی[ نشد و این نقشه نگرفت.

راه صلح و سازش

راه دیگری که قریش آمدند به پیغمبر اکرم پیشنهاد کردند، نوعی صلح و سازش بود اما بر این اساس که گفتند بیا یک کار دیگر می‌کنیم و آن اینکه نه، تنها خدای تو و نه تنها خدایان ما، بلکه کار را به اشتراک تقسیم می‌کنیم. این اختلاف را از میان برداریم به این نحو که تو و اتباعت یک دین داشته باشید، ما دین دیگر؛ چون می‌دیدند هر چه که زمان بگذرد به نفع دین اسلام است. گفتند دوره و نوبت می‌گذاریم، یک سال تو و اتباعت بیایید خدایان ما را پرستش کنید، سال دیگر ما همگی خدای تو را پرستش می‌کنیم به شکلی که تو می‌خواهی. بالاخره همه همرنگ همدیگر باشیم تا تفرقه در جماعت قریش نیفتد. دو سال که گذشت باز یک سال تو و اتباعت می‌آیید خدایان ما را پرستش می‌کنید، سال دیگر همه ما خدای تو را پرستش می‌کنیم و به این ترتیب، دیگر دوگانگی نیست، همه یک جور عمل کرده‌ایم. این خودش یک فرمول خاصی برای صلح بود.

پاسخ قرآن

اینجا بود که این آیات نازل شد و پیغمبر اکرم رفت در مجمع قریش و در حضور عموم با صراحت تمام و با تعبیر بسیار کوبنده، به همان کسانی که این پیشنهاد را داده بودند، از طرف خدا این طور اعلام کرد: قُلْ یا اَیهَا الْکافِرونَ. یعنی این دیگر از زبان تو نیست، از زبان من بگو؛ ای پیامبر برو به اینها بگو «ای کافران!». خودِ «ای کافران!» فحش بود. آنها هم خوششان نمی‌آمد که «کافران» نامیده شوند. در مفهوم «کافر» انکار


صفحه 237

حقیقت خوابیده است؛ اصلا «کافر» یعنی کسی که انکار می‌کند چیزی را که می‌فهمد حقیقت است. بگو ای کافران و ای منکران حقیقت! و در واقع: ای دشمنان حقیقت! من از طرف خدا به شما اعلام می‌کنم که پیشنهاد شما بکلی مردود و مطرود است. لا اَعْبُدُ ما تَعْبُدونَ من عبادت نخواهم کرد آنچه را که شما می‌پرستید. وَ لا اَنْتُمْ عابِدونَ ما اَعْبُدُ شما هم هرگز خدای مرا پرستش نخواهید کرد؛ شما هم پرستنده نخواهید بود خدای من را. آنها در پیشنهاد خودشان گفته بودند که ما هم خدای تو را عبادت می‌کنیم. قرآن می‌فرماید: بگو شما هم هرگز عبادت کننده معبود من نخواهید بود.

درواقع می‌گوید این گونه عبادت، عبادت نیست. گیرم پیغمبر قبول می‌کرد ـ العیاذ بالله ـ که آنها بیایند یک سال بتها را عبادت کنند یک سال خدا را؛ آیا آن یک سالی که خدا را عبادت می‌کردند واقعا عبادت خدا بود؟ بدیهی است که خیر؛ خدا که شریک نمی‌پذیرد. در شریک نپذیرفتن، فرق نمی‌کند که شما نیمی از این عبادت بالخصوص را برای بت قرار بدهید و نیمی را برای خدا، مجموعا برای خدا و بت باشد، این نوعی شرک است، یا همه‌اش برای بت باشد، باز هم شرک است؛ عبادت امروز برای بت باشد عبادت فردا برای خدا، باز هم شرک است. آن عبادت فردا عبادت خدا نیست. آن کسی که امروز می‌آید به خیال خودش خدا را عبادت کند که فردا برود بتها را عبادت کند، همان عبادت امروزش هم عبادت خدا نیست.

فرمود: لا اَعْبُدُ ما تَعْبُدونَ من عبادت نمی‌کنم آنچه را که شما عبادت می‌کنید، من هرگز تن به چنین پیشنهادی نمی‌دهم، محال و ممتنع است که من آنچه را شما عبادت می‌کنید عبادت کنم. شما هم که مدعی هستید که به تناوب خدای من را پرستش کنید، دروغ می‌گویید؛ یعنی اینچنین


صفحه 238

پرستشی، پرستش نیست. بار دیگر می‌فرماید: وَ لا اَنـَا عابِدٌ ما عَبَدْتُمْ. بار اول فرمود من عبادت نمی‌کنم معبودهای شما را، بار دوم به این صورت می‌گوید: من هرگز پرستنده نیستم آن چیزی را که شما پرستش کرده‌اید. اول به صورت جمله فعلیه است: «پرستش نمی‌کنم آنچه را که شما پرستش می‌کنید»، بعد آیه‌ای است که اولش را به صورت جمله اسمیه آورده دوم را به صورت فعل ماضی: «و من هرگز پرستنده نیستم آنچه را که شما پرستش کرده‌اید». اول می‌گوید «من این کار را نمی‌کنم»، دوم می‌گوید «من فاعل چنین کاری نیستم»؛ در واقع می‌خواهد بگوید محال است چنین چیزی که من پرستش کنم آنچه را که شما پرستش کرده‌اید. بار دیگر درباره آنها جمله را تکرار می‌کند: و شما هم هرگز پرستنده نخواهید بود معبود من را.

آیا تکرار است؟

اینجا جمله‌ها به حسب ظاهر تقریبا تکرار شده است؛ آیا تکرار واقعی هم هست؟ اول می‌گوید : لااَعْبُدُ ما تَعْبُدونَ من عبادت نمی‌کنم چیزی (یا چیزهایی) را که شما عبادت می‌کنید. وَ لا اَنْتُمْ عابِدونَ ما اَعْبُدُ شما هم عبادت کننده نیستید آنچه را که من عبادت می‌کنم. بعد همان «لا اَعْبُدُ ما تَعْبُدونَ» به این صورت تکرار شده : وَ لا اَنـَا عابِدٌ ما عَبَدْتُمْ.آن جمله «وَ لا اَنْتُمْ عابِدونَ ما اَعْبُدُ» نیز عینا تکرار شده.

بعضی گفته‌اند صرفا تکرار و منظور تأکید است. قرآن در بسیاری از موارد روش تأکید و تکرار را به کار می‌برد؛ یعنی یک جمله را مکرر بیان می‌کند برای اینکه می‌خواهد بیش از آنچه که با یک جمله می‌شود بیان و تثبیت کرد، تثبیت کند. مثل اینکه در سوره کوچک قمر ما می‌بینیم چهار


صفحه 239

بار این جمله تکرار شده: وَ لَقَدْ یسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکرٍ[1]ما قرآن را سهل و ساده و آسان کرده‌ایم و در اختیار همه قرار داده‌ایم برای یادآوری و تذکر، آیا متذکری هست؟ آیا کسی هست که از غفلت خارج شود؟ یا در سوره وَ الْمُرْسَلاتِ جمله «وَیلٌ یوْمَئِذٍ لِلْمُکذِّبینَ» (یعنی وای در روز قیامت بر تکذیب کنندگان) چندین بار تکرار شده، و از همه بیشتر در سوره الرحمن جمله «فَبِأی الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ» تکرار شده. این تکرار برای تأکید بیشتر روی مطلب است.

بعضی گفته‌اند اینجا هم که هریک از اینها دو بار تکرار شده، برای تأکید بیشتر مطلب است. در واقع دوبار گفته «من معبود شما را عبادت نمی‌کنم» و دو بار هم گفته است «و شما هم هرگز خدای مرا پرستش نخواهید کرد».

ولی بعض دیگر می‌گویند تکرار محض نیست، در جمله اول و جمله دوم یک فرق و تفاوتی هست که لفظش هم تا اندازه‌ای فرق می‌کند. این طور که من عرض کردم، جمله اول از زبان پیغمبر بیش از این نمی‌گوید که من عبادت نمی‌کنم معبودهای شما را، و جمله دوم خطاب به آنها می‌گوید شما هم عبادت کننده نیستید معبود من را. در اینجا مطابق ظاهر آیه مقصود این است که: بر خلاف ادعای خودتان که مدعی هستید که ما هم حاضریم معبود تو را عبادت کنیم، شما چنین کاری نخواهید کرد؛ یعنی فرضا به قول خودتان عمل کنید، آن عبادت عبادت معبود من نیست. ]در جمله[[2]سوم (وَ لا اَنـَا عابِدٌ ما عَبَدْتُمْ) می‌خواهد بگوید جمله «من عبادت نمی‌کنم» یعنی بدانید که هرگز عبادت کننده معبود شما نیستم؛ من کجا و عبادت بتها کجا! من از توحید بیایم به سوی عبادت

[1]. قمر / 17، 22، 32 و 40.

[2]. ]چند ثانیه افتادگی در نوار.[


صفحه 240

بتها؟! محال است. و جمله چهارم (وَ لا اَنْتُمْ عابِدونَ ما اَعْبُدُ) نمی‌خواهد بگوید اگر شما به قولتان عمل کنید باز هم مشرک هستید، بلکه می‌خواهد بگوید من به شما اعلام می‌کنم که من شما را می‌شناسم، شما هم هیچ روزی به دین اسلام رجوع نخواهید کرد که عابد واقعی خدا باشید. در این جمله اطلاع می‌دهد که من شما را می‌شناسم و می‌دانم که تا آخر عمر هرگز خدای یگانه را پرستش نخواهید کرد.

در جمله آخر می‌فرماید: لَکمْ دینُکمْ وَ لِی دینِ. این کلمه «دینِ» مخفف «دینی» است، که در قرآنها «دینِ» می‌نویسند؛ «دینٌ» نیست، «دینِ» است: دین من مال خودم، دین شما مال شما. مثل این تعبیری است که ما در فارسی می‌گوییم «شما آن طرف جوی ما این طرف جوی». هرگز نه من به سوی دین شما خواهم آمد و نه شما به سوی دین من خواهید آمد، و نه پیشنهاد صلح و سازشی که شما دادید عملی است. پس من و شما هر کدام در یک طرفِ مخالف قرار گرفته‌ایم، دین من مال خودم دین شما مال شما؛ یعنی هرگز صلح و آشتی میان ما و شما نخواهد بود.

برداشت غلط

خیلی وقتها دیده می‌شود که بعضی از این جمله «لَکمْ دینُکمْ وَ لِی دینِ» معنای دیگری که درست ضد این معنایی است که من عرض کردم، استنباط می‌کنند که درست نیست. می‌گویند قرآن صلح و سازش با همه ادیان دیگر را اعلام کرده ولو آن ادیان دیگر ادیان شرک باشد، چون گفته: لَکمْ دینُکمْ وَ لِی دینِ دین شما مال خودتان دین من هم مال من؛ یعنی ما به دینهای همدیگر کاری نداریم، شما به دین من کار نداشته باشید من هم به دین شما کار ندارم، با همدیگر در صلح و صفا زندگی می‌کنیم و