پرستشی، پرستش نیست. بار دیگر میفرماید: وَ لا اَنـَا عابِدٌ ما عَبَدْتُمْ. بار اول فرمود من عبادت نمیکنم معبودهای شما را، بار دوم به این صورت میگوید: من هرگز پرستنده نیستم آن چیزی را که شما پرستش کردهاید. اول به صورت جمله فعلیه است: «پرستش نمیکنم آنچه را که شما پرستش میکنید»، بعد آیهای است که اولش را به صورت جمله اسمیه آورده دوم را به صورت فعل ماضی: «و من هرگز پرستنده نیستم آنچه را که شما پرستش کردهاید». اول میگوید «من این کار را نمیکنم»، دوم میگوید «من فاعل چنین کاری نیستم»؛ در واقع میخواهد بگوید محال است چنین چیزی که من پرستش کنم آنچه را که شما پرستش کردهاید. بار دیگر درباره آنها جمله را تکرار میکند: و شما هم هرگز پرستنده نخواهید بود معبود من را.
آیا تکرار است؟
اینجا جملهها به حسب ظاهر تقریبا تکرار شده است؛ آیا تکرار واقعی هم هست؟ اول میگوید : لااَعْبُدُ ما تَعْبُدونَ من عبادت نمیکنم چیزی (یا چیزهایی) را که شما عبادت میکنید. وَ لا اَنْتُمْ عابِدونَ ما اَعْبُدُ شما هم عبادت کننده نیستید آنچه را که من عبادت میکنم. بعد همان «لا اَعْبُدُ ما تَعْبُدونَ» به این صورت تکرار شده : وَ لا اَنـَا عابِدٌ ما عَبَدْتُمْ.آن جمله «وَ لا اَنْتُمْ عابِدونَ ما اَعْبُدُ» نیز عینا تکرار شده.
بعضی گفتهاند صرفا تکرار و منظور تأکید است. قرآن در بسیاری از موارد روش تأکید و تکرار را به کار میبرد؛ یعنی یک جمله را مکرر بیان میکند برای اینکه میخواهد بیش از آنچه که با یک جمله میشود بیان و تثبیت کرد، تثبیت کند. مثل اینکه در سوره کوچک قمر ما میبینیم چهار
بار این جمله تکرار شده: وَ لَقَدْ یسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکرٍ[1]ما قرآن را سهل و ساده و آسان کردهایم و در اختیار همه قرار دادهایم برای یادآوری و تذکر، آیا متذکری هست؟ آیا کسی هست که از غفلت خارج شود؟ یا در سوره وَ الْمُرْسَلاتِ جمله «وَیلٌ یوْمَئِذٍ لِلْمُکذِّبینَ» (یعنی وای در روز قیامت بر تکذیب کنندگان) چندین بار تکرار شده، و از همه بیشتر در سوره الرحمن جمله «فَبِأی الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ» تکرار شده. این تکرار برای تأکید بیشتر روی مطلب است.
بعضی گفتهاند اینجا هم که هریک از اینها دو بار تکرار شده، برای تأکید بیشتر مطلب است. در واقع دوبار گفته «من معبود شما را عبادت نمیکنم» و دو بار هم گفته است «و شما هم هرگز خدای مرا پرستش نخواهید کرد».
ولی بعض دیگر میگویند تکرار محض نیست، در جمله اول و جمله دوم یک فرق و تفاوتی هست که لفظش هم تا اندازهای فرق میکند. این طور که من عرض کردم، جمله اول از زبان پیغمبر بیش از این نمیگوید که من عبادت نمیکنم معبودهای شما را، و جمله دوم خطاب به آنها میگوید شما هم عبادت کننده نیستید معبود من را. در اینجا مطابق ظاهر آیه مقصود این است که: بر خلاف ادعای خودتان که مدعی هستید که ما هم حاضریم معبود تو را عبادت کنیم، شما چنین کاری نخواهید کرد؛ یعنی فرضا به قول خودتان عمل کنید، آن عبادت عبادت معبود من نیست. ]در جمله[[2]سوم (وَ لا اَنـَا عابِدٌ ما عَبَدْتُمْ) میخواهد بگوید جمله «من عبادت نمیکنم» یعنی بدانید که هرگز عبادت کننده معبود شما نیستم؛ من کجا و عبادت بتها کجا! من از توحید بیایم به سوی عبادت
[1]. قمر / 17، 22، 32 و 40.
[2]. ]چند ثانیه افتادگی در نوار.[
بتها؟! محال است. و جمله چهارم (وَ لا اَنْتُمْ عابِدونَ ما اَعْبُدُ) نمیخواهد بگوید اگر شما به قولتان عمل کنید باز هم مشرک هستید، بلکه میخواهد بگوید من به شما اعلام میکنم که من شما را میشناسم، شما هم هیچ روزی به دین اسلام رجوع نخواهید کرد که عابد واقعی خدا باشید. در این جمله اطلاع میدهد که من شما را میشناسم و میدانم که تا آخر عمر هرگز خدای یگانه را پرستش نخواهید کرد.
در جمله آخر میفرماید: لَکمْ دینُکمْ وَ لِی دینِ. این کلمه «دینِ» مخفف «دینی» است، که در قرآنها «دینِ» مینویسند؛ «دینٌ» نیست، «دینِ» است: دین من مال خودم، دین شما مال شما. مثل این تعبیری است که ما در فارسی میگوییم «شما آن طرف جوی ما این طرف جوی». هرگز نه من به سوی دین شما خواهم آمد و نه شما به سوی دین من خواهید آمد، و نه پیشنهاد صلح و سازشی که شما دادید عملی است. پس من و شما هر کدام در یک طرفِ مخالف قرار گرفتهایم، دین من مال خودم دین شما مال شما؛ یعنی هرگز صلح و آشتی میان ما و شما نخواهد بود.
برداشت غلط
خیلی وقتها دیده میشود که بعضی از این جمله «لَکمْ دینُکمْ وَ لِی دینِ» معنای دیگری که درست ضد این معنایی است که من عرض کردم، استنباط میکنند که درست نیست. میگویند قرآن صلح و سازش با همه ادیان دیگر را اعلام کرده ولو آن ادیان دیگر ادیان شرک باشد، چون گفته: لَکمْ دینُکمْ وَ لِی دینِ دین شما مال خودتان دین من هم مال من؛ یعنی ما به دینهای همدیگر کاری نداریم، شما به دین من کار نداشته باشید من هم به دین شما کار ندارم، با همدیگر در صلح و صفا زندگی میکنیم و
میتوانیم زندگی مسالمتآمیز داشته باشیم، دین نمیتواند منشأ اختلاف و جنگ و دعوا بشود، لَکمْ دینُکمْ وَ لِی دینِ. این مطلب درست نیست، این آیه درست عکس این قضیه را میگوید. آنها پیشنهاد صلح و صفا کردند و قرآن میخواهد به آنها بگوید که بین ما و شما به هیچ وجه صلح پذیرفته نیست؛ چون صلح پذیرفته نیست و امیدی به صلح نیست، همین طور که من هرگز به دین شما نخواهم آمد امیدی نیست که شما به دین من بیایید؛ پس شما یک طرف جوی ما یک طرف جوی، تا آینده تکلیف را روشن کند. نه اینکه میخواهد بگوید که من کاری به دین شما ندارم، شما هم کاری به دین من نداشته باشید، با همدیگر در صلح و صفا هستیم. اگر این جور میبود، قریش پیشنهادی نمیدادند، قرآن هم با جمله «قُلْ یا اَیهَا الْکافِرونَ» این جور خطاب محکمی به آنها نمیکرد.
اسلام همزیستی با مشرک ندارد
در مسئله صلح و همزیستی با ادیان دیگر، ما مکرر عرض کردهایم که در اسلام شرک واقعی به معنای پرستش غیر خدا به هیچ وجه قابل تحمل نیست. یعنی اسلام با مشرک به هیچ وجه همزیستی مسالمتآمیز ندارد و وجود مشرک را در کشور اسلامی تحمل نمیکند که در آن هم دو حساب است: خصوص جزیرةالعرب و بالاخص محیط حجاز و مکه حساب علیحدهای دارد و جاهای دیگر حساب علیحده. به هر حال اسلام همزیستی با مشرک ـ به این معنا که در داخل کشور خودش از مشرک حمایت کند ـ ندارد. ولی همزیستی با پیروان ادیان آسمانی یعنی مردمی که پیرو دینی هستند که ریشه آسمانی دارد ولو الان آلوده به خرافات و حتی شرک هم باشد، دارد؛ همزیستی با آنها به معنی حمایت آنها در
داخل کشور خودش را میپذیرد.
این است که اسلام با اهل کتاب یعنی یهود، نصاری و حتی زردشتیها و مجوسیها ـ که مسلمین با اینها معامله اهل کتاب میکنند ـ همزیستی خاص دارد؛ یعنی حتی حاضر است که اینها دین خودشان را داشته باشند و در داخل کشور اسلامی که حکومت مال مسلمین است رسما از جان و مالشان حمایت کند و آنها را در حقوق اجتماعی مسلمین شرکت بدهد، البته با یک سلسله قوانین و مقرراتی که در جای خودش هست. ولی با مشرک این جور همزیستی را نمیپذیرد. بعضی استنباط میکنند که اسلام اجازه تبلیغ ]اسلام به آنها را [هم نمیدهد؛ ولی حرف غلطی است. تبلیغ و ارشاد به هر حال باید بشود که آن یک مسئله علیحدهای است.
پس اینجا «لَکمْ دینُکمْ وَ لِی دینِ» فقط این مطلب را میگوید که بین ما و شما صلح و صفا به هیچ وجه مقرر نخواهد شد. امیدِ اینکه ما یک روزی به دین شما بیاییم نیست، امید این هم که شما ای جماعت خاص از کافران به دین ما بیایید نیست؛ یعنی من مطمئنم که شما با همین شرک از دنیا میروید، که همین طور هم شد. آن کسانی که مخاطب این آیه بودند سران قریش بودند و هرگز هم ایمان نیاوردند و همانها بودند که در بدر و احد و غیر اینها کشته شدند و از بین رفتند.
تفسیر سوره نصـر
بسم الله الرحمن الرحیم
اِذا جاءَ نَصْرُ اللهِ وَ الْفَتْحُ. وَ رَأیتَ النّاسَ یدْخُلونَ فی دینِ اللهِ اَفْواجآ. فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّک وَ اسْتَغْفِرْهُ اِنَّهُ کانَ تَوّابآ[1].
سوره مبارکه «اِذا جاءَ نَصْرُ اللهِ وَ الْفَتْحُ» است. این سوره بر عکس سوره «تَبَّتْ یدا اَبی لَهَبٍ» که به مناسبت موضوعش سوره لعن و نفرین و تبرّی و تجسم دادن اعمال زشت یک زوج جهنمی است، سورهای است که در آن، فتح و پیروزی و حمد و استغفار و این جور مسائل است و مربوط به شخص پیغمبر اکرم است. این سوره مدنی است و آن سوره مکی. سوره
[1]. نصر / 1 ـ 3.
«تَبَّتْ یدا اَبی لَهَبٍ» در مکه نازل شد که هنوز پیغمبر اکرم در مکه بودند و ابولهب و یارانش زنده بودند و سوره «اِذا جاءَ نَصْرُ اللهِ» در مدینه نازل شده و قدر مسلم این است که در سه چهار سال آخر عمر مبارک پیغمبر اکرم نازل شده است. اختلاف است میان مفسرین که آیا قبل از فتح مکه نازل شد یا بعد از فتح مکه.
بعضی مدعی هستند که این سوره بعد از فتح مکه و حتی در منی در حجةالوداع نازل شد یعنی در حدود دوازدهم ذیالحجه که پیغمبر اکرم در آخر ماه صفر همان سال فوت کردند. مطابق روایات شیعه که وفات پیغمبر اکرم در بیست و هشتم صفر است حدود 75 روز قبل از وفات پیغمبر اکرم نازل شده. ولی بعضی میگویند قبل از فتح مکه نازل شده است. پس قدر مسلم این است که این سوره در اواخر عمر پیغمبر اکرم نازل شده. اگر ما قرینه لفظی را بخواهیم در نظر بگیریم، به قرینه «اِذا جاءَ» باید بگوییم این سوره قبل از فتح مکه نازل شده چون مضمون آن این است :
اِذا جاءَ نَصْرُ اللهِ وَ الْفَتْحُ. وَ رَأیتَ النّاسَ یدْخُلونَ فی دینِ اللهِ اَفْواجآ. فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّک وَ اسْتَغْفِرْهُ اِنَّهُ کانَ تَوّابآ[1].
آنگاه که پیروزی الهی بیاید و آنگاه که فتح و گشایش بیاید ]و مردم را ببینی که گروه گروه به دین خدا میگروند، پس به ستایش پروردگارت تسبیح گوی و از او آمرزش بخواه که او توبهپذیر است.[[2]
[1]. نصر / 1 ـ 3.
[2]. ]چند جملهای از بیانات استاد ضبط نشده است.[
اثر معنوی فتح مکه
]اهمیت فتح مکه جنبه تاریخی داشت. در سوره فیل[ خواندیم: اَ لَمْتَرَ کیفَ فَعَلَ رَبُّک بِاَصْحابِ الْفیلِ. ابرهه نامی بعد از آنکه یمن را میگیرد، از حبشه حرکت میکند میآید برای کوبیدن و فتح مکه و قصدش این است که خانه کعبه را بکلی خراب کند و به جای کعبه در یمن معبدی بسازد و مکه را از مرکزیت و معبدیت بیندازد. با یک سپاه بسیار انبوهی آمد که مردم مکه به هیچ وجه توانایی مبارزه با او را نداشتند. بعد به نحو معجزهآسایی بدون اینکه بتواند کوچکترین آسیبی به مکه برساند خداوند متعال خودش و لشکرش را هلاک کرد، که داستانش مفصل است.
این، معجزهای بود از طرف خانه کعبه؛ یعنی نشان داد که خداوند متعال کعبه را از آسیب دشمن و کسی که قصد سوء داشته باشد حفظ میکند، که در آیه قرآن هم هست: وَ مَنْ یرِدْ فیهِ بِاِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ اَلیمٍ[1]. وقتی این جریان اتفاق افتاد و مردم دیدند بدون اینکه کوچکترین نیروی مادی صرف مبارزه با ابرهه و لشکرش بشود اینها هلاک شدند و شکست خوردند، این فکر در میان مردم عرب پیدا شد که مکه و کعبه مصونیت الهی دارد.
وقتی که پیغمبر اکرم مکه را فتح کرد، فتح بسیار ساده و بسیار پیروزمندانهای و بدون خونریزی، و مکه را احتلال[2]کرد و مکه در اختیار مسلمین قرار گرفت، این فکر در میان مردم عرب پیدا شد که معلوم میشود خدای کعبه به این کار راضی است، و الّا اگر خدای کعبه به این کار راضی نمیبود، بر سر پیغمبر و اصحاب او همان میآمد که بر سر ابرهه آمد. این بود که بعد از فتح مکه و پس از آنکه مکه به دست پیغمبر و
[1]. حج / 25.
[2]. ]اشغال و تصرف.[