و از همان روز اوّلی که پیغمبر اکرم مبعوث به رسالت شد و هنوز دعوتش را خیلی آشکار نکرده بود به شکل بسیار شدیدی با پیغمبر و دعوت پیغمبر مبارزه میکرد.
دعوت خویشاوندان نزدیک به اسلام
بعد از مدت کمی رسول اکرم مأمور شد که از عشیرتُهُ الاَْقْرَبین یعنی از خویشاوندان نزدیک خودش شروع کند و به علی (ع) ـ که در آن وقت کودکی در حدود دوازده ساله و در خانه پیغمبر بود ـ فرمود: علی جان آبگوشتی درست کن و همه افراد فامیل بنیهاشم را دعوت کن که من با آنها کار دارم. علی (ع) آنها را دعوت کرد و خودش غذایی تهیه کرد. مردمی در حدود چهل نفر ـکه نوشتهاند یکی کم یا یکی زیاد ـ این دعوت را پذیرفتند و آمدند. جلسه اول نتیجهای گرفته نمیشود و جلسه دوم پیغمبر اکرم دعوت خودش را ظاهر میکند، میفرماید: من از طرف خداوند متعال به نبوت مبعوث شدهام و وظیفه دارم که همه مردم را دعوت کنم و شما که خویشاوندان نزدیک من هستید از دیگران اولی هستید. به شما اعلام میکنم که اگر دعوت من را بپذیرید، در دنیا و آخرت سیادت پیدا میکنید.
آنچنان برداشت ]و ادعای[ پیغمبر روی اطمینانی که به به ثمر رسیدن دعوتش داشت بزرگ بود که در نظر مهمانها عجیب آمد. از یک طرف به شخصیت پیغمبر، به صدق و امانت و عقل و همه چیزش واقف بودند، و از طرف دیگر حرفش یک حرفی بود ]که پذیرفتن آن مشکل بود.[ در مکه که دهی بیشتر به شمار نمیرفت حالا یک مردی آمده میگوید من پیامی و رسالتی دارم که این رسالت من جهانگیر خواهد شد و شما بیایید به این رسالت من بپیوندید و پیام مرا بپذیرید و اگر بپذیرید
در دنیا و آخرت سیادت پیدا میکنید.
سکوت مطلق حکمفرما بود؛ حتی ابوطالب که ]بعد[ مسلمان شد و اسلام اختیار کرد در آن جلسه سکوت کرد. تنها کسی که با کمال جسارت بلند شد و حرف زد و به پیغمبر توپید که بچه! تو این همه جمعیت را به اینجا دعوت کردهای برای چنین حرفی؟! ]ابولهب بود. [بسیار برخورد بدی با پیغمبر اکرم کرد. حضرت فرمود: هرکس از شما در این جلسه، اوّل کسی باشد که به دعوت من لبیک بگوید او وصی و جانشین من خواهد بود. باز همه سکوت کردند. کسی باورش نمیآمد. تنها کسی که در آن جلسه بلند شد و گفت: یا رسولَ الله! من هستم آن کسی که به دعوت تو پاسخ میگویم و به تو ایمان دارم، همان طفل دوازده ساله یعنی علی (ع) بود. و این مطلبی است که اهل تسنن هم نقل کردهاند و یکی از ادله شیعه است بر خلافت بلافصل علی (ع).
در سیره ابن هشام که از کتب معتبر اهل تسنن است این داستان به همین خصوصیت هست که پیغمبر فرمود: هر کس که اولین فرد شما باشد که دعوت من را میپذیرد او وصی و خلیفه و جانشین من خواهد بود، و علی جواب داد. دو سه بار این ندا تکرار شد و علی جواب داد و حضرت در آنجا این مطلب را امضا و قبول کرد. بعد همین ابولهب مسخره کرد و گفت: ابوطالب! تکلیف تو هم روشن شد، معلوم شد باید بروی زیر پرچم همین بچه دوازده سالهات.
آزار پیامبر توسط ابولهب و همسرش
بعد از آن قضیه هم این مرد و زنش امّ جمیل از هیچ نوع آزار پیغمبر اکرم و مبارزه تبلیغاتی با دعوت ایشان خودداری نکردند. قطعا در مکه زن و
شوهری پیدا نمیشد که به اندازه این زن و شوهر پیغمبر اکرم را اذیت کنند. همین زن میآمد خار به پشتش میکشید و میآورد میریخت سر راه پیغمبر. مثلا صبح زود که پیغمبر اکرم به طرف مسجدالحرام حرکت میکرد یکوقت میدید سر راهش در این کوچههای تنگ مکه خار زیادی هست که از میان خارها نمیتواند عبور کند؛ و انواع اذیتهای دیگر که همین زن و شوهر به پیغمبر میکردند.
عرب جاهلیت ایام حرام یعنی ماههای ذیالقعده و ذیالحجّه و محرّم و رجب را محترم میشمرد و چون محترم میشمرد جنگ و خونریزی نبود و مجبور بودند روی سنن جاهلیت متعرض نشوند. ]در این ایام در مسجدالحرام اجتماع[[1]بسیار عظیمی بود. پیغمبر اکرم از میان مردم عبور و دعوت خودش را ابلاغ میکرد: اَیهَا النّاسُ قولوا لا اِلهَ الاَّ اللهُ تُفْلِحوا. همین ابولهب مثل سایه پشت سر پیغمبر حرکت میکرد و هر چه که پیغمبر میگفت، او یک چیزی پشت سرش میگفت: حرفش را باور نکنید، این از خود ماست، پسر برادر خودم است، این خُل است، دیوانه است. به قدری او پیغمبر را اذیت کرد که حد نداشت.
دعوت مردم مکه
پیغمبر شخصیت فوقالعادهای داشت. در چهل سالِ قبل از رسالت، همه پیغمبر را به صدق و امانت و عقل و حذاقت میشناختند[2]و به «محمد امین» معروف شده بود. روزی پیغمبر اکرم اعلام کرد که همه در دامنه کوه صفا جمع بشوند خبر مهمی دارم میخواهم بگویم. همه مردم مکه جمع شدند؛ ابولهب هم آمد. بعد فرمود: ایها الناس! اگر من به شما خبر بدهم که
[1]. ]نوار صوتی افتادگی دارد.[
[2]. عقل پیغمبر را امروز هم دشمنانش انكار نمیكنند.
در پشت این کوههای مکه لشکر جرّاری هست و قصد مکه و قتل و غارت شما را دارد، حرف من را میپذیرید یا نه؟ همه گفتند: ما حرف تو را میپذیریم چون از تو جز راستی نشنیدهایم. فرمود: فَاِنّی نَذیرٌ لَکمْ بَینَ یدَی عَذابٍ شَدیدٍ[1]پس من به شما ابلاغ بکنم که من از طرف خدا اعلام خطر میکنم و عذاب خدا در کمین شما مردم است، رسالت من را بپذیرید. باز همین ابولهب شروع کرد به فحاشی کردن و هتک حرمت پیغمبر را کردن. ابولهب دشمن مسلک پیغمبر بود.
یکی از خصوصیات این مرد این بود که یک آدم پولدار و ثروتمندی بود. خیلی هم حسی و مادی فکر میکرد؛ تعبیری داشت، به پیغمبر میگفت: یک حرف مشت پرکن بیاور، این حرفهایی که تو میگویی خدا و قیامت و رضای خدا و تقرب به خدا و بهشت و از این قبیل ]باد هواست.[ دستهایش را بالا میگرفت و میگفت من در این حرفهای محمد چیزی نمیبینم که مشت آدم را پر کند؛ یک فوت میکرد و میگفت اینها همه فوت است؛ یک حرف مشت پر کنی که پولی در آن باشد بیا بگو.
دو علت ذکر نام ابولهب در قرآن
قرآن مخصوصا روی این جهت که این مرد پیغمبر اکرم را فوقالعاده آزار رساند ]نامش را ذکر کرده است.[ قرآن به واسطه فصاحت و بلاغت و زیباییاش به گونهای بود که دوست و دشمن آن را حفظ میکردند. شعر اگر زیبا باشد طرفدار و مخالف هر دو آن را حفظ میکنند. همان آدمی هم که شعر علیه او گفته شده، از بس شعر زیباست باز حفظ میکند و در
[1]. بحار الانوار ج 9 / ص 132 و ج 18 / ص 164.
حافظهاش میماند. این است که همیشه همه از شاعرها میترسند، چون به قول فردوسی هجا به جا میماند. این امر اختصاص به شعر ندارد. چرا از نثر نمیترسند؟ چون نثر غالبآ به قدر شعر زیبا نیست و فراموش میشود. ولی اگر نثری زیبا باشد و مثل شعر یا بهتر از شعر حافظه را به سوی خود جلب کند و بکشد به طوری که همه آن را حفظ کنند، همان اثر را دارد.
این مرد از همه دشمنها سرسختتر بود. وقتی این آیه قرآن نازل شد ـ که آیات قرآن اثرش از نظر نفوذ در دلها صد برابر شعر بود ـ از همان روز ابولهب ماستها را کیسه کرد و غیر ابولهب هم فهمیدند که اگر در متن قرآن چیزی علیه آنها بیاید، عاری برای آنها به وجود میآورد که پاکشدنی نیست.
بعلاوه، قرآن برای اینکه بفهماند که در اسلام تعصبی وجود ندارد، انسانِ بد بد است ولو عموی پیغمبر باشد و انسان خوب خوب است ولو غلامی باشد ]نام ابولهب را ذکر کرده است.[ غیر از شخص پیغمبر اکرم که حساب دیگری دارد، از معاصرین و همعصرهای پیغمبر دو نفر در قرآن اسمشان به صورت شخصی به مناسبتی آمده؛ یکی همین ابولهب است که نامش به بدی آمده با اینکه عموی پیغمبر است، و دیگر زید بن حارثه که یک غلام است ولی مرد صالح و باتقوایی است. زید بن حارثه (پدر اسامة بن زید) که در موته شهید شد به مناسبت داستان زنش زینب بنت جَحْش، اسمش آمده: فَلَمّا قَضی زَیدٌ مِنْها وَ طَرآ[1].
زید غلام خدیجه بود و خدیجه او را به پیغمبر اکرم بخشید و پیغمبر اکرم او را آزاد کرد، شد آزادشده پیغمبر. بعد که آزاد شد، پدر و مادرش
[1]. احزاب / 37.
آمدند مکه و گفتند تو که الآن آزاد هستی بیا برویم. هر کارش کردند حاضر نشد برود (ظاهرا قبل از رسالت پیغمبر است) گفت: من خانه محمد را رها نمیکنم. حضرت هم فرمود: میل خودت، میخواهی بروی برو؛ ولی نرفت. زید بعد از حضرت امیر (ع) دومین یا سومین نفری است که اسلام اختیار کرده. مکی یا قرشی هم نیست، غلام آزادشده است. قرآن افتخار جاوید ماندن اسم کسی به نیکی را به این غلام آزادشده داد و ننگ یاد شدن کسی به لعنت و بدی را به عموی پیغمبر داد تا مردم بفهمند در اسلام حساب نژاد وجود ندارد.
قرآن میگوید: تَبَّتْ یدا اَبی لَهَبٍ وَ تَبَّ تباه باد هر دو دست ابولهب...[1]و صلّی الله علی محمد و
آله الطاهرین.
[1]. ]چند ثانیهای از آخر مطلب ضبط نشده است.[
این صفحه فاقد متن است
تفسیر سوره مسـد
بسم الله الرحمن الرحیم
تَبَّتْ یدا اَبی لَهَبٍ وَ تَبَّ. ما اَغْنی عَنْهُ مالُهُ وَ ما کسَبَ. سَیصْلی نارآ ذاتَ لَهَبٍ. وَ امْرَأَتُهُ حَمّالَةَ الْحَطَبِ. فی جیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ[1].
این سوره سورهای است مشتمل بر تبرّی و لعن و نفرین بر یک زوج جهنمی یعنی بر یک زن و شوهری که هر دو فوقالعاده شقی بودند؛ زن و شوهری که شوهر از بنی هاشم بود و زن از بنی امیه. شوهر به نام عبدالعُزّی و پسر عبدالمطّلب و عموی پیغمبر اکرم و مردی متمکن و ثروتمند است و حتی گفته شده است که مردی زیبا و خوش چهره بوده
[1]. مسد / 1 ـ 5 .