بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 258

شوهری پیدا نمی‌شد که به اندازه این زن و شوهر پیغمبر اکرم را اذیت کنند. همین زن می‌آمد خار به پشتش می‌کشید و می‌آورد می‌ریخت سر راه پیغمبر. مثلا صبح زود که پیغمبر اکرم به طرف مسجدالحرام حرکت می‌کرد یکوقت می‌دید سر راهش در این کوچه‌های تنگ مکه خار زیادی هست که از میان خارها نمی‌تواند عبور کند؛ و انواع اذیتهای دیگر که همین زن و شوهر به پیغمبر می‌کردند.

عرب جاهلیت ایام حرام یعنی ماههای ذی‌القعده و ذی‌الحجّه و محرّم و رجب را محترم می‌شمرد و چون محترم می‌شمرد جنگ و خونریزی نبود و مجبور بودند روی سنن جاهلیت متعرض نشوند. ]در این ایام در مسجدالحرام اجتماع[[1]بسیار عظیمی بود. پیغمبر اکرم از میان مردم عبور و دعوت خودش را ابلاغ می‌کرد: اَیهَا النّاسُ قولوا لا اِلهَ الاَّ اللهُ تُفْلِحوا. همین ابولهب مثل سایه پشت سر پیغمبر حرکت می‌کرد و هر چه که پیغمبر می‌گفت، او یک چیزی پشت سرش می‌گفت: حرفش را باور نکنید، این از خود ماست، پسر برادر خودم است، این خُل است، دیوانه است. به قدری او پیغمبر را اذیت کرد که حد نداشت.

دعوت مردم مکه

پیغمبر شخصیت فوق‌العاده‌ای داشت. در چهل سالِ قبل از رسالت، همه پیغمبر را به صدق و امانت و عقل و حذاقت می‌شناختند[2]و به «محمد امین» معروف شده بود. روزی پیغمبر اکرم اعلام کرد که همه در دامنه کوه صفا جمع بشوند خبر مهمی دارم می‌خواهم بگویم. همه مردم مکه جمع شدند؛ ابولهب هم آمد. بعد فرمود: ایها الناس! اگر من به شما خبر بدهم که

[1]. ]نوار صوتی افتادگی دارد.[

[2]. عقل پیغمبر را امروز هم دشمنانش انكار نمی‌كنند.


صفحه 259

در پشت این کوههای مکه لشکر جرّاری هست و قصد مکه و قتل و غارت شما را دارد، حرف من را می‌پذیرید یا نه؟ همه گفتند: ما حرف تو را می‌پذیریم چون از تو جز راستی نشنیده‌ایم. فرمود: فَاِنّی نَذیرٌ لَکمْ بَینَ یدَی عَذابٍ شَدیدٍ[1]پس من به شما ابلاغ بکنم که من از طرف خدا اعلام خطر می‌کنم و عذاب خدا در کمین شما مردم است، رسالت من را بپذیرید. باز همین ابولهب شروع کرد به فحاشی کردن و هتک حرمت پیغمبر را کردن. ابولهب دشمن مسلک پیغمبر بود.

یکی از خصوصیات این مرد این بود که یک آدم پولدار و ثروتمندی بود. خیلی هم حسی و مادی فکر می‌کرد؛ تعبیری داشت، به پیغمبر می‌گفت: یک حرف مشت پرکن بیاور، این حرفهایی که تو می‌گویی خدا و قیامت و رضای خدا و تقرب به خدا و بهشت و از این قبیل ]باد هواست.[ دستهایش را بالا می‌گرفت و می‌گفت من در این حرفهای محمد چیزی نمی‌بینم که مشت آدم را پر کند؛ یک فوت می‌کرد و می‌گفت اینها همه فوت است؛ یک حرف مشت پر کنی که پولی در آن باشد بیا بگو.

دو علت ذکر نام ابولهب در قرآن

قرآن مخصوصا روی این جهت که این مرد پیغمبر اکرم را فوق‌العاده آزار رساند ]نامش را ذکر کرده است.[ قرآن به واسطه فصاحت و بلاغت و زیبایی‌اش به گونه‌ای بود که دوست و دشمن آن را حفظ می‌کردند. شعر اگر زیبا باشد طرفدار و مخالف هر دو آن را حفظ می‌کنند. همان آدمی هم که شعر علیه او گفته شده، از بس شعر زیباست باز حفظ می‌کند و در

[1]. بحار الانوار ج 9 / ص 132 و ج 18 / ص 164.


صفحه 260

حافظه‌اش می‌ماند. این است که همیشه همه از شاعرها می‌ترسند، چون به قول فردوسی هجا به جا می‌ماند. این امر اختصاص به شعر ندارد. چرا از نثر نمی‌ترسند؟ چون نثر غالبآ به قدر شعر زیبا نیست و فراموش می‌شود. ولی اگر نثری زیبا باشد و مثل شعر یا بهتر از شعر حافظه را به سوی خود جلب کند و بکشد به طوری که همه آن را حفظ کنند، همان اثر را دارد.

این مرد از همه دشمنها سرسخت‌تر بود. وقتی این آیه قرآن نازل شد ـ که آیات قرآن اثرش از نظر نفوذ در دلها صد برابر شعر بود ـ از همان روز ابولهب ماستها را کیسه کرد و غیر ابولهب هم فهمیدند که اگر در متن قرآن چیزی علیه آنها بیاید، عاری برای آنها به وجود می‌آورد که پاک‌شدنی نیست.

بعلاوه، قرآن برای اینکه بفهماند که در اسلام تعصبی وجود ندارد، انسانِ بد بد است ولو عموی پیغمبر باشد و انسان خوب خوب است ولو غلامی باشد ]نام ابولهب را ذکر کرده است.[ غیر از شخص پیغمبر اکرم که حساب دیگری دارد، از معاصرین و همعصرهای پیغمبر دو نفر در قرآن اسمشان به صورت شخصی به مناسبتی آمده؛ یکی همین ابولهب است که نامش به بدی آمده با اینکه عموی پیغمبر است، و دیگر زید بن حارثه که یک غلام است ولی مرد صالح و باتقوایی است. زید بن حارثه (پدر اسامة بن زید) که در موته شهید شد به مناسبت داستان زنش زینب بنت جَحْش، اسمش آمده: فَلَمّا قَضی زَیدٌ مِنْها وَ طَرآ[1].

زید غلام خدیجه بود و خدیجه او را به پیغمبر اکرم بخشید و پیغمبر اکرم او را آزاد کرد، شد آزادشده پیغمبر. بعد که آزاد شد، پدر و مادرش

[1]. احزاب / 37.


صفحه 261

آمدند مکه و گفتند تو که الآن آزاد هستی بیا برویم. هر کارش کردند حاضر نشد برود (ظاهرا قبل از رسالت پیغمبر است) گفت: من خانه محمد را رها نمی‌کنم. حضرت هم فرمود: میل خودت، می‌خواهی بروی برو؛ ولی نرفت. زید بعد از حضرت امیر (ع) دومین یا سومین نفری است که اسلام اختیار کرده. مکی یا قرشی هم نیست، غلام آزادشده است. قرآن افتخار جاوید ماندن اسم کسی به نیکی را به این غلام آزادشده داد و ننگ یاد شدن کسی به لعنت و بدی را به عموی پیغمبر داد تا مردم بفهمند در اسلام حساب نژاد وجود ندارد.

قرآن می‌گوید: تَبَّتْ یدا اَبی لَهَبٍ وَ تَبَّ تباه باد هر دو دست ابولهب...[1]و صلّی الله علی محمد و

آله الطاهرین.

[1]. ]چند ثانیه‌ای از آخر مطلب ضبط نشده است.[


صفحه 262

این صفحه فاقد متن است


صفحه 263

تفسیر سوره مسـد

بسم الله الرحمن الرحیم

تَبَّتْ یدا اَبی لَهَبٍ وَ تَبَّ. ما اَغْنی عَنْهُ مالُهُ وَ ما کسَبَ. سَیصْلی نارآ ذاتَ لَهَبٍ. وَ امْرَأَتُهُ حَمّالَةَ الْحَطَبِ. فی جیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ[1].

این سوره سوره‌ای است مشتمل بر تبرّی و لعن و نفرین بر یک زوج جهنمی یعنی بر یک زن و شوهری که هر دو فوق‌العاده شقی بودند؛ زن و شوهری که شوهر از بنی هاشم بود و زن از بنی امیه. شوهر به نام عبدالعُزّی و پسر عبدالمطّلب و عموی پیغمبر اکرم و مردی متمکن و ثروتمند است و حتی گفته شده است که مردی زیبا و خوش چهره بوده

[1]. مسد / 1 ـ 5 .


صفحه 264

است، صورتی سرخ و سفید داشته به طوری که گونه‌هایش قرمز بوده و گویی آتشی مشتعل است و به همین دلیل بعضی او را «ابولهب» می‌گفتند. قرآن همین کلمه «ابولهب» را که بنا بر این قول کنیه او بوده است، برای نام او انتخاب کرده ضمن اِشعار به اینکه این، مردی ملتهب یعنی آتش افروز است، از وجود این آدم آتش زبانه می‌کشد.

بعضی گفته‌اند که این نام را برای اولین بار قرآن و مسلمین به او دادند؛ یعنی قبلا این مرد به نام ابولهب خوانده نمی‌شد، بعد قرآن و مسلمین این نام را روی او گذاشتند؛ همان طوری که ابوجهل هم قبل از آنکه با مسلمین مبارزه کند به نام ابوجهل خوانده نمی‌شد چون «ابوجهل» کنیه بدی است، یعنی «پدر نادانی» و عرب به کسی لقب «ابو» را با اضافه به یک صفت می‌دهد که می‌خواهد بگوید این، کانون و مرکز این صفت است. مثلا اگر به کسی بگویند «ابوالْعِلْم» یعنی یک مرد خیلی عالم که پدر علم است. وقتی که بگویند ابوجهل، یعنی پدر نادانی؛ یعنی کأنه هرچه نادانی در دنیا هست از وجود این منشعب می‌شود. این لقب را بعد مسلمین به او دادند و الّا اسم اصلی‌اش ابوالحَکم بود. گفته‌اند حتی «ابولهب» هم همین طور است، کنیه‌ای بود که مسلمین به این شخص دادند و شاید ـ بنا بر قولی ـ اول بار خود قرآن این کنیه را به او داد.

به هر حال عنایت قرآن در این کنیه که به این مرد داده است همان جنبه است که مردی آتش افروز است و از وجود او آتش ملتهب و مشتعل است؛ و بعد می‌گوییم آن لقبی هم که قرآن به جفت این مرد داده است ـ چون یک زوج در قرآن مورد لعن و نفرین و تبرّی قرار گرفته‌اند ـ مفهومی نظیر همین مفهوم را دارد.


صفحه 265

نگاه غلط به ثروت، عامل غرور و انکار

قرآن به صورت نفرین و لعن از این مرد یاد می‌کند، می‌فرماید: هلاک باد، نابود باد هر دو دست ابی‌لهب و نابود باد خود او. بعد می‌فرماید: ما اَغْنی عَنْهُ مالُهُ وَ ما کسَبَ ثروتی که داشت و آنچه که به دست آورده بود او را سودی نبخشید. اینجا قرآن این نکته را می‌فهماند که یک عامل انحراف و مبارزه این مرد با پیغمبر اکرم و به یک اعتبار یک عامل غرور و جحود و انکارش همان دارایی و ثروت و مال و منالش بود مخصوصا آنچه که خودش با نیرو و هنر خودش به دست آورده بود. مثل بسیاری از افراد که خیال می‌کنند ثروت برای انسان همه چیز است.

اشتباه بشر در مورد ثروت همین است. اگر انسان به ثروت به این چشم نگاه کند که ثروت یکی از امور مورد نیاز انسان است، یعنی پاره‌ای از نیازهای انسان را ثروت مرتفع می‌کند، پاره‌ای از مشکلات انسان را ثروت حل می‌کند و از همین حدود تجاوز نکند یعنی توجهش به مال و ثروت به عنوان یک چیزی باشد که پاره‌ای از نیازهای او را رفع می‌کند و بیشتر از این نباشد، در این صورت ثروت به انسان زیان نمی‌رساند؛ یعنی وجودش خیر و مفید است و زیان نیست. اما اگر ثروت برای انسان به شکلی درآمد که خیال کرد آدم وقتی که ثروت داشته باشد همه چیز دارد و همه کار از ثروت ساخته است و همه مشکلات با ثروت حل می‌شود و آدم وقتی که پول داشته باشد غم ندارد، آنوقت است که ثروت مایه بدبختی انسان می‌شود.

انسانیت را نمی‌توان با ثروت کسب کرد

این، حرف مفتی است که انسان این جور خیال کند. مگر همه چیز را می‌شود با ثروت تهیه کرد؟! مخصوصا خود آدمیت و انسانیت را. مگر