که مادر از بین برود یا بچه، اسلام میگوید جان مادر را حفظ کنید؛ یعنی در چنین شرایطی سقط جنین مانعی ندارد. ولی اگر از این مورد بگذریم سقط جنین حرام و گناه کبیره است و قتل عمدی به شمار میرود و قرآن فرموده است هر کس انسانی را عمدا بکشد جزای او جهنم است برای همیشه (خالِدآ فیها)[1].
امروز بچه سقط کردن حکم آب خوردن را پیدا کرده. عدهای شغلشان این شده که روزی ده بیست تا بچه ساقط میکنند. میگویند «ما نمیتوانیم بچه زیاد را بزرگ کنیم» یا «کشور تحمل نفوس خیلی زیاد را ندارد». بسیار خوب، از اول نگذارید نطفه منعقد و بچه متکوّن شود. کلیسا میگوید جلوگیری مطلقا جایز نیست، ولی از نظر اسلام جلوگیری از پیدایش بچه قبل از انعقاد نطفه، با هر وسیلهای هیچ مانعی ندارد. پس نگذارید بچه در رحم پیدا شود. ممکن است زن و شوهری بگویند ما اساسا بچه نمیخواهیم. بسیار خوب، نخواهید؛ کار حرامی نیست. البته تا حدی که به محذور بر نخورد اسلام توصیه میکند که تَناکحوا تَناسَلوا[2]افراد هر چه اضافه شوند بهتر است، مگر اینکه محذوری مثل کثرت جمعیت باشد. ولی به هر حال ]جلوگیری از پیدایش بچه قبل از انعقاد نطفه[ کار حرامی نیست. شخص میتواند مانع پیدایش بچه شود. البته زن و شوهر با توافق یکدیگر میتوانند مانع پیدایش بشوند. این گونه جلوی افزایش جمعیت گرفته میشود. اما اگر جلوی پیدایش را نگیرند و یا حتی بیاختیار بچه پیدا شود؛ بعد که پیدا شد، انسانی پیدا شده است. لغزاندن ]و از بین بردن[ این بچه به هر شکل جایز نیست و حرام است، آدم کشی است.
[1]. نساء / 93.
[2]. مستدرك الوسائل ج 14 / ص 153.
قرآن راجع به عرب جاهلیت میگوید: وَ اِذَا الْمَوْؤدَةُ سُئِلَتْ. بِأَی ذَنْبٍ قُتِلَتْ[1]. فرقی نمیکند، سقط جنین هم یک عمل جاهلیت است. ما خیال کردهایم فقط عرب جاهلیت کار جاهلیت میکرده؛ این هم جاهلیت قرن بیستم است. جاهلیت چهارده قرن پیش روی این حساب که من بچهام را چگونه نان بدهم او را میکشت که قرآن فرمود: وَ لا تَقْتُلوا اَوْلادَکمْ خَشْیةَ اِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ اِیاکمْ[2]، و گاهی روی این خیال جاهلانه که دختر مایه ننگ است دختر را میکشت.
وقتی هم کسی دخترش را میکشت از اطراف میگفتند «بارک الله! احسنت! تو چقدر مرد هستی! راستی که تو مرد هستی!». امروز هم روی این خیال جاهلانه که اگر بچه زیاد داشته باشیم مردم خیال میکنند ما اُمُّل هستیم، ]بچه را سقط میکنند.[ اگر به اینها بگویید: «امّل یعنی چه؟ امّل را تفسیر کن!» میگویند: «شیکها بچه زیاد ندارند». فقط روی یک خیال و یک وهم و توهّم و یک حماقت که شیکها و متجددها و فرنگیها بچهشان کم است، میگویند ما هم باید بچهمان کم باشد. عرب جاهلیت میگفت «دختر ننگ است» این میگوید «بچه زیاد پسرش هم ننگ است». هیچ فرقی نمیکند، او میگفت «تنها دختر ننگ است» این میگوید «بچه از دو سه تا که بیشتر شد، هم پسرش ننگ است و هم دخترش». قرآن هم میگوید: وَ اِذَا الْمَوْؤدَةُ سُئِلَتْ. بِأَی ذَنْبٍ قُتِلَتْ. خیال کردهاید که قضیه گذشت؟! از شما سؤال خواهد شد که: بچه را کشتی؟! چه گناهی کرده بود این بچه؟! معصوم بود، شما معصومی را کشتید. و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.
باسمک العظیم الأعظم الأعزّ الأجلّ الأکرم یا الله...
[1]. تكویر / 8 و 9.
[2]. اسراء / 31.
خدایا دلهای ما را به نور قرآن منوّر بگردان، دلها و سینههای ما را منشرح بفرما، نیتهای ما را خالص بگردان.
خدایا توفیق عبادت و خلوص نیت به همه ما کرامت کن، حاجات مشروعه همه ما را برآور، اموات ما غریق رحمت خودت بفرما.
تفسیر سوره علق
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله ربّ العالمین، بارئ الخلائق اجمعین، و الصلوة و السلام علی عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه و حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته سیدنا و نبینا و مولانا ابیالقاسم محمّد(ص) و آله الطیبین الطاهرین المعصومین. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم :
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم. اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ. خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. اِقْرَأْ وَ رَبُّک الاَْکرَمُ. اَلَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الاِْنْسانَ ما لَمْیعْلَمْ. کلّا اِنَّ الاِْنْسانَ لَیطْغی. أنْ رَءاهُ اسْتَغْنی. اِنَّ اِلی رَبِّک الرُّجْعی. أَرَأَیتَ الَّذی ینْهی. عَبْدآ اِذا صَلّی. أَرَأَیتَ اِنْ کانَ عَلَی الْهُدی. اَوْ اَمَرَ بِالتَّقْوی. اَرَأَیتَ اِنْ کذَّبَ وَ تَوَلّی. اَ لَمْ یعْلَمْ
بِاَنَّ اللهَ یری[1].
سوره مبارکه «اِقْرَأْ» است که به یک اعتبار اولین سوره نازل بر رسول اکرم است. مقصود از اینکه عرض میکنم «به یک اعتبار» این است که آیات اول این سوره ]اولین آیاتی است که بر رسول اکرم نازل شده.[[2]در ترتیب آیات و سور قرآن بعضی از سورهها، ولو سوره مفصل، تمام آن یک جا و یک بار نازل شده، ولی آیات بسیاری از سورهها تدریجا نازل شده و خود رسول اکرم میفرمودند که این آیات را دنباله فلان آیات در فلان سوره قرار بدهید. بسیاری میگویند در این سوره از آیه «کلّا اِنَّ الاِْنْسانَ لَیطْغی» بعدا نازل شد و خود رسول اکرم دستور دادند این آیات به حسب ترتیب ]بعد از آیات قبلی این سوره قرار بگیرند.[[3]
خلوت رسول اکرم در حراء
رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم در سن چهل سالگی مبعوث به رسالت شدند. تاریخچه زندگی ایشان دورههای مختلفی دارد. ایشان از بیست و پنج سالگی تا چهل سالگی (یعنی از زمان ازدواج با خدیجه تا اولین روز بعثت به نبوت) وضع خاصی دارند؛ مخصوصا در سالهای نزدیک به رسالت، بسیاری از وقت ایشان به خلوت و تفکر و عبادت و اشتغال به حق میگذشت.
کسانی که به مکه مشرف شدهاند میدانند که در شمال مکه کوه مرتفع و بلندی است به نام «حِراء» که معمولا به آن «جبل النور»
[1]. علق / 1 ـ 14.
[2]. ]چند ثانیهای از مطلب ضبط نشده است.[
[3]
میگویند[1]. وقتی انسان به قله مرتفع و بالای کوه حراء میرود، به شهر مکه و بالخصوص کعبه اشراف دارد[2]. بعد از اینکه از این کوه بالا میرویم وقتی از قله کوه مقداری به سمت جنوب پایین میآییم به جایی میرسیم که به آن «غار» میگویند ولی ما در تعبیرات عربی ندیدهایم که به آنجا غار بگویند[3]، بلکه در واقع پناهگاهی است[4]. جایی است که سنگها روی هم آمده و پناهگاهی درست شده به گونهای که یک نفر (نه بیشتر) میتواند در آن بخوابد، استراحت کند و نماز بخواند. خلاصه، محوطه خیلی کوچکی است. علیالقاعده این طور بوده که رسول اکرم در مواقعی که هوا خیلی گرم بوده به آنجا میرفتهاند. و این اواخر گاهی ایشان تمام ماه رمضان یا چند ماه متوالی در آنجا تنها به سر میبردند با آذوقه مختصری که به همراه میبردند و به همان هم قناعت میکردند. تمام وقت ایشان در آنجا به عبادت و تفکر و تذکر حق میگذشت. گاهی که اقامت ایشان طولانی و چند روز فاصله میشد خدیجه برای ایشان تتمه آذوقهای میبرد یا کسی را برای این کار میفرستاد.
ارهاصات رسول اکرم
خود رسول اکرم از دوران قبل از رسالت جریانهای زیادی نقل میکنند که در اصطلاح علمای کلام به اینها «اِرهاصات» میگویند. ارهاصات یعنی
[1]. ما در دو سفر موفق شدیم به این كوه برویم. البته بالارفتن و پایین آمدن از این كوه سخت است با اینكه اكنوندر ایام حج زیاد میروند و راهی در كنار كوه درست شده است. بالارفتن از آن حدود یك ساعت طول میكشدو پایین آمدن حدود سه ربع.
[2]. البته شهر مكه در میان درههای مختلفی است و طبعا انسان از بالای كوه حراء به همه شهر اشراف ندارد، ولیبه آن درهای كه كعبه در آن قرار گرفته اشراف پیدا میكند.
[3]. مثلا «غار ثور» كه در كلمات امیرالمؤمنین آمده واقعا غار بوده است.
[4]. نمیدانم میشود به آن «غار» گفت یا نه.
علائم و نشانههایی که ایشان قبل از نبوت مشاهده میکردند. هنوز رسما مبعوث به رسالت نشده بودند ولی علائم و نشانههای خارقالعاده خیلی زیادی در زندگی خودشان مشاهده میکردند. از جمله ایشان میگویند رؤیاها و خوابهایی میدیدم که یأْتی مِثْلُ فَلَقِ الصُّبْحِ[1]؛ یعنی خوابهایی میدیدم از وقایع که مثل شکاف صبح روشن بود؛ یعنی اینقدر قطعی بود. حوادثی را که در آینده میخواست واقع شود عینا میدیدم و بعد آن حوادث موبه مو واقع میشد. همچنین آثار و علائم زیاد دیگری که در خواب و بیداری مشاهده میکردند.
اولین وحی بر رسول اکرم
اولین بار که رسما روحالامین، آن فرشته وحی، بر ایشان نازل شد[2]، در همین حراء بود. در قرآن فقط آنچه که به ایشان گفته شده، آمده است ولی تفصیل اینکه آن فرشته چگونه ظاهر و آشکار شد، در نقلها و حدیثها آمده است و نمیدانیم که صد در صد این طور هست یا نه، ولی مانعی ندارد که این طور باشد.
مطابق آنچه که در احادیث آمده است ایشان میفرمایند: فرشته خدا بر من ظاهر شد و من را در بغل گرفت و فشرد و به من گفت : اِقْرَأْ! (بخوان![3]) گفتم: ما اَ نَا بِقارِی. (من نمیتوانم بخوانم، من اُمّی هستم). دوباره مرا به سختی فشار داد و گفت: اِقْرَأْ! باز گفتم: ما اَ نَا بِقارِی. بار دیگر به سختی من را فشار داد و گفت: بخوان! در بار چهارم من دیدم مثل اینکه بر قلبم خطوطی نورانی نوشته شده و من میتوانم بخوانم.
[1]. بحار الانوار ج 18 / ص 194 و 227.
[2]. نَزَلَ بِهِ الرّوحُ الاَْمینُ. عَلی قَلْبِكَ لِتَكونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ. (شعراء / 193 و 194)
[3]. قرآن از نظر ترتیب نزول وحی، با كلمه «اِقْرَأْ» آغاز میشود.
این تعبیری است که ]در احادیث[ آمده. معلوم است که این «اِقْرَأْ» (بخوان) در اینجا در واقع تعبیر دیگری است از اینکه «آماده باش! وحی را بگیر! کلام خدا را بگیر! کلام خدا را تلقی کن!». خود همین «اِقْرَأْ» هم جزء کلام خداست، مثل «قُلْ»[1]در «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ» که جزء وحی است. اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ. قرائت کن، بخوان به نام پروردگار آفرینندهات.
معنی «قرائت»
لغت «قرائت» را باید معنی کنیم، چون لفظ «بخوان» در فارسی لفظ مشترک است و اسباب اشتباه میشود. «قرائت» سخن گفتن است ولی هر سخن گفتنی قرائت نیست. مثلا من الان برای شما صحبت میکنم. اینجا غلط است که بگویم «من برای شما قرائت میکنم»؛ نه، من برای شما تکلم میکنم، صحبت میکنم، مکالمه میکنم. وقتی دو نفر با یکدیگر صحبت میکنند، اینجا قرائت نیست. قرائت در جایی گفته میشود که یک متنِ تنظیم شده قبلی وجود داشته باشد که آن را دیگری بخواند. مثلا اگر نامهای را کسی قبلا نوشته و من این نامه را بخواهم بخوانم، اینجا بهکار بردن کلمه «قرائت» درست است؛ یعنی آن مقدار که من حرف شخص دیگری را برای شما میخوانم، اسمش قرائت است و هرچه که من از خودم میگویم، قرائت نیست. پس اگر من متنی را که دیگری تهیه کرده ]یا خودم قبلا تهیه کردهام[ بخوانم این قرائت است.
ولی آیا هر نقل قولی قرائت است؟ باز هم نه. مثلا اگر حرفی را کسی گفته و من آن حرف را برای شما نقل میکنم، اینجا هم نمیگویم «من
[1]. یعنی بگو.