«عبدالعُزّی نام» صادق است. کلمه «حمّالة الحطب» را برای زن او انتخاب کرده که باز از سه جنبه درباره این زن صادق است. بلاغت و رسایی معنایش همین است که کلمات، کوتاه و مختصر باشد ولی عمیق و پر معنا و خاطره انگیز؛ یعنی در آنِ واحد معانی متعدد را در ذهنها احیا کند که همه آن معانی هم درباره این کلمات صادق است.
وَ امْرَأَتُهُ حَمّالَةَ الْحَطَبِ. فی جیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ. این هیزم کش؛ در حالی که ریسمانی تافته از رشتهها به گردنش افتاده است. «مَسَد» طناب و ریسمان است. آنچه را که میبافند ـ که چند رشته را با یکدیگر میبافند ـ در زبان فارسی «ریسمان» میگویند. اصلا در «ریسمان» ماده «رشته» هست، یعنی چیزی که رشتهاند به یکدیگر. قدیم معمول بود، ما ]ایرانیها [ریسمان را از موی بز و مانند آن میبافتیم. حالا طناب را از پنبه و مانند آن درست میکنند. اعراب از لیف خرما درست میکردند. لیف خرما رشتههای خیلی نازکی است که وقتی این رشتهها را میبافتند طنابهایی درست مثل همان چه که ما از مو میبافیم ساخته میشد. اصل «مسد» انحصار به لیف خرما ندارد، یعنی ریسمانِ به هم بافته شده، ولی مصداق «مسد» در آن وقت و ریسمانهایی که در مکه موجود بود از این نوع بود یعنی آنها را از لیف خرما ساخته بودند.
نکته
قرآن میفرماید: این هیزم کش در حالی که آن ریسمانی که از جنس مسد است به گردنش افتاده. هیزم کشها را دیدهاید که وقتی میخواهند باری را به دوش بکشند قهرا بار را به پشت خود میبندند و به اصطلاح از این طرف و آن طرف چهار بندی میکنند. اینجا کلمه «جید» آمده؛ نکتهای در
آن است. ما میگوییم جید یعنی گردن، در نصاب[1]هم میگوید جید: گردن. عرب به جای کلمه «گردن» که ما میگوییم، دو کلمه را به کار میبرد، یکی «عُنُق» و دیگر «جید». ولی موارد استعمال اینها متفاوت است. «عنق» در مواردی استعمال میشود و «جید» در موارد دیگر، و شاید «عنق» اعم باشد، ولی «جید» مورد خاص دارد. مثلا اگر بخواهند بگویند که ریسمانی به گردن زید انداختند و او را کشان کشان بردند، اینجا «عنق» به کار میبرند. قرآن در این جور موارد کلمه «عنق» را به کار برده: فَظَلَّتْ اَعْناقُهُمْ لَها خاضِعینَ[2]گردنهای اینها خاضع و خاشع است. اِنّا جَعَلْنا فی اَعْناقِهِمْ اَغْلالا[3]. نمیگوید «فی جیدِهِمْ»، میگوید در عنقهای اینها ما غل انداختیم.
اما کلمه «جید» را جایی به کار میبرند که گردن از آن جهت که موضوع زیبایی است ذکر میشود. وقتی که میخواهند بگویند گردنبند را به گردن زن انداختند اینجا کلمه «جید» به کار میبرند و ظاهرا از ماده «جَید» به معنای نیک و زیباست. و لهذا در آن جمله معروف حضرت سیدالشهداء (ع) آمده است: خُطَّ الْمَوْتُ عَلی وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقَلادَةِ عَلی جیدِ الْفَتاةِ[4]مرگ بر فرزند آدم بسته شده است آن طور که گردنبند به گردن زن جوان. نفرمود عنقِ الْفَتاة، فرمود جیدِ الْفَتاةِ. وقتی که گردن را از جنبه زیبایی میخواهند یاد کنند، کلمه «جید» میآورند نه کلمه «عنق». گردن برای زن یکی از مواضع زینت است که در ذیل آیه کریمه «وَلایبْدینَ زینَتَهُنَّ اِلّا ما ظَهَرَ مِنْها»[5]وقتی که مواضع زینت را در روایت
[1]. ]كتاب نصاب الصبیان كه معانی لغات عربی را به شعر بیان كرده است.[
[2]. شعراء / 4.
[3]. یس / 8 .
[4]. بحار الانوار ج 44 / ص 366 و لهوف ص 60 (المسلك الاول).
[5]. نور / 31.
معین کردهاند که مقصود چیست، از جمله گردن را معین کردهاند، زیرا زن گردن خودش را مزین میکند و گردنبند و مانند آن را آنجا قرار میدهد.
قرآن اینجا میخواهد وضع این زن را مجسم کند؛ وقتی کلمه «جید» میآورد میخواهد بگوید این زن بدبخت را ببین، زن باید برود به وظیفه زنی خودش عمل کند؛ حالا باید در خانهاش نشسته باشد و یک قلاده زیبایی به گردنش انداخته باشد؛ این حمّالة الحطب، این هیزم کش، این کسی که آن آتشهای کینهاش او را به این کار وادار کرده، کارش به جایی کشیده است که در جای این موضع زینتِ او ریسمان هیزم کشی افتاده. در گردن او ریسمان هیزم کشی است، هم به این معنا که شخصا میرفت هیزم کشی میکرد ]و هم به این معنا که ریسمان سخن چینی به گردن داشت.[
وضعیت اجتماعی مکه در دوره بعثت
این زن با اینکه زن یکی از اشراف بود ]هیزم کشی میکرد. [مکرر این مطلب را گفتهایم که وقتی از عرب جاهلی و زندگی مردم جاهلیت سخن میگوییم، این جور نیست که همه مردم جاهلیت مردمی بودند که از وسائل و ابزار زندگی بکلی بیبهره بودند. مکه حکم بندر تجارتی را داشت و سران قریش تجار و برده داران بودند و به تعبیر قرآن در سوره «لاِیلاف» رِحْلَةُ الشِّتاءِ وَ الصَّیف داشتند یعنی مسافرت تابستانی و زمستانی داشتند برای تجارت. تابستانها میرفتند سوریه مال التجاره از آنجا میخریدند و به مکه میآوردند و زمستانها میرفتند یمن از آنجا میآوردند. مال التجارهای را که از هند با کشتیها میآمد، در همین بندر جدّه پیاده میکردند و در مکه خیلی چیزها پیدا میشد.
در مکه مردم منقسم بودند به یک عده برده و فقیر که اصلا محلهشان
هم جدا بود ]و یک عده اشراف.[ ظاهرا قسمت پایین مکه مال بردهها و فقرا بود و قسمت بالای مکه که تقریبا شمال کعبه میشود ـ این قسمتی که الان مسجد الجنّ در آن هست و معمولا ایرانیها در همین قسمت میآیند ـ مرکز اشراف مکه بوده است. و اینها «همهچیزدار» و متمکن بودند.
خود همین زن، زن ابولهب بود ـ که ابولهب مرد ثروتمندی بوده ـ و خواهر ابوسفیان و دختر حرب بن امیه بود که اصلا بنیامیه همهشان ثروتمند بودند. شاید کنیزهای متعددی داشت. ولی او آنچنان زن کینهتوزی بود که خودش شخصا میآمد کاری را که نبایست از نظر شئون اجتماعیاش بکند انجام میداد. نوشتهاند شخصا میرفت هیزم تهیه میکرد و به پشت میکشید و میآورد. فی جیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ. در گردنش یک ریسمانِ بافتهشده است، ریسمان هیزم کشی به دو معنا: هم واقعا ریسمان هیزم کشی بود که میرفت هیزم میآورد، و هم ریسمان هیزم کشی به این معنا که این قید را به گردن خودش انداخته بود که برود نمّامی و سخن چینی کند و آتش کینه را برافروزد؛ و طبعا در آن دنیا و در قیامت هم که اعمالش تجسم پیدا میکند همین ریسمان هیزم کشی برای عذاب خودش را به گردن خودش خواهد دید.
تفسیر سوره توحید
بسم الله الرحمن الرحیم
قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ. اَللهُ الصَّمَدُ. لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ. وَ لَمْ یکنْ لَهُ کفُوآ اَحَدٌ[1].
بحث ما درباره تفسیر سوره مبارکه توحید یعنی سوره «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ» بود. در جلسه گذشته درباره کلمه «هُوَ» در این سوره و کلمه «الله» و کلمه «اَحَد» و کلمه «صَمَد» بحث کردیم[2]. مطالبی که بیان کردیم گذشته از اینکه از خود این لغاتی که در اینجا به کار رفته استنباط کردیم، مستند بود به اخبار و روایاتی که ما در تفسیر سوره مبارکه «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ» داریم. حال باید این جمله را تفسیر کنیم که میفرماید: لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ، و
[1]. توحید / 1ـ3.
[2]. ]نوار صوتی جلسه قبل در دست نیست.[
بعد میفرماید : وَ لَمْ یکنْ لَهُ کفُوآ اَحَدٌ. معنای این جملهها چیست؟ مفهوم لغوی این کلمات خیلی روشن است. میفرماید: لَمْ یلِدْ یعنی هرگز او نزاده است یعنی فرزند ندارد. وَ لَمْ یولَدْ و زاییده نشده است یعنی فرزندِ موجود دیگر هم نیست. اگر مقصود از «لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ» تنها زاده شدن از نوع زاده شدن انسانی از انسان دیگر باشد و بگوییم خداوند نزاده است یعنی فرزند ندارد، و زاییده نشده است یعنی فرزندِ موجود دیگر نیست، تنها عقاید خرافهآمیزی را که در میان ادیان مختلفْ قبل از اسلام وجود داشته است نفی میکند؛ یعنی میخواهد بفرماید آنچه که در میان ادیان دیگر گفته میشود مبنی بر اینکه چه چیز فرزند خداست ]باطل است. [مثلا مسیحیها ـ که هنوز هم در میان مذهبیهای مسیحیها این حرف از بین نرفته است ـ میگفتند عیسی فرزند خداست. و یا خود اعراب جاهلیت میگفتند فرشتگان فرزندان خدا هستند و فرشتگان را از جنس مؤنث تصور میکردند و میگفتند اینها دختران خدا هستند. مطابق تواریخ ادیان شاید هیچ دینی از ادیان قدیم نبوده است الّا اینکه این خرافه در آن وارد شده است که خدا فرزند دارد؛ یک چیزی را به نام فرزند خدا فرض کردهاند.
خرافه فرزند داشتن خدا
بشر از باب اینکه فرزند را برای خودش یک کمال میدانسته، و میدیده که اگر انسانی فرزند نداشته باشد ابتر و ناقص است میگفته چگونه میشود که خدای ما فرزند نداشته باشد، ما فرزند داشته باشیم؟ اگر ما بیفرزند باشیم برای ما نقص است، پس لابد برای خدا هم بیفرزندی نقص است. این بوده که در میان ـ تقریبا ـ همه ادیان گذشته این فکر باطل راه یافته است که خدا فرزند دارد. البته مسلّما در اصل ادیان
پیغمبران الهی ـ حتی آن پیغمبرانی که در واقع فیلسوف بودند نه پیغمبر ـ این فکر وجود نداشته که خدا فرزند دارد، ولی بعد این خرافه به صورت یک تحریف در آن ادیان وارد شده. مثلا هرگز در مسیحیتِ اصلی چنین فکری وجود نداشته که مسیح پسر خداست، ولی بعد این فکر در میان مسیحیها پیدا شد. در تعلیمات اصلی زردشت چنین حرفی وجود ندارد که خدا فرزند دارد، ولی در دوره ساسانیها در میان زردشتیها، چه آن زردشتیهایی که به نام زروانی پیدا شدند و چه دیگران، این جورعقاید خرافهآمیز پیدا شد و آن فرقهای که آنها را زروانیها میگفتند معتقد بودند که اهورامزدا خودش فرزند خداست، اهریمن هم فرزند خداست و خدای اصلی «زَروان» است و زروان یک وقتی آرزوی فرزند داشتن کرد، صدها سال در آرزوی فرزند داشتن بود، بعد (ببینید بشر چه خرافههایی را میسازد!) نذر کرد که قربانی کند تا فرزند دار بشود، بعد احساس کرد در شکم خودش فرزند پیدا کرده و به جای یکی دو فرزند پیدا شد، دوقلو زایید، یکی اهورامزدا و دیگر اهریمن، و بعد این اهریمن و اهورامزدا چندین هزارسال با همدیگر مصاف دادند، چنین و چنان کردند، از این مهملات.
یک نفر مسلمان باید همیشه خودش را از این گونه عقاید مبرا و منزه بداند و مخصوصا سوره مبارکه «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ» را ]مدّ نظر داشته باشد.[ البته این مضمون در قرآن زیاد تکرار شده، مانند : اَلْحَمْدُ للهِِ الَّذی لَمْ یتَّخِذْ وَلَدآ وَ لَمْ یکنْ لَهُ شَریک فِی الْـمُلْک وَ لَمْ یکنْ لَهُ وَلِی مِنَ الذُّلِّ وَ کبِّرْهُ تَکبیرآ[1]. ما در دعاها هم این مضمونهای قرآن را میخوانیم: خدایی که هرگز همسر برای خود انتخاب نکرده است، بالاتر است از اینکه همسر
[1]. اسراء / 111.
داشته باشد؛ فرزند ندارد و برتر است از اینکه فرزند داشته باشد؛ ولی مخصوصا در این سوره کوچک این جمله گنجانیده شده و توصیه شده است که به طور مؤکد در نمازها قرائت بشود تا همیشه در ذهن مسلمان این فکر باشد و یک وقت فکر نکند که خدا صاحب فرزند است یا خدا فرزند یک موجود دیگری است.
مفهوم وسیعتر آیه
اما آیه «لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ» (خدا نزاده است و زاییده نشده است) یک مفهوم وسیعتر از این معنا ـ که فرزند ندارد و یا فرزند کسی نیست ـ دارد. این معنا در روایتی از حضرت امام حسین بن علی (ع) در تفسیر همین «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ» و کلمه «اَللهُ الصَّمَدُ» و «لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ» آمده است. آنچه که الآن عرض میکنم، تفسیری است که در این حدیث آمده. اول توضیحی عرض میکنم، بعد خود حدیث را از روی کتاب میخوانم.
زایش، یک معنای عام و وسیعتری است. اگر آن معنای عام و وسیع را در نظر بگیریم، همه موجودات عالم ماده و طبیعت، هم میزایند و هم زاییده شدهاند. روی این حساب تنها جنس مؤنث نیست که میزاید، جنس مذکر هم میزاید؛ تنها جنس مؤنث و مذکر نیستند که میزایند، جمادات هم میزایند؛ مرکبات زایش دارند، عناصر زایش دارند، ذرات و اتمها زایش دارند، خورشید زایش دارد. خورشید دائما در حل زاییدن است و خودش هم از چیز دیگر زاییده شده است. ماه و ستاره و هوا و زمین و گیاهها همین طور؛ هرچه را که شما در نظر بگیرید دائما در حال زاییدن است و خودش هم از چیز دیگر زاییده شده است.