بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 279

پیغمبران الهی ـ حتی آن پیغمبرانی که در واقع فیلسوف بودند نه پیغمبر ـ این فکر وجود نداشته که خدا فرزند دارد، ولی بعد این خرافه به صورت یک تحریف در آن ادیان وارد شده. مثلا هرگز در مسیحیتِ اصلی چنین فکری وجود نداشته که مسیح پسر خداست، ولی بعد این فکر در میان مسیحیها پیدا شد. در تعلیمات اصلی زردشت چنین حرفی وجود ندارد که خدا فرزند دارد، ولی در دوره ساسانیها در میان زردشتیها، چه آن زردشتیهایی که به نام زروانی پیدا شدند و چه دیگران، این جورعقاید خرافه‌آمیز پیدا شد و آن فرقه‌ای که آنها را زروانیها می‌گفتند معتقد بودند که اهورامزدا خودش فرزند خداست، اهریمن هم فرزند خداست و خدای اصلی «زَروان» است و زروان یک وقتی آرزوی فرزند داشتن کرد، صدها سال در آرزوی فرزند داشتن بود، بعد (ببینید بشر چه خرافه‌هایی را می‌سازد!) نذر کرد که قربانی کند تا فرزند دار بشود، بعد احساس کرد در شکم خودش فرزند پیدا کرده و به جای یکی دو فرزند پیدا شد، دوقلو زایید، یکی اهورامزدا و دیگر اهریمن، و بعد این اهریمن و اهورامزدا چندین هزارسال با همدیگر مصاف دادند، چنین و چنان کردند، از این مهملات.

یک نفر مسلمان باید همیشه خودش را از این گونه عقاید مبرا و منزه بداند و مخصوصا سوره مبارکه «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ» را ]مدّ نظر داشته باشد.[ البته این مضمون در قرآن زیاد تکرار شده، مانند : اَلْحَمْدُ للهِِ الَّذی لَمْ یتَّخِذْ وَلَدآ وَ لَمْ یکنْ لَهُ شَریک فِی الْـمُلْک وَ لَمْ یکنْ لَهُ وَلِی مِنَ الذُّلِّ وَ کبِّرْهُ تَکبیرآ[1]. ما در دعاها هم این مضمونهای قرآن را می‌خوانیم: خدایی که هرگز همسر برای خود انتخاب نکرده است، بالاتر است از اینکه همسر

[1]. اسراء / 111.


صفحه 280

داشته باشد؛ فرزند ندارد و برتر است از اینکه فرزند داشته باشد؛ ولی مخصوصا در این سوره کوچک این جمله گنجانیده شده و توصیه شده است که به طور مؤکد در نمازها قرائت بشود تا همیشه در ذهن مسلمان این فکر باشد و یک وقت فکر نکند که خدا صاحب فرزند است یا خدا فرزند یک موجود دیگری است.

مفهوم وسیعتر آیه

اما آیه «لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ» (خدا نزاده است و زاییده نشده است) یک مفهوم وسیعتر از این معنا ـ که فرزند ندارد و یا فرزند کسی نیست ـ دارد. این معنا در روایتی از حضرت امام حسین بن علی (ع) در تفسیر همین «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ» و کلمه «اَللهُ الصَّمَدُ» و «لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ» آمده است. آنچه که الآن عرض می‌کنم، تفسیری است که در این حدیث آمده. اول توضیحی عرض می‌کنم، بعد خود حدیث را از روی کتاب می‌خوانم.

زایش، یک معنای عام و وسیعتری است. اگر آن معنای عام و وسیع را در نظر بگیریم، همه موجودات عالم ماده و طبیعت، هم می‌زایند و هم زاییده شده‌اند. روی این حساب تنها جنس مؤنث نیست که می‌زاید، جنس مذکر هم می‌زاید؛ تنها جنس مؤنث و مذکر نیستند که می‌زایند، جمادات هم می‌زایند؛ مرکبات زایش دارند، عناصر زایش دارند، ذرات و اتمها زایش دارند، خورشید زایش دارد. خورشید دائما در حل زاییدن است و خودش هم از چیز دیگر زاییده شده است. ماه و ستاره و هوا و زمین و گیاهها همین طور؛ هرچه را که شما در نظر بگیرید دائما در حال زاییدن است و خودش هم از چیز دیگر زاییده شده است.


صفحه 281

فرق خلق کردن و زاییدن

لهذا فرق است میان خلق کردن و زاییدن. زاییدن به معنای عام یعنی اینکه موجودی از موجود دیگر خارج بشود؛ موجودی آن ماده اصلی‌اش در موجود دیگر تکوّن پیدا می‌کند و از او بیرون می‌آید. زایش یعنی بیرون آمدن یک موجود از بطن موجود دیگر، منتها ابتدا که بیرون می‌آید اغلب کامل بیرون نمی‌آید، ناقص و کوچک بیرون می‌آید، بعد تدریجا کامل می‌شود؛ همین طوری که بچه حیوان و انسان، اول کوچک از رحم بیرون می‌آید بعد بزرگ می‌شود.

اگر دو موجود فرض کنیم که یک موجود در بطن موجود دیگر تکوّن پیدا کند (یعنی هسته‌اش در باطن موجود دیگر تکوّن پیدا کند) و بعد از او بیرون بیاید، اعم از اینکه بعد تکامل پیدا کند یا تکامل پیدا نکند، این زایش است. اگر این گونه در نظر بگیریم، زمین هم دائما در حال زایش است. معادن در بطن زمین تکوّن پیدا می‌کنند و بعد زمین این معادنی را که در طول هزارها و میلیونها سال در بطن زمین تکوّن پیدا کرده‌اند از خودش بیرون می‌دهد و می‌زاید. همه گیاهان را که زمین از خودش بیرون می‌دهد، این زمین می‌زاید. خود زمین هم زاده شده است. امروز می‌گویند این زمین و خورشید و بسیاری از ستارگان دیگری که از توابع خورشید هستند اساسا جزئی از خورشید بوده‌اند[1]و بعد، از خورشید جدا شده‌اند، از خورشید زاییده شده‌اند. قرآن کریم هم می‌فرماید اصلا زمین و آسمان، اوّل به هم چسبیده بود، یعنی یکی بود، بعد ما از همدیگر جدا کردیم: کانَتا رَتْقآ فَفَتَقْناهُما[2].

آیا خود خورشید از ازل به صورت همین خورشید بوده؟ یا اول به

[1]. ]یعنی خورشید شامل همه اینها بوده و بزرگتر بوده است.[

[2]. انبیاء / 30.


صفحه 282

صورت چیز دیگری بوده، بعد مقدمات پیدایشش فراهم شده و بعد، از مواد دیگری به این صورت درآمده، که علما در جستجوی این هستند که کیفیت تکوّن خورشید، ماه و امثال اینها را به دست بیاورند که اول به چه صورتی بود و چگونه بود و در کجا بود و از کجا بیرون آمد؟. خود خورشید که دائما نورافشانی می‌کند، این نورافشانی کردنْ انرژی خارج کردن است. نور را از خود بیرون می‌دهد؛ این خودش زایش است.

حکما و فلاسفه مدعی هستند که هیچ موجودی در این عالم پیدا نمی‌شود، متکوّن نمی‌شود مگر اینکه قبلا از یک ماده‌ای پیدا شده است. به این عبارت می‌گویند: کلُّ حادِثٍ مَسْبوقٌ بِمادَّةٍ وَ مُدَّةٍ. یعنی هر چیزی که تازه پدید می‌شود، ماده‌اش قبلا بوده و از شکم آن ماده درآمده است و همان مادّه به اصطلاح فلسفی، حکم یک مادِه و مادر را برای آن دارد.

پدر آیا خالق فرزند است؟ نه، پدر والد فرزند است. مادر چطور؟ آیا خالق فرزند است؟ نه، آن هم والده فرزند است. یعنی فرزند ابتدا از پدر زایش کرده؛ نطفه که خودش ماده‌ای است در دستگاه تناسلی او، آنجا به وجود آمده، بعد زایش کرده و از آنجا بیرون آمده رفته در رحم مادر، بعد در آنجا با هسته‌ای از نطفه مادر یکی شده است، بعد مراحل تکاملی پیدا کرده و بعد از شکم مادر زایش کرده و بیرون آمده است. دو بار زایش کرده؛ یک بار به یک صورت نیمه وجودی از پدر زایش کرده و رفته در رحم مادر، یک بار هم از رحم مادر زایش کرده و بیرون آمده است. لهذا پدر و مادر زاینده فرزند یعنی مجرای وجود فرزند هستند، نه خالق فرزند.

خدا، خالق و مُبدع اشیاء

ولی خداوند خالق و مُبدع اشیاء است؛ یعنی نه وجود خدا از جایی زایش


صفحه 283

کرده (مثل اینکه هر موجودی از یک موجود دیگر زایش کرده) و نه همه موجودات که آفریده خدا هستند از خدا زایش کرده‌اند. آیا معنای این که خدا عالم را خلق کرد این است که عالم را زایید؟ یعنی عالم از وجود خدا زایش کرد و بیرون آمد؟ نه، عالم از وجود خدا بیرون نیامد. خدا عالم را ابداع کرد یعنی ایجاد کرد، نه اینکه از وجود خودش بیرون داد. آفرینش ابداع و خلق است. این مطلب مثال ندارد که من بخواهم مثالی ذکر کنم و بگویم مثل چه، چون مثلش خودش است، غیر از خدا ما خالقی در عالم نداریم که بگوییم مثل فلان چیز. هرچیزی را که ما در نظر بگیریم یا از نوع زایش است و یا اگر از نوع زایش نیست از یک جهت می‌تواند مطلب را به ما نزدیک کند از یک جهت دیگر دور.

تعبیر خلقت به «تجلّی»

این مثال از یک جهت درست است، از جهاتی دیگر درست نیست، ولی به این تعبیرات گفته‌اند چون چیز دیگری نمی‌توانسته‌اند داشته باشند. اگر شما در مقابل یک آینه بایستید و صورتتان در آینه پیدا بشود، این صورت از شما زایش نکرده، کأ نّه شما در آینه تجلی کرده‌اید؛ یعنی جلوه شما در آینه پیدا شده است، نه اینکه آن جلوه از وجود شما زاییده و خارج شد و به آنجا رفت. (البته این که عرض می‌کنم «جلوه‌ای» چون تعبیر و نشان دیگری نداریم.) ممکن است شما بگویید «از نظر علمی ثابت شده است که در آینه چیزی نیست بلکه من صورت خودم را از راه انکسار نور می‌بینم و در واقع خودم را می‌بینم.» از نظر علمی راست است، ولی به حسب ظاهر و از نظر آنچه که در خیال اوّلی می‌آید، من وقتی که در مقابل آینه می‌ایستم چنین به نظرم می‌رسد که در آینه صورتی ظاهر شده. حال اگر چنین چیزی در عالم می‌بود ـ که به این


صفحه 284

شکل نیست ـ جلوه ما در آینه ظاهر شده بود بدون اینکه از وجود ما چیزی خارج بشود و در آینه برود. این است که می‌بینید خلقت را همیشه به «تجلی» تعبیر می‌کنند. حافظ می‌گوید :

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخش دید مَلَک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

در جای دیگر می‌گوید :

این‌همه عکس می و نقش مخالف که نمود یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد

و از همه اینها شاید کاملتر و بیشتر، آن قطعه معروفی است که جامی گفته و خیلی مفصل است :

در آن خلوت که هستی بی‌نشان بود به کنج نیستی عالم نهان بود

وجودی بود از نقش دویی دور ز گفت و گوی مائی و توئی دور

جمالی مطلق از قید مظاهر به نور خویشتن بر خویش ظاهر

دل آرا شاهدی در حجله غیب مبرّا دامنش از تهمت عیب

برون زد خیمه ز اقلیم تقدس تجلی کرد در آفاق و انفس

ز هر آیینه‌ای بنمود رویی به هرجا خاست از وی گفتگویی


صفحه 285

از او یک لمعه بر ملک و ملک تافت ملک سرگشته را چونان فلک یافت

همه سبّوحیان سبّوح جویان شدند از بی‌خودی، سبّوح گویان

از آن لمعه، فروغی بر گل افتاد ز گل شوری به جان بلبل افتاد

رخ خود شمع از آن آتش برافروخت به هر کاشانه صد پروانه را سوخت

ز نورش تافت بر خورشید یک تاب برون آورد نیلوفر سر از آب

ز رویش، روی خویش آراست لیلی به هر مویش ز مجنون خاست میلی

جمال اوست هرجا جلوه کرده ز معشوقان عالم بسته پرده

به هر پرده که بینی، پردگی اوست قضا جنبان هر دلبردگی اوست

به عشق اوست دل را زندگانی به عشق اوست جان را کامرانی

دلی کو عاشق خوبان دلجوست اگر داند و گر نی، عاشق اوست

تویی آیینه، او آیینه آرا تویی پوشیده و او آشکارا

چو نیکو بنگری، آیینه هم اوست نه تنها گنجْ او، گنجینه هم اوست


صفحه 286

«من» و «تو» در میان کاری نداریم به جز بیهوده، پنداری نداریم[1]

به هرحال خلقت را به «جلوه» تعبیر می‌کنند. اگر شما بگویید مثل چه؟ می‌گویند قضیه اصلا مثل ندارد. ما همین قدر باید بدانیم که عالمِ خلقت زایش نیست، ایجاد و ابداع است، در حکم ظاهر شدن جلوه خداوند است بدون اینکه از وجود خداوند چیزی به شکلی ظاهر شود.

لازمه صمد بودن

از اینجا معلوم می‌شود که ما از همان کلمه «اَلصَّمَد»، «لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ» را هم می‌توانیم نتیجه بگیریم. خاصیت موجود توخالی یعنی موجودی که در ذاتش خلئی وجود دارد که آن خلأ از جای دیگر و تدریجا باید پر شود این است که زاییده شده باشد و بعد بزاید. اما موجودی که صمد و توپر است یعنی در ذاتش هیچ‌گونه خلئی از هستی وجود ندارد و هستی عین ذات اوست و غنا و بی‌نیازی عین ذات اوست او ]نه زاده شده است و نه می‌زاید.[

در بعضی تفاسیر هم درباره «صمد» لازمه‌اش را ذکر کرده‌اند که تغیر و تبدل و تکامل در او فرض نمی‌شود و محال است. موجودی که صمد است، لازمه صمد بودن و در آن حدْ کامل بودن این است که لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ. موجودی که از جای دیگر زاییده می‌شود موجود ناصمد و توخالی است، و موجودی که می‌زاید و چیزی از خود بیرون می‌دهد باز موجودی است که توخالی است و همواره پر می‌شود و خالی می‌شود، یعنی موجودی نیست که در ذات خودش توپر باشد.

[1]. هفت اورنگ، مثنوی یوسف و زلیخا.