از او یک لمعه بر ملک و ملک تافت ملک سرگشته را چونان فلک یافت
همه سبّوحیان سبّوح جویان شدند از بیخودی، سبّوح گویان
از آن لمعه، فروغی بر گل افتاد ز گل شوری به جان بلبل افتاد
رخ خود شمع از آن آتش برافروخت به هر کاشانه صد پروانه را سوخت
ز نورش تافت بر خورشید یک تاب برون آورد نیلوفر سر از آب
ز رویش، روی خویش آراست لیلی به هر مویش ز مجنون خاست میلی
جمال اوست هرجا جلوه کرده ز معشوقان عالم بسته پرده
به هر پرده که بینی، پردگی اوست قضا جنبان هر دلبردگی اوست
به عشق اوست دل را زندگانی به عشق اوست جان را کامرانی
دلی کو عاشق خوبان دلجوست اگر داند و گر نی، عاشق اوست
تویی آیینه، او آیینه آرا تویی پوشیده و او آشکارا
چو نیکو بنگری، آیینه هم اوست نه تنها گنجْ او، گنجینه هم اوست
«من» و «تو» در میان کاری نداریم به جز بیهوده، پنداری نداریم[1]
به هرحال خلقت را به «جلوه» تعبیر میکنند. اگر شما بگویید مثل چه؟ میگویند قضیه اصلا مثل ندارد. ما همین قدر باید بدانیم که عالمِ خلقت زایش نیست، ایجاد و ابداع است، در حکم ظاهر شدن جلوه خداوند است بدون اینکه از وجود خداوند چیزی به شکلی ظاهر شود.
لازمه صمد بودن
از اینجا معلوم میشود که ما از همان کلمه «اَلصَّمَد»، «لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ» را هم میتوانیم نتیجه بگیریم. خاصیت موجود توخالی یعنی موجودی که در ذاتش خلئی وجود دارد که آن خلأ از جای دیگر و تدریجا باید پر شود این است که زاییده شده باشد و بعد بزاید. اما موجودی که صمد و توپر است یعنی در ذاتش هیچگونه خلئی از هستی وجود ندارد و هستی عین ذات اوست و غنا و بینیازی عین ذات اوست او ]نه زاده شده است و نه میزاید.[
در بعضی تفاسیر هم درباره «صمد» لازمهاش را ذکر کردهاند که تغیر و تبدل و تکامل در او فرض نمیشود و محال است. موجودی که صمد است، لازمه صمد بودن و در آن حدْ کامل بودن این است که لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ. موجودی که از جای دیگر زاییده میشود موجود ناصمد و توخالی است، و موجودی که میزاید و چیزی از خود بیرون میدهد باز موجودی است که توخالی است و همواره پر میشود و خالی میشود، یعنی موجودی نیست که در ذات خودش توپر باشد.
[1]. هفت اورنگ، مثنوی یوسف و زلیخا.
بنابراین معنی «لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ» فقط این نیست که خدا فرزند ندارد یعنی عیسی فرزند خدا نیست، عُزَیر فرزند خدا نیست، فرشتگان فرزند خدا نیستند، و خدا فرزند هیچ پدر و مادری نیست؛ بلکه معنای آن وسیعتر از این است و آن این است: خدا از سنخ طبیعت نیست، از سنخ موجودات عالم ماده نیست، حقیقتی است ماوراء مادی؛ چون همین قدر که مادی باشد، هم زاده شده است و هم میزاید.
آنگاه اینجا یک سلسله مراتب تشکیل داده میشود: قُلْ هُوَ. اول فرمود: بگو او، نگو این یا آن؛ اگر گفتی این یا آن، او را محدود کردهای. بگو او؛ یعنی او نامحدود است؛ چون نامحدود است اوست، و چون نامحدود است و اوست نه این و نه آن، او الله است؛ یعنی ذات او در مرحلهای است که هیچ عقلی قادر نیست بر ذات او احاطه پیدا کند و بگوید خدا چیست؛ اصلا چیستی در آنجا راه ندارد. و اگر او ذاتی باشد که یک عقل بتواند بر او احاطه پیدا کند آنوقت دیگر خدا نمیتواند باشد. او صمد است، خلئی در ذات او نیست و توپر است، هستی عین ذات اوست و هر صفتی که دارد عین ذات اوست.
معنی این که «صفات خدا عین ذات اوست»
میگویند صفات خدا عین ذاتش است. یعنی چه؟ صفات ما غیر ذات ماست؛ او صفاتش عین ذات خودش است. ما علم نداریم بعد عالم میشویم. پس اول یک خلئی در ما وجود دارد بعد علم میآید این خلأ را پر میکند. ما اول قدرت نداریم و عاجز هستیم بعد قدرت پیدا میکنیم. پس یک خلئی از قدرت در وجود ما هست بعد این خلأ قدرت پر میشود. ما حیات نداریم بعد حیات پیدا میکنیم. نطفهای که اوّل بوده، روزی به صورت خاک یا هوا بود، حیات نداشت، پس خلئی از حیات در
آن بود، بعد حیات آمد آن خلأ را پر کرد. پس خودش یک چیز است، این صفتی که برایش آمده چیز دیگری است. اما در ذات خدا خلئی از این صفات نبوده که پر شود و تمام این صفات از اول در مرتبه ذاتش بوده، پس صفاتش عین ذاتش است.
پس، از کلمه «صمد»، هم استنباط میکنیم وجود عین ذات پروردگار است و هم استنباط میکنیم تمام صفاتش عین ذاتش است. یک موجودِ اینچنین کامل که هستی عین ذاتش و صفاتش عین ذاتش است او دیگر زاده نشده که از جای دیگر آمده باشد. زاده شدن، از جای دیگر آمدن، با صمدیت و با کمال مطلق ناسازگار است. این معنای «لَمْ یولَدْ» بود. و نه زاییده است که بخواهد موجودی را از وجود خودش خارج کند و خلئی در خود ایجاد کند یک چنین موجودی که در ذات خودش پر است و محال است در او خلأ پیدا شود.
مفهوم توحید
وَ لَمْ یکنْ لَهُ کفُوآ اَحَدٌ. بسیار خوب؛ خدا اوست نه این و نه آن، چون نامحدود و نامتناهی است. او الله است؛ عقول از درک ذاتش ناتوانند. او صمد است. او لَمْ یلِدْ است. او لَمْ یولَدْ است. آیا اینها مختص به خداست؟ یا یک موجود دیگری هم غیر از او مثلا یک فرشته مقرّبی یا پیغمبر اکرم (پیغمبر خاتم) این گونه است و این صفات درباره او هم هست؟ آیا درباره پیغمبر میشود گفت «هو» اوست؟ یا پیغمبر این است و آن است؟ نه، «هو» منحصر به خودش است. اوست ذاتی که منحصرا به او باید گفت «هو» نه هذا و نه ذاک. به او منحصرا باید گفت الله نه به غیر او. او منحصرا احد است نه غیر او. او منحصرا صمد است نه غیر او. او منحصرا لَمْ یلِدْ
است نه غیر او. او منحصرا لَمْ یولَدْ است نه غیر او. پس لَمْ یکنْ لَهُ کفُوآ اَحَدٌ.
«کفْو» یعنی همتا، همشأن، همدوش، هم پایه. دو موجود همشأن را کفو میگویند. مثل اینکه در ازدواج میگویند آیا پسر و دختر کفو یکدیگرند؟ یعنی همشأن یکدیگر هستند؟ قبل از اسلام شأنیت اجتماعی معتبر بود؛ اگر دختر از طبقه اشراف بود پسر از طبقه پایینتر یا برعکس، میگفتند این ازدواج درست نیست چون اینها کفو یکدیگر نیستند. اسلام فرمود: اَلمُؤْمِنُ کفْوُ الْ مُؤْمِنَةِ[1]. همین قدر که دو نفر مؤمن شدند کفو و همشأن یکدیگر هستند.
به بیان دیگر: این همه که گفتیم هو، الله، احد، صمد، لَمْ یلِدْ، لَمْ یولَدْ، آیا غیر خدا هم داریم هُوَیی، احدی، صمدی، اللّهی، لم یلدی، لم یولدی؟ نه، وَ لَمْ یکنْ لَهُ کفُوآ اَحَدٌ برای او همشأن نیست، هیچ کسی و هیچ چیزی. یک وقت درباره مَلَک این حرف را نزنید، یا درباره پیغمبر این حرف را نگویید، یا درباره علی این حرف را نگویید. مثلا یک وقت علی را نگویید ای احد! علی را نگویید لم یلد، علی را نگویید لم یولد، علی را نگویید صمد، علی را نگویید هو. وَ لَمْ یکنْ لَهُ کفُوآ اَحَدٌ همشأنی با ذات او نیست. پس این صفاتی که ما ذات او را به آن توصیف کردیم انحصارا از آنِ اوست.
جمله «وَ لَمْ یکنْ لَهُ کفُوآ اَحَدٌ» درست مفهوم توحید را میرساند؛ یعنی آنچه که در توصیف ذات او گفتهایم، منحصرا مال خودش است. گذشته از اینکه خود کلمه «احد» هم دلالت میکند بر یگانگی و اینکه همشأنی برای خدا نیست، ولی این جمله به این مطلب تصریح و تأکید میکند.
[1]. وسائل الشیعه ج 20 / ص 67.
حدیث امام حسین (ع)
حال آن حدیث را بخوانیم: اهل بصره به حسین بن علی (ع) نامه نوشتند و از آن حضرت درباره کلمه «اَلصَّمَد» سؤال کردند. از متن حدیث معلوم میشود که اینها گاهی تفسیرهایی از پیش خود میکردند بدون اینکه به امام وقت رجوع و از او سؤال کنند. امام در جواب نوشت: بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ. اَمّا بَعْدُ فَلاتَخوضوا فِی الْقُرْآنِ وَ لاتُجادِلوا فیهِ وَ لاتَتَکلَّموا فیهِ بِغَیرِ عِلْمٍ. در قرآن وقتی چیزی را نمیدانید خوض نکنید، مجادله نکنید و سخن نگویید. ندانسته در مسائلی که مربوط به قرآن است حرف نزنید؛ یعنی خوض در قرآن و تکلم در قرآن و تدبر در قرآن سرمایه علمی میخواهد. صِرف زبان دانستن کافی نیست که کسی بگوید من میتوانم معانی قرآن را تفسیر کنم.
بعد فرمود: فَقَدْ سَمِعْتُ جَدّی رَسولَاللهِ (ص) یقولُ: مَنْ قالَ فِی الْقُرْآنِ بِغَیرِ عِلْمٍ فَلْیتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النّارِ هر کسی که در قرآن از روی غیر علم سخن بگوید (یعنی چیزی را که نمیداند همین جور جاهلانه بخواهد درباره مسائل قرآن حرف بزند) جای خودش را در آتش جهنم آماده ببیند (یا : جای او در آتش جهنم آماده است).
بعد حضرت فرمود: وَ اِنَّهُ سُبْحانَهُ قَدْ فَسَّرَ الصَّمَدَ خدا «الصمد» را تفسیر کرده؛ همان «لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ. وَ لَمْ یکنْ لَهُ کفُوآ اَحَدٌ» تفسیر «الصمد» است؛ چطور؟ فرمود «لَمْ یلِدْ» یعنی: لَمْ یخْرُجْ مِنْهُ شَیءٌ کثیفٌ از او شیء کثیف[1]بیرون نمیآید (یعنی مقصود تنها فرزند نیست) کالْوَلَدِ وَ سائِرِ الاَْشْیاءِ الْکثیفَةِ الَّتی تَخْرُجُ مِنَ الْ مَخْلوقینَ مثل فرزند و سایر اشیاء کثیف. وَ لا
[1]. «كثیف» در مقابل «لطیف» است. شیء كثیف یعنی شیء حجمداری كه به چشم بیاید؛ مثل آب بینی كه از بینیبیرون میآید، آب دهان كه از دهان بیرون میآید، فضولاتی كه از اسافل اعضا بیرون میآید و همچنین فرزندكه از رحم بیرون میآید.
شَیءٌ لَطیفٌ. نه تنها شیء کثیف از او خارج نمیشود، شیء لطیف هم از او بیرون نمیآید. کالنَّفَسِ مثل نَفَس. وَ لاتَنْشَعِبُ مِنْهُ الْبَدَواتُ عوارض از او منشعب نمیشود کالسَّنَةِ وَ النَّوْمِ مثل خواب، چُرت؛ اینها هم چیزهایی است که از انسان صادر میشود و زایش میکند. وَ الْخَطْرَةِ یکدفعه چیزی در دل ما خطور میکند؛ قبلا نبود یکدفعه خطور کرد. این زایش است. وَ الْهَمِّ یکدفعه غصهای در ما پیدا میشود که قبلا نبود. این یک نوع زایش است، منتها در روح ماست. وَ الْ حُزْنِ وَ الْبَهْجَةِ اندوه در ما پیدا میشود، خوشحالی پیدا میشود. وَ الضِّحْک وَ الْبُکاءِ خنده نبود، پیدا میشود. خود همین خنده یک زایش است. وقتی ما میخندیم در واقع میزاییم، منتها نوع دیگری از زاییدن است. گریه خودش نوعی زاییدن است. وَ الْ خَوْفِ ترسیدن؛ انسان قبلا نمیترسید، یکدفعه خوف بر او مستولی میشود. باز یک چیزی از باطنش میزاید. وَ الرَّجاءِ امید. وَ الرَّغْبَةِ میل. وَ السَّأْمَةِ کسالت وملالت. وَ الْجوعِ وَ الشِّبَعِ گرسنگی، تشنگی و سیری.
«لَمْ یلِدْ» یعنی هیچ یک از این اشیاء، اعم از کثیف و لطیف و چیزهایی که بَدَوات میگویند یعنی ظهوراتی که از انسان میشود، از خدا زایش نمیکند و صادر نمیشود. پس معنی «لَمْ یلِدْ» تنها این نیست که خدا فرزند پیدا نمیکند، بلکه یعنی غصه هم در او پیدا نمیشود، چون غصه خودش نوعی زایش است. گرسنه هم نمیشود؛ خود گرسنگی نوعی زایش است. تشنه هم نمیشود؛ نوعی زایش است. خواب و چُرت برایش پیدا نمیشود؛ خود اینها نوعی زایش است. خنده و گریه برایش پیدا نمیشود؛ نوعی زایش است. نفس نمیکشد؛ نفس نوعی زایش است. فضولاتی از قبیل آب دهان و آب بینی ندارد؛ همه اینها نوعی زایش است. ذات او از قبیل ماده نیست که بالاخره یک چیزی از آن زایش
میکند.
تَعالی اَنْ یخْرُجَ مِنْهُ شَیءٌ وَ اَنْ یتَوَلَّدَ مِنْهُ شَیءٌ کثیفٌ اَوْ لَطیفٌ. برتر است از این که از وجود او شیء کثیف یا لطیفی بیرون آید.
و همچنین: وَ لَمْ یولَدْ و لَمْ یتَوَلَّدْ مِنْ شَیءٍ و زاده نشده و به صورت یک شیء کثیف یا لطیف از شیئی بیرون نیامده است. وَ لَمْ یخْرُجْ مِنْ شَیءٍ کما یخْرُجُ الاَْشْیاءُ الْکثیفَةُ مِنْ عَناصِرِها کالشَّیءِ مِنَ الشَّیءِ وَ الدّابَّةِ مِنَ الدّابَّةِ وَ النَّباتِ مِنَ الاَْرْضِ وَ الْماءِ مِنَ الْینابیعِ وَ الـثِّمارِ مِنَ الاَْشْجارِ از چیزی خارج نشده است مانند اینکه چیزی از چیزی پیدا میشود. ذرات اتم همین طور است. اینها که عمر ازلی و ابدی ندارند. میگویند یک اتم در ابتدا مثلا انرژی بوده، بعد به این صورت متکاثف شده است. باز آن انرژی اول مثلا از یک اتمی به این شکل تشعشع پیدا کرده. هرچه که در این عالم است این از دل آن درآمده، آن از دل این درآمده.
بعد فرمود: وَ لا کما تَخْرُجُ الاَْشْیاءُ اللَّطیفةُ مِنْ مَراکزِها و نه مانند اشیاء لطیف که از مراکزشان خارج میشوند. کالْبَصَرِ مِنَ الْعَینِ مثل دیدن از چشم (خود این نوعی زایش است)، شنیدن از گوش، بوییدن از بینی، چشیدن از دهان، سخن از زبان، معرفت از دل و روح، آتش از سنگ. لا، بَلْ هُوَ اللهُ الصَّمَدُ الَّذی لا مِنْ شَیءٍ وَ لا فی شَیءٍ وَ لا عَلی شَیءٍ . او الله است و او صمد است و از چیزی نیست، در چیزی و بر چیزی قرار نگرفته است.
این بود معنی «لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ» و معنی «الصَّمَد»؛ نتیجه چیست؟ مُبْدِعُ الاَْشْیاءِ وَ خالِقُها او ابداع کننده و آفریننده اشیاء است، نه زاینده اشیاء. وَ مُنْشِئُ الاَْشْیاءِ بِقُدْرَتِهِ انشاءکننده اشیاء است از کتم عدم به قدرتش؛ به قدرتش همه آنها را انشاء کرده. و از میان اشیائی که انشاء کرده بعضی از آنها آنچنان که خود او خواسته است متلاشی میشوند، فانی میشوند، ازبین میروند و بعضی که خودش خواسته است باقی بمانند باقی