بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 33

این تعبیری است که ]در احادیث[ آمده. معلوم است که این «اِقْرَأْ» (بخوان) در اینجا در واقع تعبیر دیگری است از اینکه «آماده باش! وحی را بگیر! کلام خدا را بگیر! کلام خدا را تلقی کن!». خود همین «اِقْرَأْ» هم جزء کلام خداست، مثل «قُلْ»[1]در «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ» که جزء وحی است. اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ. قرائت کن، بخوان به نام پروردگار آفریننده‌ات.

معنی «قرائت»

لغت «قرائت» را باید معنی کنیم، چون لفظ «بخوان» در فارسی لفظ مشترک است و اسباب اشتباه می‌شود. «قرائت» سخن گفتن است ولی هر سخن گفتنی قرائت نیست. مثلا من الان برای شما صحبت می‌کنم. اینجا غلط است که بگویم «من برای شما قرائت می‌کنم»؛ نه، من برای شما تکلم می‌کنم، صحبت می‌کنم، مکالمه می‌کنم. وقتی دو نفر با یکدیگر صحبت می‌کنند، اینجا قرائت نیست. قرائت در جایی گفته می‌شود که یک متنِ تنظیم شده قبلی وجود داشته باشد که آن را دیگری بخواند. مثلا اگر نامه‌ای را کسی قبلا نوشته و من این نامه را بخواهم بخوانم، اینجا به‌کار بردن کلمه «قرائت» درست است؛ یعنی آن مقدار که من حرف شخص دیگری را برای شما می‌خوانم، اسمش قرائت است و هرچه که من از خودم می‌گویم، قرائت نیست. پس اگر من متنی را که دیگری تهیه کرده ]یا خودم قبلا تهیه کرده‌ام[ بخوانم این قرائت است.

ولی آیا هر نقل قولی قرائت است؟ باز هم نه. مثلا اگر حرفی را کسی گفته و من آن حرف را برای شما نقل می‌کنم، اینجا هم نمی‌گویم «من

[1]. یعنی بگو.


صفحه 34

حرف او را برای شما قرائت می‌کنم» بلکه می‌گویم «من نقل می‌کنم». پس کی قرائت است؟ آن وقتی که سخن، سخن قبلی یعنی سخنی قبل از این سخن من باشد[1]و به صورت یک مکتوب درآمده باشد. به تکرار کردن]و خواندن [آنچه که قبلا به صورت یک مکتوب درآمده است می‌گویند قرائت. پس باید کتاب[2]شده باشد. پس قرائت به نوشته تعلق می‌گیرد، نه به گفته.

پس در مفهوم قرائت دو شرط هست: یکی اینکه باید یک امر تنظیم‌شده قبلی باشد نه چیزی که الان شخص انشاء می‌کند. دوم اینکه آن تنظیم شده قبلی، به صورت یک نوشته درآمده باشد. اگر تنظیم شده قبلی به صورت یک سخن و سخنرانی باشد و من آن را تکرار کنم باز قرائت نیست.

آیا شرط صدق قرائت این است که متنی از رو خوانده شود؟

آنگاه دو امر دیگر مورد سؤال است. اول اینکه آیا شرط معنی قرائت این است که از رو باشد مثل اینکه من نامه‌ای را از رو بخوانم؟ یا نه، اگر نامه را از بر هم بخوانم باز قرائت کرده‌ام؟ بله، از بر هم بخوانم باز قرائت است. اگر من نوشته قبلی را همین قدر بخوانم و برای دیگران نقل کنم ولو از رو نخوانم و از بر بخوانم، قرائت است. و لهذا اگر ما قرآن را از بر هم بخوانیم قرائت است. مثلا می‌گوییم «من سوره حمد را قرائت کردم» یا «من قرآن را قرائت می‌کنم» اعم از اینکه از رو بخوانم یا از بر. چون قرآن است و یک نوشته قبلی است، از بر هم که بخوانم باز قرائت است.

[1]. اینكه می‌گویم «سخن دیگر» لازم نیست كه از غیر خود من باشد.

[2]. ] به معنی «مكتوب».[


صفحه 35

آیا شرط صدق «قرائت» تقدس است؟

سؤال دوم: آیا شرط قرائت، تقدس است؟ یعنی قرائت، خواندن یک متن تنظیم شده مقدس را می‌گویند، یا لازم نیست که آن متن متن مقدسی باشد؟ یعنی آیا تعبیر قرائت را فقط در جایی می‌گویند که برای آن متن قداستی قائل‌اند؟ مثلا یک وقت من دعای صحیفه یا خطبه نهج‌البلاغه یا قرآن یا فتوای یک عالم بزرگوار را می‌خوانم؛ اینجا می‌گویند «قرائت کرد»، ولی آیا ]در مورد خواندن[ نوشته‌هایی که هیچ احترامی ندارند نیز قرائت می‌گویند؟

ظاهر این است که در مفهوم قرائت، قداست نخوابیده و در متنهایی که برای آنها احترام قائل نباشند نیز قرائت می‌گویند. مثلا چنین نیست که اگر کسی نامه یک آدم غیر محترمی را در جایی بخواند و بگوید «نامه فلان کس را قرائت می‌کنم» به او بگویند «این چه ارزشی دارد که کلمه قرائت را به کار می‌بری؟!». بله در کلمه «تلاوت» مفهوم قُدس خوابیده و آن را در هر جایی به کار نمی‌برند؛ یعنی یک متن مقدس را می‌گویند «تلاوت کرد» و در مورد یک متن غیر مقدس کلمه تلاوت نمی‌گویند.

مفهوم «اِقْرَأْ» در آیه

فرشته وحی به رسول اکرم می‌فرماید: اِقْرَأْ (قرائت کن!). گفتیم شرط قرائت این است که متنی قبلا به صورت کتاب و نوشته درآمده باشد. پس معنی «اِقْرَأْ» این است که این کتاب را قرائت کن! یعنی اینهایی که بر تو وحی می‌شود، در مرتبه قبل از آنکه به تو ابلاغ شود، به صورت یک کتاب در نزد خدا هست؛ این کتابی را که مؤلف و راقم و نویسنده‌اش خداست، قرائت کن.


صفحه 36

بگذریم از کسانی که اصلا به وحی اعتقاد ندارند و منکر وحی‌اند و اساسا قرآن را فکر خود پیغمبر می‌دانند، عده دیگری این طور فکر می‌کنند که پیغمبر اکرم حقایقی را که به صورت کتاب نبوده دریافته و بعد خودش آنها را به صورت کتاب درآورده است و خیال هم نمی‌کنند که این حرفشان با قرآن مخالف است. همین کلمه «اِقْرَأْ» حرف آنها را رد می‌کند[1]. به پیغمبر می‌گوید «اِقْرَأْ» (بخوان!). این معنایش این است که قرآن به عنوان یک کتاب ]نزد خدا موجود است.[

«کتاب» در اصطلاح قرآن

البته وقتی می‌گویم «کتاب» (نوشته)، معنی اعم و بزرگی دارد؛ معنایش این نیست که حتما باید کاغذ و قلم و خطی از خطوط بشری باشد، بلکه کتاب در اصطلاح قرآن معنی اعمی دارد. همه عالم هم به یک اعتبار کتاب است، به منزله یک کتاب است؛ یعنی خطوط و کلماتی است که دلالت بر معانی‌ای می‌کند. قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِدادآ لِکلِماتِ رَبّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ اَنْ تَنْفَدَ کلِماتُ رَبّی[2]بگو اگر تمام دریاها مرکب باشد برای نوشتن کلمات پروردگار من، این دریاها از مرکب، تمام می‌شود و کلمات پروردگار من تمام نمی‌شود. آیا این کلمات یعنی الفاظ و صوتهایی که خدا به وسیله پیغمبران گفته؟ آنها که چهارتا کتاب بیشتر نیست. همه مخلوقات خدا کلمات خداست.

به نزد آن که جانش در تجلّاست همه عالم کتاب حق تعالی است

حقیقت قرآن به صورت یک کتاب آسمانی و عِلوی و ملکوتی برای ما مخفی است، چون ما موجودات ملکوتی نیستیم. پیغمبر که به او

[1]. نمی‌خواهیم بگوییم تنها از اینجا استنباط می‌كنیم.

[2]. كهف / 109.


صفحه 37

می‌گویند «قرائت کن!»، آن کتاب ملکوتی را قرائت می‌کند. این که می‌گوید «من دیدم که روی قلبم خطوطی نوشته شده بود» معنایش این نیست که روی همین قلب گوشتی من خطوطی نوشته بود[1]، بلکه قلبش اتصال پیدا کرده بوده به آن کتب عِلوی آسمانی. وقتی که قلبش اتصال پیدا کرد به حقیقت آسمانی قرآن که کتاب بود (لوح محفوظ)، آن را می‌خوانْد. پس «اِقْرَأْ» یعنی قرآن را، حقیقت این کتاب آسمانی را که در آنجا می‌بینی، بخوان. آنوقت آنچه که پیغمبر در آنجا می‌خواندْ، یعنی با قلب خودش تلقی می‌کرد، به صورت این الفاظ دنیایی در قلب پیغمبر نزول پیدا می‌کرد.

توحید قرآن

دأب توحید قرآن و توحید اسلام و اصلا حقیقت توحید این است: همه چیز از خدا و به سوی خدا؛ و معنی توحید از نظر عالَم این است: همه عالم ماهیت از اویی و به سوی اویی دارد. مِنْک وَ بِک وَ لَک وَ اِلَیک[2]همه چیز از تو و به تو ]و برای تو [و به سوی تو.

این است که شروع کارها با نام خدا و پایان کارها با حمد خداست. شروع کن به نام خدا، پایان بده با سپاس خدا. وَ آخِرُ دَعْویهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ[3]. همان‌طور که در کارهای معمولی به ما دستور می‌دهند «با نام خدا آغاز کن»: بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ با نام خدا حمد پروردگار، به پیغمبر هم که می‌گویند «اِقْرَأْ» (یعنی بگیر و تلقی کن

[1]. در این صورت اگر روی كاغذ را نمی‌توانست بخواند روی قلبش را هم نمی‌توانست بخواند.

[2]. بحارالانوار ج 81 / ص 206.

[3]. یونس / 10.


صفحه 38

وحی را) می‌گویند با نام پروردگارت بگیر، با نام پروردگارت وحی را تلقی کن. این «بِاسْمِ رَبِّک» همان «بسم الله الرحمن الرحیم» است، منتها اینجا پای لفظ در میان نیست.

اسماء خدا

همیشه گفته‌ایم که خداوند اسماء متعدد دارد، ولی اسم متعدد برای خدا صرفا نام‌گذاری و امر قراردادی نیست مثل اینکه برای یک نفر پنج تا اسم بگذارند، بلکه اسماء خداوند شئون و صفات کمالیه خداوند است. هر اسمی از اسمها در هر جا که ذکر می‌شود عنایتی به آن شأن و آن صفت است.

وحی از شئون ربوبیت پروردگار است

اینجا نفرمود «اِقْرَأْ بِاسْمِ اللهِ» یا «بِاسْمِ الرَّحْمنِ» یا «بِاسْمِ الرَّحیمِ» یا «بِاسْمِ الْجَبّارِ» یا «بِاسْمِ الْمُنْتَقِمِ» یا «بِاسْمِ الْمَلِک» یا «القُدّوس»، «السَّلام»، «المُؤْمِن»، «المُهَیمِن»[1]، ]بلکه فرمود: بِاسْمِ رَبِّک؛[ اشاره به این است که وحی از شئون ربوبیت پروردگار است. چرا خدا به یک انسان وحی می‌کند؟ ]چون او[ مظهر تکمیل انسانهاست. خدا به این وسیله می‌خواهد انسانها را تحت ربوبیت خودش قرار بدهد و آنها را تکمیل کند و به تعالی و تکامل برساند. می‌فرماید: بخوان به نام تکامل دهنده‌ات، به نام کمال‌بخشت، به نام پرورش دهنده‌ات!

[1]. در قرآن حدود صد اسم برای خدا آمده.


صفحه 39

ربّ

مکرر گفته‌ایم که کلمه «ربّ» از ماده «رَبَوَ» یا «رَبَی» نیست که به معنای پرورش است، بلکه از ماده «رَبَبَ» است که معنایش خداوندگاری است، ولی در عین حال هر دو مفهوم در این لغت هست. ما در فارسی لغت کاملی نداریم که در ترجمه «ربّ» بگذاریم. ]«ربّ» یعنی [خداوندگار، آن صاحبی که تو را تحت پرورش و تربیت خودش قرار داده. گاهی صاحب شیء، صاحب شیء است برای اینکه از آن بهره ببرد، مثل انسان که صاحب ثروت است برای استفاده کردن از آن[1]، ولی خدا صاحب عالم است برای اینکه عالم را بهره بدهد و تکمیل کند. اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ بخوان به نام پروردگار آفریننده‌ات، پروردگار خالق و خلّاقت. اینجا برای «خَلَقَ» هیچ متعلَّقی ذکر نفرموده، بلکه فرموده: پروردگارت که خلق کرده؛ یعنی همه چیز مخلوق اوست.

بعد، از باب ذکر خاص بعد از عام برای یک عنایت خاص، خلقت انسان را با اینکه در ضمن «خَلَقَ» به طور کلی و به صورت عام آمده، به طور خاص ذکر می‌کند: اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ. خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ.خدا که آفریننده همه چیز است و خدا که آفرید انسان را از یک خون بسته.

مبنای صاحب «مجمع البیان» در مورد ترتیب فعلی سوره‌ها

ترتیب نزول سوره‌های قرآن، به این ترتیت فعلی سوره‌ها در قرآن نیست؛ یعنی این طور نیست که اول سوره حمد نازل شده باشد بعد بقره بعد آل‌عمران بعد... . دیدیم که سوره «اِقْرَأْ» که اولین سوره نازل شده

[1]. زید صاحب این خانه است تا از آن بهره ببرد.


صفحه 40

است، جزء سوره‌هایی است که در آخر قرآن قرار داده شده. سوره «وَ التّینِ» که قبل از این سوره خواندیم البته از سوره‌های مکیه است، ولی بالاخره بعد از «اِقْرَأْ» نازل شده. ترتیب سوره‌ها به این شکل به دستور چه کسی بوده و آیا به دستور رسول اکرم بوده است؟ برخی گفته‌اند ترتیب سوره‌ها به شکل فعلی هم، به دستور خود ایشان بوده. البته این مطلبِ مسلّمی نیست. (حال این بحثی است که نمی‌خواهیم وارد آن بشویم.) بعضی از مفسرین بزرگ مثل صاحب مجمع البیان بنایشان بر این است که ترتیب سوره‌ها به همین شکل یک نظم بالخصوصی دارد؛ یعنی بین هر سوره‌ای و سوره قبلی رابطه‌ای هست.

حال ما طبق نظر صاحب مجمع البیان می‌گوییم: در سوره قبلی مسئله اهمیت انسان مطرح شد: وَ التّینِ وَ الزَّیتونِ. وَ طورِ سینینَ. وَ هذَا الْبَلَدِ الاَْمینِ. لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ فی اَحْسَنِ تَقْویمٍ. ثُمَّ رَدَدْناهُ اَسْفَلَ سافِلینَ ... . اینجا می‌فرماید: خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. ترتیب طوری قرار داده شده ]که می‌خواهد بگوید :[ این انسانی که فی احسن تقویم بیان شد و ارشد مخلوقات عالم است، انسانِ به این عظمت و اهمیت، این گل سرسبد آفرینش، ببین خدا، این خدای ربّ و مکمِّل، وجود این را از چه نقصی به چه کمالی رسانده!

معنای «عَلَق»

خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. یک معنای «عَلَق» خون بسته است که گفته‌اند مخفف همان «علقه» است که در جاهای دیگر قرآن هم آمده. «علق» در زبان عربی معنای دیگری دارد که به ذهن قدمای مفسرین نمی‌آمده ولی امروز به ذهن مفسرین جدید آمده و آن معنا «زالو» است. این معنا در ذهن مفسرین نمی‌آمده که خدا انسان را از زالو آفرید. مفسرین جدید در