بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 43

می‌کنند و محصولش را هم برمی‌دارند. حتی اهلی کردن حیوانات. مورچه‌ها بعضی از حیواناتی را که به درد بارکشی‌شان می‌خورند، همان طور که انسان حیوانات را اهلی می‌کند، اهلی می‌کنند و آذوقه‌شان را هم می‌دهند و از آنها استفاده می‌کنند.

ولی همه اینها به صورت غریزه است. مورچه از اوّلی که خلق شده، با این الهام الهی خلق شده و تا همیشه هم ]این الهام را[ دارد و یک قدم هم جلو یا عقب نمی‌رود. اما خدا به انسان استعداد شناختن عمقی داده است. شناختن عمقی این است که قواعد و ضوابط عالم را کشف می‌کند. علمها و فرهنگها عبارت است از شناخت عمقی انسان از امور عالم؛ یعنی سنن و قوانین حاکم بر عالم را کشف می‌کند و به همین دلیل قدرت و تسلط بر اشیاء پیدا می‌کند. چون قوانین را کشف می‌کند، از همان قوانین استفاده می‌کند و طبیعت را مطابق آنچه خودش می‌خواهد می‌سازد.

تمدن انسانی معلول زبان و قلم است

آنوقت این مسئله علم و شناختن تابع دو اصل دیگر است. انسان به صورت اجتماعی می‌تواند بشناسد و به صورت انفرادی امکان ندارد؛ یعنی علم که در عالم پیدا شده محصول همکاری انسانهاست و الّا اگر انسانها حالت انفرادی می‌داشتند شاید از حیوانات هم پایین‌تر بودند. حال همکاری در مسائل علمی به چه وسیله پیدا می‌شود؟ این همکاری که منجر به پیدایش علم و فرهنگ و تمدن شده معلول دو چیز است: یکی زبان (مکالمه) و دیگر قلم. یعنی یک انسان تجربه می‌کند و چیزی به دست می‌آورد، یک انسان دیگر چیز دیگری به دست می‌آورد و یک انسان دیگر چیز دیگری... . اینها اگر نتوانند بین خودشان تفاهم برقرار


صفحه 44

کنند، یعنی اگر نتوانند دانایی خودشان را به یکدیگر منتقل کنند و این آنچه که می‌داند به آن بگوید و آن آنچه که می‌داند به این بگوید، آنوقت معلومات هرکدام برای خودش باقی می‌ماند. ]در این صورت[ هرکاری که من کردم شما باید آن را از سر انجام بدهید و هرکاری که شما کردید من باید آن را از سر انجام بدهم. بنابراین همیشه باید درجا بزنیم.

ولی وقتی که من آنچه را که به دست می‌آورم، از راه زبان به شما منتقل می‌کنم و شما آنچه را که به دست آورده‌اید به من منتقل می‌کنید، هردو واجد هر دو سرمایه می‌شویم. بعد نفر سوم، دهم، صدم و هزارم را ضمیمه کنید. وقتی هزار نفر کار کنند و محصول معلوماتشان را روی هم بگذارند آنوقت هر یک نفر معلومات هزار نفر را دارد. اینجاست که علم توسعه پیدا می‌کند.

این هم کافی نیست، بلکه نسلها نیز باید با یکدیگر ارتباط پیدا کنند. اگر صرفا گفتن در کار باشد این نسل آنچه را که دارد می‌آموزد و به نسل بعد هم آن مقداری که برایش امکان داشته باشد منتقل می‌کند، ولی از راه زبان و گوش نمی‌توان همه مکتسبات علمی و فرهنگی و مدنی را به نسل بعد منتقل کرد. اینجاست که مسئله قلم و نوشتن به میان می‌آید. هر نسلی آنچه را که به دست آورده است، نه تنها از راه زبان به نسل بعد منتقل می‌کند ـ که همه آن قابل انتقال نیست و فراموش می‌شود ـ ]بلکه از راه نوشتن نیز به نسل بعد منتقل می‌کند. [اینکه انسان توانست قلم به دست بگیرد و نوشتن را بیاموزد و آنچه را که می‌داند و مکالمه می‌کند، به صورت مکتوبها و نوشته‌ها دربیاورد، گذشته و آینده را به یکدیگر متصل و مرتبط می‌کند و یک وحدت به وجود می‌آورد. «گفتن» همزمانها را به یکدیگر متصل می‌کند و «نوشتن» افرادی را که فاصله زمانی با یکدیگر دارند مرتبط می‌کند. یک نفر آثار علمی‌اش را در هزار یا دو هزارسال


صفحه 45

پیش به صورت مکتوب درآورده، مردمی که در این زمان هستند از آن استفاده می‌کنند.

این است که خداوند در اولین آیاتی که بر پیغمبر اُمّی خودش نازل کرده ]به این مطلب اشاره می‌کند.[ این عجیب است و فرنگیها نسبت به این قضیه خیلی اظهار اعجاب می‌کنند و می‌گویند : عجیب است که این مرد با اینکه امّی و بی‌سواد است و درس نخوانده و هیچ کتابی و حتی یک کلمه در عمرش نخوانده و دستش روی قلم نرفته، آیاتی که بر او وحی می‌شود همه سخن از خواندن و نوشتن و آثار خواندن و نوشتن است، یعنی آن چیزهایی که مدنیت و فرهنگ و تمدن بشر به آن وابسته است.

اِقْرَأْ وَ رَبُّک الاَْکرَمُ. اَلَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. بخوان و پروردگار اکرم (کریم‌ترین) تو! نمی‌گوید «پروردگار تو کریم است» بلکه می‌گوید: او اکرم همه کریمهاست. همان پروردگار توست که به انسان قلم به دست گرفتن را آموخت و ]نوشتن[ را تعلیم کرد؛ یعنی در انسان آن استعداد را خلق کرد که توانست استفاده از قلم را بیاموزد.

عَلَّمَ الاِْنْسانَ ما لَمْ یعْلَمْ به انسان تعلیم کرد چیزی را که نمی‌دانست.

طلوع وحی خاتم‌الانبیاء طلوع علم است

از «اِقْرَأْ» تا اینجا می‌گوید: تو قرائت کن! تو این وحی را تلقی کن به نام پروردگارت که آفرید، به نام پروردگارت که انسانِ به این عظمت را از این مرحله نقص به این مرحله کمال رساند؛ انسانی که بعد از اینکه انسان شد و روی زمین آمد اگر به این مرحله متوقف می‌شد همین طور درجا می‌زد، به او قلم به دست گرفتن را تعلیم کرد و به او چیزها آموخت که هرگز نمی‌دانست. نسلهای گذشته انسانها آنچه را که نسلهای آینده می‌دانند هرگز نمی‌دانستند.


صفحه 46

حال چرا «اِقْرَأْ» به این همه مسائل تعلیل شده؟ (بخوان که خدا چنین و خدا چنان). این نشان می‌دهد که طلوع وحی خاتم‌الانبیاء طلوع علم است، طلوع فرهنگ و مدنیت است. یعنی این خدایی که چنین و چنان کرده، به تو می‌گوید بخوان و تو را مبعوث می‌کند. این است که قرآن از اول تا آخرش دم از علم و فکر و دانش می‌زند. ]گویی می‌فرماید: ای پیغمبر![ عصر تو عصر علم و شکوفایی علم است[1].

حال، انسان اگر خدای خودش را، خدای آفریننده را، خدایی که ربّ انسان است و او را از مرحله خون بسته به مرحله انسان زیست‌شناسی و از مرحله ابتدای زیست‌شناسی به مرحله انسان متمدن و فرهنگی رسانده است، در نظر بگیرد و اینها را توجه داشته باشد چه تشخیص می‌دهد؟ خدا را ربّ و عالم را دستگاه تربیت و تکمیل می‌شناسد، سر در اطاعت پروردگار می‌گذارد و خدا را بندگی می‌کند و می‌داند که این بندگی خدا در مسیر تکامل و مربوبیت خود اوست.

گله از انسان

اینجا گله از انسان شروع می‌شود: کلّا اِنَّ الاِْنْسانَ لَیطْغی. أنْ رَءاهُ اسْتَغْنی. ولی انسان وقتی که خودش را مستغنی می‌بیند (یعنی درباره خودش

[1]. سؤال: آیا مقصود از «ما لَمْ یعْلَمْ» معارف اسلامی نیست؟استاد: نمی‌شود گفت مقصود خصوص معارف اسلامی است. البته بعید نیست اشاره‌ای به این جهت باشد؛ یعنیاگر اینجا طبق احتمالی كه داده‌اند، مقصود از «انسان» خصوص رسول اكرم باشد، آنوقت بالخصوص همینمطلب (معارف اسلامی) را ذكر می‌كند. ولی مخصوصا مفسرین گفته‌اند «انسان را به طور كلی ذكر می‌كند» كه«ما لَمْیعْلَمْ» شامل همه علوم می‌شود. خدا به انسان چیزها تعلیم كرد كه قبلا نمی‌دانست. البته این تعلیمهاتدریجی بوده است. این كه معارف اسلام در آن زمان تعلیم شد، به عنوان یكی از مصادیق است، نه اینكه تنها بهاین موضوع نظر داشته باشد.


صفحه 47

معتقد می‌شود که مستغنی شده است[1]، یعنی همین قدر که به ظاهر خودش را مستغنی می‌بیند، یعنی اسباب و وسائل از مال و ثروت و سلامت و فرزند را برای خودش جور می‌بیند) به جای اینکه همه اینها را وسائل تربیت خودش بداند و تلقی کند، شروع می‌کند به طغیان کردن و دیگر خدا را هم نمی‌خواهد بندگی کند.

کلّا مگو! اِنَّ الاِْنْسانَ لَیطْغی. أنْ رَءاهُ اسْتَغْنی. انسان این طور است که تا می‌بیند رفع نیازهایش شده، با اینکه خدا این نیازها را رفع می‌کند برای اینکه انسان امکاناتش بیشتر بشود تا راه کمال را بهتر طی کند و راه کمالش همان راه عبودیت پروردگار است، برعکس، این وسائل را وسیله طغیان و سرکشی خودش قرار می‌دهد.

اِنَّ اِلی رَبِّک الرُّجْعی. انسان نمی‌داند که بازگشت به سوی پروردگار است. اینجا دوباره کلمه «ربّ» آمده. تکرار این کلمه عجیب است. ای انسان! اصلا راه تو این است. انسان مثل موجودی است که سوار بر یک کشتی است و توجه نمی‌کند که این کشتی به سوی چه مقصدی می‌رود و او در چه ساحلی پیاده می‌شود و آنچه به او در این کشتی داده‌اند همه وسائلی است برای اینکه روزی که پیاده می‌شود آماده پیاده شود. انسان توجه نمی‌کند که بازگشتش به همان ربّ است. وقتی که بازگشت انسان به همان رب است آن رب از او سؤال می‌کند که «از این وسائل تربیتی و استکمالی چقدر استفاده کردی و چقدر خودت را به کمال رساندی؟».

بعد قسمت دیگر: نه تنها خودش طغیان می‌کند و از راه باز می‌ایستد و آنچه را که دارد هدر می‌دهد، بلکه مانع دیگران هم می‌شود. و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.

[1]. این استغنا در مقابل همان فقر است.


صفحه 48

باسمک العظیم الأعظم الأعزّ الأجلّ الأکرم یا الله...

پروردگارا دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگردان.

پروردگارا به ما توفیق مربوبیت خودت که خود را در تحت مربوبیت تو قرار بدهیم عنایت بفرما.

پروردگارا حس طغیان و عصیان نسبت به ذات مقدست را از دل همه ما بیرون بفرما.

پروردگارا کدورتها را از دلهای ما بیرون بفرما، انوار محبت و معرفت خودت را در دلهای ما بتابان، اموات ما را مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده.


صفحه 49

تفسیر سوره علق

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

کلّا اِنَّ الاِْنْسانَ لَیطْغی. اَنْ رَءاهُ اسْتَغْنی. اِنَّ اِلی رَبِّک الرُّجْعی. اَرَأیتَ الَّذی ینْهی. عَبْدآ اِذا صَلّی. اَرَأیتَ اِنْ کانَ عَلَی الْهُدی. اَوْ اَمَرَ بِالتَّقْوی. اَرَأیتَ اِنْ کذَّبَ وَ تَوَلّی. اَ لَمْیعْلَمْ بِاَنَّ اللهَ یری[1].

قسمت اول این سوره مبارکه تلقین وحی به رسول اکرم برای اولین بار بود، وحیی که با عنوان «وحی را با نام پروردگار آفریننده‌ات فرا گیر» آغاز شد. در این سوره دو نام یعنی دو صفت و دو شأن از خدای متعال ذکر شد، یکی نام «رب» و دیگری نام «خالق» که با «خَلَقَ» به آن اشاره شده، و هر کدام دو بار تکرار شده است[2]. خدای خالق یعنی خدای

[1]. علق / 6 ـ 14.

[2]. «رَبِّكَ الَّذی خَلَقَ»، «رَبُّكَ الاَْكْرَمُ» و «اَلَّذی خَلَقَ»، «خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ».


صفحه 50

آفریننده، خدایی که این عالم به اراده او خلق شده است، و خدای رب یعنی خداوندگار و صاحب و پرورش دهنده و پیش‌برنده و تکامل‌بخش.

بعد یک نمونه از خلق یاد کرد: خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ خلقت انسان را از یک ماده منعقد شده آغاز کرد، و یک نمونه از تربیت و تکمیل و پرورش دادن فرهنگی انسان نه زیستی. «خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ» به خلقت انسان و به جنبه زیستی انسان مربوط است و «اِقْرَأْ وَ رَبُّک الاَْکرَمُ. الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الاِْنْسانَ ما لَمْ یعْلَمْ» به جنبه زندگی انسانی و اجتماعی انسان مربوط است.

بزرگترین عامل پیشروی و پیشرفت و تکامل انسانی و فرهنگی انسان، استعداد او برای سخن گفتن و نوشتن است. انسان از راه سخن گفتن منویات و معلومات و مکتسبات خود را به دیگران می‌رساند و تحویل می‌دهد و از راه نوشتن مکتسبات و تجربیات خودش را نه تنها به نسل معاصر خودش منتقل می‌کند بلکه برای نسلهای آینده هم باقی می‌گذارد. اینها همه مظهر ربوبیت پروردگار است.

عبودیت، نتیجه منطقی جهان‌بینی صحیح

اگر انسان به این حقیقت توجه کند یعنی خدا را به خالقیت و به ربوبیت بشناسد و مظاهر ربوبیت الهی را در عالم درک کند و بفهمد، پشت سر این، عبودیت می‌آید؛ یعنی اگر جهان‌بینی انسان اینچنین باشد که جهان را یک واحد مخلوق و مربوب ببیند، آنوقت مسئله عبودیت و اینکه پس من هم باید عبد و بنده باشم و سر به تسلیم خواست و اراده این خالق و آفریننده و این رب داشته باشم، نتیجه منطقی آن جهان‌بینی است.