حال چرا «اِقْرَأْ» به این همه مسائل تعلیل شده؟ (بخوان که خدا چنین و خدا چنان). این نشان میدهد که طلوع وحی خاتمالانبیاء طلوع علم است، طلوع فرهنگ و مدنیت است. یعنی این خدایی که چنین و چنان کرده، به تو میگوید بخوان و تو را مبعوث میکند. این است که قرآن از اول تا آخرش دم از علم و فکر و دانش میزند. ]گویی میفرماید: ای پیغمبر![ عصر تو عصر علم و شکوفایی علم است[1].
حال، انسان اگر خدای خودش را، خدای آفریننده را، خدایی که ربّ انسان است و او را از مرحله خون بسته به مرحله انسان زیستشناسی و از مرحله ابتدای زیستشناسی به مرحله انسان متمدن و فرهنگی رسانده است، در نظر بگیرد و اینها را توجه داشته باشد چه تشخیص میدهد؟ خدا را ربّ و عالم را دستگاه تربیت و تکمیل میشناسد، سر در اطاعت پروردگار میگذارد و خدا را بندگی میکند و میداند که این بندگی خدا در مسیر تکامل و مربوبیت خود اوست.
گله از انسان
اینجا گله از انسان شروع میشود: کلّا اِنَّ الاِْنْسانَ لَیطْغی. أنْ رَءاهُ اسْتَغْنی. ولی انسان وقتی که خودش را مستغنی میبیند (یعنی درباره خودش
[1]. سؤال: آیا مقصود از «ما لَمْ یعْلَمْ» معارف اسلامی نیست؟استاد: نمیشود گفت مقصود خصوص معارف اسلامی است. البته بعید نیست اشارهای به این جهت باشد؛ یعنیاگر اینجا طبق احتمالی كه دادهاند، مقصود از «انسان» خصوص رسول اكرم باشد، آنوقت بالخصوص همینمطلب (معارف اسلامی) را ذكر میكند. ولی مخصوصا مفسرین گفتهاند «انسان را به طور كلی ذكر میكند» كه«ما لَمْیعْلَمْ» شامل همه علوم میشود. خدا به انسان چیزها تعلیم كرد كه قبلا نمیدانست. البته این تعلیمهاتدریجی بوده است. این كه معارف اسلام در آن زمان تعلیم شد، به عنوان یكی از مصادیق است، نه اینكه تنها بهاین موضوع نظر داشته باشد.
معتقد میشود که مستغنی شده است[1]، یعنی همین قدر که به ظاهر خودش را مستغنی میبیند، یعنی اسباب و وسائل از مال و ثروت و سلامت و فرزند را برای خودش جور میبیند) به جای اینکه همه اینها را وسائل تربیت خودش بداند و تلقی کند، شروع میکند به طغیان کردن و دیگر خدا را هم نمیخواهد بندگی کند.
کلّا مگو! اِنَّ الاِْنْسانَ لَیطْغی. أنْ رَءاهُ اسْتَغْنی. انسان این طور است که تا میبیند رفع نیازهایش شده، با اینکه خدا این نیازها را رفع میکند برای اینکه انسان امکاناتش بیشتر بشود تا راه کمال را بهتر طی کند و راه کمالش همان راه عبودیت پروردگار است، برعکس، این وسائل را وسیله طغیان و سرکشی خودش قرار میدهد.
اِنَّ اِلی رَبِّک الرُّجْعی. انسان نمیداند که بازگشت به سوی پروردگار است. اینجا دوباره کلمه «ربّ» آمده. تکرار این کلمه عجیب است. ای انسان! اصلا راه تو این است. انسان مثل موجودی است که سوار بر یک کشتی است و توجه نمیکند که این کشتی به سوی چه مقصدی میرود و او در چه ساحلی پیاده میشود و آنچه به او در این کشتی دادهاند همه وسائلی است برای اینکه روزی که پیاده میشود آماده پیاده شود. انسان توجه نمیکند که بازگشتش به همان ربّ است. وقتی که بازگشت انسان به همان رب است آن رب از او سؤال میکند که «از این وسائل تربیتی و استکمالی چقدر استفاده کردی و چقدر خودت را به کمال رساندی؟».
بعد قسمت دیگر: نه تنها خودش طغیان میکند و از راه باز میایستد و آنچه را که دارد هدر میدهد، بلکه مانع دیگران هم میشود. و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.
[1]. این استغنا در مقابل همان فقر است.
باسمک العظیم الأعظم الأعزّ الأجلّ الأکرم یا الله...
پروردگارا دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگردان.
پروردگارا به ما توفیق مربوبیت خودت که خود را در تحت مربوبیت تو قرار بدهیم عنایت بفرما.
پروردگارا حس طغیان و عصیان نسبت به ذات مقدست را از دل همه ما بیرون بفرما.
پروردگارا کدورتها را از دلهای ما بیرون بفرما، انوار محبت و معرفت خودت را در دلهای ما بتابان، اموات ما را مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده.
تفسیر سوره علق
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
کلّا اِنَّ الاِْنْسانَ لَیطْغی. اَنْ رَءاهُ اسْتَغْنی. اِنَّ اِلی رَبِّک الرُّجْعی. اَرَأیتَ الَّذی ینْهی. عَبْدآ اِذا صَلّی. اَرَأیتَ اِنْ کانَ عَلَی الْهُدی. اَوْ اَمَرَ بِالتَّقْوی. اَرَأیتَ اِنْ کذَّبَ وَ تَوَلّی. اَ لَمْیعْلَمْ بِاَنَّ اللهَ یری[1].
قسمت اول این سوره مبارکه تلقین وحی به رسول اکرم برای اولین بار بود، وحیی که با عنوان «وحی را با نام پروردگار آفرینندهات فرا گیر» آغاز شد. در این سوره دو نام یعنی دو صفت و دو شأن از خدای متعال ذکر شد، یکی نام «رب» و دیگری نام «خالق» که با «خَلَقَ» به آن اشاره شده، و هر کدام دو بار تکرار شده است[2]. خدای خالق یعنی خدای
[1]. علق / 6 ـ 14.
[2]. «رَبِّكَ الَّذی خَلَقَ»، «رَبُّكَ الاَْكْرَمُ» و «اَلَّذی خَلَقَ»، «خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ».
آفریننده، خدایی که این عالم به اراده او خلق شده است، و خدای رب یعنی خداوندگار و صاحب و پرورش دهنده و پیشبرنده و تکاملبخش.
بعد یک نمونه از خلق یاد کرد: خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ خلقت انسان را از یک ماده منعقد شده آغاز کرد، و یک نمونه از تربیت و تکمیل و پرورش دادن فرهنگی انسان نه زیستی. «خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ» به خلقت انسان و به جنبه زیستی انسان مربوط است و «اِقْرَأْ وَ رَبُّک الاَْکرَمُ. الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الاِْنْسانَ ما لَمْ یعْلَمْ» به جنبه زندگی انسانی و اجتماعی انسان مربوط است.
بزرگترین عامل پیشروی و پیشرفت و تکامل انسانی و فرهنگی انسان، استعداد او برای سخن گفتن و نوشتن است. انسان از راه سخن گفتن منویات و معلومات و مکتسبات خود را به دیگران میرساند و تحویل میدهد و از راه نوشتن مکتسبات و تجربیات خودش را نه تنها به نسل معاصر خودش منتقل میکند بلکه برای نسلهای آینده هم باقی میگذارد. اینها همه مظهر ربوبیت پروردگار است.
عبودیت، نتیجه منطقی جهانبینی صحیح
اگر انسان به این حقیقت توجه کند یعنی خدا را به خالقیت و به ربوبیت بشناسد و مظاهر ربوبیت الهی را در عالم درک کند و بفهمد، پشت سر این، عبودیت میآید؛ یعنی اگر جهانبینی انسان اینچنین باشد که جهان را یک واحد مخلوق و مربوب ببیند، آنوقت مسئله عبودیت و اینکه پس من هم باید عبد و بنده باشم و سر به تسلیم خواست و اراده این خالق و آفریننده و این رب داشته باشم، نتیجه منطقی آن جهانبینی است.
انحراف انسان از مسیر عبودیت
اینجاست که انسان گاهی از این مسیر منطقی[1]منحرف میشود و به جای اینکه به پیشگاه رب خودش اظهار عبودیت کند و تسلیم خواست او باشد، طغیان میکند.
آنچه خدا برای بندگان میخواهد، از باب جود و رحمت است
ربی که خالق است هیچ وقت چیزی را برای خودش نمیخواهد، یعنی محال است که چیزی را برای خودش بخواهد. البته این گونه نیست که خدا که چیزی را برای خودش نمیخواهد نظیر انسانی است که عزت نفس دارد و چون عزت نفس دارد گذشت دارد و از بس شریف و بزرگوار است چیزی را که به آن نیاز دارد، برای خودش نمیخواهد و برای دیگران میخواهد. مسئله خدا، خالق کل و رب کل، بالاتر از این حرفهاست. این گونه نیست که خدا چیزی برای خودش نمیخواهد چون خیلی بزرگوار است، بلکه اصلا محال است چیزی برای خودش بخواهد، چون غنی علی الاطلاق است. چیزی را برای خود خواستن، فرع بر نیاز است. گذشت کردن هم فرع بر نیاز است؛ اینکه کسی از چیزی گذشت میکند به این معناست که در زمینهای نیاز دارد و گذشت میکند. این مفاهیم همه مفاهیم بشری است. مثلا ایثار برای انسان یک خُلق بسیار عالی است: وَ یؤْثِرونَ عَلی اَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ[2]. اینکه انسان در عین اینکه به چیزی احتیاج دارد دیگران را بر خود مقدم بدارد خُلق انسانی عالی و بزرگی است؛ ولی در مورد خدا چطور؟ اصلا آیا در مورد خدا ایثار فرض میشود؟ در مورد خدا ایثار محال است، چون ایثار فرع
[1]. عرض كردیم كه عبودیت نتیجه منطقی ادراك خالقیت و ربوبیت خداوند است.
[2]. حشر / 9.
بر نیاز است. پس مسئله بالاتر از این است. این است که آنچه خدای متعال برای بندگان و مخلوقاتش میخواهد محال است که غیر از جود و خیر و رحمت و کمال باشد.
بنابراین عبودیت خدای متعال نمیتواند چیزی غیر از این باشد که انسان در همان مسیر کمال خودش حرکت کند؛ یعنی آنچه خدا میخواهد و راهنمایی میکند مسیر کمال و سعادت خود انسان است.
انسان گاهی از فرشته بالاتر و گاهی از حیوان پستتر است
ولی انسان موجود عجیبی است. در قرآن بالاترین تکریمها از انسان شده و بزرگترین مذمتها هم از انسان شده است و این خصوصیت متعلق به انسان است؛ یعنی انسان یک نوسان عجیبی دارد و این به دلیل همان استعدادهای فراوانی است که در انسان است. گفت :
گهی بر طارُم اعلا نشینم گهی بر پشت پای خود نبینم
این، زبان حال انسان است، گاهی از فرشته بالاتر و گاهی از حیوان پستتر. گاهی ظرفیتی نشان میدهد که از اقیانوسها، بلکه از آسمانها و زمینها بیشتر است و گاهی آنچنان کم ظرفیتی نشان میدهد که از کوچکترین ظرفها خودش را کوچکتر نشان میدهد.
طغیان انسان در مقابل خداوند
کلّا اِنَّ الاِْنْسانَ لَیطْغی. «کلّا» کلمه ردع است، یعنی در مقام جلوگیری به کار میرود، ولی موارد ردع فرق میکند. یک وقت کسی حرفی میزند و انسان به او میگوید: «کلّا»؛ اینجا «کلّا» یعنی حرف نزن! سکوت! ولی گاهی انسان خودش در حالی که صحبت میکند میگوید: «کلّا». اینجا انسان نمیخواهد به خودش بگوید «حرف نزن!»، بلکه معنی «کلّا» این
است: دیگر از این بابت حرف نزنیم، چه میگوییم؟! از کجا میگوییم؟! از این مقوله سخن نگوییم، یک حرف دیگر بزنیم.
خدایی که خالق است و رب است، خدایی که از نظر زیستی «خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ» است و از نظر فرهنگی رب انسان است و «اَلَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الاِْنْسانَ ما لَمْ یعْلَمْ» است، انسان در مقابل این خدا چگونه باید عکسالعملِ عبودیت نشان بدهد؟ یک وقت میبینید که ]انسان در مقابل چنین خدایی طغیان میکند.[ مثل معروفی است[1]؛ میگویند فلان کس گاهی از دروازه داخل نمیشود و گاهی از سوراخ سوزن هم رد میشود، یا میگویند با یک مویز گرمش میشود و با یک غوره سردش. این انسان که خدا به او تعلیم قلم کرده است و چیزهایی را که نمیدانسته به او تعلیم کرده، گاهی با یک استغنا، با یک داشتنِ مختصر، با چهار شاهی داشتن طغیان میکند.
معنی «طغیان»
«طغیان» یعنی چه؟ ماده «طغیان» در قرآن زیاد آمده است. لغتها اول در مورد امور طبیعی و محسوس به کار برده میشود (چون بشر، اول با آنها آشنا میشود) و بعد مجازا در مورد امور معنوی و روانی. اصل کلمه «طغیان» که در قرآن هم به کار برده شده (لَمّا طَغَا الْماءُ[2]) همان است که مثلا در مورد آب میگویند: «طَغَا الْماءُ» آب طغیان کرد. آب چگونه طغیان میکند؟ آب که واقعا طغیان نمیکند که روحیه آب روحیه انقلابی بشود و طغیان کند، بلکه وقتی در رودخانهای آبی بیش از ظرفیتش پیدا شود میگوییم طغیان کرد. همین آب اگر در یک رودخانه بزرگتر باشد هیچ
[1]. این مثلها خودش حكایت از چیزی میكند.
[2]. حاقّه / 11.